1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

راه انسانی

شروع موضوع توسط pesare rastgoo ‏18/2/17 در انجمن سـرگـرمـی

  1. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    جای امین ۱۱۰ خالی
    اونم اطلاعاتش درمورد پست آخریت کامل وجامع هستش
    کاش بود بحث سازنده میکردین
    این وسط منم ی چیزایی حالیم میشد

    خسته نباشی پسرراستگو...ملقب به حسین
     
    *SAma*، M!TRA و pesare rastgoo از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    هویت وجودی یا اگزیستانسیالیتی (Existential)

    خوب در ادامه می خوام این هویت رو هم معرفی کنم. البته هنوز هویت اسلامی رو کامل نکردم ولی شاید اگه اول این هویت رو معرفی کنم دیگه خیلی از توضیحات رو خودت متوجه بشی و لازم نباشه من جداگانه بگم.


    هویت وجودی از نوع نگاه وجودی یا همون فلسفه وجودی میاد. تو فلسفه ی وجودی به این توجه میشه که من هر کی هستم و هر چی هستم وجود دارم، یعنی تجربه می کنم.

    از نقاط اصلی فلسفه ی وجودی میشه به تنهایی وجودی اشاره کرد. تنهایی وجودی به این واقعیت اشاره داره که هیچ کس دیگه ای تجربیات من رو درک نمیکنه، چون هیچ کس دیگه ای در من شریک نیست و من، در هسته ی خودم تنها و بدون همراه هستم. در واقع وقتی پای من درد میگیره فقط من دردش رو متوجه میشم و هیچ کس دیگه واقعا پا درد نمی گیره. به همین صورت باقی تجربیات من هم کاملا مربوط به خودم هستن. طبق فلسفه ی وجودی ما با دیگران ارتباط داریم ولی اتصالی نداریم. یعنی مثلا این ممکنه که با یه دوستمون در مورد مزه ی خوب یه بستنی که داریم می خوریم صحبت کنیم ولی واقعا مزه ای که اون میچشه و مزه ای که من می چشم در دو دنیای جدا، در دو ذهن جدا، و اصلا دو چیز جدا از همه.

    یه موضوع دیگه که توی کار اکثر وجودگراها دیده میشه و به واقع یکی از نقاط عطف در درک وجود گراییه، پوچیه. پوچی به این معناست که دنیا دارای هدفی که بتونه به صورت منطقی ما رو جذب بکنه نیست. یا به عبارت ساده تر هیچ چیزی نیست که بتونه باعث بشه منطق ما احساس انگیخته بودن و هدفمند بودن بکنه و اگر با منطق صرف به دنیا نگاه بکنیم درک می کنیم که هیچ چیزی دارای نتیجه ای منطقی و ارزشمند نیست. در درک پوچی تمامی ارزش ها و اخلاقیات هم پوچ میشن. در واقع درک پوچی این نیست که ما سعی کنیم هر کاری می خوایم بکنیم بلکه موضوع اینه که درک کنیم که هر کاری بکنیم به لحاظ منطقی کاری نکردیم و نتیجه ای برای اون وجود نداره.

    یه مثال شاید باعث بشه پوچی مشخص تر نشون داده بشه: مثلا فرض کنیم خدایی باشه، این خدا من رو آفریده باشه برای رشد کردن و بهتر شدن. خوب که چی؟ فرض کنیم من خیلی رشد کنم، بینهایت قدرت داشته باشم، بینهایت درک داشته باشم، بینهایت علم داشته باشم، ولی خوب اینا رو داشته باشم که چی؟ که لذت ببرم؟ لذت ببرم که چی بشه؟ واقعا آیا میشه ارزشی در نظر گرفت که "به صورت منطقی" بتونه برای من هدفی تعریف کنه؟ یا مثلا فرض کنیم که اگر آدم بدی باشم میرم جهنم. خوب که چی؟ از لذات محروم میشم، به دردها مبتلا میشم. خوب که چی مثلا؟ حالا به درد مبتلا نشم و اصن برم بهشت، مگه اونجا هدفی دارم؟ لذت ابدی آیا هدفه؟ اگر هست خوب چه نتیجه ای داره؟ چی میشه بعدش؟ از انجام اون آیا هدفی وجود داره؟

    مهم نیست راجع به چی فکر کنم، منطق ذاتش برای بریدن ساخته شده، برای متمایز کردن و در نتیجه هیچ چیزی برام هدف نخواهد بود.

