شكست ِ عشقي در چهلسال قبل !! ﻋﺮﺽ ﺷﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺤﺼﻞ ﻭ ﺩﺍﻧﺶﺁﻣﻮﺯ ﺑﻮﺩﯾﻢ، ﺍﺻﻠﻦ ﺍﯾﻦ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺑﭽﻪﻫﺎﯼ ﺍﻣﺮﻭﺯﯼ ﺭﻭ ﻧﺪﺍﺷﺘﯿﻢ. ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﻋﺸﻖﻫﺎ ﻫﻢ ﺑﺎ ﻋﺸﻖﻫﺎﯼ ﻧﻮﺟﻮﻭﻧﯽ ﺍﻻﻥ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ. ﺍﻻﻥ ﯾﺎﺭﻭ ﺑﺎ 14 ﺳﺎﻝ ﺳﻦ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﺗﻮ ﺧﯿﺎﺑﻮﻥ ﺧﻮﺷﺶ ﻣﯿﺎﺩ، ﺑﻌﺪ ﺑﻬﺶ ﺷﻤﺎﺭﻩ ﻣﯿﺪﻩ، ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺷﺐ ﺗﻮ ﻭﺍﯾﺒﺮ ﺑﻬﺶ ﭘﯿﻐﺎﻡ ﻣﯿﺪﻩ ﻭ ﻫﻤﻮﻥ ﺷﺐ ﺭﺍﺟﻊ ﺑﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺣﺮﻑ ﻣﯽﺯﻧﻦ، ﺑﻌﺪ ﻓﺮﺩﺍﺷﺐ ﻫﻢ ﻣﯿﺮﻥ ﺗﻮ ﺍﺳﮑﺎﯾﭗ ﻫﻤﻮ ﻣﯽﺑﯿﻨن،بعدم بعد ی مدتی میزنن ب تیپ و تاپ هم و ﺧﻼﺻﻪ ﺑﻌﺪ ﭼﻬﺎﺭ ﺭﻭﺯ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﻥ ﻭ ﻣﯿﺮﻥ ﺳﺮﺍﻍ ﻋﺸﻖ ﺑﻌﺪﯼ ﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺗﮑﺮﺍﺭ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺮﺍﺣﻞ. ﺍﻣﺎ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﯾﮏ ﭘﺮﻭﺳﻪ ﺯﻣﺎﻥﺑﺮ ﻭ ﻓﺮﺳﺎﯾﺸﯽ ﺑﻮﺩ. ﺍﻭﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺑﺎ ﻗﯿﺎﻓﻪ ﺩﺍﻏﻮﻥ ﺳﻦ ﺑﻠﻮﻏﻤﻮﻥ ﺗﻮ ﺭﺍﻩ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﺑﻠﻮﻍ ﻗﯿﺎﻓﻪﺍﺵ ﺭﻭ ﺷﮑﻞ ﺍﮐﺒﺮ ﻣﯿﺜﺎﻗﯿﺎﻥ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ، ﺧﻮﺷﻤﻮﻥ ﻣﯽﺍﻭﻣﺪ، ﺑﻌﺪﺵ ﭘﺮﻭﺳﻪ ﻃﻮﻻﻧﯽ ﻋﺸﻖ ﻭ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﺪ: ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﮐﻪ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﻓﻘﻂ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺍﺯ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺭﺩ ﻣﯽﺷﺪﯾﻢ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺩﻭﻡ ﯾﮏ ﺭﻭﺯ ﺩﺭ ﻣﯿﻮﻥ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﻫﻢ ﺑﻬﺶ ﻣﯽﺯﺩﯾﻢ. ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﺳﻮﻡ ﻫﻔﺘﻪﺍﯼ ﯾﮏ ﺑﺎﺭ ﯾﮏ ﺳﻼﻡ ﻭ ﻋﻠﯿﮑﯽ ﻫﻢ ﺑﯿﻦﻣﻮﻥ ﺭﺩ ﻭ ﺑﺪﻝ ﻣﯽﺷﺪ. ﺍﯾﻦ ﻓﺮﺍﯾﻨﺪ 9 ﻣﺎﻫﻪ ﮐﻪ ﻃﯽ ﻣﯽﺷﺪ ﺗﺎﺯﻩ ﻣﯽﺭﺳﯿﺪﯾﻢ ﺑﻪ ﻣﺮﺣﻠﻪ ﻧﺎﻣﻪﻧﮕﺎﺭﯼ. ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﯽﻧﻮﺷﺘﯿﻢ. ﻧﺎﻣﻪﻫﺎ ﺍﯾﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﺷﺪ: ﺑﻪ ﻧﺎﻡ ﺗﮏ ﻧﻮﺍﺯﻧﺪﻩ ﮔﯿﺘﺎﺭﻋﺸﻖ، ﺑﺮ ﺩﺭﻭﺍﺯﻩ ﻗﻠﺒﻢ ﻧﻮﺷﺘﻢ ﻭﺭﻭﺩ ﻋﺸﻖ ﻣﻤﻨﻮﻉ، ﺍﻣﺎ ﻋﺸﻖ ﺁﻣﺪ ﻭ ﮔﻔﺖ ﻣﻦ ﺑﯽﺳﻮﺍﺩﻡ، ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎ ﻧﮑﺮﺩﻡ ﻣﻦ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻓﻘﻂ ﮐﺮﺩﻡ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺖ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﺎﺷﺪ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﻦ ﮔﻨﺎﻫﯽ ﻣﺠﺎﺯﺍﺗﻢ ﺑﮑﻦ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺟﺪﺍﯾﯽ ﺧﻼﺻﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭ ﺧﺰﺋﺒﻼﺕ ﻭ .....ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻣﯽﻧﻮﺷﺘﯿﻢ، ﺑﻌﺪ ﺷﺮﻭﻉ ﻣﯽﮐﺮﺩﯾﻢ ﻧﻘﺎﺷﯽ ﮐﺮﺩﻥ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﺎﻣﻪ. ﯾﮏ ﺩﺭﺧﺖ ﻧﺨﻞ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﮏ ﺩﺭﯾﺎ ﻭ ﯾﮏ ﺧﻮﺭﺷﺪ ﮐﻪ ﺗﻪ ﺩﺭﯾﺎ ﺩﺍﺷﺖ ﻏﺮﻭﺏ ﻣﯽﮐﺮﺩ. ﺩﻭ ﺗﺎ ﭼﺸﻢ ﺷﻬﻼ ﻭ ﻣﮋﻩ ﭘﺮﭘﺸﺖ ﻫﻢ ﺑﺎﻻﯼ ﻧﺎﻣﻪ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪﯾﻢ ﮐﻪ ﻓﻀﺎﯼ ﻋﺸﻘﯽ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﻪ ﺍﻭﺝ ﺑﺮﺳﻪ. ﺑﻌﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﺭﻭ ﺑﺎ ﻫﺰﺍﺭ ﺟﻮﺭ ﺑﺪﺑﺨﺘﯽ ﻣﯽﺭﺳﻮﻧﺪﯾﻢ ﺩﺳﺖ ﻃﺮﻑ، ﺗﺎﺯﻩ ﺳﻪ ﻣﺎﻩ ﻃﻮﻝ ﻣﯽﮐﺸﯿﺪ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﺛﺮ ﺧﻮﺩﺷﻮ ﺑﺰﺍﺭﻩ ﻭ ﺍﻭﻧﻢ ﺟﻮﺍﺏ ﺑﺪﻩ. ﺑﻌﺪ ﻧﻤﯽﺩﻭﻧﻢ ﭼﻪ ﺭﺍﺯﯼ ﺑﻮﺩ ﺩﺧﺘﺮﻫﺎﯼ ﺯﻣﺎﻥ ﻣﺎ ﺍﯾﻦ ﻗﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﺜﺒﺖ ﻣﯽﺩﺍﺩﻥ. ﻣﺎ ﭘﺴﺮﻫﺎ ﻣﺠﺒﻮﺭ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻫﺰﺍﺭ ﺟﻮﺭ ﺷﺎﻣﻮﺭﺗﯽ ﺑﺎﺯﯼ ﺩﺭﺑﯿﺎﺭﯾﻢ ﺗﺎ ﺗﻮﺟﻪﺷﻮﻥ ﺟﻠﺐ ﺑﺸﻪ. ﻣﺮﺳﻮﻡﺗﺮﯾﻦ ﮐﺎﺭ، ﺗﮏ ﭼﺮﺥ ﺯﺩﻥ ﺑﺎ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﻭ ﺩﻭﭼﺮﺧﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﻣﺪﺍﺭﺱ ﺩﺧﺘﺮﻭﻧﻪ ﺑﻮﺩ. ﻫﺮ ﮐﯽ ﺗﮏ ﭼﺮﺥ ﺑﻬﺘﺮ ﻭ ﻃﻮﻻﻧﯽﺗﺮﯼ ﻣﯽﺯﺩ، عشق خوبی ﻧﺼﯿﺒﺶ ﻣﯽﺷﺪ. ﺑﻌﺪ ﻣﺎ ﺣﺘﯽ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽﻫﺎﻣﻮﻥ ﻫﻢ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ. ﻣﺜﻞ ﺍﻻﻥ ﻧﺒﻮﺩ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽ ﮐﻪ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺑﯿﺎﻥ ﻓﯿﺲﺑﻮﮎ،ضجه ﻧﺎﻟﻪ ﻋﺸﻘﯽ ﺑﻨﻮﯾﺴﻦ ﻭ ﺍﻣﯿﺮ ﺗﺘﻠﻮ ﮔﻮﺵ ﺑﺪﻥ!