1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دیوان اشعارسلمان ساوجی

شروع موضوع توسط minaaa ‏18/2/11 در انجمن اشعار

  1. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا



    سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا





    گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند



    کجا روم ز درد او که خون گرفت مرا





    کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست



    عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا





    به سر همی رودم دود و من نمیدانم



    چه آتش است که در اندرون گرفت مرا





    زبانه میزند، آتش درون من زبان



    از آنکه دوست به غایت، زبون گرفت مرا





    ز بند زلف تو زد، بر دماغ من بویی



    نسیم صبح ز سودا، جنون گرفت مرا





    غم تو بود که سلمان نبود در دل او
     
  2. کاربر پیشرفته

    تاریخ عضویت:
    ‏9/12/10
    ارسال ها:
    19,773
    تشکر شده:
    6,457
    امتیاز دستاورد:
    113
    ای که بر من میکشی خط و نمیخوانی مرا!



    بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟





    راندهاند ازل، بر ما بناکامی، قلم



    نیستم، کام دل آخر تا به کی رانی مرا؟





    در سر زلف تو کردم، عمر و آن عمر عزیز



    سر به سر بر باد رفت، اندر پیشانی مرا





    میدهم جان تا بر آرم با تو یکدم، چون کنم



    هیچ کاری بر نمیآید، به آسانی مرا





    همچو عود از من برآمد دود، تا کی دم دهی؟



    آتشی بنشان بر آتش، چند بنشانی مرا؟





    مرد سودایت نبودم، کردم و دیدم زیان



    وین زمان سودی نمیدارد، پشیمانی مرا





    از ازل داغ تو دارم، بر دل و روز ابد



    نگیرد ظاهراً، با داغ سلطانی مرا





    کرده بودم ترک ترکان کمان ابرو و باز



    میبرند از ره به چشم شوخ و پیشانی مرا





    بندهای باشد تو را سلمان گران باشد که آن



    یک قبول حضرت خود، داری ارزانی مرا