باغ در ایام بهاران خوش است موسم گل با رخ یاران خوشست چون گل نوروز کند نافه باز نرگس سرمست در آید به ناز امیر خسرو دهلوی
اندر دل من مها دلافروز تویی یاران هستند و لیک دلسوز تویی شادند جهانیان به نوروز و به عید عید من و نوروز من امروز توییمولانا
نگاهی انداخت به کوه و دشت و باغ همه در غایت زیبایی چه نازی داشت درخت سیب لبهای گل سرخ باز بوسه طلب میکرد نرگس با چشمان خمار دلبری میکرد از رهگذران درختان با میوه های نو رسته چه طنازی میگردند در میان باغ بید مجنون گیسو پریشان و عاشقان را صدا میکرد بهار بانو دست پر مهرش را بر سر باغچه کشید قاصدکی را برداشت بوسه ای بر آن زد با ناز گفت به او برسان پیام مهرم را به بانوی عاشق تابستان گو بیا ،من باید بروم سه ،چهار روزی بیش اینجا نیستم این جهان زیبا را می سپارم به دست توانمند شما جان شما و گلهای خودروی کوهستان قاصدک در باد رقصان پرگشود و رفت بدنبال بانوی …… فریبا الف
شعر بهار شاید از بانو مریم پورقلی بهار…. شاید زنیست که کودتای زمستان را فراموش کرده لباس گل گلی اش را با نازکی دستانش دوخته و هر جای دلتنگی اش را با انگشت دانه ای به دست سوزن زده ، بهار شاید خاطرات زنیست که هر روزش رنگ به رنگ می شود و شاهرگ دستانش را به زندگی بند کرده بهار نام همه ی زنان دنیاست که دلشان برای کمی زندگی تنگ شده …
بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک شاخههای شسته، باران خورده، پاک آسمان آبی و ابر سپید برگهای سبز بید عطر نرگس، رقص باد نغمه شوق پرستوهای شاد خلوت گرم کبوترهای مست نرم نرمک میرسد اینک بهار خوش به حال روزگار خوش به حال چشمهها و دشتها خوش به حال دانهها و سبزهها خوش به حال غنچههای نیمهباز خوش به حال دختر میخک که میخندد به ناز خوش به حال جام لبریز از شراب خوش به حال آفتاب ای دل من گرچه در این روزگار جامه رنگین نمیپوشی به کام باده رنگین نمیبینی به جام نقل و سبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که میباید تهی است ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش میشود هفتاد رنگ سروده فریدون مشیری، شاعر معاصر
آمدن مگر چطور میتواند باشد؟ غیر از این است که عطرت بپیچد و من هزار بهــار را شاخه به شاخه به پای آمدنت شکوفه دهم ...