ﻧﻬﺎﯾﺘﺶ ﯾﮏ ﮐﺎﺳﺖ "ﺍﻭﻥ ﮐﻪ ﺭﻓﺘﻪ ﺩﯾﮕﻪ ﻫﯿﭻ ﻭﻗﺖ ﻧﻤﯿﺎﺩ" ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺗﺎﺯﻩ ﺍﻭﻧﻢ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﮔﻮﺵ ﺩﺍﺩﻧﺶ ﺩﺭ ﺍختیاﺭ ﻫﻤﻪ ﻧﺒﻮﺩ ﻭ ﺧﯿﻠﯽﻫﺎ ﺑﺎ ﻫﻤﻮﻥ ﺗﺮﺍﻧﻪ "ﮔﻞ ﻣﯽﺭﻭﯾﺪ ﺑﻪ ﺑﺎﻍ" ﻋﺒﺎﺱ ﺑﻬﺎﺩﺭﯼ، ﺳﺮ ﻭ ﺗﻪ ﻗﻀﯿﻪ ﺷﮑﺴﺖ ﻋﺸﻘﯽﺷﻮﻥ ﺭﻭ ﻫﻢ ﻣﯿﺎﻭﺭﺩﻥ. ﺧﻼﺻﻪ ﺁﻗﺎ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ، ﺧﯿﻠﯽ ﻓﺮﻕ ﺩﺍﺷﺖ! نويسنده :؟ سلام گراميان اين متنو که نويسندشو نمي دونم خوندم ديدم جالبه اين جا گزاشتم و يه خاطره مشترکي که با اين متن دارم هم مينويسم زيرش راهنمايي که بوديم تا اوايل دبيرستان دفتر خاطرات مد شده بود نزديکاي عيد يا اخر ساال يه دفتر مياورديم سر کلاس و به دوستامون ميداديم که با دست خط خودشون يه متن و بنويسن و يه نقاشي کنارش که اين درخت نخل و اشک و قلب و تيرو چشم شهلاو... تو بيشتر کاراي بچه ها مشترک بود در حاليکه نه عاشقانه بود و فقط براي يادگاري مينوشتن و مد شده بود اگه تونستم يه دونه ميکشم تو اين تاپيک ميزارم
زیبا بود آفرین خیلی جالب بیان شده بود وفان اون پروسه ی زمان بر و فرسایشی خیلی از زیباییهای عشق رو که الان کمرنگ شده برجسته کرده،در مورد تصاویر دقیقا یادمه من اول راهنمایی بودم ازین دفترای به قول خودمون جلد آلبومی قشنگ داشتیم به عنوان دفترچه خاطرات ما هم که کلا احساساتی و رمانس؛ کمر سال که میشکست تو کیف بچه ها سر و کله ی دفترای جلد آلبومی و خودکارای عطری رنگوارنگ پیدا میشد،هر کی تو این زمینه ها تجهیز تر بود میشد یوزارسیف کلاس، یادمه دادم به یکی از بچه ها که برام خاطره بنویسه با یه کیسه انواع خودکارا شروع کرد به نقش و نگار زدن اون بالای دفتر نوشت به نام تک سوار قلبم اون سال این جمله مد شده بود مد هم که میدونید خیلی زود اپیدمی میشه، کسی چه میدونه خدا اسب سوار بود