1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان گذر تلخ|کاربر انجمنP/A

شروع موضوع توسط P/A ‏16/4/17 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    ****
    -سلام؛ببخشید خانوم احتشام...من پسر عموی مریمم؛حمید... زنگ زدم بگم... مریم حالش خوب نبود،نتونست بیاد!! زنگ زدم که،بهتون خبر بدم...و یک پیغام از طرف مریم بهتون بدم...
    وای خدا آبرویم رفت... ولی،با چیزی که شنیدم،نگران شدم ... پرسیدم:
    -راست میگید؟!! الان حالش چطوره؟ دیشب که حالش خوب بود!!
    -نگران نباشید... فقط یک،سرماخوردگیِ ساده است ...خودشو، زیاد لوس میکنه.
    بعد،انگار چیزی یادش آمده باشد... گفت:
    -ای وای داشت یادم می رفت....مریم گفت:بهتون بگم...به استاد باکری(استاد باکری همونیِ که امروز دیر به کلاسش رسیدم) بگید... بخاطر حالش نتونسته بیاد سرِکلاسش...حذفش نکنه.
    -خب چرا خودش،زنگ نزد به استاد یا،به من بگه!!
    با حرص گفت:
    -آخه،قرص خورده... مثل خرس افتاده روی تخت... نمی تونه صحبت کنه.
    دیگر چیزی نگفتم...و با بهانه کردن کلاسم؛گوشی را قطع کردم.
    با فکر این که،خوب شد سریع بحث را عوض کردم...حتما حرف هایم برایش سوژه می شد.
    مریم پدر ومادرش را در سانحه تصادف از دست داده است...و از 15سالگی؛با عموش زندگی می کند.
    پسرعموش هم زیادی با نمک است...و فقط دنباله سوژه است...یادم می آید...چند بار،جلویش سوتی دادم... او هم تا توانست دستم انداخت.
    جالبیش اینجاست که،مریم می گوید: حمید به تو علاقه دارد...
    به قول معروف،گلویش پیش من گیر است.
    کلاس که تمام شد...رفتم به سمت پارکینگ... که دیدم،ماشین همانی که امروز،باهاش تصادف کردم... کنار ماشین من پارک است!
     
    m naizar، MajiD.JD، Amoo Dexy و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏16/4/17
    ارسال ها:
    2,501
    تشکر شده:
    15,705
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    یک لحظه پیش خودم گفتم:نکند،تعقیبم کرده است تا،خسارت بگیرد!!
    همان موقع...شراره(یکی از هم دانشگاهی هایم که با درس کاری ندارد؛فقط دنبال این است،ببیند دیگران،چیکار می کنند.)آمد کنار من ایستاد و گفت:
    -کی ماشینه آقای شیخ رو داغون کرده؟!!
    -آقای شیخ؟!!
    -آره دیگه...نکنه نمی شناسیش!!؟
    -نه والا...همه که مثل تو اطلاعاتی نیستن.
    پشت چشمی نازک کرد و گفت:
    -این ماشینه یکی از استادهای بسیجی دانشگاست.
    -راست میگی!! اینکه اصلا بهش نمی خورد،بسیجی باشه!!
    -آره خب...ولی تو که نمی دونی... اون دفعه رفتم جلوش ایستادم ازش سوال بپرسم؛اصلا نگاهمم نکرد! بعدش نمی دونم چی شده،برگه های توی دستش افتاد...منم خم شدم،کمکش کنم جمعشون کنه که... ناخوداگاه دستم خورد به دستش...یهو ایستاد،وبا یک لا اله ال... سریع رفت...تازه نمی دونی که،یکی از دخترا،بهش پیشنهاد دوستی داده...اونم گفته:بهتره بری،خودتو اصلاح کنی و به دینت،احترام بذاری... مگه نمیدونی... توی دین ما،اینجور روابط حرامه؟
    دختر هم گفته،:برو بابا اُمل!!جالبیش این جاست که،اونم جواب داده:اگه گ*ن*ا*ه نکردن اُمل بودنِ... آره من اُملم!! نمیدونی که چقدرپایبند به دینه!!
    سکوت کرده بودم... در تعجب بودم!!همیشه فکر می کردم...آدم های مذهبی،حتی با جنس مخالفشان حرف هم نمیزنند،ولی امروز...
    سوار ماشینم شدم ... به سمت خانه حرکت کردم.
    هنوز ذهنم درگیر بود...
    یعنی واقعا،می شود به دینت پایبند باشی و گ*ن*ا*ه نکنی،ولی بتوانی خوب زندگی بکنی؟!!
    رسیدم خانه...دَرِ اتاقم را که باز کردم... فهمیدم دوباره گلبانو جان اتاقم را تمیز کرده است...
    آخر چقدر بگویم... اینقدر کار نکن؟
    دکتر می گفت،بخاطرکار زیاد... ساییدگی زانو پیدا کرده است!!
    آن قدر برایم ارزش داشت... که دلم نمی خواست،سلامتیش بخاطر من یا هر کس دیگر،به خطر بیافتد.
     
    Amoo Dexy و m naizar از این پست تشکر کرده اند.