برای کشتن یک زن نیازی نیست فریاد بزنی، ترکش کنی، رویاهایش را بدزدی یا به او خیانت کنی... برای کشتن یک زن کافی ست وقتی برای تو پیرهن گل گلی اش را می پوشد فراموش کنی بگویی: - چه زیبا شده ای...
زن های معمولی را بیشتر درک کنید!! زن معمولی نمیتواند هفت قلم آرایش کند تا به چشمتان بیاید!! یا کفش 7سانتی پا کند، او معمولی است، با کتانی و تنها رژ قرمز هم جذاب میشود!! زن های معمولی را بیشتر دوست بدارید، آنها دلشان را هرجایی جا نمیگذارند. شاید سالها عاشقتان باشند اما به زبان نمی آورند تا به عشقشان اعتراف کنید!! معمولی ها بهترند، بدون حاشیه، بلد نیستند یک چیپس را با ده گاز بخورند، در عوض پایه ی صبحانه های روز جمعه تان هستند!! این زن ها موی سرشان را خودشان میبافند، نه از سر دلبری و دلدادگی، از سر آراسته بودن ظاهرشان!! زنی که ناخن های لاک زده ندارد، اما رنگین کمان دلش را برای روز های مهتابی با تو بودن کنار گذاشته است!! این زن ها خیلی دوست داشتنی اند، چون تو را برای خودت میخواهند نه عاشق جیبتان میشوند، نه دل باخته لکسوز زیر پایتان هستند!! اینها همان هایی هستند که حاضرند زیر باران بی چتر با معشوقشان قدم زنند!! زن های معمولی،ساده اند!!
من آن گلبرگ مغرورم که می میرم ز بی آبی ولی با منت و خواری پی شبنم نمی گردم. من اون خاکم به زیر پا ولی مغرور مغرورم به تاریکی منم تاریک ولی پر نور پر نورم اگه گلبرگ بی آبم به شبنم رو نمیارم اگه تشنه تو خورشیدم به سایه تن نمی کارم من اون دردم که هر جایی پی مرحم نمی گرده چه غم دارم اگر دنیا به کام من نمی چرخه من اون عشقم که با هرکس سر سفره نمی شینه من اون شوقم که اشکامو به جز محرم نمی بینه اگه من ساقه ی خشکم به دریا دل نمی بندم اگه بارون پربارم به صحرا دل نمی بندم ...
مردها که میروند واقعا میروند شوخی ندارند منت کشی و زنگ و خواهش و نگاه حالیشان نیست چنان میروند که انگار هیچ وقت نبوده اند حتی ردپایشان را هم روی برف جا نمیگذارند، محض دلخوشی. اما... اما هیچ زنی، قسم میخورم هیچ زنی واقعا نمیرود ... اصلا زنها پای رفتن و دل جا گذاشتن ندارند. هیچ زنی واقعا نمیرود فقط ترکت میکند تا دنبالش بروی .
و در من زنی مرده است، بس که عاشق نشد، بس که کسی برایش گل نیاورد، بس که پنجره آرزویِ به باد نشسته انتظار را در چشمهایش دید. در من، منی خاک شده است که در آغوش کشیده نشد، زخم خورد، باران دید...
هرگز زنت را تحقیر نکن چون بار بیماری اش را سالها باید به دوش بکشی. هرگز به زنت بی اعتنایی نکن چون سالها باید بی توجهی اش را تحمل کنی. هرگز به زنت پرخاش نکن چون سالها سکوت مرگبارش را باید طاقت بیاوری. هرگز از محبت به روح او غافل نباش چون سالها باید در بستری سرد بخوابی. هرگز او را مقابل دیگران کوچک مکن چون به بزرگی یاد کردن از تو را فراموش میکند. هرگز نقص هایش را بازگو نکن چون از تو در نهان متنفر خواهد شد. هرگز انتقاد و شکایت او را مسخره نکن چون از تو برای همیشه ناامید میشود. هرگز به رویاهایش نخند. اگر نمیتوانی براورده شان کنی چون یا افسرده میشود و اگر شهامت داشته باشد خودکشی میکند. هرگز زنت را اسیر خانه و فرزند نکن چون اینگونه او را بیصدا کشته ای و فقط قانون تو را مجرم نمیداند. خود را با زنت برابر بدان. در همه چیز وگرنه فرقی با یک زندانبان نخواهی داشت.
