1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

اشعار هاتف اصفهانی

شروع موضوع توسط P/A ‏22/4/17 در انجمن اشعار

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    کوی جانان از رقيبان پاک بودی کاشکی
    این گلستان بی خس و خاشاک بودی کاشکی

    یار من پاک و به رویش غير چون دارد نظر

    دیده او چون دل من پاک بودی کاشکی

    قصد قتلم دارد و اندیشه از مظلوميم

    یار در عاشق کشی بی باک بودی کاشکی

    تا به دامانش رسد دستم به امداد نسيم

    جسم من در رهگذارش خاک بودی کاشکی

    سينه ام از تير دلدوز تو چون دارد نشان

    گردنم را طوق از آن فتراک بودی کاشکی

    غنچه سان هاتف دلم از عشق چون صد پاره است

    سينه ام زین غم چو گل صد چاک بودی کاشکی
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    شبی چند از خدا خواهم به خلوت تا سحرگاهان
    نشينی با من و شب زنده داریهای من بينی

    شدم یار تو و از تو ندیدم یاری و خواهم

    که یار من شوی ای یار و یاریهای من بينی

    برای امتحان تا میتوانی بار درد و غم

    بنه بر دوش من تا بردباریهای من بينی

    برای یادگار خویش شعری چند از هاتف

    نوشتم تا پس از من یادگاریهای من بينی
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  3. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    روز و شب خون جگر میخورم از درد جدایی
    ناگوار است به من زندگی ، ای مرگ کجایی

    چون به پایان نرسد محنت هجر از شب وصلم

    کاش از مرگ به پایان رسدم روز جدایی

    چارهٔ درد جدایی تویی ای مرگ چه باشد

    اگر از کار فرو بستهٔ من عقده گشایی

    هر شبم وعده دهی کایم و من در سر راهت

    تا سحر چشم به ره مانم و دانم که نيایی

    که گذارد که به خلوتگه آن شاه برآیم

    من که در کوچهٔ او ره ندهندم به گدایی

    ربط ما و تو نهان تا به کی از بيم رقيبان

    گو بداند همه کس ما ز تویيم و تو ز مایی

    بستهٔ کاکل و زلف تو بود هاتف و خواهد

    نه از آن قيد خلاصی نه ازین دام رهایی
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  4. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی
    که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی

    تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

    ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی

    ز تو گر تفقدو گر ستم، بود آن عنایت و این کرم

    همه از تو خوش بود ای صنم، چه جفا کنی چه وفا کنی

    همه جا کشی می لاله گون ز ایاغ مدعيان دون

    شکنی پيالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی

    تو کمان کشيده و در کمين، که زنی به تيرم و من غمين

    همهٔ غمم بود از همين، که خدا نکرده خطا کنی

    تو که هاتف از برش این زمان، روی از ملامت بيکران

    قدمی نرفته ز کوی وی، نظر از چه سوی قفا کنی
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  5. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    رفتی و دارم ای پسر بی تو دل شکسته ای
    جسمی و جسم لاغری جانی و جان خسته ای

    میشکنی دل کسان ای پسر آه اگر شبی

    سر زند آه آتشين از دل دلشکسته ای

    منتظرم به کنج غم گریه کنان نشانده ای

    خود به کنار مدعی خنده زنان نشسته ای

    زان دو کمند عنبرین تا نروم ز کوی تو

    سلسله ای به پای دل بسته و سخت بسته ای

    غنچه لطيف خندد و پسته ولی چو آن دهن

    لب نگشوده غنچه ای خنده نکرده پسته ای

    خون جگر خورد یقين هر که چو هاتفش بود

    کوکب نامساعدی طالع ناخجسته ای
     
  6. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    هر شبم نالهٔ زاری است که گفتن نتوان
    زاری از دوری یاری است که گفتن نتوان

    بی مه روی تو ای کوکب تابنده مرا

    روز روشن شب تاری است که گفتن نتوان

    تو گلی و سر کوی تو گلستان و رقيب

    در گلستان تو خاری است که گفتن نتوان

    چشم وحشی نگه یار من آهوست ولی

    آهوی شير شکاری است که گفتن نتوان

    چون جرس نالد اگر دل ز غمت بيجا نيست

    باری از عشق تو باری است که گفتن نتوان

    هاتف سوخته را لاله صفت در دل زار

    داغی ز لاله عذاری است که گفتن نتوان
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  7. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    جانا ز ناتوانی از خویشتن به جانم
    آخر ترحمی کن بر جان ناتوانم

