ز برق ذوالفقارت خرمن هستی چنان سوزد که جانداری نگردد تا قیامت در جهان پیدا ز خاک آستان و گرد نعلینت کند رضوان عبیر سنبل غلمان و کحل نرگس حورا ز افعال و صفات و ذاتت آگه نیستم لیکن تویی دانم امام خلق بعد از مصطفی حقا به هر کس غیر تو نام امام الحق بدان ماند که بر گوسالهی زرین خطاب ربیالاعلی من و اندیشهی مدح تو، باد از این هوس شرمم چسان پرد مگس جائی که ریزد بال و پر عنقا به ادنی پایهی مدح و ثنایت کی رسد گرچه به رتبت بگذرد نثر از ثریا شعر از شعرا چه خیزد از من و از مدح من ای خالق گیتی به مدح تو فراز عرش و کرسی از ازل گویا کلام الله مدیح توست و جبریل امین رافع پیمبر راوی و مداح ذاتت خالق یکتا بود مقصود من ز این یک دو بیت اظهار این مطلب که داند دوست با دشمن چه در دنیا چه در عقبی تو و اولاد امجاد کرام توست هاتف را امام و پیشوا و مقتدار و شافع و مولا شها من بنده کامروزم به پایان رفته از عصیان خدا داند که امیدم به مهر توست در فردا پی بازار فردای قیامت جز ولای تو متاعی نیست در دستم منم آن روز و این کالا نپندارم که فردای قیامت تیرهگون گردد محبان تو را از دود آتش غرهی غرا قسیم دوزخ و جنت تویی در عرصهی محشر غلامان تو را اندیشهی دوزخ بود حاشا الا پیوسته تا احباب را از شوق میگردد ز دیدار رخ احباب روشن دیدهی بینا
نسیمی به دل میخورد روحپرور نسیمی دلاویز چون بوی دلبر نسیمی چو انفاس عیسی مقدس نسیمی چو دامان مریم مطهر نسیمی همه نفخهی مشک سارا نسیمی همه نشاهی خمر احمر نسیمی در آن نگهت مهر پنهان نسیمی در آن لذت وصل مضمر نسیمی از آن جیب جان دامن دل پر از عنبر اشهب و مشک اذفر چه باد است حیرانم این باد دلکش که عطر عبیر آرد و بوی عنبر نسیم بهار است گویا که خیزد ز روی گل تازه و سنبل تر نسیمی است شبها به گلشن غنوده ز گل کرده بالین و از سبزه بستر بر اندام او سوده ریحان و سنبل در آغوش او بوده نسرین و عنبر غلط کردم از طرف بستان نیاید نسیمی چنین جانفزا و معطر نسیم ریاض جنان است گویی که رضوان به دست صبا داده مجمر نسیم بهشت است و دارد نشانها ز تفریح تسنیم و ترویح کوثر که از روی غلمان گشوده است برقع که از فرق حوران ربوده است معجر ز گیسوی حوران و زلفین غلمان بدین سان وزد مشکبیز و معنبر خطا گفتم از باغ جنت نیاید نسیمی چنان دلکش و روحپرور
نسیمی است از باغ الطاف صاحب نکو ذات و نیکاختر و نیکمحضر چراغ دل روشن اهل معنی فروغ شبستان اهل دل آذر محیط فضایل که دریای فکرش کران تا کران است لبریز گوهر سپهر معالی که بر اوج قدرش هزاران چو مهر است تابنده اختر مدار مناقب جهان مکارم که افلاک عز و شرف راست محور مراد افاضل ملاذ اماثل که بر تارک سروران است افسر جوادی که در کف جودش ز خواری چو خیری بود زرد رخسارهی زر کریمی که بر درگهش ز اهل حاجت نبینی تهی دست جز حلقهی در زهی پیش یاجوج شهوت کشیده دل پاکت از زهد سد سکندر از آن در حریم طواف تو پوید که کسب سعادت کند سعد اکبر شب و روز گردند آبای علوی به صد شوق در گرد این چار مادر که شاید پدید آید اما نیاید از ایشان نظیر تو فرزند دیگر به معنای مشکل سرانگشت فکرت کند آنچه با مه بنان پیمبر به گفتار ناراست تیغ زبانت کند آنچه با کفر، شمشیر حیدر صور جملهی کاینات و تو معنی عرض جمله حادثات و تو جوهر