ﻫﯿﭻ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﯾﺶ ﺭﺍ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﯿﭻ ﺯﻧﯽ ﺍﺗﻔﺎﻗﯽ ﻧﺴﺮﻭﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﺯﻥ ﻫﺎ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻭﺍﻗﻌﺎ ﺯﻥ ﻣﯿﺸﻮﻧﺪ ﮐﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺭﺍ ﺷﺎﻋﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﺎﺷﻨﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﻬﻢ ﻋﺸﻖ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﯾﮏ ﺯﻥ ﻣﺘﻮﺳﻞ ﺷﺪ ... ﺁﻥ ﻫﺎ ﺯﯾﺒﺎ ﻭ ﺷﺎﻫﮑﺎﺭﻧﺪ ﺳﺎﺩﻩ ﺍﻧﺪ ﺳﺎﺩﻩ ﻫﻢ ﮐﻨﺎﺭﻣﺎﻥ ﻣﯿﻤﺎﻧﻨﺪ ... ﺍﻣﺎ ﺩﻟﺸﺎﻥ ﻧﺎﺯﮎ ﺍﺳﺖ ﺩﺳﺖ ﺍﺯ ﺳﺮﺷﺎﻥ ﮐﻪ ﺑﺮﺩﺍﺭﯾﻢ ﺍﺷﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺳﻘﻒ ﺁﺭﺯﻭ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﻣﯿﺒﺎﺭﺩ ﭘﺲ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﻪ ﻗﯿﻤﺖ ﯾﮏ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺑﺎﯾﺪ ﻫﻮﺍﯾﺸﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ...
اون سالها که ما دبیرستان می رفتیم؛ یک عدد معلم علوم تربیتی داشتیم به نام خانوم شریفیان. خانوم شریفیان خیلی جوان بود، به رسم خواهران مسلمان سبیل سبزی داشت و ابروهای پاچه بزی به هم پیوسته ی کمونی. به چشم خواهری دختر خوشگلی بود- البته اگر به زنان سیبیلو علاقه داشته باشید- و با پشتکاری ستودنی در هر فرصتی برای ما از مزایای حفظ حجاب و مصونیت می گفت. آن روزها حجاب ما کوبنده تر از خون شهدا بود و روی دیوارها مدرسه ی ما نوشته بودند «زن در حجاب همچون گوهر است در صدف». این روزها با اندکی چاشنی پسامدرنیسم و لابد بهره گیری از آخرین متد های تبلیغات اسلامی بیلبورد های دیگری طراحی شده که زنها را به شکل پسته، بادام و گردو نشان می دهد و نتیجه گیری می کند که چیزهای با ارزش پوسته های محکم تری دارند. یکی از این بیلبوردها کار را به جایی رسانده که یک ابنبات بسته را با ابنباتی باز مقایسه می کند که روی آن مگس نشسته است ! حاصل این نظام اما؛ از آنجا که هر تزی، آنتی تز خود را پرورش می دهد، حضور زنانی به مراتب پر قدرت تر؛ با هوش تر؛ توانمند تر و جسورتر در صحنه ی اجتماع بوده است. خدمتی که جامعه ناخواسته، در حق زنان ایران کرده است با هیچ نظام دیگری قابل مقایسه نیست. نگاهی بیندازید به آزادی فکری و حتی جنسی زنان در سالیان اخیر علی رغم تمام محدودیت ها، نگاهی بیندازید به افزایش سطح تحصیلات، آمار ورود به دانشگاه؛ آمار زنان موفق در عرصه های کاری و علمی، نگاهی بیندازید به زنان مبارز، وکلا، و خبرنگارانی که خبر ساز هستند. درسی که چامعه نمی خواهد بگیرد این است که حاصل همه ی این محدودیت ها و فشارها به وجود امدن نسلی قوی تر از زنان است که خاری بر چشم این نگرش متحجر مردسالارانه ی بدوی خواهند شد. زنانی که نه آب نبات هستند و نه شکلات و نه بادام؛ نه محتاج پوسته هستند و نه باید در زرورق پیچیده شوند. زنانی که فقط و فقط انسانند و به انسانی ترین شکل ممکن سهم خود را از انسان بودن طلب می کنند...
چه شب های درازی اشک در هاون اندوه کوبیدم نخوابیدنم را به پای قدم های نیامده ات بگذار و خط عمیق پیشانی ام را به حسابِ سرنوشت دروغ نیست زنها همیشه درساعت عاشق شدنشان مرده اند...
زن ها زخم های زیادی برای نگفتن دارند زخم هایی که از چشم هایشان سر باز می کند و خوب دیدن تنها تفاوت مردی ست که همیشه می مان... هانی محمدی