    به این حالت که من متوجه میشم هیچ چیزی نمی تونه نیاز من برای داشتن هدف رو اغنا کنه پوچی میگن و البته به اون ناامیدی وجودی هم گفته میشه.


    مسئولیت پذیری و اضطراب وجودی: یکی از نتایج پوچی و تنهایی در کنار هم درکه اینه که پس به لحاظ منطقی، یعنی این که چه هدفی داشته باشم یا نداشته باشم من با آزادی کامل روبرو هستم و هیچ چیزی نیست که بهم بگه از کدوم ور برو یا نرو. این حالت باعث میشه من در تصمیم گیری هام دچار اضطراب بشم. این اضطراب از نوعی مسئولیت پذیری میاد. مسئولیت پذیری من نسبت به خودم. در واقع من درک می کنم که در تنهایی خودم و با آزادی انتخابم می تونم هر جهتی رو برم ولی نتیجه ی این رفتن هم مربوط به خودم خواهد شد.
     
    *SAma*، M!TRA و para3to از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    هویت فیزیولوژیک یا همون هویت طبیعی و حیوانی چیز بعدیه که می خوام ازش بگم. این جنبه از هویت بین انسان ها و حیوانات مشترکه و پایه ی خیلی از رفتارهای پیچیده ی ما در اون قرار داره.

    در دنیای حیوانی بقای حیات هدفه. حیات یعنی تمام حیات نه من یا نوع من، بلکه تمام حیات. مثلا دلیل این که حیوانات پیر میشن و میمیرن اینه که اگر این طور نبود و مثلا شیرها بدون پیرشدن باقی می موندن منابع کافی برای تغذیه و بقای اونا موجود نبود و بعد از مدتی که هر جنبنده ای رو شکار می کردن به دلیل انقراض نسل غذاهاشون خودشون هم از بین می رفتن. یا مثلا دلیل گله ای بودن آهو ها اینه که به جای دوتا چشم انگار هزار تا چشم دارن هر کدوم چون به محض این که هر کدوم از اعضای گله احساس خطر بکنه با هشدارهایی که میده تمام گله متوجه خطر میشن.

    این حالات فیزیولوژیک در بدن ما هم وجود دارن و باعث میشن ما رفتارهایی رو نشون بدیم و امیالی داشته باشیم. البته این موضوع با تکامل گرایی یا خلقت گرایی یا هر نوع دیگه از درک ریشه ی بوجود اومدن موجودات بر روی زمین اشتباه نشه. ما به هر صورت پدید اومده باشیم الان یه زیست شناس، یه پزشک، یه عصب شناس و یه روانپزشک می تونن به خوبی اشتراکات خیلی زیاد بین بدن ما و بدن دیگر حیوانات رو ببینن و با مطالعه و تحقیق دیدن که بسیاری از بخش های بدن ما مشابه یا خیلی نزدیک به بدن حیوانات کار می کنن.

    تمام چیزی که بهش می گیم طبیعت متشکل از ساختارهاییه که حیات رو حفظ می کنن. ساختارهایی که به نظر میاد هر کدوم به تنهایی برای خودشون تلاش می کنن ولی وقتی به کلیت رفتارها و کارهاشون دقت می کنیم درک می کنیم که بقای خودشون فقط تا وقتی به بقای کل حیات کمک بکنه مهمه و اگر بقای کل حیات رو به خطر بندازه، از بین میره.


    تو بدن انسان ها هم این مکانیزم ها وجود دارن. شیوه هایی که باعث میشن ما به قدرت و کنترل علاقه داشته باشیم یا از کشتن یه نفر یا یه موجود زنده احساس های مختلفی داشته باشیم. در واقع این پایه ها وجود دارن اما دیگه به هدف های طبیعی خودشون متصل نیستن و هر کدوم از ما با تربیت های مختلفمون به یه صورتی پایه های طبیعی خودمون رو تغذیه می کنیم.

