1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

.: نظر سنجی مسابقه طنز نوشته :.

شروع موضوع توسط Hanak ‏9/8/17 در انجمن مسابقات انجمن

?

نظر سنجی مسابقه ی طنز نوشته ی تاپ فرومـ

نظرسنجی بسته شده در ‏12/8/17.
  1. متن شماره ۱

    4 رای
    16.7%
  2. متن شماره ۲

    2 رای
    8.3%
  3. متن شماره ۳

    3 رای
    12.5%
  4. متن شماره ۴

    11 رای
    45.8%
  5. متن شماره ۵

    13 رای
    54.2%
اجازه دادن چند رای داده شده است.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.
  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏25/4/17
    ارسال ها:
    299
    تشکر شده:
    3,862
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن

    ✿ بـه نامـ ِ خداوند ِ جان آفرین ✿

    [​IMG]


    سلامـ
    [​IMG] با تشکر از عزیزانی که وقت گذاشتن و شرکت کردن [​IMG]

    .: تذکراتـ :.


    ✓ لطفا فقط به متن ها توجه کنید

    ✓ بعد از پایان نظرسنجی مشخص خواهد شد کدام متن برای چه عزیزی میباشد

    ✓ لطفا از هرگونه تبلیغ داخل تاپیک اجتناب کنید

    ✓ نظر سنجی چندگانه ـست

    ✓ مدت زمان نظر سنجی سه روز می باشد


    [​IMG]همیشه بخندین[​IMG]

    ***

    متن ِ شماره
    یکـ

    _آخ

    _چی شدد؟؟؟؟

    _هیچییی خولدم زمین ..

    صدای قهقهه

    _کوفت چرا میخندی طلا

    _هزار بار بهت گفتم منو طلا صدا نکن اینبار میزنمتاا ،اَه دختر هم انقد لوس

    _ حالا اینا رو ولش کن طلا جونم درد میکنههه

    لبای آویزون و صورت توهم رفته و نگاه مظلومانه

    _ آخی آخی کجاش درد میکنه

    صدای بلند خنده

    _طلا نمیتونم بلند شم همشتقصیر توئههه نمیگی این عینکش به چشمش نیست نمیبینه شکموووو همش تقصیر شکم توئه هر چی میارم میخوری شکلات چایی کیک همه چی
    منو میفرستی نصف شبی برو پاستیل خریدم بیار
    بیشعووور قایمشونم میکنهههه
    ازت بدم میاااد

    گریه الکی

    _ای جانم گلیه نکن حالا قایم کردم سوپرایزت کنم

    _پاستیل هم سوپرایز کلدن داله اخهه عقده ایییی ازت بدم میاد حداقل کمکم کن پاشم اینجوری ولو شدم رو زمین

    _ اخه قشنگ من کنارش برات یه چی گذاشته بودم اونو ببینی سوپرایز شی

    برق زدن چشما ،شل شدن نیش

    _ وااای طاها جونمممم عاجق ماجقتم حالا چی خلیدی براممم

    _احیانا درد نداری تو ؟؟؟

    غرغر زیر لب
    ببین تو رو خدا تا شنید چیزی گرفتم براش شدم طاها آبروی منو تو خانواده و آشنا و همکار برده بس که طلا صدام زده
    چش بازارو کور کردم با این زن گرفتن

    _اوووی اقاهه میشنوماااا از سرتم زیادم والا

    _ باشه باشه حالا پاشو ببینم ،بده من دستتو

    صدای جیغ
    .
    .
    .
    بیمارستان

    دخترم دنبالچت ضربه خورده باید موقع نشستن حواست باشه

    سرخ شدن گونه ها

    صدای خنده یه مرد

    با لبخند نگاه کردن دکتر
    .
    .
    .
    _طاها جونممممم چی برام خریده بودی بیار ببینمش دیگههه جون من بیار

    _باشه عزیز دلم
    چشماتو ببند
    هر وقت گفتم باز کن

    _باچه طا هامممم

    ۱
    ۲
    ۳
    _باز کن چشماتو عشقم

    جیغ بنفششش

    _طاهاااااااا
    تک تک موهاتو میکنم طاهااااااا

    صدا خندهههه

    _خب عزیز دلم دکتر گفت موقع نشستن باید رو اینا بشینی حالا یه مدت رو این بشین بعد که خوب شدی دوتایی قول میدم باهاش بازی کنیم بشینم تو هلش بدی قل بخوره بیاد سمت من منم قلش بدم بیاد سمت تو

