1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

راه انسانی

شروع موضوع توسط pesare rastgoo ‏18/2/17 در انجمن سـرگـرمـی

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    هویت فردی و اجتماعی


    وقتی نوزاد بودیم و اولین کلمات رو می شنیدم هیچی از مفهوم اون کلمات نمی فهمیدم. دلیلش این بود که هنوز زبان و گفتار در من شکل نگرفته بود. دلیلش این بود که هنوز حتی توی ذهنم هم به هیچ زبونی بلد نبودم با خودم حرف بزنم و فکر کنم. واقعا اگه هیچ وقت یاد نمی گرفتم حرف زدن رو، زبان رو، اون موقع چه طوری می تونستم فکر کنم؟ اصلا آیا اون موقع می تونستم فکر کنم؟

    یکی از چیزایی که خیلی وقتا کاملا ازش می گذریم اینه که ارتباط بین هویت فردی و اجتماعی ما چیه. یعنی اگه اجتماعی وجود نداشت، که زبانی رو به وجود آورده باشه، که ما بتونیم با بزرگ شدن در اون اجتماع اون زبان رو یاد بگیریم، آیا اصلا چیزی به نام هویت فردی و تفکر درونی در ذهن من شکل می گرفت؟

    به صورت قطعی خیر. یعنی اگر من در اجتماعی نبودم و زبانی رو نمی آموختم سطح تفکر در من یه سطح بسیار ابتدایی و عقب افتاده بود که میشد حتی اون رو با میمون ها مقایسه کرد. این موضوع رو می تونید با یه سرچ تو اینترنت در مورد مثلا تاثیر محبت بر رشد مغز نوزاد یا تاثیر زبان بر شکل گیری و رشد مغز یا تاثیر زبان در هوش خیلی چیزا در موردش پیدا کنید. ولی یه چیزی خیلی واضحه اونم این که ماهیت خودآگاهی ما ناشی از زبان نیست بلکه زبان ناشی از خودآگاهی ماست. در واقع ما به این خاطر زبانمون پیشرفت کرده و انقدر که امروز هست پیچیده شده که فردیت خودمون رو درک می کردیم. البته این آخر داستان نیست، تحقیقات علمی ما رو با این فرضیه روبرو میکنه که خود این هویت فردی و شکل گیری اون نتیجه پیشرفت حالت گله ای-اجتماعی بوده. و... این قصه سر دراز دارد...

    خلاصه هدفم از این همه روضه خوندن این بود که بر خلاف اون چیزی که ممکنه فکر کنیم هویت فردی و اجتماعی ما مرز خاصی ندارن و نمیشه واقعا گفت که مثلا من یعنی یه فرد یا من یعنی یه عضو اجتماع.

    اما دو تا نگاه هست که بیشتر فایده داره چون در شرایط انسانی ما بیشتر احساس میشه و من اونا رو توضیح میدم.

    یکی نگاه فردیت گرا : من وقتی به خودم نگاه می کنم و از درون خودم رو جستجو می کنم می بینم تنها کسی هستم که تجربیات خودم رو درک می کنم و هیچ کس دیگه ای نه من رو واقعا می تونه درک کنه و نه من می تونم درکش کنم!:)

    دومی نگاه اجتماع گرا: من در ارتباط و تعامل با دیگران تعریف میشم. این موضوع انقدر عمیقه که کل منطق من رو تعریف میکنه. من کاملا شکل پذیر هستم و می تونم هر تصمیمی دلم بخواد بگیرم. می تونم از گشنگی بمیرم یا از پرخوری یا از هیچ کدوم. تعریف شدن هر شی در تعامل ذهن با اون شی انجام میشه و تعریف شدن "من"، خود خود من هم از این قاعده استثنا نیست. ذهن من خود به خود رفتارها، احساسات، حرف ها و خلاصه همه چیز من رو ثبت میکنه و در همین ثبت کردن ها تعریف من رو برای خودم تغییر میده. من میتونم ناتوان باشم، یا توانا، احساساتی، منطقی... اگر من یه نفر رو بزنم بدون توجه به این که حق با منه یا نیست این وحشی بودن من ثبت میشه. اگه من دلم می خواد یه نفرو بزنم هم همین طور. ذهن ما شدیدا حساسه و هر چیزی رو ثبت میکنه. و من شاید حتی بدون این که متوجه باشم در پس رفتارها و افکارم در حال تعریف شدن هستم.

