بــرای صبح شدن، نه به خورشید نیاز استـ نه خنــدههای باد؛ چشم هاست را که باز کنے، موهایت که پریشان بشود ، زندگی عاشقانه طلوع خواهد کرد..!
پنج انگشت به صورت زنے مانده.. مـدادها را از کیف بیرون مے آورد، بر گونهها چیزی مےنویسد بر چشمها چیزی.. بر لبها چیزی.. _تـا به حال صورت زن ها را خواندهاید؟