1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

راه انسانی

شروع موضوع توسط pesare rastgoo ‏18/2/17 در انجمن سـرگـرمـی

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    ماوراء الطبیعه، معجزه، قدرت، تفکر ساختاری

    در تفکر ساختاری روزمره من به چیزهایی توجه می کنم و احترام میذارم که تو ساختارهام تعریف شده باشن. مثلا اگه کسی رو ببینم که قدرتمنده خوشم میاد، حتی اگه تو فیلم باشه، مثلا بوروسلی. اگه یه چیز غیرعادی ببینم مثلا کسی بتونه خودش رو در یه چشم به هم زدن ببره بالای پشت بوم خونمون برام به غیر از این که به لحاظ منطقی عجیبه ایجاد یه حالت شک و بهت زدگی میکنه. این شک و بهت زدگی باعث میشه من احساس ناامنی بکنم چون چون احساس نادانی می کنم در برابر اون اتفاق و احساس ناتوانی می کنم از این که جلوشو بگیرم تا یه وقت غافلگیرم نکنه و آسیب نخورم. حالا اگه اون کسی که این کار عجیب رو می کنه بهم توجیحی بگه مثلا بگه این یه دستگاهه جدیده که می تونه افراد رو از جایی به جای دیگه در زمان بسیار کوتاهی جابجا کنه من تمایل دارم اون حرف رو بپذیرم چون باعث میشه اون احساس نادانی و غافلگیری کمتر بشه و دوباره احساس کنم می تونم درک کنم و می تونم پیش بینی کنم و غافلگیر نشم. با همین روش چه کلاهبرداری ها که نمیشه!

    حکایت پذیرفتن قدرت خدا با معجزات و عجایب هم همینه. چون تفکر ساختاری من نسبت به چیزهای عجیب حالت بهت و ترس داره تمایل دارم وقتی کسی بهم میگه همه چیز در کف قدرت خداست بپذیرمش چون این باعث میشه دیگه از هیچی نترسم. با این روش در واقع فرد درک خاصی از خدا نداره بلکه تمایل شدیدی از درون به پذیرفتن اون داره. بارزترین نشونه ی این نوع پذیرفتن خدا اینه که فرد نمی تونه زندگیش رو به صورت منطقی بیان کنه و وقتی ازش می پرسی خوب خدا رو میپرستی که چی؟ نمی تونه پاسخ منطقی بده.

    ایراد این نوع پذیرش خدا اینه که موضوعات ساختاری دارای اصالت نیستن و انقدر بی اساس و تغییر پذیر هستن که هر شکلی هم پیدا بکنن باز هم نمی تونن تولید هویت بکنن و باعث بشن مثلا ما هدفی برای زندگیمون درک کنیم. به همین دلیل هر نوع پذیرشی که به جای درک و عقل بر اساس ترس، ضعف، تهدید و تطمیع باشه چون داره از ساختارهای طبیعی ذهنمون استفاده میکنه قابلیت دادن هویتی غیر از هویت طبیعی به ما نداره ولی با نامهای مختلف و گاهی عجیب و غریب. در واقع کسی که به دلیل ترسش هویتی رو می پذیره قبل از هر اسمی که خودش بر روی خودش می ذاره هویت "ترسو" بودن رو در خودش نهادینه کرده، کسی که از طمع و سود کردن می پذیره طماعه و ...

    در واقع حرف من در اینجا اینه که مهم نیست که چیزی عجیب باشه بلکه مهمه که داره چی بیان میکنه و چی میگه. ممکنه یه چیز خیلی ساده قابل توجه باشه در حالی که یه چیز خیلی به ظاهر عجیب و قدرتمند در واقع کاملا تو خالی و بی اساس باشه. ما باید مواظب باشیم که داریم هویتمون رو بر اساس چی تعریف می کنیم و در کل، هر جا چیزی که ساختاریه مطرح میشه دقت کنیم که ممکنه کاملا پوچ باشه... مثه یه شعبده بازی که می تونه با دستگاه تلپورت اشتباه گرفته بشه.
     
    Hanak، para3to و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    پوچی و هدفمندی، بردگی و آزادی

    اریک فروم، کتابی داره به نام گریز از آزادی. در اون کتاب از پدیده ای همه گیر و همیشگی در طول تاریخ و در زمان معاصر پرده برمی داره : فرار مردم از آزادی و ترجیح محدود بودن به اون. چرا اینطوریه چون آزادی یه روی دیگه هم داره که اون روش خیلی به مذاق اکثر آدما خوش نمیاد. اون روش براشون ترسناکه و از اون روش فراری هستن. روی دیگر آزادی پوچیه!

