آب آتش میبرد خورشید شبپوش شما میرود آب حیات از چشمهٔ نوش شما شام را تا سایبان روز روشن دیدهام تیره شد شام من از صبح سحرپوش شما در شب تاریک خورشیدم در آغوش آمدی همچو زلف ار بودمی یک شب در آغوش شما از چه رو هندوی مه پوش شما در تاب شد گر به مستی دوشم آمد دوش بر دوش شما ای ز روبه بازی آهوی شما در عین خواب شیر گیران گشته مست از خواب خرگوش شما مردم چشم عقیق افشان لؤلؤ بار من گشته در پاش از لب در پوش خاموش شما حلقه ی گوش شما را تا بود مه مشتری مشتری باشد غلام حلقه در گوش شما عیب نبود چون بخوان وصل نبود دسترس گر به درویشی رسد بوئی ز سر جوش شما آب حیوانست یا گفتار خواجو یا شکر ماه تابانست یا گل یا بناگوش شما
بگوئید ای رفیقان ساربان را که امشب باز دارد کاروان را چو گل بیرون شد از بستان چه حاصل زغلغل بلبل فریاد خوان را اگر زین پیش جان میپروریدم کنون بدرود خواهم کرد جان را بدار ای ساربان محمل که از دور ببینم آن مه نامهربان را دمی بر چشمهی چشمم فرود آی کنون فرصت شمار آب روان را گر آن جان جهان را باز بینم فدای او کنم جان و جهان را چو تیر ار زانکه بیرون شد ز شستم نهم پی بر پی آن ابرو کمان را شکر بر خویشتن خندد گر آن ماه بشکر خنده بگشاید دهان را چو روی دوستان باغست و بستان بروی دوستان بین بوستان را چو میدانی که دورانرا بقا نیست غنیمت دان حضور دوستان را
پیش صاحبنظران ملک سلیمان بادست بلکه آنست سلیمان که ز ملک آزادست آنکه گویند که برآب نهادست جهان مشنو ای خواجه که چون درنگری بر بادست هر نفس مهر فلک بر دگری میافتد چه توان کرد چون این سفله چنین افتادست دل درین پیرزن عشوه گر دهر مبند کاین عروسیست که در عقد بسی دامادست یاد دار این سخن از من که پس از من گوئی یاد باد آنکه مرا این سخن از وی یادست آنکه شداد در ایوان ز زر افکندی خشت خشت ایوان شه اکنون ز سر شدادست خاک بغداد به مرگ خلفا میگرید ورنه این شط روان چیست که در بغدادست گر پر از لاله سیراب بود دامن کوه مرو از راه که آن خون دل فرهادست همچو نرگس بگشا چشم و ببین کاندر خاک چند روی چو گل وقامت چون شمشادست خیمهی انس مزن بردر این کهنه رباط که اساسش همه بی موقع و بی بنیادست حاصلی نیست بجز غم ز جهان خواجو را شادی جان کسی کو ز جهان آزادست
دیگران را عیش و شادی گر چه در صحرا بود عیش ما هر جا که یار آنجا بود آنجا بود هست در سالی شبی ایام را یلدا ولیک کس نشان ندهد که ماهی را دو شب یلدا بود تنگ چشمان را نیاید روی زیبا در نظر قیمت گوهر چه داند هر که نابینا بود از نکو رویان هر آنچ آید ، نکو باشد ولی یار زیبا گر وفاداری کند زیبا بود
مهر سلمی ورزی و دعوی سلمانی کنی کین مردم دینشناسی و مسلمانی کنی با پریرویان بخلوت روی در روی آوری خویش را دیوانه سازی و پری خوانی کنی همچو اختر مهره بازی ورد تست اما چو قطب بر سر سجاده هر شب سبحه گردانی کنی حکمت یونان ندانی کز کجا آمد پدید وز سفاهت عیب افلاطون یونانی کنی سر بشوخی برفرازی و دم از شیخی زنی خویش را از عاقلان دانی و نادانی کنی چون بعون حق نمیباشد وثوقت لاجرم از ره حق روی برتاب� ...
معنی این صورت از صورتگران چین بپرس مرد معنی را نشان از مرد معنی بین بپرس کفر دانی چیست دین را قبلهی خود ساختن معنی کفر ار نمیدانی ز اهل دین بپرس چون تو آگه نیستی از چشم شبپیمای من حال بیداری شبهای من از پروین بپرس گر گروهی ویس را با گل مناسب مینهند نسبت گل با رخ ویس از دل رامین بپرس گر چه خسرو کام جان از شکر شیرین گرفت از دل فرهاد شور شکر شیرین بپرس حال سرگردانی جمعی پریشان موبمو از شکنج ...
چون نداری جان معنی معنی جانرا چه دانی چون ندیدی کان گوهر گوهر کانرا چه دانی هر که او گوهر شناسد قیمت جوهر شناسد گوهر کانرا ندیده جوهر جانرا چه دانی تا ترا شوری نباشد لذت شیرین چه یابی تا ترا دردی نباشد قدر درمانرا چه دانی چون سر میدان نداری پای دریکران چه آری چون رخ مردان ندیدی مرد میدان را چه دانی خدمت دربان نکرده رفعت سلطان چه جوئی طاق ایوانرا ندیده اوج کیوانرا چه دانی چون تو سرگردان نگشتی منکر گ� ...
ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی شاعر خواجوی کرمانی ترک صورت کن اگر عالم معنی طلبی کوس عزلت زن اگر ملکت کسری طلبی سر خود پیش نه ار پای درین راه نهی غرق این بحر شو ار در تمنی طلبی گر نه ماری بچه معنی نروی از سر گنج ورنه طفلی بچه رو صورت مانی طلبی راه آدم زنی و روضهی رضوان جوئی عیب مجنون کنی و خیمهی لیلی طلبی خاک گوسالهی زرین شوی از بی آبی وانگه از چوب عصا معجز موسی طلبی تا که برطور جلالت نبود منزل قرب از چه رو پرتو انوار تجلی طلبی خدمت مور کن ...
بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز شاعر خواجوی کرمانی بنده محمودست و سلطان در ره معنی ایاز کار دینداران نمازست و نماز ما نیاز ایکه از بهر نمازت گوش جان بر قامتست قامتی را جوی کاید سرو پیشش در نماز گر ز دست ساقی تحقیق جامی خوردهئی می پرستی را حقیقت دان وهستی را مجاز حاجیان چون روی در راه حجاز آوردهاند مطرب عشاق گو بنواز راهی از حجاز هر گروهی مذهبی دارند و هر کس ملتی مذهب ما نیست الا عشق خوبان طراز پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس پیش سلطان ه ...