همچو مجنون کو سگی را می نواخت بوسه اش می داد و پیشش می گداخت گرد او می گشت خاضع در طواف هم جلاب شکرش می داد صاف بوالفضولی گفت ای مجنون خام! این چه شیدست این که می اری مدام پوز سگ دائم پلیدی می خورد مقعد خود را به لب می استرد عیب های سگ بسی او برشمرد عیب دان از غیب دان بویی نبرد گفت مجنون تو همه نقشی و تن اندر آو بنگرش از چشم من کین طلسم بسته مولاست این پاسبان کوچه لیلاست این همتش بین و دل و جان و شناخت کو کجا بگزید و مسکن گاه ساخت او سگ فرخ رخ کهف من است بلک او همدرد و هم لهف من است آن سگی کی باشد اندر کوی او من به شیران کی دهم یک موی او
به مجــــــــنون گفت روزی عیب جویی که پیدا کن به از لیــــــــــــــــــــلی نکویی که لیلی گرچه در چشم تو حوری است به هر جزئی زحسن او قصـــــــــــوری است ز حرف عیب جو مجــــــــــنون برآشفت در آن آشــفتگی خنـــــــــــدان شد و گفت :اگر در دیده ی مجـــــــــــــنون نشینی به غیر از خوبی لیــــــــــــــــــــلی نبینی تو کی دانی که لیلی چون نکویی است کزو چشـــــمت همین بر زلف و رویی است تو قد بینی و مجــــــــــــــنون جلوه ناز تو چشــم و او نگاه نـــــــــــــــــــــاوک انداز تو مو بینی و مجــــــــــــنون پیچش مو تو ابـــــــــرو، او اشـــــارت هــای ابـــــــــرو دل مجــــــنون زشکّر خنده، خون است تو لــب می بینی و دنــدان که چون اوست کسی کاو را تو لیـــــــــلی کرده ای نام نه آن لیــــــــــــلی است کز من برده آرام اگر می بود لیــــــــــــــــلی بد نمی بود تــــرا رد کــــــــــــــردن او حـــــــد نمی بود
یک شبی مجنون نمازش را شکست بی وضو در کوچه لیلا نشست سجده ای زد بر لب در گاه او پر ز لیلا شد دل پر آه او گفت یا رب از چه خوارم کرده ای بر صلیب عشق دارم کرده ای جام لیلا را به دستم داده ای واندر این بازی شکستم داده ای نشتر عشقش به جانم میزنی دردم از لیلاست آنم میزنی خسته ام زین عشق دل خونم مکن من که مجنونم تو مجنونم مکن مرد این بازیچه دیگر نیستم این تو ولیلای تو من نیستم گفت ای دیوانه لیلایت منم در رگ پیدا و پنهانت منم سالها با جور لیلا ساختی من کنارت بودم و نشناختی عشق لیلا در دلت انداختم قمار عشق را یکجا باختم کردمت آواره صحرا نشد گفتم عاقل میشوی اما نشد سوختم در حسرت یک یا ربت غیر لیلا بر نیامد از لبت روز وشب او را صدا کردی ولی دیدم امشب با منی گفتم بلی مطمئن بودم به من سر میزنی در حریم خانه ام در میزنی حال این لیلا که خوارت کرده بود درس عشقش بیقرارت کرده بود مرد راهش باش تا شاهت کنم صد چو لیلا کشته در راهت کنم
شنیدستم که مجنون جگر خون چو زد زین دار فانی خیمه بیرون دم آخر کشید از سینه فریاد زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد هواداران زمژگان خون فشاندند کفن کردند و در خاکش نهادند شب قبر از برای پرسش دین ملائک آمدند او را به بالین بکف هر یک عمود آتشینی که ربت کیست دینت چه دینی است دلی جویای لیلی از چپ و راست چو بانگ قم به اذن الله برخاست چو پرسیدند من ربک ز آغاز بجز لیلی نیامد از وی آواز بگفتا کیست ربت گفت لیلی که جانم در ره جانش طفیلی بگفتندش به دینت بود میلی بگفتا آری آری عشق لیلی بگفتندش بگو از قبله خویش بگفت ابروی آن یار وفا کیش بگفتند از کتاب خود بگو باز بگفتا نامه آن یار طناز بگفتندش رسولت کیست ناچار بگفت آن کس که پیغام آرد از یار بگفتند از امام خویش می گوی بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی بگفتند از طریق اعتقادات بگو از عدل و توحید و معادات بگفتا هست در توحید این راز که لیلی را به خوبی نیست انباز بود عدل آنکه دارم جرم بسیار ازآن هستم به هجرانش گرفتار بخنده آمدند آن دو فرشته عمود آتشین در کف گرفته ندا آمد که دست از وی بدارید به لیلی در بهشتش وا گذارید که او را نشئه ای از جانب ماست که من خود لیلی و او عاشق ماست شنیدم گفت مجنون دل افکار ملائک را سپس فرمود آن یار تو پنداری که من لیلی پرستم من آن لیلای لیلی می پرستم کسی را کو به جان عشق آتش افروخت وفاداری زمجنون باید آموخت