    تو جوامع غربی تر تفکر فردیت گرا پایه ی فلسفه اس و در نتیجه اجتماع بر پایه نفع شخص بنا شده و هر فردی مسئول فقط خودشه. این حالت باعث میشه افرادی بسیار مقاوم و قوی در این جوامع شکل بگیرن و ساز و کارها در فرآیند انتخاب طبیعی صیقل بخورن و افراد ضعیف از بین برن و قوی ها بیشتر بشن. ایرادشم اینه که اون افرادی که میرسن نوک قله عمیقا ناراضی میشن و نمی تونن درک کنن چرا. سعی می کنن با کارای خیریه اون پیوندای اجتماعی که خودشون رو با بریدن اونا تعریف کرده بودن دوباره احیا کنن ولی خودشون تبدیل به چنان موجود ضد حیاتی شدن که هیچ چیزی نمی تونه در اطرافشون رشد کنه !

    تو جوامع شرقی تر تفکر جامعه گرا پایه ی فلسفه اس و در نتیجه اجتماع بر پایه نفع اجتماع بنا شده. در این جوامع فرد عمیقا با نقش های اجتماعیش تعریف میشه و موضوعاتی مثه افتخار و شرافت و وظیفه اهمیتشون خیلی زیاد میشه. دلیلشم معلومه: چون آدمه رو از اول به عنوان فرزند فلان، عضو خانواده فلان، شهروند فلان شهر، تبعه ی فلان کشور تعریف کردن. تمام چیزی که اون آدمه هست همین رابطه با اون چیزاییه که نسبت به اونا تعریف شده و در نتیجه مفاهیمی مثه لذت هم در همین راستا تعریف میشن. آدمه کار می کنه ولی اگه ازش بپرسی چرا میگه چون می خوام جامعم، کشورم پیشرفت کنه، نامم و خانوادم بهم افتخار کنن. ایراد این جور آدما هم اینه که کلا از بیرون تعریف میشن و جایی که مثلا احتیاج به یه تصمیم گیری یا پایه ی فکری داریم با یه مشت زبون نفهم سر و کار پیدا می کنیم. واقعا توانایی فکر کردن و تصمیم گیری در مسائل رو از دست میدن و اگه یه چیز به یه شیوه ی خیلی احمقانه تعریف بشه، به همون شیوه ادامه پیدا میکنه !


    یه آدم سالم در واقع در تضاد این دو حالت قرار داره . از یه طرف این رو می بینه که کاملا از دیگران جداست و نفعش از اونا کاملا سواست و از سوی دیگه با همین دید درک میکنه که اگه من بخوام لذت ببرم نمی تونم بعد از رنجاندن نزدیکانم لذت ببرم چون من در واقع از تکه های اونا تشکیل شدم و اگه تکه های کسایی که از بچگی تا حالا اومدن و من رو تعریف کردن رو بذارم رو هم، میشه من. رنجوندن اونا یعنی تغییر دادن درون خودم. مثلا وقتی من سر یه پیرمرد کلاه میذارم این پیرمرد در من تشکیل شده از یه سری خواص که مثلا موی سفیدش رو من از بابابزرگم به یادگار دارم. و به رنج انداختن این پیرمرد باعث میشه من احساس کنم بابابزرگم رو به رنج انداختم. و به رنج انداختن بابابزرگم باعث میشه من رابطم با بابا بزرگم از محبت تبدیل به دشمنی بشه و این تبدیل رابطه باعث میشه من تغییر کنم و برم به سمت این که نخوام با بابابزرگم تعریف بشم و در نتیجه با اولین چیزی که بابابزرگ بهم یاد داده، که محبت بوده، دارای تعارض میشم. این تعارض باعث میشه محبت رو نفی کنم و این نفی محبت باعث میشه نتونم در روابط اجتماعیم موفق بشم و هی احساس تنهایی شدید و عمیق بکنم... ... ... ... ... و ... :0




    جمع بندی این قصه ی طولانی این که: من و تو از هم جدا نیستیم و از هم کاملا جداییم
     
    *SAma* و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  2. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    حسین جان خسته نباشی...من ک خیلی استفاده کردم..‌..حالا بایدکلی تجزیه وتحلیل کنم تا خودمم به نتیجه ای ک تورسیدی برسم..‌منظورنتیجه گیری کلی راجع به این ک منه نوعی درکدوم ردیف قرار دارم وهدفم اززندگی چیه.‌‌‌‌..تمام مطالبتو سیو کردم....امیدوارم بازم قبول زحمت کنی ودراین خصوص مطلب بزاری....یا کتاب معرفی کنی....سپاس
     
    *SAma* و pesare rastgoo از این پست تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113

