خودكشی كه هميشه نبايد جسمی باشد ! گاهی با دوست داشتن كسی كه میدانيم هيچ وقت سهم ما نمیشود ؛ بارها خودمان را ميكُشيم ...
عادت داشت نوک خودکار را بین لب هایش بگیرد ... یک روز جامدادی اش را دزدیدم و تمام خودکارهایش را بوسیدم ! میدانم صورت خوشی ندارد ولی عصر خودمانی ای بود ، فقط من و خودکارها ... وقتی بابا آمد خانه ازم پرسید چرا لب هایم آبی شده ، میخواستم بگویم برای این که او آبی مینویسد ، همیشه آبی ...
زمان نمیتواند پايانی برای دوست داشتنت بياورد ! زمان فقط با بهت نظاره گر جنگ ميان بودن و نبودنت است ؛ جنگ خيال ، واقعيت و زمان مسخره ترين مسئله برای عشق است !
دیگر بوی بهار هم سرحالم نمی کند چیزی شبیه گریه زلالم نمی کند آه ای خدا مرا به کبوتر شدن چکار ؟ وقتی که سنگ هم رحمی به بالم نمی کند
ترسم که تو هم یار وفادار نباشی عاشق کش و معشوق نگه دار نباشی من از غم تو هر روز دوصد بار بمیرم تو از دل من هیچ خبردار نباشی