من "نمی توانستم" به او بگویم که با جنس مخالفش حرف نزند شوخی نکند، رفت و آمد نداشته باشد.. نمی توانستم بگویم میخواهم فقط مرا داشته باشد.. تنها کاری که از دستم برمی آمد این بود که "سکوت" کنم و به رویم نیاورم که دلخور شده ام.. یک گوشه کِز میکردم و در جواب پرسش:«چیزی شده؟» فقط می توانستم لبخند تلخی بزنم و بگویم:«نه جانم!» نمی شد به اوبگویم ماتمِ چشمهایم را ببیند، معنی لبخند تلخم را بفهمد و دستِ دلم را بگیرد و بهش بگوید ناراحت نباش.. من نمی توانستم به او بگویم :«فقط برای من باش» او "خودش"باید می فهمید..
پرسيد چقد دوسم دارى؟ گفتم شيش تا گفت كمه ! گفتم از پنج كه بگذره ميوفته تو سرازيرى، نگاهم كردو خنديد گفتم هفتا شد.
بیا وداع کنیم اگر بنا باشد کسی از ما بماند همان به که تو بمانی "کینه ی" تو به کار این دنیا بیشتر می آید تا "عشق"ِ من