بگو بیهوده نیست، فاصله آب و سراب بگو سپیدی کاغذ، بیهوده نیست بگووو از کوچ پراکنده، فقط کابوس و تنهایی...
چگونه با تو باشم که در تو فنا شم... تو رفته ای و بهتر که من هم نباشم چگونه جان خود را به دستم بگیرم بگو چگونه باید برایت بمیرم
از کوچه هایِ سوت و کور ، از هر جایی میترسم از جاده هایِ بی عبور ، از تنهایی میترسم از سایه هایِ در کمین ، از سرنوشت از تقدیر از پنجه هایِ سرد مرگ و ، جدایی میترسم گاهی گُنگم گاهی خسته ، گاهی هم خونه یِ درد گاهی مثلِ گلِ سرخم ، گاهی پژمرده و سرد نه دلی مونده نه حالی ، نه خیالی واسه موندن بیقرارم واسه رفتن ، پُرِ دردم پُرِ درد از تموم دنیا خسته ــَم ، از همه بود و نبود از روز روشن میترسم از شبِ تار و کبود @MajiD.JD