    سلامت باشی مادر :) خوشحالم که می خونی. تا وقتی که فرار کنی خواهم نوشت :))
     
    *SAma* و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    ساختاری بودن یعنی چی؟


    یه مساله ای که می تونه باعث بشه خیلی بهتر با مسائل و موضوعات مختلف روبرو بشیم درک چیستی ساختاری بودنه. ساختاری بودن یعنی قابل تقسیم بودن و ساخته شدن از اجزایی که در کنار هم یه چیز رو می سازن و در واقع اون چیز یه ترکیبی از اجزای خودشه و من یا خود اون چیز در یه اشتباه ذهنی اون رو "یه چیز" می دونیم در صورتی که در اصل یه چیز نیست و مجموعه ای از اجزاس.

    حالا این موضوع مطرح میشه که ایا من یه ساختار هستم؟ آیا اصل وجود داشتن من صرفا وجود یه ساختاره؟

    برای پاسخ دادن به این سوال کافیه بخش های مختلف ذهن و فکر و احساساتمون رو به لحاظ ساختاری یا غیر ساختاری بودن بررسی کنیم.

    مثلا توانایی دیدن: این توانایی حاصل کار چشم، اعصاب چشم، و چندین بخش از مغزه. اگر هر کدوم از این قسمتا خوب کار نکنن ما دیدمون از بین میره یا دچار نقص بینایی میشیم. بنابراین بینایی یه ساختاره.

    احساسات: مثل دوست داشتن، نفرت داشتن، خوش اومدن، بد اومدن ... این احساسات حاصل کار بخش های مختلف مغزمون هستن. با کمی تغییر مواد شیمیایی مغز یا یه ضایعه عصبی یا حتی تغییر دادن محتویات حافظه یه فرد این احساسات می تونن به شدت تغییر کنن. مثلا میشه یه نفر دیگه دوست داشتن و محبت رو دیگه اصلا احساس نکنه. بنابراین احساسات ما ساختاری هستن و با تغییر اجزای اونا میشه خودشون رو تغییر داد.

    منطق: دور و نزدیک، بزرگ و کوچک، درک هندسی، درک ریاضی... این بخش هم حاصل کار مغز ماست و دارای مراکز شناخته شده در مغزه. با کمی تغییر مواد شیمیایی مغز یا یه ضایعه عصبی یا حتی تغییر دادن محتویات حافظه یه فرد میشه منطقش رو به شدت تغییر داد. مثلا میشه یه نفر به نظرش کل ریاضیات غلط بیاد و خودش یه ریاضیات جدید بنویسه، به نظرش سه بعد وجود نداشته باشه بلکه فقط یه بعد وجود داشته باشه... . بنابراین منطق ما هم موضوعی ساختاریه و با تغییر اجزای تشکیل دهندش میشه کاملا تغییرش داد.

    نتیجه ی این نگاه به احساسات و منطق درک بی اصالتی اوناس، یعنی لازم نیس به این صورت باشن و می تونن به شکلهای دیگه باشن. در نتیجه قابل اعتنای خاص یا اعتماد خاصی هم نیستن چون چیزی که منطق و احساس حکم میکنن بر اساس ساختار اوناس و می تونه با عوض شدن ساختار اونم کاملا عوض بشه.
     
    *SAma* و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    یکی به مناسبت انتخابات

    وقتی به حرفای کسایی که اومدن برای رئیس جمهور شدن و مردم گوش می کنم، حالا هر چی میگن، تنها چیزی که به نظرم خیلی عجیب میاد اینه که کسی به اصل مشکلات توجه نمی کنه و همه دارن اطراف موضوعات بی اهمیت سرو صدا می کنن.

