ز درد عشق، دل و دیده خون گرفت مرا سپاه عشق، درون و برون گرفت مرا گرفت دامن من اشک و بر درش بنشاند کجا روم ز درد او که خون گرفت مرا کبوتر حرمم من، گرفت بر من نیست عقاب عشق ندانم، که چون گرفت مرا به سر همی رودم دود و من نمیدانم چه آتش است که در اندرون گرفت مرا زبانه میزند، آتش درون من زبان از آنکه دوست به غایت، زبون گرفت مرا ز بند زلف تو زد، بر دماغ من بویی نسیم صبح ز سودا، جنون گرفت مرا غم تو بود که سلمان نبود در دل او
ای که بر من میکشی خط و نمیخوانی مرا! بر مثال نامه، بر خود چند پیچانی مرا؟ راندهاند ازل، بر ما بناکامی، قلم نیستم، کام دل آخر تا به کی رانی مرا؟ در سر زلف تو کردم، عمر و آن عمر عزیز سر به سر بر باد رفت، اندر پیشانی مرا میدهم جان تا بر آرم با تو یکدم، چون کنم هیچ کاری بر نمیآید، به آسانی مرا همچو عود از من برآمد دود، تا کی دم دهی؟ آتشی بنشان بر آتش، چند بنشانی مرا؟ مرد سودایت نبودم، کردم و دیدم زیان وین زمان سودی نمیدارد، پشیمانی مرا از ازل داغ تو دارم، بر دل و روز ابد نگیرد ظاهراً، با داغ سلطانی مرا کرده بودم ترک ترکان کمان ابرو و باز میبرند از ره به چشم شوخ و پیشانی مرا بندهای باشد تو را سلمان گران باشد که آن یک قبول حضرت خود، داری ارزانی مرا