    به بعضی از احساسات میشه از این دریچه هم نگاه کرد. نتیجه های نسبتا جالبی میده که به نظرم برای درک هویت انسانی ما خیلی لازم هستن. در ادامه به چند تا از احساس ها ی انسانی و ریشه های طبیعی اونا اشاره می کنم.


    ترس: ترس یه حسه که بر این مبنا در طبیعت کار میکنه که حیات موجود زنده دچار تهدیدی شده. هر چی یه موجود زنده هوشمند تر باشه تعداد ترس هاش بیشترن. ما انسان ها هم ترس هامون به بقا و حفظ حیاتمون کمک می کنن. مثلا ترس از صداهای بلند،ترس از ارتفاع، ترس از مار و... تا حدی در تمام انسان ها وجود دارن و فقط در شدت و ضعفشون بین انسان ها تفاوت دارن. گاهی هم ترس ها می تونن به اشتباه متوجه موضوعات خارجی یا ذهنی بشن. مثلا ترس از سوسک و ترس از اشتباه.


    قدرت طلبی: یکی از خواسته های طبیعی ما به عنوان موجودات اجتماعی قدرت طلبیه. در پستانداران گله ای این میل به وفور دیده میشه. چون نزدیک شدن به محل قدرت یعنی ادامه ی نسلشون و نداشتن قدرت یعنی خطر انقراض نسل. مثلا تو یه گله گوزن اون نرهایی که قوی تر باشن شانس جفت گیری بهتری دارن و نرهای ضعیف تر شانس کمتری برای جفت گیری دارن. در بین ماده ها هم اون ماده هایی که بهتر بتونن نرها رو جذب کنن شانس بیشتری دارن و اون ماده هایی که نتونن شانس کمتری دارن.

    همزاد پنداری: همزاد پنداری یه حس درک از یه آدم دیگه اس. البته این حس مخصوص انسان ها نیست و در خیلی از حیوانات وجود داره. این حس باعث میشه که حیوانات هم گله یا انسان ها بتونن بهتر حالات هم رو تشخیص بدن و بسته به وضعیت به هم کمک کنن یا با هم رقابت کنن. مثلا وقتی یه میمون میبینه که یه میمون دیگه ترسیده اونم می ترسه و برای دفاع از گله آماده میشه یا وقتی دوتا شامپانزه گشنه یه موز می بینن هر کدوم می دونن که اون یکی هم موز رو می خواد و به همین دلیل به جای این که راحت به سمت موز برن به سمتش هجوم می برن و اونی که بهتر بتونه به موز برسه برنده میشه.

    شکار: شکار کردن در همه ی موجودات زنده مشترک نیست و فقط در حیوانات گوشتخوار این امیال دیده میشه. نوعی میل به کشتن و دریدن یه حیوان دیگه باعث میشه که موجودات شکارچی ناگزیر بشن شکار کنن. این امیال در خیلی از حیواناتی که هم گوشتخوار و هم گیاهخوار هستن هم دیده میشه.

    خشم: خشم مکانیزمیه که برای شکار نشدن و از بین نرفتن ما تلاش داره. در واقع خشم مکانیزمی تدافعیه و می تونه بر اثر ترس، از دست دادن قدرت ، رقابت و ... فعال بشه.

    لذت و درد: لذت حسیه که در هنگامی به موجود زنده دست میده که کاری بکنه که نیازی رو برطرف بکنه. مثلا یه حیوان از خوردن یه غذای مناسب لذت میبره. در مقابل درد حسیه که در هنگامی پیش میاد که موجود زنده نیازی برآورده نشده داره یا بهش آسیبی وارد شده. مثلا وقتی موجود زنده کم خوابیده یا گشنه اس یا بدنش کوفته شده یا پوستش بریده شده درد رو تجربه می کنه.