به مجنون گفت روزی ساربانی چرا بیهوده در صحرا دوانی اگربا لیلی ات بودی سروکار من اورا دیدمش بادیگری یار سرزلفش به دست دیگران است تورا بیهوده در صحرا دوان است ازحرف ساربان مجنون فغان کرد جوابش این رباعی رابیان کرد درعقد بی ثمر هر کس نشاید دوای درد مجنون را بداند میان عاشق و معشوق رمزی است چه داند آنکه اشتر میچراند به مجنون گفت کاخر بداختر گناهی از محبت نیست بدتر تو را ایزد به توبه امر فرمود برو از عشق لیلا توبه کن زود چو بشنید این سخن مجنون فغان کرد به زاری سر به سوی آسمان کرد بگفتا توبه کردم توبه اول زهر چیزی به غیر از عشق لیلا
شنیدم که مجنون دل افکار چو شد از مردن لیلی خبردار گریبان چاک زد تا وصل دامان به سوی تربت لیلی شتابان در آنجاکودکی دید ایستاده به لب مهر خموشی برنهاده سراغ قبر لیلی را از او جست پس آن کودک بدو خندید و چون گفت تو را گر عشق لیلی مینمودی تمنائی چنین کی مینمودی در این صحرا به جا جستجو کن زهر خاکی کفی بر دار و بو کن از آن تربت که بوی عشق برخاست یقین دان تربت لیلی همانجاست
دید مجنون را یکی صحرا نورد در میان بادیه بنشسته فرد کرده صفحه ریگ وانگشتان قلم میزند با اشک خونین این رقم گفت ای مجنون شیدا چیست این مینویسی نامه بهر کیست این کی به لوح ریگ باقی ماندش تا کس دیگر پس از تو خواندش گفت مشق نام لیلی میکنم خاطر خود را تسلی میکنم مینویسم نامش اول وز قفا مینگارم نامه عشق و وفا نیست جز نامی از او دست من زان بلندی یافت قدر پست من نا چشیده جرعه ای از جام او عشق بازی میکنم با نام او
آشنا شدن سلام بغدادی با مجنون دانای سخن چنین کند یاد کز جمله منعمان بغداد عاشق پسری بد آشنا روی یک موی نگشته از یکی موی هم سیل بلا بدو رسیده هم سیلی عاشقی چشیده دردی کش عشق و درد پیمای اندوه نشین و رنج فرسای گیتیش سلام نام کرده و اقبال بدو سلام کرده در عالم عشق گشته چالاک در خواندن شعرها هوسناک چون از سر قصههای در پاش شد قصه قیس در جهان فاش در هر طرفی ز طبع پاکش خواندند نسیب دردناکش هر غم زدهای که شعر او خواند آن ناقه که داشت سوی او راند چون شهر به شهر تا به بغداد آوازه عشق او در افتاد از سحر حلال او ظریفان کردند سماع با حریفان افتاد سلام را کزان خاک آید به سلام آن هوسناک بربست بنه به ناقهای چست بگشاد زمام ناقه را سست در جستن آن غریب دلتنگ در بادیه راند چند فرسنگ پرسید نشان و یافتش جای افتاده برهنه فرق تا پای پیرامنش از وحوش جوقی حلقه شده بر مثال طوقی او کرده ز راه شوق و زاری زان حلقه حساب طوق داری چون دید که آید از ره دور نزدیک وی آن جوان منظور زد بانک بر آن سباع هایل تا تیغ کنند در حمایل چون یافت سلام ازو قیامی دادش ز میان جان سلامی مجنون ز خوش آمد سلامش بنمود تقربی تمامش کردش به جواب خود گرامی پرسیدش کز کجا خرامی گفت ای غرض مرا نشانه وا وارگی مرا بهانه آیم بر تو ز شهر بغداد تا از رخ فرخت شوم شاد غربت ز برای تو گزیدم کابیات غریب تو شنیدم چون کرد مرا خدای روزی روی تو بدین جهان فروزی زین پس من و خاک بوس پایت گردن نکشم ز حکم و رایت دم بی نفس تو بر نیارم در خدمت تو نفس شمارم هر شعر که افکنی تو بنیاد گیرم منش از میان جان یاد چندان سخن تو یاد گیرم کاموده شود بدو ضمیرم گستاخ ترم به خود رها کن با خاطر خویشم آشنا کن میده ز نشید خود سماعم پندار یکی از این سباعم بنده شدن چو من جوانی دانم که نداردت زیانی من نیز به سنگ عشق سودم عاشق شده خواری آزمودم □
