1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

مجموعه اشعار هورمزد يعقوبي نژاد

شروع موضوع توسط minaaa ‏19/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113






    دفتر شعر هورمزد یعقوبی نژاد

    *************************
    احوال ما



    احوال ما

    تیغ اندر چشم داریم و تحمل می کنیم

    تلخ کامانیم و عمری دوری از مل می کنیم

    جان به لب گشتیم ما اندر غم هجران دوست

    در سبیل صبر خود تقلید بلبل می کنیم

    بس که در اندیشه مان فکری به غیر از هیچ نیست

    بر کلام نیک و بد سالی تامل می کنیم

    بر نمی آید ز ما بیچارگان کاری دگر

    در مسیر وصل حق بر حق توکل می کنیم

    گر رسد امید ما را یک دم از درگاه دوست

    لحظه ها را قفل در دور تسلسل می کنیم

    دور چون از سادگی هامان به آسانی گذشت

    بعد از آن ما هم دگر میل تجمل می کنیم

    زین سبب هر دم ز دل هامان مصفا می شویم

    شهر مستان را سراسر غرق سنبل می کنیم

    با نوازش بر قلم هر صفحه را جان می دهیم

    هر ورق را پر ز نقش فاخر گل می کنیم

    چون هزاران در بهاران نغمه ها سر می دهیم

    واقعیت را ملون چون تخیل می کنیم

    آن زمان بر عرش وی همچون ملک پر می کشیم

    دوری از اندیشه سست تنزل می کنیم

    گفته ها مان از لطافت گه مسجع می شوند

    شعر ها مان را فقط وقف تغزل می کنیم

    گر شکر می ریزد از هر لفظ مان آگاه باش

    بر کلام نغز حافظ ما توسل می کنیم

    گر چه اندر شعر، ما یک عضو و حافظ پیکر است

    قدر فهم خویشتن تقلید کاکل می کنیم
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    عمری است در طلب کام خود به رهیم ...

    عمری است در طلب کام خود برهیم

    آیا شود که از این ورطه ما برهیم

    گویند کیفر جرم است و آیت عدل

    ولله که پاک و زلالیم و بی گنهیم

    جان بر لبیم و گرفتار و خون به جگر

    ترسم به صبر عمر را ز کف بدهیم

    درد آشناییم و سر گشته در همه عمر

    بیدار تا به صبح از طلوع مهیم

    با آه شعله ور و اشک و ناله مان

    چون شبروان پریشان به هر نگهیم

    ما را بگفت شفیقی که این محک است

    ما هم عیار نماییم و سر بنهیم

    ما شاهدان الستیم و شاعر درد

    بر عهد خویش مانده ایم و سر برهیم

    با پشتوانه ی یک کوله بار امید

    چشم انتظار به لطفی ز بارگهیم
     
  3. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    شب


    از شب نهراسید که شب آرام است

    در شب دل هر طالب خلوت رام است

    در صبح به جز نور کدامین لطف است

    در روز که بر نوع بشر چون دام است

    گر در شب تاریک یکی سرقت کرد

    در روز دو صد دزد به هر یک بام است

    گر روز به دنبال گهر می کردی

    رو مسلک نو گیر که فکرت خام است
     
  4. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    عقل بر دار می شود


    امشب به سینه اندوه، پروار می شود

    هر ذره اش همانند خروار می شود

    گویی به قصد جانم تمامی دردها

    امشب به روح خسته ام آوار می شود

    امشب منم به حالی که بر آرزوی صبح

    هر یک ستاره مانند دیوار می شود

    دور از گذشته ام ،از آینده هم، به چشم

    حتی زمان حال مرا تار می شود

    ای چرخ دهر مانند من شعر در تب است

    از جور توست که واژه بیمار می شود

    شعرم نه مانند خود که هذیان سروده ای است

    وه وه عجب شبی ،عقل بردار می شود
     
  5. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    توصیف یک شاعر


    در اتاقی کوچک و تاریک و مملو از کتاب

    شاعری بنشسته تنها با هزاران فکر ناب

    گاه گاهی لب به فنجان می زند ، فنجان تلخ

    نیمه شب را می کند طی، فارغ از چنگال خواب

    در کنار چشم هایش اشک و خون خشکیده است

    در سکوتش موجی از غم در کلامش اضطراب

    روی میزش ضبط صوتی کهنه اما نغمه خوان

    با زبانی دور از ما دلنشین چون بانگ آب

    مهلتی اندک برایش مانده تا فریاد صبح

    تا سراید شعری از شب ، آسمانی پر شهاب

    عاقبت شعرش به پایان می رسد با مرگ شب

    با سکوتی از رضایت می سپارد تن به خواب
     
  6. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    می بارم ...