    فرض کنیم من می خوام یه چیز خیلی ساده رو درست کنم. مثلا می خوام کاری کنم که فرهنگ رانندگی بین خطوط در کشور درست بشه. اصن در شهر تهران فقط درست بشه کافیه کشور رو کاری ندارم. خوب برای این کار احتیاج دارم قانون داشته باشم، احتیاج دارم فرهنگ سازی کنم، احتیاج دارم تبلیغ کنم و هشدار بدم تا وقتی که این نحوه حرکت بین مردم جا بیوفته. بعدش دیگه زیاد مشکل نیست، بعدش دیگه با وضع یه جریمه سنگین اون یه نفری که از بین هزار نفر جرات خلاف کردن میکنه رو تنبیه می کنم. اما از اول نمیشه با جریمه صحبت کرد. حکایت فرهنگ ما هم همینه. فرهنگ مثه یه شهره، پر از جریانات کوچیک و بزرگ و اگه بخوایم از اون اول با جریمه فرهنگ رو درست کنیم مثل این میشه که بخوایم اون رانندگی نکردن بین خطوط رو با جریمه کردن خالی درست کنیم. چون تعداد کسایی که این کارو می کنن زیاده باعث بالا رفتن نارضایتی عمومی میشه و روی تمام کارکردهای دیگه ی مملکت هم تاثیر میذاره. کسی که یه جریمه ی سنگین شده اما به نظرش منصفانه نبوده چون همه این کارو می کنن و تا بوده همین جوری رانندگی میکردن انتقام این ناراحتی رو از دیگران میگیره. تو موضوع فرهنگ به شدت وضع وخیم تره، وقتی بخوایم فرهنگ رو با جریمه و تنبیه به شکلی در بیاریم میزان نارضایتی خیلی بیشتری ایجاد میشه. دلیلش هم اینه که فرهنگ موضوع لطیف تری نسبت به قوانین راهنمایی و رانندگی داره.

    این مثالا رو زدم برای این که اصل حرفم رو بتونم بیان کنم: مشکل اصلی ما نه فرهنگه نه اقتصاده نه امنیته. مشکل اصلی ما تفکره. ما تو مملکتمون اطراف تفکر دیوارهای کلفتی کشیدیم و انقدر محدودیت در راهش ایجاد کردیم که جوونامون حتی فکرشم نمی کنن که میشه به صورت های مختلف فکر کرد و نتایج مختلفی گرفت. تو این شرایط این سطح پایین تفکر ایجاد نارضایتی در توده مردم نمیکنه بلکه ایجاد خمودگی میکنه. وقتی به جامعمون نگاه می کنم یه چیز مشترک بین اقشار مختلف می بینم و اونم همین خمودگی و بی جهت بودنه. افراد مقدار انگیزه ی خیلی کمی دارن و اون انگیزه به زور برای چرخوندن حتی زندگی خودشون کافیه. یکی از نمودهای این کم شدن انگیزه از بین رفتن روحیه کار و سازندگیه، یکی دیگش زیاد شدن طلاق و ناسازگاریه، یکی دیگش رواج بی اخلاقی و عصبی شدنه...


    چرا من می گم فکر کردن ممنوعه؟ کجای قانون نوشته؟
    اینجا وارد موضوع قانون اساسیش نمیشم چون شاید جاش نیست ولی اگه کسی خواست بگه توضیح بدم. ولی به همین بسنده می کنم که توی جامعه ما اجازه بحث و نقد و تفکر به کسی داده نمیشه، یعنی کسی حق نداره همونطور که داره یه نوع خاص از تفکر تبلیغ میشه بیاد تبلیغ کنه برای انواع دیگه از تفکر. فقط یه نوع تفکر حق بودن داره و باقی تفکرات به عنوان انحراف باهاشون برخورد میشه. تعجبی نداره که مردمی که تو همچین فضایی زندگی می کنن حتی ندونن که تفکر دیگه ای وجود داره چون تفکرات دیگه به عنوان انحراف براشون مطرحه و از اونا دوری میکنن. بدتر این که حتی کسایی که تفکر غالب رو قبول ندارن باز هم از تفکر اجتماع شکل گرفتن و تفکر اجتماع هم همون تفکره غالبه و به همین دلیل در واقع فقط حرفشون یه خورده متفاوت شده ولی در عمل اونا هم اهمیت تفکر بی طرفانه رو درک نمیکنن.


    تمام حرف من اینه که کل جامعه مثل یک واحد زنده عمل میکنه، نمیشه به این موجود هوشمند بزرگ نادانی داد و ازش رفتار هوشمندانه خواست. اگه کسی می خواد پیشرفت ایجاد کنه، پیشرفتی که باقی بمونه و مثه کف روی آب نباشه، بدون شک باید جامعه ای درست کنه که فعاله و این کار بدون بالا بردن سطح تفکر جامعه از محالاته. با منع آزادی عقیده و بیان در جامعه، هر روز شاهد پایین تر رفتن سطح تفکر خواهیم بود تا زمانی که بالاخره دستگاه حاکم کشور متوجه این موضوع بشه و اجازه ی حیات به فضای تفکر در کشورمون بده. وقتی هر استادی که به یه طریقه خاص فکر نمیکنه راهی نمی بینه جز این که وطن خودش رو ترک کنه و اونایی که می مونن هم باید "حواسشون " رو جمع کنن، چه انتظاری از بقیه اقشار جامعه داریم و چه انتظاری از نتیجه
     
    para3to و *SAma* از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    ساختاری بودن رو در پست دو تا قبل تر مطرح کردم. یکی از نتایج اصلی ساختاری بودن اینه که یه چیز ساختاری در واقع اصن یه چیز نیست و وجود داشتنش یه موضوع ذهنیه تا یه واقعیت خارجی.