    این امیال و احساس ها از عمق طبیعت ما میان. در واقع هیچ کدوم هدفی بیشتر از تضمین بقای حیات ندارن ولی هر کدوم رو میشه متوجه موضوعات مختلفی کرد. چیزی که در درک این امیال و احساس ها اهمیت داره اینه که نسبت خاصی با عقل ندارن بلکه برای موجودی که شعور نداره طراحی شدن و باعث میشن یه حیوان بدون این که درک کنه کیه و چرا می خواد زنده بمونه، زنده بمونه.
     
    *SAma*، M!TRA و para3to از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    جبر، اختیار، انتخاب، ارزش


    موضوع جبر و اختیار موضوعیه که حرفای زیادی در موردش گفته شده. این وسط چیزی که بهش کمتر پرداخته شده ارتباط مفهوم این موضوعات با تلقی من از خودمه. یعنی بسته به این که من خودم رو چی بدونم و بر چه اساسی شناسایی کنم، تعریف اختیار چیزهای مختلفی میشه و امکان یا عدم امکان اون هم تغییر میکنه.

    اگر من دید خدا محور نسبت به جهان و خودم داشته باشم و اگر دینی رو بپذیرم که طبق اون دین انسان با اختیار دانسته میشه، حتی بدون دونستن تعریفی از اختیار می تونم معتقد باشم که انسان اختیار داره. مثلا در اسلام این موضوع پایه ی بحث های زیاد و طولانیه و مرجع واقعی این بحث ها بیشتر از این که تفکر باشه مراجعه به منابع دینی و انطباق تفکر با اونهاست.

    اما اگر من بخوام واقعا برای خودم مفهوم اختیار رو شرح بدم، باید چطور تعریفش کنم؟ مثلا می تونم بگم : اختیار یعنی توانایی انجام دادن یا انجام ندادن یک کار. خوب این توانایی رو دارم. حداقل در بعضی کارا دارم. ولی باز هم در آخر تصمیم می گیرم که اون کارا رو انجام بدم یا ندم و این تصمیم دوباره از کجا میاد؟ آیا بی دلیله؟

    اگه پیگیری کنیم حتی ساده ترین حرکات یه موجود زنده هم دارای دلایلی هستن، این جاست که یکی از دوراهی ها در تعریف اختیار خودش رو نشون میده: آیا اختیار یعنی این که من می تونم این کار رو انجام بدم یا نه، یا اختیار بر سر اینه که من نیت و ذات و درونم رو تعریف کنم و بعد اون نیت و ذات و درون دیگه باعث میشن من بر سر دو راهی ها راهی که با نیت و ذات من بیشتر سازگاری داره رو انتخاب کنم؟

    شاید این منطقی تر باشه که ما بیایم و اختیار رو اصلا به این صورت تعریف کنیم که من توانایی دارم ذات و نیت درونی خودم رو تعریف کنم و بعد اعمال من بر اساس اون ذات خواهد بود. برای این که روشن تر بشه یه مثال کوچولو : مثلا وقتی من یه توپ رو تو دستم می گیرم و حس می کنم که می تونم بندازمش، نگهش دارم، سوراخش کنم، تمیزش کنم ... در آخر با اون توپ کاری رو انجام می دم. مثلا میندازمش هوا و یه هد می زنم. خوب من به خوبی احساس می کردم که می تونستم خیلی کارها بکنم ولی آخرش یه کار خاصی رو کردم، خوب چرا این کار رو کردم؟ چرا یه کار دیگه رو نکردم؟ آیا واقعا بر اساس شانس بود؟ اگه به نحوه کارکرد ذهنمون مراجعه کنیم می بینیم که تصمیمات ما بر اساس کلیات و حالات ما شکل می گیرن. این که من یه تصمیمی رو می گیرم در واقع از برآیند تعداد زیادی جریانات و تفکرات و احساسات مختلف در درون ذهنم میاد. در واقع تصمیمات من، حتی اون تصمیماتی که اتفاقی به نظر میان اتفاقی نیستن و بر اساس برآیند درونیات من اتفاق می افتن. خوب این یعنی جبر ، یا یعنی اختیار؟