    صدای قهقهه

    _طاهاااااااااا بخداااا میکشمتتتتتت

    ***

    متن ِ شماره دو

    ازدواج مثل دستشویی میمونه هر کی بیرونه میخواد بره داخل هر کی داخله میخوادبیادبیرون

    ***

    متن ِ شماره سه

    بعضی از آدم ها دوست دارند در طبیعت و به صورت طبیعی زندگی کنند. بعضی دیگر دوست دارند در طبیعت به صورت مدرن زندگی کنند. بعضی ها دوست دارند به صورت طبیعی در جاهای مدرن زندگی کنند. ولی بیشتر افراد دوست ندارند اصلا در طبیعت باشند و ترجیح می دهند به صورت غیر طبیعی زندگی کنند. می فرمایید نه؟ مثالش ازدواج. ازدواج راهی است برای آنهایی که از چیزهای طبیعی بدشان می آید تا بتوانند طبیعی ترین امیالشان و عواطفشان را به صورت غیر طبیعی بروز دهند. به این دلیل در ازدواج شرایط به صورتی تعیین می شود که مخالف هر نوع شعور طبیعی باشد: مثلا مهریه به عنوان میزان ارزش زن و توانایی مرد است تا آنها مثل حالت طبیعی که زن و مرد به مرد و زن بودن هم جذب می شوند، جذب هم نشوند. مراسم جشن برای گرفتن باج از عروس و داماد توسط بقیه فامیل است؛ منظور فامیل از شرکت در عروسی این است که: "به به! ازدواج می کنید، حق ما را نمی دهید؟". در طبیعت قبل از عروسی نرها دعوا می کنند و هر کس برنده شد به عنوان جایزه می تواند با سربلندی با هر ماده ای که دلش خواست، ازدواج کند. بعدش هم تمامشان می شوند نوکر آن نر قوی تر و برایش غذا ومیوه و شیرینی می آورند.

    عاقد یکی دیگر از ضامن های غیر طبیعی بودن ازدواج است. او از طرف هر دو نفر وکیل است، چون هیچ کدامشان حاضر نیست قدم پیش بگذارد وبگوید که می خواهد با دیگری زناشویی کند. بنابراین عاقد از هر کدام یک وکالت نامه می گیرد و سپس در یک لحظه به صورت غافلگیرانه ای آنها را مزدوج می کند. مثل تروریستی که دو سر یک کابل قطور را در دو دستش دارد و با انقباض شدید عضلات سینه سعی دارد آنها را به هم بزند تا جریان برق، قربانیانش را منفجر کند. البته با این تفاوت که اینجا وقتی دو سر سیم را به هم بزند همه خوشحالی می کنند و به قیافه ی عروس و داماد منهدم شده می خندند.

    جدیدا عروس و دامادها خیلی رسمی برخورد می کنند و سنت ها را راهنمای زندگی خودشان می دانند و با پشتکاری قابل ستایش، کمر به اجرای سننی می بندند که تضمین کننده رضایت بخش بودن زندگیشان باشد. مثلا خیلی از زوج ها بعد از یک ماه اول سریعا طلاق می گیرند چون اعتقاد دارند که نام گذاری ماه "عسل" به این دلیل است که باقی زندگی متاهلی زنبور است و چون عسل هایش را خورده اند، دیر یا زود آنها را نیش خواهد زد. همچنین اگر دختری جهیزیه نداشته باشد یا جهیزیه اش کم باشد جرات نمی کند به خانه ی شوهرش برود زیرا جهیزیه را ضامن این می داند که شوهرش او را کتک نزند. دخترها به ویژه از ضرباتی که ممکن است به ناحیه ی سرشان زده شود (تو سَری) خیلی می ترسند. دیگر از این نوع سنت های حسنه این است که اگر مردی خانه نداشته باشد هیچ دختری با او ازدواج نمی کند زیرا فکر می کند که مرد می خواهد به زندگی در طبیعت مجبورش نماید.

    به هر صورت انسان ها باید سعی کنند کمی طبیعی تر زندگی کنند چون با مصرف روزافزون عشق مصنوعی که در راس آنها ازدواج سنتی قرار دارد، سرطان عشق در حال همه گیر شدن است و چیزی است که باعث می شود افراد مجبور به جراحی و برداشتن قسمت هایعشقولانه شان شوند و آن موقع دیگر با خیال راحت همه چیزشان غیر طبیعی می شود.

    ***

    متن ِ شماره چهار

    امروز صبح یه خواستگار زنگ زد که بخشی از مکالمه مامانم با ایشون رو می خونید.

