ﮔﻮﯾﻨﺪ ﺯ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻧﻨﻮﺷﯿﺪ ، ﺣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﻫﺮ ﮐﺲ ﮐﻪ ﺑﻨﻮﺷﺪ ﺑﻪ ﺳﺮ ﺩﺍﺭ ﻣﻘﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﺩﻭﺵ ﺑﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸّﺎﻕ ﺑﺮﻓﺘﯿﻢ ﺩﯾﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﮐﯿﺶ ﻭ ﻣﺮﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﭼﻪ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯿﺪ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﺷﺮﺍﺏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﯾﺎﺭ ﺑﻪ ﮐﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﭼﺮﺍ ﯾﺎﺭ ﺑﺸﺪ ﺳﺎﻏﺮ ﻣﺴﺘﺎﻥ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﺴﺘﯽ ﺳﺒﺐ ﻋﺸﻖ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﺯﻋﺸﻖ ﭼﻪ ﺁﯾﺪ ﺑﻪ ﺳﺮﺍﻧﺠﺎﻡ ؟ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻋﺸﻖ ﺑﺮﺩﻝ ﻋﺸﺎﻕ ﻃﻌﺎﻡ ﺍﺳﺖ ﮔﻔﺘﯿﻢ ﮐﻪ ﺩﻭﺯﺥ ﺷﻮﺩ ﺁﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﯼ ﻋﺸﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﯿﺨﺎﻧﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﺟﺎﯼ ﺳﻼﻡ ﺍﺳﺖ ﻣﺎ ﻧﯿﺰ ﺷﺪﯾﻢ ﺍﺯ ﭘﯽ ﺁﻥ ﺟﺎﻡ ﻭ ﺷﺮﺍﺑﺶ ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﻣﻘﺼﺪ ﭘﯿﻤﺎﻧﻪ ﻭ ﺟﺎﻡ ﺍﺳﺖ "حضرت مولانا"
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی "حافظ"
خمارم من ، خمارم من ، خمارم من از لولی وشان می گسارم خراب آواره ای مجنون تبارم که جز مستی به سر اندیشه ای دیگر ندارم که جادویی بجز ساقی نمی آید به کارم بی قرارم سر ز مستی می پرستی بر ندارم بیا ساقی بده جامی خمارم من که شب ها در هوس در انتظارم من چنان ساقی به ساغر باده را مستانه می ریزد گه گویی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد من و تو آشنای سالهای مشترک بودیم من و تو آشنای فصلهای مشترک بودیم کنون طرح جدایی بین ما بیگانه می ریزد... بارها من گفته بودم ترک "جام و مِی" کنم ... ؛ گفته بودم ترک مِی ، اما نگفتم کی کنم بده می می که تا می جان دهد ما را بده می می که می فرمان دهد ما را بپوشان پرده از ظاهر که می حرمان دهد ما را به ساقی تازه کن پیمان که وی ایمان دهد ما را بیا ساقی بیا بنشین کنارم هُمایم من هم آواز هَزارم بیا و بوسه ای بر لب گزارم شعر از :همای (این شعر رو در قطعه ساقی با صدای پرواز همای و مستان می تونید بشنوید)
خدا كند انگورها برسند جهان مست شود تلوتلو بخورند خيابانها به شانهی هم بزنند رئيسجمهورها و گداها مرزها مست شوند و محمّد علي بعد از ١٧ سال مادرش را ببيند و آمنه بعد از ١٧ سال، كودكش را لمس كند. خدا كند انگورها برسند آمو زيباترين پسرانش را بالا بياورد هندوكش دخترانش را آزاد كند. براي لحظهاى تفنگها يادشان برود دريدن را كاردها يادشان برود بريدن را قلمها آتش را آتشبس بنويسند. خدا كند كوهها به هم برسند دريا چنگ بزند به آسمان ماهش را بدزدد به ميخانه شوند پلنگها با آهوها. خدا كند مستي به اشياء سرايت كند پنجرهها ديوارها را بشكنند و تو هم چنان كه يارت را تنگ ميبوسی مرا نيز به ياد بياوری. محبوب من محبوب دور افتادهى من با من بزن پيالهاى ديگر به سلامتى باغهاى معلق انگور. "الیاس علوی"
خمــارم، خمــارم، خمــارم مـن من از لولی وشــان می گســــارم خراب آواره ای مجنـــــون تبــــــارم که جز مستی به سر اندیشه ای دیگر ندارم که جادوئی به جز صافی نمی آید به کــــارم بی قـــــــرارم، بـی قـــــــرارم، بـی قـــــــرارم ســـــر ز مستی، مـــــی پرستی، بر نــدارم بیا ساقی، بده جامی، خمارم من که شبها در هـوس در انتظارم من چنان ساقی به ساغر باده را مستانـه می ریزد که گوئی خون دل از شیشه در پیمانه می ریزد مـــن و تـــو آشنای فصل های مشترک بودیــــم کنـــون طرح جــــدائی بین ما بیگانــــه می ریزد بیا ساقی، بده جامی، خمارم من که شبهـا در هوس در انتظارم من بده می می، بده می می، که تا می جان دهد ما را بده می می، بده می می، کـه می فرمان دهد ما را بپوشان پــرده از زاهــــــــد، که وی حرمــان دهد ما را به ساقی تازه کن پیمـــان، که وی ایمــــان دهد ما را بیا ساقی، بیا ساقی، بیا بنشین کنارم همایم من، همایم من، هم آواز هـــزارم بیا و بوسه ای بر لب گـــــــذارم
میدمد صبح و کله بست سحاب الصبوح الصبوح یا اصحاب میچکد ژاله بر رخ لاله المدام المدام یا احباب میوزد از چمن نسیم بهشت هان بنوشید دم به دم می ناب تخت زمرد زده است گل به چمن راح چون لعل آتشین دریاب در میخانه بستهاند دگر افتتح یا مفتح الابواب لب و دندانت را حقوق نمک هست بر جان و سینههای کباب این چنین موسمی عجب باشد که ببندند میکده به شتاب بر رخ ساقی پری پیکر همچو حافظ بنوش باده ناب "حافظ"
صبح یک روز من از پیش خودم خواهم رفت بی خبر با دل درویش خودم خواهم رفت می روم تا در میخانه کمی مست کنم جرعه بالا بزنم آنچه نبایست کنم بی خیال همه کس باشم و دریا باشم دائم الخمر ترین آدم دنیا باشم آنقدر مست که اندوه جهانم برود استکان روی لبم باشد و جانم برود ساقیا در بدنم نیست توان جام بده گور بابای غم هر دو جهان جام بده برود هر که دلش خواست شکایت بکند شهر باید به من الکلی عادت بکند
شکستم توبه ام ساقی، تو هم بکشن سر خم را بزن سنگی بجام می که بشکن بشکن است امشب شکستم توبه را از بس شکن در زلف او دیدم دل زاهد شکست از من که بشکن بشکن است امشب قدح بشکست و دل بشکست و جام باده هم بشکست خدایا در سرای ما چه بشکن بشکن است امشب رفیقان خمره بشکستند و ماهم توبه بشکستیم تو هم اهل دلی بشکن که بشکن بشکن است امشب صفا دارد شکست ساغر و پیمانه و توبه بیا در مجمع رندان که بشکن بشکن است امشب