    می شه هر کدوم از این دو تا اسم رو روش گذاشت، ولی در واقع من تا جایی که از ذهنم آگاهی دارم می تونم اون رو کنترل کنم و تغییرش بدم و جاهایی از ذهنم که نسبت بهشون ناآگاه هستم عملشون رو انجام میدن و در برآورد کلی من تاثیر میذارن، و من نسبت به اون بخش ها هیچ کنترلی ندارم و نمی تونم در اون ها تغییر بدم. در واقع بین جبر و اختیار یه مولفه مهم وجود داره به نام آگاهی. آگاهی تعیین کننده میزان اختیار و میزان جبر در یه عمله. واقعا نمیشه گفت کسی که آگاهی پایینی داره اختیار زیادی داره و نمیشه گفت کسی که آگاهی زیادی داره واقعا مختاره چون هنوز مشخص نیست اون اصل اعمال از کجا ناشی میشن و آیا غیر از مولفه های طبیعی، مولفه ی دیگری هم دارن یا نه.

    اختیار مطلق خودش یه چیز بی معنیه. اختیار به این معنی که من بتونم کاری انجام بدم یا ندم لازمه ی اینه که اون کار توسط هیچ مکانیزم درونی کنترل نشده باشه و تنها چیزی که توسط مکانیزمهای درون کنترل نمیشه یه عمل بر پایه ی یه اتفاق رندوم خارجیه. مثلا شیرو خط کنم و اگه شیر اومد بایستم و اگه خط اومد بشینم. این عمل رو میشه با تعریف معمول اختیار، عملی با اختیار دونست!
    اختیار : (فلسفه) [مقابلِ جبر] آزادی انسان در انجام دادن کاری یا ترک آن.

    به همین دلیل به نظرم بهتره واژه ی اختیار و جبر رو کنار بذارم و از انتخاب استفاده کنم. من انتخاب های بسیاری دارم، که تعداد زیادی از اونا رو ناآگاهانه انجام میدم و تعداد کمی از اونا رو آگاهانه.

    ارزش های من هم می تونن در این دید سنجیده بشن. ارزش های واقعی من اونایی هستن که براساس اونا عمل می کنم و نه اونایی که فکر می کنم ارزش های من هستن. در واقع من فقط در صورتی می تونم انتخابگر باشم که آگاهی داشته باشم و در غیر این صورت انتخاب های من در حوزه هایی که از اون ها آگاهی ندارم براساس ارزش های درونی من انجام میگیرن. این تقابل میان ارزش های بخش های مختلف ما گاهی خیلی دردسر ساز میشن و باعث میشن که مقدار زیادی از انرژی من در جنگ ارزشهام تلف بشه.
     
    *SAma* و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  5. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    اما درمورد مرگ وتولد اینجوری نیس
    یعنی جبرباعث میشه
    نه اختیار
    درسته؟؟
     
    *SAma* و pesare rastgoo از این پست تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113


    ببین جبر و اختیار در مورد اعمال معنی داره. اگر بخوایم بگیم مثلا مرگ جبره این یه پیش فرض به همراه خودش داره: این که مرگ عمل کسیه. حالا عمل ما یا عمل خدا یا عمل کسه دیگه. در مورد مرگ و تولد بعدا مفصل می گم ولی الان خلاصه بخوایم بگیم جبر و اختیار در مرگ و تولد یا در خیلی چیزای مثه سلامتی، رنگ پوست، قیافه، خانواده و ... اصن در حوزه جبر و اختیار نیست چون قبل از این باید تصمیم بگیریم که آیا اینا عمل کسی هستن یا خیر.
     