    مامانم: بله لیسانشو گرفته قصد ادامه تحصیل هم نداره یعنی ما بهش میگیم بخونه اما خودش میگه نه دوس دارم بیشتر وقتمو تو خونه با کارا خونه سپری کنم!!! :bored:

    من: ماماننننننن من کنکور ارشد شرکت کردم چرا اینجوری میگی؟؟؟؟:eek:

    مامانم: (در حالی که دستشو جلو گوشی تلفن گرفته) هیس صداتو می شنون (ادامه میده به صحبتش با خواستگار) بله بله... 23 سالشه!...قربان شما خدانگهدار.:happy:

    تلفن و قطع می کنه.

    من: مامانننننننن من 26 سالمه چرا گفتی 23؟؟؟؟:banghead:

    مامانم: خب حالا اگه پرسیدن میگیم تو ذهنت خوب بود شناسنامه ات رو بزرگ گرفتیم زودتر بری مدرسه!:wonder:

    من: :|:|... ماماااااان مگه میشه اونا هم باور کردن!

    مامانم: آره زمان قدیم میشد... حالا بزار بیان.:sneaky:

    من: زمان قدیم؟؟؟؟ منظورت زمان پادشاهی ناصرالدین شاهه دیگه؟ :confused:(دیگه به حرفام گوش نداد و رفت تو آشپزخونه)

    مامانم کلا علاقه خاصی داری چند سال از سن دختراش کم کنه مثلا یادمه یه بار تو مهمونی خانومه از خواهر کوچیکم پرسید چند سالته اونم تا اومد بگه پونزده مامانم چنان نیشگونی ازش گرفت که تا یه هفته جاش موند... بعدش مامانم سریع جواب داد این (یعنی خواهرم) هنوز بچه اس یازده سالشه!:unsure::unsure:

    روز قبل خواستگاری:

    مامانم رو به داداشم: برا فردا برو شیرینی و میوه بگیر.

    داداشم: خودشون شیرینی میارن دیگه چرا ما بگیریم فقط میوه میگیرم!؟:D

    مامانم: واااا... زشته آبرومون میره هم شیرینی میگیری هم میوه.

    داداشم: یادم باشه برا خودم رفتیم خواستگاری شیرینی نگیریم چون خودشون میگیرن. :D

    من: دختر رویاهات می دونه تو اینقدر خسیسی؟

    داداشم: اولا خسیس نیستم و حسابگرم ... بعدشم دارم پولامو برا عروسی جم می کنم. :smuggrin:

    روز خواستگاری:

    تو آشپزخونه داشتم چایی می ریختم نمی دونم چرا کف کردن، مامانم هم داشت صدام میزد که چایی ها رو ببرم. به خواهرم گفتم چیکار کنم؟ اونم انگشت زد تو همه چایی ها حبابا رو ترکوند؟!!! :))

    من چون هول شده بودم خیلی سریع از آشپزخونه رفتم بیرون و بلافاصله هم چایی رو بردم جلوی آقای داماد که در حال خوردن میوه بود، چون خیلی سریع رفتم این آقا وقت نکرد میوه ای رو که خورده بود قورت بده واسه همین در حالیکه دهنش پر بود و وقتی حرف میزد تیکه ها موز رو میشد دید:sick:!!! گفت: ممنون!:bucktooth:

    من هم حالم بد شده بود هم کلی خنده ام گرفته بود ولی با هر ترفندی بود خنده ام و کنترل کردم و تمام مدتی که داشتم چای تعارف می کردم به غم انگیزترین خاطراتی که در طول زندگیم اتفاق افتاده بود فکر می کردم تا بتونم رفتار معمولی داشته باشم!:d

    خلاصه رفتم کنار مامانم نشستم. بعد برا چند ثانیه همه سکوت کردن و داشتن به هم دیگه لبخند می زدند که مامانم گفت بفرمایید چاییتون سرد نشه! منم یهو یاد کاری که خواهرم کرده بود و هم صحنه میوه خوردن شازده پسر افتادم... و تو اون سکوت مثه بمب خنده منفجر شدم!!! :jawdrop:حالا بماند که آبروم رفت و همه با تعجب نگام می کردن، البته به جز مامانم که می خواست با نگاهش قورتم بده، هر کاری می کردم نمی تونستم خنده ام و کنترل کنم!!! :))دیگه از خجالت پاشدم رفتم تو آشپزخونه دیدم خواهرم هم داره می خنده هیچی دوتایی کلی خندیدیم! :)):))

