به نام او بیاییم عشق و محبت را از یکدیگر پنهان نکنیم،شاید دیگر فردایی نباشد. در زندگی؛ آدمهایی هستند که سهمیه مان را برمیدارند و میخورند و آنچه میماند برایمان اندکی ست؛ این آدمها طلا هستند و بالاتر از آن ! پدر را میگویم و مادر را ، وقتی غم و غصه هایمان را میخورند و با دعا و راهنمایی هایشان غم و غصه ای برای خوردن برایمان باقی نمی گذارند... آری، بعد از دست دادنشان است که حجم عظیم غمها در سفره زندگی خود را نمایان و چشمانمان را بارانی بارانی بارانی می سازد ... پدر و مادرم آرزویــم این است که بهاری بشود روز و شبت که ببارد به تمام ِ رخ ِ توبارشِ شادی و شعف و من از دور ببینم که پر از لبخند است:چشم و دنیا و دلت ..! داشتم فکر مي کردم وقت بچه ايم پدر و مادرامون جوونن و سرشار از انرژي و فکر مي کنيم هميشه پيشمونن بزرگتر که ميشيم ميبينيم اطرافيانمون نزديکانمون پير تر شدن و باور مي کنيم کم کم که شايد روزي کنارمون نباشن ولي براي پدر و مادر و فکر مي کنم کمتر کسي بتونه تصورشم بکنه اين تاپيکو زديم تا هر هديه و محبت به پدر و مادر خود انجام ميديم بيايم بگيم مطمئن باشيد ريا نيست چون حقيقتا يه سريامون بلد نيستيم محبت کنيم به عزيزانمون مثلا اگه داريم ميريم خونه يادمون ميفته مامان چقدر گوجه سبز دوست داره بگيريم در حالي که خودمون دوست نداريم ببريم خونه و بگيم مامان به خاطر تو خودمم يه دونه ميخورم بهت بچسبه ... يا گوشي بابا رو بگيريم همه پياماي تبليغاتيشو پاک کنيم يه آهنگ قديمي هم که دوست داره اهنگ گوشيش بزاريم... اگه دوريد يه تلفن و يک دقيقه احوال پرس کلي شادشون مي کنه قبول داريد با اومدن تکنولوژي هاي گوشي ها کمتر از گذشته احوال همو مي پرسيم مهم آپ شدن تاپيک نيست هر وقت تونستيد دل هر کدوم پدر مهربان و مادر گلتون رو شاد کنيد بيايد بگيد تا بقيه هم ياد بگيريم نگفتين هم همينکه فکر کنيم روزانه چقدر از پدر و مادر ها به رحمت خدا ميرن و ديگه نيستن... محبتاتونو دريغ نکنيد لطفا روح همه رفتگان شاد يا علي
هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو درین سینه خداوند نشد میپرستمت مادر با عشق با نهایت احساس و تواضع
مامان من یواشکی پیر شد، مثلا اینجوری که در فاصلهی بینِ سماور و بهشت و سجاده بابا ولی نه، احتمالا یکدفعه. یا یکدفعه پیر شد، یا من یکدفعه متوجهش شدم: اینجوری بود که وقتی کنکور داشتم، یه شب از اتاق اومدم بیرون و گفتم بابا میشه تلویزیونو یه ذره کم کنین؟ گفت آره آره حتما. با یه دستپاچگیِ خفیف کنترل رو برداشت و صداشو پایین آورد. برگشتم تو اتاق. چند دقیقه بعد در زد. گفت اگه یکم صداشو بلند کنم اذیت میشی؟ گفتم نه، اذیت نمیشم بابا جان. یکم صداشو بلند کرد، مثلا از سی، بُرد سیوپنج. الان شده نزدیکای پنجاه. مامان میگه وقتی داره نماز میخونه صدای بلند تلویزیون اذیتش میکنه. یه بار خواهرم به بابا گفت میآین بریم سمعک بگیریم؟ خیلی محکم گفت نه، نه، سمعک چرا، من گوشام سالمه. اما گوشاش سالم نیست. خیلی وقته که سالم نیست. مامان میشینه کنار سماور تا آب جوش بیاد و چای بریزه. خیره میشه به بخارِ رقیقی که از سوراخای بالای سماور به آسمونِ کهنهی آشپزخونه پر می گیره. بابا از توی اتاق میگه «چای داریم؟». مامان سینی به دست میره پیشش و میپرسه که حاجی جان ! چرا داد میزنی خب بابا با تعجب جواب میده: من داد نزدم، آروم گفتم. آروم هم گفت. توی سرش، همهچیز آرومه الان. داره آرومتر هم میشه. توی سرش، نشسته روی یک نیمکتِ سیمانی و به درختای خشکیدهی باغ نگاه میکنه. میبینه که باد بین شاخههای درخت میپیچه اما صدای باد رو نمیشنوه. مامان رو صدا میکنه. «خانوم از کی دیگه باد بیصدا میوزه؟». بابا دیگه صدای باد رو نمیشنوه. واسه همینه که طوفان لازمه. طوفان لازمه تا بابا نفهمه پیر شدن رو. حامد توکل زنگ زدم بهشون کلي صحبت کردم و انرژي گرفتم
وقتي پشت سر پدرت از پله ها مياي پايين و ميبيني چقدر آهسته ميره ، ميفهمي پير شده ! وقتي داره صورتش رو اصلاح ميکنه و دستش ميلرزه ، ميفهمي پير شده ! وقتي بعد غذا يه مشت دارو ميخوره ، ميفهمي چقدر درد داره اما هيچ چي نميگه... و وقتي ميفهمي نصف موهاي سفيدش به خاطر غصه هاي تو هستش ، دلت ميخواد بميري سلامتی همه باباهای مهربون
عشقم خوشحالم که برگشتی تو زندگیم خوشحالم که بخشیدمت عشقـــــــــــــــم ایـــــــن پستــــــو گـــــــذاشتــــــم کــــه بگـــــم بــــــــی تـــــــو میمیــــــرمــــا میخـــــــــــــوام بگـــم:تـــــــو دنیـــــــای منـــــی میخــــــــــــــوام بگــم:دوســــــــت دارم فقـــــــــط بخــــــــــاطــــــــــر خــــــــودت میخــــــــــوام بگــــم:شـــــــــدی همـــــــــــه فکــــــــــــرم میخـــــــــوام بگــــم:اگـــه یـــــــه روزنبینمـــــت چقــــــدر دلــــم بـــــرات تنــــگ میشـــــــه میخــــــــــوام بگــــم:نبـــــودنـــت بـــــرام پــــــــایــــــان زنـــــدگیــه میخــــــــــوام بگــــم: یــــــه گـــــوشـــه چشمـــــاتــــــو بــــــه همــــــه دنیــــــا نمیـــــدم میخـــــــــوام بگــــم:بیشتــــــــــر از عشـــــــــــق لیلــــــــــی بـــــه مجنــــــــون عــــــــــاشقتـــــــــم میخــــــــوام بگــــم: هــــــــــــر جـــــــــور کـــــــــــه بـــــــــــاشـــــــــــی دوســــــــــت دارم میخـامت