    *SAma* و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    دینداری های مختلف

    در کل اهل هر دینی که باشی به دلیلی از اهالی اون باقی موندی. این دلایل رو میشه به سه شاخه مختلف تقسیم کرد:


    1) دینداری احساساتی

    2) دینداری منطقی

    3) دینداری معنوی


    1) دینداری احساساتی : این نوع دینداری از احساسات ما ناشی میشه. مثلا احساس ترس، احساس بی اصالتی، احساس نتیجه مندی از قبول دین، احساس اصالت در قبول دین. چیزی که این نوع دینداری داره همون احساساته و احساسات بخشی از هویت طبیعی ما هستن. در واقع این نوع دینداری از ترس ها و طمع های طبیعی ما استفاده می کنه و برای پذیرفتن و نگه داشتن دین از اونا کمک میگیره. پیداست که هویت من در این نوع دینداری هویت حیوانیه و چیزی که من هستم همون حیوان طبیعی منه. این که من از ترس جهنم یا به طمع بهشت یا از ترس دور شدن از کسانی که اون ها رو خوب می دونم و همنشین شدن با کسانی که اونا رو بد می دونم دینداری کنم هم به همین دسته تعلق داره. این افراد معمولا در دینداریشون نرمی و تعصب دارن. نرمی یعنی اگه با احساس صحبت کنید حتی اگه از حدود دینشون خارج بشید همراهی می کنن و تعصب یعنی اگه سعی کنید براشون دلیل و منطق بیارید ممکنه بزنن نصفتون کنن، جلوتون لبخند بزنن و پشتتون بگن که خل و چل هستین و از این قبیل کارا.

    2) دینداری منطقی: این نوع دینداری با پذیرشی از سر منطق آغاز میشه. یعنی من به این دلیل می پذیرم دین رو که فکر می کنم منطقیه بپذیرمش و منطقی نیست که نپذیرمش. تمامی اعمال و تفکرات من در این صورت با همین دید سنجیده میشن. چیزی که دین گفته انجامش منطقیه و چیزی که دین گفته انجام نده انجامش غیر منطقی و در نتیجه نادرسته. موضوعی که باید بهش توجه بشه اینه که این نوع "منطق" معمولا خیلی در پذیرش دین دقت نمیکنه و اگر دقت کنه از جاهای دیگه ای سر در میاریم که بعدا در موردشون صحبت می کنیم. فقط یه نکته این جا هست که این نوع دینداری باعث تعصب بدون خشونت ولی نرمی ناپذیری میشه. یعنی هرچی با این افراد حرف بزنید نه از موضعشون کوتاه میان و نه حرف محکمی دارن که بزنن!

    3) دینداری معنوی: دینداری معنوی از اینجا شروع میشه که فرد با شناخت درون خودش احساس میکنه که خدا براش امری بدیهیه و این که خدا هست رو با تمام وجود درک و احساس میکنه. در نتیجه برای ارتباط با خدا تلاش می کنه و در این تلاش به ادیان مختلفی بر می خوره و با کمک اونا سعی داره معنویت خودش رو تکمیل کنه. معمولا این دسته چون درک می کنن که پایه ی دینشون اون درک کردن خداست و چون درک می کنن که غیر از اون هویتشون تبدیل به هویت حیوانات یا هویت اسیران و بردگان منطق میشه هیچ وقت و تحت هیچ شرایطی کس دیگه ای رو مجبور به دینداری نمی کنن. چون اگر به دلیل احساسات یا منطق کاری انجام بدن هویتشون رو از دست میدن و فقط در صورتی که از اون حس معنوی ، که خودشون هم معترف هستن که بدون هیچ کنترلی میاد و میره، پیروی کنن هویتشون باقی میمونه. من اگر دیندار معنوی باشم هیچ وقت نسبت به کسی به خاطر اعتقادش احساس بدی ندارم چون می دونم که دینداری خودم هم با رفتن اون حس و درک معنوی از بین میره و ممکنه دیگری این حس و درک رو به صورت طبیعی نداشته باشه و هیچ وقت کسی رو به لحاظ منطقی محکوم نمی کنم چون می دونم شناخت خدا فقط کار دل آدماس.

    دینداری دسته ی اول پر از هیجانات و بی نظمیه. در واقع این نوع دینداری پر از احساسات خیلی شدیده ولی خیلی قاعده مند نیست و به سادگی پر از خرافات میشه.

    دینداری دسته ی دوم پر از قوانین و مقرراته و در اون از احساس خبری نیست. این نوع دینداری خیلی راحت درست و غلط ها رو مشخص میکنه ولی چیزی که این نوع دینداری میکشه احساسات افراده.