جهان با نهیب تو دریا و طوفان زمین با وقار تو کشتی و لنگر کلام تو با راح و ریحان مقابل بیان تو با آب حیوان برابر فنون هنر فکرتت را مسلم جهان سخن خامهات را مسخر ز کلک بنان تو هر لحظه گردد نگاری ممثل مثالی مصور که صورتگر چین ندیدهاست هرگز به آن حسن تمثال و آن لطف پیکر لالی منظوم نظم تو هر یک درخشنده نجمی است از زهره ازهر که در وادی عشق گمگشتگان را سوی کعبهی کوی یار است رهبر گلی میدمد هر دم از باغ طبعت به نکهت چو شمامهی مشک و عنبر بری میرسد هر دم از شاخ فکرت به لذت چو وصل بتان سمنبر وفا پیشه یارا خداوندگارا یکی سوی این بنده از لطف بنگر ز رحمت یکی جانب من نظر کن که چرخم چسان بی تو دارد به چنبر تنم ز اه و جان ز اشک شد در فراقت چو از باد خاک و چو از آب آذر تو در غربت ای مهر تابان و بی تو شب و روز من گشته از هم سیهتر کنون بی تو دارم سیه روزگاری چو روی گنه کار، در روز محشر به دل کامها پیش ازین بود و زانها یکی برنیاورده چرخ ستمگر
کنونم مرادی جز این نیست در دل کنونم هوائی جز این نیست در سر که امروز تا از می زندگانی نمیهست در این سفالینه ساغر چو مینا به بزم تو آیم دمادم چو ساغر به روی تو خندم مکرر بیا خود علی رغم چرخ جفا جو برآر آرزوی من ای مهرپرور به گردون بیمهر مگذار کارم که جورش بود بیحد و کینه بیمر ز غربت به سوی وطن شو روانه به خود رحم فرما به ما رحمت آور خوش آن بزم کانجا نشینیم با هم نهان از حریفان خفاش منظر تو بر صدر محفل برازنده مولا منت در مقابل کمر بسته چاکر تو محفل فروز از ضمیر منیرت منت مستنیر از ضمیر منور بخوانیم با هم غزلهای رنگین تو از شعر هاتف من از نظم آذر بسوزیم داغی به دل آسمان را بدوزیم چشم حسودان اختر مرا دسترس نیست باری خوش آن کس که این دولتش هست گاهی میسر در این کار کوشم به جان لیک چتوان که نتوان خلاف قضای مقدر هنر پرورا زین اقاویل باطل که الحق نیازی بود بس محقر نه مقصود من بود مدحت نگاری که مدح تو بر ناید از کلک و دفتر
و را نیست حاجت به مداحی آری بس اخلاق نیکو تو را مدح گستر ولی بود ازین نظم قصدم که دلها ز زنگ نفاق است از بس مکدر نگویند عاجز ز نظم است هاتف گروهی که خود گاه نظمند مضطر نیم عاجز از نظم اشعار رنگین تو دانی گر آنان ندارند باور عروسان ابکار در پرده دارم همه غرق پیرایه از پای تا سر ولیکن چه لازم که دختر دهد کس به بیمهر داماد بیمهر شوهر نباشد چو داماد شایسته آن به که در خانهی خود شود پیر دختر در ایجاز کوشم که نزدیک دانا سخن خویش بود مختصر خوشتر اخصر الا تا قمر فربه و لاغر آید ز نزدیکی و دوری مهر انور محب تو نزد تو بادا و فربه عدوی تو دور از تو بادا و لاغر تو را جاودان عمر و جاویدان عزت مدامت خدا ناصر و بخت یاور