یا ما شاهزاده تصورش میکردیم!!! دور و اطرافشم یه قلب تیر خورده به خون غلتیده و زیرشم یه چیزی شبیه جام می که قطرات خون میریخت داخل جام حالا این تصویرا از کجا گرفته شده بود الله اعلم!! ،فقط میدونستیم باید بکشیم . یادمه دوستم با کلی آرا ویرا و رنگای مختلف وسط برگه نوشت آنکس که تو را شناخت جان را چه کند فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟هرچی خوندم معنیش آندرستن نمیشد که نمیشد،فقط میدونستم هر چی هست عشقولانه س.خیلی هم مهم نبود معنیش ،حس میکردم یه بیت فلسفی کمر شکن باید باشه چقدر پز میدادیم به این ابیات لامفهوم عشقی،به گمانمون هر چی بیت سنگینتر باشه دفترمون خوشگلتر جذابتر و متفاوت تر میشه خوش بودیم آقا خوش بعدها که رفتیم دبیرستان و ادبیات پاس کردیم تازه فهمیدیم ما تو اون بیت اصلا کاره ای نبودیم نه سر پیاز نه ته پیاز در مورد شکست عشقی هم که درسی مشقی بود با همکلاسیا مد نبود آهنگ گوش بدیم که نهایتش قهر میکردیم با همکلاسیامون به بهانه ی اینکه کتابمونو نیاوردیم کتابشو با اشاره میگرفتیم آخه رسم بود هر کی قهر میکرد حرف نمیزد با اشاره ابرو بیان حال میکرد .القصه کتابشو میگرفتیم گوشه ش مینوشتیم نمکدان بی نمک شوری ندارد دل من طاقت دوری نداردشیدایت:فلونی ولی عجیب خوش بودیم خوش....عشق میکردیم
باحال بود پروسه زمانبر و فرسایشی!!! خخخ حالا من چهل سالم نیست ولی نه که ما توی منطقه کمتر توسعه یافته(خخخ) زندگی میکردیم،حس میکنم این کارا توی دوره ما هم جریان داشت البته نه که خودم از این کارا کرده باشم ولی خوب میشنیدم وقتی بچه بودم و اینا مخصوصا همین یادگاری نوشتن و اینا که کلا مرسوم بود توی متنهای قبلی به طور کامل توضیح داده شده که شامل چه مواردی میشده خخخخ به هر حال متن جالبی بود
خیلی جالب بود خوشمآن امد.. اتفاقا امروز دنبال یه چیزی میگشتم توی انبار! همون دفتری که توی مدرسه بچه ها یادگاری مینوشتن رو دیدم!! خیلی دوس داشتم بخونم اما دو دلیل اجازه نداد! یکیش این که باید زود میرفتم کار داشتم یکیم که دلشو نداشتم یاد اون وقتا بیوفتم دلم تنگ میشد +اینم بگم ک من چهل سالم نیس اما خب.. داشتیم ازین کارا!!