    دینداری دسته سوم هم پر از هیجاناته (بیشتر از دسته ی اول) و هم بسیار قاعده منده (بیشتر از دسته دوم) چون این افراد احساس رضایت کامل نسبت به هدف معنوی خودشون دارن و حس می کنن که تمامی چیزی که می خوان همون معنویته. این افراد به خوبی می دونن که دینداری دسته اول و دوم با هم تفاوت خاصی نداره و هیچ کدوم به خاطر خدا نیست و به خوبی درک می کنن که ذات و حرف اون دسته ها خیلی با هم فرق داره و حرف هاشون فقط لقلقه ی زبانشونه. ولی با این وجود کسی رو محکوم نمی کنن چون درک می کنن که معنویت خودشون رو بدون داشتن هیچ لیاقت خاصی خدا بهشون داده و اگر این معنویت ازشون گرفته بشه اونا هم دقیقا عین همون دو دسته اول خواهند بود...


    موضوع دیگه ای که می خوام اینجا مطرح کنم اینه که افرادی هم هستن که دین ندارن. یعنی یا بدون دین به دنیا اومدن و یا دیندار بودن و بعد دین رو گذاشتن کنار. اونا هم دسته بندی مشابهی دارن:


    1)بی دین های بدون تجربه دینی
    2) بی دین های ترک کننده ی دین به دلیل احساسات
    3) بی دین های ترک کننده ی دین به دلیل عدم درک عرفان
    4) بی دین های ترک کننده ی دین به دلیل بی اصالت دونستن عرفان دینی


    1) بی دین های بدون تجربه دینی: این دسته افرادی رو شامل میشن که هیچ وقت چیز زیادی از دین نشنیدن و دارن زندگیشون رو می کنن. اینا اصن کاری به کار این حرفا ندارن و کلا راحتن. البته واقعیت اینه که در گروه دینداران هم از اینا داریم و واقعا نمیشه بین دینداری و بی دینی این نوع ادما فرقی گذاشت. اینا در واقع اصن قابلیت درک این نوع فضا ها رو ندارن و به لحاظ هویتی کاملا منطبق با هویت حیوانی خودشون زندگی می کنن. این البته باعث میشه اونا بعضی از بخش ها هویت حیوانی خودشون رو زیادی احساس کنن و معمولا اون احساس زیاد باعث میشه به دینداران یا بی دین های احساساتی (که واقعا تفاوت خاصی ندارن اونا هم !) بپیوندن.

    2) بی دین های احساساتی: این دسته به دلیل داشتن احساسات شدید نسبت به دین، دین رو کنار میذارن و سعی دارن احساسات خودشون رو جبران کنن بنابر این به درست و غلط های اجتماعی و گفته های بزرگان غیر دینی پناه می برن. معمولا این دسته آدما بین بی دینی و دینداری نوسان دارن و اگه از نزدیک دیده باشینشون می دونید که چند سال مذهبی میشن و چند سال بی مذهب یا گاهی مذهبی و گاهی بی مذهب و چیزی که ثابته احساساتی بودنشون.

    3) بی دین های منطقی: این دسته بی دین ها دین رو غیر منطقی می دونن و پذیرفتن اون رو هم غیر منطقی می دونن. در واقع اینا هم مثه همون دیندارای منطقی خیلی یه دنده هستن و شدید ترین صحنه ی مناظره وقتیه که یکی از این دسته با یه مذهبی منطقی بحث کنه. من که میگم فرار کنین:)). هیچ کدومشون نه حرف درست و حسابی دارن که بشه واقعا بهش گفت حرف قطعی و بدون ایراد و نه این که حاضرن از موضع خودشون کوتاه بیان.