    آسمان را نهفته ام در چشم

    کهکشانی ستاره می بارم

    گر چه لب را به خنده بخشم گاه

    یک تلنگر دوباره می بارم

    عمری از من بر فت و در فکرم

    از چه با هر اشاره می بارم

    صبح و شب در ستیز با عقلم

    هم که بر مرگ چاره می بارم

    با ترحم نظر مکن بر من

    چونکه با این نظاره می بارم

    بگذر از من که طالعم درد است

    من که با هر اشاره می بارم

    خسته از التهاب پاییزم

    از سر تب بهاره می بارم

    می گدازم تو را به داغ تبم

    آتشم من شراره می بارم
     
  7. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    ماه


    امشب ز نور ماه پر از درد می شوم

    غمگین و دلشکسته و رخ زرد می شوم

    امشب ز بغض و ناله ی این ماه نیمه جان

    با اشک نا چکیده هم آورد می شوم

    ای آسمان بر آتش جانم ببار باز

    گویا فقط ز اشک تو من سرد می شوم

    با این چنین سرودنم امشب ز حال ماه

    از جمع صاحبان خرد طرد می شوم

    امشب ز ابر های پر از اشک آسمان

    آواز خوان چو عاشق شب گرد می شوم
     
  8. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    پرواز خیال


    پر بکش با خیال ها یک شام

    تا بلندای موج اقیانوس

    تا فراسوی ترس کشتی بان

    تا امیدی ز نور یک فانوس

    خنده زن بر طلوع یک رویا

    وه! که عالی است خواب بی کابوس:

    داستانی ز داغ رفتن نیست

    بهر میلاد می زند ناقوس

    ابر رحمت لبالب از امید

    برف نسیان نشسته بر افسوس

    هر چه خواهی فقط تصور کن ! :

    کهفیان رسته، خواب دقیانوس

    نوش دارو رسیده بر سهراب

    خون دل بر لبان کیکاووس

    در خیالی هر آنچه خواهی کن!:

    ماه را نیمه ، جزر و مد مع*****

    می توانی تو ! می توانی تو!

    با یقین تو دیو شک محبوس

    در خیالت اراده از هیچ است

    تا بلندای موج اقیانوس...
     
  9. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    بهار لطف


    هان ای بهار لطفت ، شرح ترانه باران

    یاد تو می تراود ، از دانه دانه باران

    عمری است مانده بر دل لطف تو را سرودن

    امروز می توانم ، با این بهانه : باران!

    هر قطره اش ز شوقت با چنگ باد چرخان

    گویی سماع دارد بس صوفیانه باران

    نشنیدنش توانم فریاد بودنت را؟

    وقتی که می نوازد بر بام خانه باران

    در سبز فصل هستی از تیره آسمانی

    مهر تو می رساند بر هر جوانه باران

    پیدا ترین نهانی! چون این و آن نمانی

    نام تو از نگاهم دارد روانه باران

    حسی لطیف بخشد، گویا که دست کوبد

    چون آیتی ز سویت بر روی شانه باران

    ای دوست ! مهربانا! دریاب حال ما را

    تا ابر لطف ریزد از هر کرانه باران

    دانم که شعر هایم خواهند رفت از یاد


    اما نه این سروده ، با این نشانه : باران!
     
  10. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    چشم تر و تار


    چشم تارم ساز با شب زنده داران می زند

    من خموش او طعنه بر آوازه خوانان می زند

    با نگاه آشنایی چون که یابد، حرف ها

    از دل پر خون ز داغ روزگاران می زند

    نیمه شب گویی به رخسارم چو نقاشان به رسم

    هر طرف تصویر خیس جویباران می زند

    مثنوی ساز مصیبت می گدازد تا فلق

    هر شب از اندوه دل از بس که باران می زند

    زیستن با چشم پر خون کار هر کس نیست ، نیست!

    در نگاه ساده انگار ار چه آسان می زند

    همچو کوه استاده ام من ، سخت محزون، چاره چیست؟

    دست خلقت چشم تر از بهر مردان می زند.