از میان تمام زنها با احساسات و دنیای عجیب و غریبشان همیشه زن های عکآس ماندگارترند در عشق همان هایی که با یک دکمه، یک لحظه را برای یک عمر ماندگار میکنند همان هایی که اهل ماندگاری و ماندناند زنی که عکآسی میداند خوب میتواند روی مردانگی هایت فوکوس کند تا واضح تر در قلبش ثبت شوند و عیب هایت را فولو کند تا برای همیشه محو بمانند! زنی که عکآسی میداند خوب بلد است کادر احساساتش را چگونه تنظیم کند که جز عاشقانه های تو چیزی قلبش را نلرزاند... زن عکآس تو را فقط از لنز دوربین خودش میبیند نه از دهان مردم! زن عکآس لبخند را میداند روشنی را میداند سیاه و سفید را میداند زنِ عکآس ثبت شدن و ماندن را میداند ..
كسي چه میداند .. شاید همین لحظه زنی برای مرد سیاست مدارش می رقصد، یا پیانو می زند و آواز میخواند و جلوی جنگ جهانی بعدی را می گیرد، کسی چه میداند .. شاید تنها شرط معشوقهی هیتلر به خاک و خون کشیدن دنیا بود، کسی سر از کار زن ها در نمیآورد .. با سکوتشان شعر می خوانند، با لبهایشان قطع نامه صادر می کنند، با موهاشان جنگ میطلبند، با چشم هاشان صلح .. کسی چه می داند .. شاید آخرین بازمانده ی دنیا زنی باشد که با شیطان تانگو می رقصد ..!! {سیاوش شمشیری}
زنی را.... زنی را می شناسم من که شوق بال و پر دارد ولی از بس که پر شور است دو صد بیم از سفر دارد زنی را می شناسم من که در یک گوشه ی خانه میان شستن و پختن درون آشپزخانه سرود عشق می خواند نگاهش ساده و تنهاست صدایش خسته و محزون امیدش در ته فرداست زنی را می شناسم من که می گوید پشیمان است چرا دل را به او بسته کجا او لایق آنست زنی هم زیر لب گوید گریزانم از این خانه ولی از خود چنین پرسد چه کس موهای طفلم را پس از من می زند شانه؟ زنی آبستن درد است زنی نوزاد غم دارد زنی می گرید و گوید به سینه شیر کم دارد زنی را با تار تنهایی لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی نماز نور می خواند زنی خو کرده با زنجیر زنی مانوس با زندان تمام سهم او اینست نگاه سرد زندانبان زنی را می شناسم من که می میرد ز یک تحقیر ولی آواز می خواند که این است بازی تقدیر زنی با فقر می سازد زنی با اشک می خوابد زنی با حسرت و حیرت گناهش را نمی داند زنی واریس پایش را زنی درد نهانش را ز مردم می کند مخفی که یک باره نگویندش چه بد بختی چه بد بختی زنی را می شناسم من که شعرش بوی غم دارد ولی می خندد و گوید که دنیا پیچ و خم دارد زنی را می شناسم من که هر شب کودکانش را به شعر و قصه می خواند اگر چه درد جانکاهی درون سینه اش دارد زنی می ترسد از رفتن که او شمعی ست در خانه اگر بیرون رود از در چه تاریک است این خانه زنی شرمنده از کودک کنار سفره ی خالی که ای طفلم بخواب امشب بخواب آری و من تکرار خواهم کرد سرود لایی لالایی زنی را می شناسم من که رنگ دامنش زرد است شب و روزش شده گریه که او نازای پردرد است زنی را می شناسم من که نای رفتنش رفته قدم هایش همه خسته دلش در زیر پاهایش زند فریاد که بسه زنی را می شناسم من که با شیطان نفس خود هزاران بار جنگیده و چون فاتح شده آخر به بدنامی بد کاران تمسخر وار خندیده زنی آواز می خواند زنی خاموش می ماند زنی حتی شبانگاهان میان کوچه می ماند زنی در کار چون مرد است به دستش تاول درد است ز بس که رنج و غم دارد فراموشش شده دیگر جنینی در شکم دارد زنی در بستر مرگ است زنی نزدیکی مرگ است سراغش را که می گیرد نمی دانم؟ شبی در بستری کوچک زنی آهسته می میرد زنی هم انتقامش را ز مردی هرزه می گیرد ... زنی را می شناسم من....