    با این دید مرگ به معنای واقعی کلمه یعنی از هم گسیخته شدن این اجزا و از کار افتادن دستگاهی که می ساختن و در واقع مرگ هم یه موضوع ذهنیه.

    اما آیا همه چیز در وجود من ساختاریه؟ آیا هیچ چیزی نیست که ماهیت ساختاری نداشته باشه و مطلق باشه؟ یعنی باشه یا نباشه و برای بود و نبودش اجزای مختلفی نباشن؟

    پاسخ اینه که فقط معانی مستقیم اولیه چنین خاصیتی رو دارن. مثلا رنگ ها صداها بوها و ... . این معانی اولیه هر یکیشون کاملا منحصر به فرد هستن و هر چند ذهن ما با مقایسه و طبقه بندی سعی می کنه به اونها هم ماهیت ساختاری ببخشه اما ذات اونها بدون ساختار و مستقیمه. مثلا رنگ این آواتار من که سبزه مستقیم دریافت میشه و یکی از معانی مستقیمه. درسته که ما می تونیم بگیم بعضی قسمتا روشن و بعضی قسمتا تیره اس ولی در واقع روشن و تیره بودن رو ما به رنگ نسبت می دیم و رنگ سبز روشن و رنگ سبز تیره اصلن یه رنگ نیستن و دو تا رنگ مختلف هستن، باورتون نمیشه نگاهشون کنید، دو تا معنی مستقیم و متفاوت هستن. اگه کسی نتونه مثلا سبز پررنگ رو ببینه و تصور کنه هر چقدر هم براش توضیح بدیم بازم تا خود سبز پررنگ رو نبینه یا توانایی تصورش رو به دست نیاره (که میشه همون دیدن در واقع) هیچ وقت نمی فهمه واقعا سبز پررنگ یعنی چی. این مثال برای این بود که مشخص تر بشه که معانی مستقیم غیر ساختاری هستن.


    این در واقع تنها چیز غیر ساختاریه که ما واقعا تجربه می کنیم و باقی تجربیات ما در واقع بیشتر جنبه ی ساختاریشون مطرحه و مخصوصا نیازهای ما به کل جنبه ی ساختاری دارن.

    این موضوع به لحاظ هویتی خیلی اهمیت داره : در واقع من فقط یه کامپیوتر پیشرفته نیستم، من غیر از جنبه های ساختاری بی سر و تهم دارای یه جنبه ی عمیق تر هستم که در واقع عمیق ترین نقطه ی هویت منه و بدون اون من یه دستگاه بی قابلیتی بیش نیستم. پس درک کننده ی معنا بودن تنها هویت اصیله.

    یه نتیجه ی دیگه که این موضوع میده اینه که من، اگر خاصیت دریافت معنی رو کنار بذارم، دیگه هیچی نیستم و یه دستگاهم، یه تیکه زباله اتوماتیک. هوش، احساسات، منطق، عقل تمامیشون کاملا ساختاری و بی اساس هستن. بدن من، زیبایی من، توانایی من، دارایی من تمامشون بی معنا، بی اصالت، و ساختاری هستن.


    یه نتیجه ی سنگین تر که از موضوع ساختاری بودن گرفته میشه اینه که اصلن چیزی که ساختاریه از خودش وجود نداره و در واقع میشه گفت: من مرده، ناموجود و فنا شده هستم و فکر می کنم زنده هستم و تو هم همین طور.
     
    para3to و *SAma* از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    دوپست اخرت چقدر مطالبش پراكنده بود
    وناتمام
     
    pesare rastgoo و *SAma* از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    پست یکی مونده به آخر رو که همین جوری نوشتم، پست آخری رو هم شک دارم بیشتر ادامه بدم به خاطر همین جمع و جورش کردم، اگه دیدی لازمه بگی توضیح میدم
     
    para3to از این پست تشکر کرده است.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    ازپست يكي مونده ب اخرم لذت بردم
    اگه ميدوني مشكلي برات پيش نمياد ادامش بده
    درددل خيلياست
     
    pesare rastgoo از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    30 یاسی میشه:))
     
    para3to از این پست تشکر کرده است.