    اغيار راست نازت، عشاق را عتابت

    محروم من که از تو نه این رسد نه آنم

    مرغ اسيرم اما دارم درین اسيری

    آسایشی که رفته است از خاطر آشيانم

    نخلم ز پا فتاده شادم که کرد فارغ

    از فکر نوبهار و اندیشهٔ خزانم

    زنهار بعد مردن فرسوده چون شود تن

    پيش سگان کویش ریزند استخوانم
     
  8. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    سحر از کوه خاور تیغ اسکندر چو شد پیدا عیان شد رشحه‌ی خون از شکاف جوشن دارا
    دم روح‌القدس زد چاک در پیراهن مریم نمایان شد میان مهد زرین طلعت عیسی
    میان روضه‌ی خضرا روان شد چشمه‌ی روشن کنار چشمه‌ی روشن برآمد لاله‌ی حمرا
    ز دامان نسیم صبح پیدا شد دم عیسی ز جیب روشن فجر آشکارا شد کف موسی
    درافشان کرد از شادی فلک چون دیده‌ی مجنون برآمد چون ز خاور طلعت خور چون رخ لیلا
    مگر غماز صبح از بام گردون دیدشان ناگه که پوشیدند چشم از غمزه چندین لعبت زیبا
    درآمد زاهد صبح از در دردی‌کش گردون زدش بر کوه خاور بی‌محابا شیشه صهبا
    برآمد ترکی از خاور، جهان آشوب و غارتگر به یغما برد در یک دم، هزاران لل لالا
    نهنگ صبح لب بگشود و دزدیدند سر، پیشش هزاران سیمگون ماهی در این سیمابگون دریا
    برآمد از کنام شرق شیری آتشین مخلب گریزان انجمش از پیش روبه‌سان گرازآسا
    چنان کز صولت شیر خدا کفار در میدان چنان کز حمله‌ی ضرغام دین ابطال بر بیدا
    هژبر سالب غالب علی بن ابی طالب امام مشرق و مغرب امیر یثرب و بطحا
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    نسیم صبح عنبر بیز شد بر توده‌ی غبرا زمین سبز نسرین‌خیز شد چون گنبد خضرا
    ز فیض ابر آزاری زمین مرده شد زنده ز لطف باد نوروزی جهان پیر شد برنا
    صبا پر کرد در گلزار دامان از گل سوری هوا آکنده در جیب و گریبان عنبر سارا
    عبیر آمیخت از گیسوی مشکین سنبل پرچین گلاب افشاند بر چشم خمارین نرگس شهلا
    به گرد سر و گرم پر فشانی قمری مفتون به پای گل به کار جان فشانی بلبل شیدا
    سزد گر بر سر شمشاد و سرو امروز در بستان چو قمری پر زند از شوق روح سدره‌ی طوبی
    چنار افراخت قد بندگی صبح و کف طاعت گشود از بهر حاجت پیش دادار جهان آرا
    پس آنگه در جوانان گلستان کرد نظاره نهان از نارون پرسید کای پیر چمن پیرا
    چه شد کاطفال باغ و نوجوانان چمن جمله سر لهو و لعب دارند زین سان فاحش و رسوا
    چرا گل چاک زد پیراهن ناموس و با بلبل میان انجمن دمساز شد با ساغر و مینا
    نبینی سر و پا بر جای را کازاد خوانندش که با اطفال می‌رقصد میان باغ بر یک پا
    پریشان گیسوی شمشاد و افشان طره‌ی سنبل نه از نامحرمان شرم و نه از بیگانگان پروا
    میان سبزه غلطد با صبا نسرین بی تمکین عیان با لاله جام می‌زند رعنای نارعنا
    به پاسخ نارون گفتش کز اطفال چمن بگذر که امروز امهات از شوق در رقصند با آبا
    همایون روز نوروز است امروز و به فیروزی بر اورنگ خلافت کرده شاه لافتی ماوا
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    زهی مقصود اصلی از وجود آدم و حوا غرض ذات همایون تو از دنیا و مافیها
    طفیلت در وجود ارض و سماء عالی و سافل کتاب آفرینش را به نام نامیت طغرا
    رخ از خواب عدم ناشسته بود آدم که فرق تو مکلل شد به تاج لافتی و افسر لولا
    شد از دستت قوی دین خدا آیین پیغمبر شکست از بازویت مقدار لات و عزت عزا
    نگشتی گر طراز گلشن دین سر و بالایت ندیدی تا ابد بالای لا پیرایه الا
    در آن روز سلامت سوز کز خون یلان گردد چو روی لیلی و دامان مجنون لاله گون صحرا
    کمان بر گوشه بر بندد گره چون ابروی لیلی علم بگشاید از پرچم گره چون طره‌ی لیلا
    ز آشوب زمین و ز گیر و دار پر دلان افتد بدانسان آسمان را لرزه بر تن رعشه بر اعضا
    که پیچد بره را بر پای، حبل کفه‌ی میزان درافتد گاو را بر شاخ، بند ترکش جوزا
    یکی با فتح همبازی یکی با مرگ هم بالین یکی را اژدها بر کف یکی در کام اژدرها
    کنی چون عزم رزم خصم جبریل امین در دم کشد پیش رهت رخشی زمین پوی و فلک پیما
    سرافیلت روان از راست میکالت دوان از چپ ملایک لافتی خوانان برندت تا صف هیجا
    به دستی تیغ چون آب و به دستی رمح چون آتش برانگیزی تکاور دلدل هامون نورد از جا
    عیان در آتش تیغ تو ثعبان‌های برق افشان نهان در آب شمشیر تو دریاهای طوفان‌زا
    اگر حلم خداوندی نیاویزد به بازویت چو یازی دست سوی تیغ و تازی بر صف اعدا