کردهام از کوی یار بیهده عزم سفر خار ملامت به پا خاک ندامت به سر از کف خود رایگان دامن امن و امان داده و بنهادهام ره سوی خوف و خطر خود به عبث اختیار کردهام از روزگار فرقت یار و دیار محنت و رنج سفر چون سفها خویش را بیسبب افکندهام از غرفات جنان در درکات سقر همنفسان وطن جمع به هر انجمن وز غم دوری من غرقه به خون جگر من هم از ایشان جدا، بلبلیم بینوا دور ز هم آشیان برده سری زیر پر رهسپر غربتم لیک بود قسمتم چشم تر و کام خشک از سفر بحر و بر با تعب گرم و سرد صیف و شتا، رهنورد ساخته گاهی به برد سوخته گاهی ز حر گاه ز تف سموم گرم چنان مرز و بوم کاهن گردد چو موم در کف هر پنجهور گاه بدان گونه سرد کز دم قتال برد ز آتش آهنگران موم نبیند اثر چون بگشایم ز هم دیده به هر صبحدم هاویهسان آیدم بادیهای در نظر آب در آن قیرگون خاک مخمر به خون فتنه در آن رهنمون مرگ در آن راهبر دیو و دد آنجا به جوش، وحش و سبع در خروش من چو سباع و وحوش طفرهزن و رهسپر شب چو به آرامگاه رو نهم از رنج راه بستر و بالین من این حجر است آن مدر طاق رواقم سحاب شمع وثاقم شهاب فوج ذئاب و کلاب هم نفسم تا سحر
همدم من مور و مار دام و ددم در کنار دیو ز من در فرار، غول ز من در حذر گاه ز هجران یار گاه به یاد دیار با مژهی اشکبار تا سحرم در سهر بهر من غمزده هر شب و روز آمده پارهی دل مائده لخت جگر ماحضر یار من دلفگار آدمیی دیوسار دیدن آن نابکار بر رگ جان نیشتر صحبت او جانگزا ریت او غمفزا آلت ضر چون حدیه مایه شر چون شرر چون بشرش روی و تن لیک گر آن اهرمن هست بشر من نیم ز امت خیرالبشر این همه گردیدهام رنج سفر دیدهام کافرم ار دیدهام ثانی آن جانور روز و شب اینم قرین روز چنان شب چنین زشتی طالع ببین شومی اختر نگر مملکت بیشمار شهر بسی و دیار دیدم و نگشوده بار از همه کردم گذر ور به دیاری شدم جلوه ده یار خویش آینه دادم به کور نغمه سرودم به کر راغب کالای من مشتریان بس ولی حنظل و صبرم دهد قیمت قند و شکر دل دو سه روزی کشید جانب کاشان و دید جنت و خلدی در آن جنتیان را مقر روضهای از خرمی در همه گیتی مثل مردمش از مردمی در همه عالم سمر اهل وی الحق تمام زادهی پشت کرام کز همهشان باد شاد روح نیا و پدر مایل مهر و وفا طالب صدق و صفا خوش سخن و خوش لقا، خوش صور خوش سیر
با دو سه یار قدیم روز کی آنجا شدیم از رخ هم گرد شوی وز دل هم زنگ بر نیمه شبی ناگهان آه از آن شب فغان ساخت به یک لحظهاش زلزله زیر و زبر رعشه گرفت آنچنان خاک که از هول آن یافت تن آسمان فالج و اختر خدر بس گل رعنا که شب در بر عیش و طرب خفت و سحر در کشید خاک سیاهش به بر بس گهر تابناک گشت نهان زیر خاک بیخبر و کس نیافت دیگر از آنها خبر منزلشان سرنگون گشت و بر ایشان کنون نیست بجز زاغ و بوم ماتمی و نوحهگر دوش که در کنج غم با همه درد و الم تا سحرم بود باز دیدهی اختر شمر گاه حکایت گذار پایم از آسیب خار گاه شکایت کنان زانویم از بار سر گاه به فکرت که هست تا کی ازین بخت بد شب ز شبم تیرهتر روز ز روزم بتر گاه به حیرت که چرخ چون اسرا تا به کی میبردم کو به کو میکشدم در به در ناگهم آمد فرا پیری فرخلقا خاک رهش عقل را آمده کحل بصر پیر نه بدر دجی بدر نه شمس ضحی شمس نه نور خدا چون خضر اندر خضر عقل نخست از کمال صبح دوم از جمال عرش برین از جلال چرخ کهن از کبر گفت که ای وز کجا؟ گفتم از اهل وفا گفت چه داری بیار گفتمش اینک هنر خندهزنان گفت خیز و یحک از اینجا گریز هی منشین الفرار گفتمش اینالمفر