    اگر برای من هدف مشخص وجود داشته باشه و من برای رسیدن به اون هدف ساخته شده باشم در صورتی که به سمت هدفم حرکت نکنم با تبعات کارم روبرو میشم و رنج زیادی رو به خودم تحمیل می کنم، چون با نرفتن به سمت هدفم فرصت شکوفایی رو از خودم سلب می کنم و این بدترین کاریه که می تونم در حق خودم بکنم. اما اگر دنیا هدفی برای من نداشته باشه و من به حال خودم رها شده باشم کاملا آزاد هستم به هر سمتی برم. در واقع اون عصاره واقعی آزادی فقط با طعم پوچی مطلق حاصل میشه و بدون اون هر چند انتخاب هنوز وجود داره ولی آزادی مفهوم خودش رو به دست نمیاره.

    یکی دیگه از دلایلی که مردم از آزادی فرار می کنن اینه که بدون هدف بودن براشون به معنای بی انگیزه شدنه. یعنی احساس می کنن اگه هدفی وجود نداشته باشه که منو جذب کنه و به من انگیزه بده تا حرکت کنم من دیگه انرژی ندارم و درون خودم می گندم. این البته صحیح نیست چون وقتی به عمق آزادی پی ببریم درک می کنیم که من می تونم هر هدفی رو که بخوام برای زندگی در نظربگیرم. در واقع این که هیچ چیزی خود به خود برای من ارزشمند، والا و خواستنی و لایق تلاش نیست معنیش اینه که می تونم خودم بیام و هر چیزی رو دلم بخواد به عنوان هدف در نظر بگیرم. می تونم به دنیا مفهوم بدم و با پیگیری کردن هدف خودم نه تنها از بی هدفی و سکون و گندیدن خودم جلوگیری کنم بلکه خالق دنیای خودم باشم.
     
    Hanak، para3to و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    خوب اینم آخر حرفم- البته میشه خیلی چیزای مختلف گفت ولی به نظرم بسه

    اگه کسی خواست چیزی بگه من چند روز یه بار این پست رو چک میکنم

    خوب یه جمع بندی می کنم و تمام:


    اختیار، انتخاب، پوچی، آزادی


    اختیار به معنای انجام دادن کاری بدون مجبور بودنه، به بیان دیگه یعنی کاری رو بدون انگیزش بیرونی و فقط با انگیزش درونی انجام بدم. خوب انگیزش های درونی تمامشون یا از بیرون شکل گرفتن یا این که مادرزادی هستن. یعنی هیچ انگیزشی نیست که واقعا از درون من بیاد چون درون من چیزی به جز یه ساختار نیست و اون ساختار هم بنا شدنش، حالا به هر صورتی که باشه، توسط خدا، توسط طبیعت ... هر چی باشه، به هر حال توسط من نبوده. یعنی به زبان ساده من ساخته ی محیط و ژنتیکم هستم. ولی آیا این یعنی این که جبر وجود داره و اختیاری نیست؟ خوب بله، این یعنی دقیقا جبر وجود داره و اختیاری وجود نداره. خوب حالا که جبره و اختیاری نیست پس چرا من می تونم تنبل و بی خاصیت باشم و می تونم کار کنم؟ چرا می تونم بخوابم یا راه برم؟ می تونم توجه کنم یا بی توجهی؟ با یه مثال این بخش رو روشن تر می کنم:

    فرض کنیم یه برنامه کامپیوتری داریم، این برنامه برای ده حالت مختلف ده تا پاسخ مختلف داره. اگه حالت اول پیش اومد، خروجی اول داده میشه. اگه حالت دوم، خروجی دوم و به همین صورت. خوب خیلی واضحه که ما اینجا از اختیار اصلا حرف هم نمی زنیم. یعنی خیلی واضحه که این برنامه کاملا از پیش تعیین شده کار میکنه. حالا اگه به خاطر یه ویروس این برنامه این طور نتیجه گیری کنه که چون من اختیاری ندارم، پس انتخابی هم ندارم و خروجی خود به خود تعیین میشه داره، در واقع داره خارج از واقعیت عمل میکنه و احتیاج به تعمیر داره. دقیقا به همین صورت ما هم اختیار نداریم ولی اگر این نداشتن اختیار رو با این اشتباه بگیریم که قابلیت انتخاب هم نداریم نسبت به محیط پیرامونمون بی تفاوت میشیم و در نتیجه خروجی هامون انفعالی و بی تفاوت میشن. ولی اگر درک کنیم که با توجه به پیرامونمون و درک بهتر می تونیم انتخاب هامون رو گسترش بدیم، اون موقع برنامه های درونمون شروع می کنن به خروجی های مناسب دادن و به نتایجی که براشون رضایت بخش هستن نزدیک میشن. موضوع دیگه ای که خیلی اهمیت داره اینه که شبیه به برنامه های کامپیوتری ما هم می تونیم خودمون برنامه خودمون رو بازبینی کنیم و ارتقا بدیم.