    دیگه فکر کنم لازم نباشه بگم که بعدش چی شد با افتضاحی که به بار اومد خواستگارا پاشدن رفتن. البته به نظر من که فقط برا خوردن اومده بودن:whistling: آخه پسره از اول تا آخر داشت می خورد حتی لحظه رفتن هم دو سه قدم رفت یهو دید شکلاتش رو نخورده برگشت شکلات رو خورد و همون جور که شکلات تو دهنش بود خداحافظی کرد!:D

    بعد از این قضیه دیگه مامانم نزاشت چایی بیارم. :)):D

    ***

    متنِ شماره پنج

    آآآآی شومایی که زن اِستَدید! باکیتون نی ؟!
    کاکو تو ای بی پولیو بدبختی والو دنبال یِی نفروم خرجمو بده
    میگن ازدواج هیجان داره.ماتکُم میزنه
    عامو هیجان داره اما در حدحملات پارتیزانا تو جنگ جهانی دوم !
    ترجیح میدم هر صبحِ گا آش و کله پاچه بسونوم بری شام و ناهار اما زن نسونوم که تو مصیبتو خونه تکونی
    خرد و له بیوم خونه ببینم قالیو نی ناهارم نداریم !
    جرُم بشه پِیِش
    همی به خودم خوش میگذره همی به دخترو مردم​
     
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 16 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. Darkness

    تاریخ عضویت:
    ‏18/3/13
    ارسال ها:
    3,394
    تشکر شده:
    19,397
    امتیاز دستاورد:
    116
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    B4A
    عجبببب... داستان هزار و یکشبه... متن ها چقدر متفاوت بود:bucktooth:
    ولی جالب بود انتطارشو نداشتم، گزینه 4 و 5 رای دادم...
     
    آخرین ویرایش: ‏9/8/17
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    پنجو ترجمه کنید:|
     
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏17/6/17
    ارسال ها:
    719
    تشکر شده:
    11,573
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    والامتن هازیادبود راستش!پنج تامتن بودمنم پنج تاازانگشتامو اتل متل توتوله خوندم گزینه ۴موند!:D:whistling:
    به ۴دیگه پس رای میدم:|
     
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏7/6/12
    ارسال ها:
    12,074
    تشکر شده:
    28,122
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    من با 4 واقعا خندیدم:lol:

    فضاسازیش خیلی خوب بود... شخصیتا خیلی باحال بودن
    هر شخصیت کارشون خیلی قشنگ توصیف شده بود، انگار واقعا اتفاق افتاده بود
    خیلی قشنگ به جزییات کار و اتفاقات دقت شده بود، آدم قشنگ میتونست اون فضارو تصور کنه... مثل خوردن موزو معلوم بودنش:d
    در کل هم طنز بودنش خیلی خوب بود

    برا هر کسی بود دِمِت گِرم بـــــــا.... :d:sarcastic:

    :bucktooth:
     
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. عضو جدید

    تاریخ عضویت:
    ‏7/8/17
    ارسال ها:
    9
    تشکر شده:
    83
    امتیاز دستاورد:
    13
    جنسیت:
    زن
    ب نظر من 4:sarcastic::thumb:
     
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    من ب پنج رای دادم
    البته اینم بگم چن بارخوندم تا فهمیدم
    متتهای طولانی حوصله خوندنش نبود
    شاید اونا انتخاب میشدن
    دوست دارم بدونم نوشتار متن ۵ کدوم عزیزه وب چ لهجه ای است
    فکرکنم شیرازیه
    ولی خوب منتظرم
     
    ღtaraღ، *aseman*، OnlineBoy و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. منم به ٥ راي دادم
    در فراخوان نوشته بود چندسطر متن بنويسيد
    بعضياش واقعا طولاني بود
     
    ღtaraღ، para3to، *aseman* و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏12/10/15
    ارسال ها:
    231
    تشکر شده:
    1,510
    امتیاز دستاورد:
    93
    جنسیت:
    زن
    منم به ٥ راي ميدم چون به معناي واقعي طنز بود
    از لهجه هم خوب كمك گرفته بود


    در مورد چهارمي :
    اگه خاطره نويسي نبوده باشه ، و صرفا فضا سازي ذهني بوده خوب بود.و جاي تشكر داره
    خاطره نويسي بيان يك سري واقعياته و نميشه اسمشو طنز نويسي گذاشت همونجور كه به يكي كه يه فيلمه خوب رو صرفا تعريف كنه نميگن فيلنامه نويس! فقط ميگن چه خوب تعريفش كردي!
    به هرحال" گل " براي هر پنج نفر
     
    ღtaraღ، para3to، *aseman* و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. من هم میتونم رای بدم ؟
     
    ღtaraღ، para3to، *aseman* و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
وضعیت موضوع:
موضوع بسته شده است.