لیلی شبی از وادی مجنون گذر کرد با گوشه چشمی به حال او نظر کرد مجنون در آن امواج غم حال خوشی داشت در گیرو دار عشق احوال خوشی داشت فریاد می زد از سرِ سوز و سرِ درد لیلای خود را یک نفس فریاد می کرد لیلی چو حال عاشق دیوانه را دید کوه دلش لرزید و سنگ خاره پاشید آمد سر او را ز روی خاک برداشت بر دامن پر مهر و گرم خویش بگذاشت گفتا بیا تا لحظه ایی آرام گیریم لختی بیاسائیم و از هم کام گیریم ! مجنون عاشق تا رخ آن ماهرو دید چون بید مجنون شانه های او بلرزید برخاست، سر برداشت از دامان لیلی گفتا مرا با خود رها کن جان لیلی من عاشق جان توام، لیلی همان است لیلی همان احساس پاک جاودان است اینجا تن واندام بازاری ندارد دیوانه با این کارها کاری ندارد ! لیلی به خود لرزید و پلکش بر هم افتاد بر غنچه ی رویش زلال شبنم افتاد یک لحظه مجنون گشت و مجنون را رها کرد او را رها در جذبه ای بی انتها کرد مجنون چو یک زورق به شط شب روان شد لیلی بر آن تابوت کوچک بادبان شد پارو زنان بر پهنه ی امواج راندند چشمان شب بر آن دو هاج و واج ماندند رفتند تا در گوشه ای تنها فتادند جانها گره خورده و از تن ها فتادند توفان شن آن شب بیابان را بپوشاند در گوشه ی شنزار باغ لاله رویاند آنجا دو تن با هم به زیر خاک می رفت یک جان "حق جو" جانب افلاک می رفت
هر روز که صبح بردمیدی یوسف رخ مشرقی رسیدی کردی فلک ترنج پیکر ریحانی او ترنجی از زر لیلی ز سر ترنج بازی کردی ز زنخ ترنج سازی زان تازه ترنج نو رسیده نظاره ترنج کف بریده چون بر کف او ترنج دیدند از عشق چو نار میکفیدند شد قیس به جلوهگاه غنجش نارنج رخ از غم ترنجش برده ز دماغ دوستان رنج خوشبوئی آن ترنج و نارنج چون یک چندی براین برآمد افغان ز دو نازنین برآمد عشق آمد و کرد خانه خالی برداشته تیغ لاابالی غم داد و دل از کنارشان برد وز دل شدگی قرارشان برد زان دل که به یکدیگر نهادند در معرض گفتگو فتادند این پرده دریده شد ز هر سوی وان راز شنیده شد به هر کوی زین قصه که محکم آیتی بود در هر دهنی حکایتی بود کردند بسی به هم مدارا تا راز نگردد آشکارا بند سر نافه گرچه خشک است بوی خوش او گوای مشک است یاری که ز عاشقی خبر داشت برقع ز جمال خویش برداشت کردند شکیب تا بکوشند وان عشق برهنه را بپوشند در عشق شکیب کی کند سود خورشید به گل نشاید اندود چشمی به هزار غمزه غماز در پرده نهفته چون بود راز زلفی به هزار حلقه زنجیر جز شیفته دل شدن چه تدبیر زان پس چو به عقل پیش دیدند دزدیده به روی خویش دیدند چون شیفته گشت قیس را کار در چنبر عشق شد گرفتار از عشق جمال آن دلارام نگرفت هیچ منزل آرام در صحبت آن نگار زیبا میبود ولیک ناشکیبا یکباره دلش ز پا درافتاد هم خیک درید و هم خر افتاد و آنان که نیوفتاده بودند مجنون لقبش نهاده بودند او نیز به وجه بینوائی میداد بر این سخن گوائی از بس که سخن به طعنه گفتند از شیفته ماه نو نهفتند از بس که چو سگ زبان کشیدند ز آهو بره سبزه را بریدند لیلی چون بریده شد ز مجنون میریخت ز دیده در مکنون مجنون چو ندید روی لیلی از هر مژهای گشاد سیلی میگشت به گرد کوی و بازار در دیده سرشک و در دل آزار میگفت سرودهای کاری میخواند چو عاشقان به زاری او میشد و میزدند هرکس مجنون مجنون ز پیش و از پس او نیز فسار سست میکرد دیوانگیی درست میکرد میراند خری به گردن خرد خر رفت و به عاقبت رسن برد دل را به دو نیم کرد چون ناز تا دل به دو نیم خواندش یار کوشید که راز دل بپوشد با آتش دل که باز کوشد خون جگرش به رخ برآمد از دل بگذشت و بر سر آمد او در غم یار و یار ازو دور دل پرغم و غمگسار از او دور