    پوچی به این معناست که زندگی دارای هیچ هدفی نیست که بتونه من رو متقاعد کنه که لازمه ازش پیروی کنم. من، در اینجا یعنی بالاترین مرتبه درک و منطق من. یعنی وقتی صرفا به نتایج یک هدف نگاه کنم و فکر کنم "خوب که چی؟". این که بیام ترس، طمع، قدرت طلبی، وحشی گری، خودخواهی و میل جنسی و دیگر امیال طبیعی رو منطقی جلوه بدم چیزیه که خیلی اتفاق میوفته، ولی واقعا یه چیزی پیدا کن که اینا دلیلش نباشن. یه چیزی پیدا کن که احساس کنی برای منطقت، اون مرتبه ای که مثل یه فرشته از هر میل خالیه و فقط اطاعت از حق میکنه، قابل پیروی باشه. پوچی یعنی چنین چیزی وجود نداره، باورتم نمیشه خودت یواش یواش تجربه کن، فکر کن.

    پوچی برای انسان ها خیلی تلخه چون احساسات انسانی همگی بی معنی میشن. عشق، اخلاق، عدالت... اینا چیزایی هستن که انسان ها به صورت طبیعی از درون احساس می کنن و براشون احترام قائل هستن و در صورتی که پوچی رو بپذیرن اینا همشون پایه های محکمشون رو از دست میدن. به علاوه خیلی چیزهای دیگه هم رخ میده: زندگی بی شکل میشه و دیگه افراد نمی دونن باید چی کار بکنن، درست و غلط بی معنی میشه و افراد در برار شرایط مختلف نمی دونن باید چه رفتاری داشته باشن و چطور می تونن درست و شایسته رفتار کنن(از مهمترین دلایل). اما پذیرفتن پوچی، پذیرفتن حقیقته و شروع رشد واقعیه. اگه فردی متوجه بشه که تا چه حد زندگی بی شکله در واقع متوجه میشه که تا چه حد انتخاب داره. آیا انتخاب های ما نامحدود هستن؟ خیر. اخلاق پایه روانی داره، عشق پایه روانی داره، عدالت پایه روانی داره، اینا حتی در حیوانات هم دیده میشن. یعنی من با درک پوچی شروع می کنم ببینم که چه محدوده ای برای انتخاب های من وجود داره و آزادی من در چه حدودی از درونم تعریف میشه. مثلا آیا من می تونم به عشق خیانت کنم؟ می تونم بی اخلاق باشم؟ می تونم آدم کش باشم؟ قیمت هر کدوم چیه؟ و چطور می تونم به سمت درک بیشتر حرکت کنم؟ به سمت رشد درک و شعورم برم؟ به سمت داشتن قدرت بیشتر حرکت کنم؟ به سمت رضایت عمیق و کامل برم؟ چطور میتونم حتی اگه شده یه لحظه، سعادت رو تجربه کنم؟

    آزادی در حوزه انتخاب های من تعریف میشه و پس از درک جبره. اختیار واژه ی بی معناییه و آزادی هم به صورت مطلق و بدون جبر اصلا قابل تعریف نیست. آزادی یعنی داشتن انتخاب های مختلف و توانایی انتخاب کردن بین اون ها. مثل اون برنامه کامپیوتری که می تونه هر کدوم از خروجی ها رو فعال کنه. ولی آزادی به این معنا نیست که من می تونم هر کاری بکنم یا انتخاب های من از یه جای عجیب و غریبی میان که هیچ حساب کتابی نداره. ساده ترین انتخاب های من هم کاملا محاسبه شده هستن و در نتیجه برنامه ریزی های محیط و ژنتیک رخ میدن.

    هر چی بگم بازم کمه
    چاره ی کارم قَسَمه:) بای
     
    Hanak و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,234
    امتیاز دستاورد:
    170
    خسته نباشی دلاور

    همون جمله اخرت معلوم میشه
    بالذت این مطالبو اشتراک گزاشتی
    من شخصا خط ب خط خوندم واستفاده کردم@};-
     
    DaniyaL و pesare rastgoo از این پست تشکر کرده اند.