ما مردها عادت می کنیم به بودن زن. نه اینکه عادی شود و تکراری، به بودنش به بویش، به اتمسفری که ایجاد می کند، به جانی که می ریزد در دیوارهای خانه و تازه می کند حس بودن را ... چند روز نباشد حالمان خراب می شود. به هارت و پورتهایمان توجه نکنید. مرد بی زن تلف می شود!
ارباب باور نمی کنی، زن جراحتی دارد که هیچ وقت درمان نمی شود. در هیچ کدام از کتاب هایت در این مورد چیزی نخوانده ای، حتی مادربزرگ هشتادساله ام نیز به این زخم درمان ناپذیر مبتلا بود. هرروز شنبه این پیرزن تشکچه اش را جلوی پنجره می کشید و چند تار مویی که به سرش مانده بود شانه می زد و با زیرکی مراقب بود کسی متوجه رفتارش نشود. اگر کسی نزدیکش می شد قیافه ای عبوس به خودش می گرفت و وانمود می کرد در حال چرت زدن است. اما مگر می توانست بخوابد؟ منتظر شنیدن صدای آواز جوانان بود برای دختر زیبایی در همسایگی مان! بله ارباب در هشتاد سالگی. میبینی زن چه موجود اسرارآمیزی ست؟ الان که به یادش می افتم گریه ام می گیرد. در آن زمان جوان بودم و فردی لاقید. روزی بین من و مادربزرگم درگیری لفظی درگرفت. مادربزرگم مرا سرزنش می کرد که چرا دائما به دنبال دخترها هستم. من هم با پررویی روبرویش ایستاده و گفتم: چرا خودت هر شنبه برگ گردو روی لبهایت می مالی؟ شاید فکر می کنی برای تو آواز می خوانیم. به همین خیال باش. ما برای دختره می خوانیم نه برای تو مرده ی پوسیده! آن روز فهمیدم زن یعنی چه؟ دو قطره اشک از چشمان مادربزرگم فروریخت و بدنش لرزید. از آن روز به بعد قوایش تحلیل و به سوی مرگ پیش رفت. | زوربای یونانی | نیکوس کازانتزاکیس | ترجمه محمد صادق سبط الشیخ |
عالی بود زن ها موجودات عجیبی هستند کم کم دارم پا به دهه چهارم زندگیم میزارم و هنوز درک درستی از واکنشام ندارم خدا به اقایون رحم کنه هی محکومشون میکنیم شما ما رو درک نمیکنید ^_^
اگر دنیا از آن تو باشد تازمانی که درقلب یک زن جایی نداشته باشی درون آوازهای عاشقانه زنی زندگی نکنی سهمی از دل شوره های زنی نداشته باشی فقیرترین مردی ...
زنان خدایانی زیبا و زیرک اند، در بهشت هر زنی جهنمی هست که روحت را به آتش میکشد... با این حال اگر قرار است عمرت دو روز باشد بگذار در دستان هوس آلود زنی باشد که زندگی را همان طور که هست عرضه می کند عشق و ناکامی با هم ، این یعنی تمام زندگی! { احمد شامـــلو}
بافتن موهای یک زن را باید به دستان مردی سپرد که عاشقانه دوستش دارد چرا که او بیش از هر کسی در پیچ و تاب آن ها جان داده است .
تو یک زنی... زیبا باش لباس خوب بپوش ورزش کن مواظب هیکل و اندامت باش هر سنی که داری خوب و زیبا بگرد همیشه بوی عطر بده مطالعه کن و آگاهيتو بالا ببر. خودت را به صرف قهوه ای یا چایی در يک خلوت دنج مهمان کن برای خودت گاهی هديه ای بخر وقتی به خودت و روحت احترام میگذاری احساس سربلندی می کنى آنوقت ديگر از تنهایی به ديگران پناه نمیبری و اگر قرار است انتخاب کنی کمتر به اشتباه اعتماد می کنی يادت باشد "برای یک زن عزت نفس غوغا ميکند" "تهمینه میلانی"