    4) بی دین های کل نگر: این دسته مشکلی با دینداری ندارن فقط درک می کنن که اون احساس عرفانی احساس غیر اصیلیه و دلیلی نداره که اون رو جدا از باقی احساسات و مقدس بدونن. در واقع این دسته مثه دیندارای معنوی عرفان رو درک می کنن فقط میگن منطق تقدم داره به عرفان و عرفان هم یه احساسه که نمیشه بی دلیل بهش اطمینان کرد. این دسته البته هیچ وقت نظر خودشون رو به دیگران تحمیل نمی کنن چون خودشون می بینن که این یه درست و غلط مطلق نیست بلکه یه تصمیم و تشخیصه که خود فرد باید مسئول اون باشه و بهش فکر کنه. یه تصمیم گیری که ایا منطق رو ریشه نگه دارن یا عرفان. اگر منطق نگه داشته بشه فرد میشه بی دین کل نگر و اگه عرفان نگه داشته بشه فرد میشه دیندار معنوی و واقعا هر دوی این ها هم یه هویت دارن.


    یه سوالی که اینجا پیش میاد اینه که بی دین منطقی با بی دین کل نگر چه فرقی داره؟ مگه هر دوی اونا عرفان رو با منطق رد نمی کنن؟ موضوع این جاس که بی دین منطقی منطق رو انقدر مهم و مقدس می دونه که نمی تونه ازش رد بشه ولی بی دین کل نگر هر چند درک می کنه که منطق چیز بسیار نخ نماییه ولی تشخیص میده که عرفان هم بهتر نیست و به همین دلیل هر چند به منطق وابستگی نداره ولی عرفان رو هم بر نمی داره و ازش پیروی نمی کنه.
     
    para3to و *SAma* از این پست تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113
    تو پست قبلی هویت رو به لحاظ دینداری طبقه بندی کردم چون تو جامعه ی ما این نوع دید خیلی دیده میشه. به همین دلیل لازم بود نشون داده بشه که در واقع این ملاک اصلا توانایی هویت بخشی به انسان ها رو نداره، البته به جز دینداران معنوی که هویت خودشون رو از دینداری و معنویت می گیرن و البته اون هم می تونه خیلی طولانی و پیچیده باشه که دیگه راجع به اون بحث نمی کنم.

    ولی هویت باقی افرادی که در پست قبلی توضیح دادم واقعا چیه؟ می خوام یه لیستم اینجا بنویسم در ادامه اون لیستای پست قبلی :


    هویت دسته ی احساساتی ها، احساسات اوناس، چه دیندار باشن و چه بی دین. در واقع اصن تقسیم بندی کردن احساساتی ها به لحاظ دینداری یه تقسیم بندی ناکارآمده.

    هویت منطقی ها هم چه دیندار و چه بی دین با همون منطق و نتایج منطقی گرفتنشون توصیف میشه. واقعا تفاوت عمیقی بین دیندار و بی دینشون نیست پس چه کاریه که بیخودی از هم جدا بدونیمشون؟

    هویت افرادی که درکشون از خودشون عمیق تر از احساسات و منطقه و درک می کنن که هیچ کدوم از احساس و منطق غایت و نتیجه ی خاصی رو نداره و بهشون چسبیدن یعنی درک نکردن عمق واقعی بودن انسانی. فکر می کنم خیلی واضح باشه که دینداری توصیف درستی از این دسته هم نیست و اینا هم در واقع یه دسته برای خودشون هستن.

    در کل می خوام این رو توضیح بدم که موضوع دینداری هر چند مهم به نظر میاد ولی به لحاظ هویتی در شکل دادن انسان ها تاثیر خاصی نداره و انسان ها هویتشون عمیق تره.
     
    *SAma* و para3to از این پست تشکر کرده اند.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏17/5/11
    ارسال ها:
    39,257
    تشکر شده:
    47,235
    امتیاز دستاورد:
    170
    میشه بگی خودت جزکدوم گروه هستی؟؟
     
    *SAma* و pesare rastgoo از این پست تشکر کرده اند.
  10. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏11/12/10
    ارسال ها:
    1,922
    تشکر شده:
    4,164
    امتیاز دستاورد:
    113

    من مشکلی با گفتنش ندارم ولی این جا نمیشه گفت مشکلات بوجود میاد تو خصوصی میگم
     
    *SAma* از این پست تشکر کرده است.