آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید! یک نفردر آب دارد می سپارد جان. یک نفر دارد که دست و پای دائم میزند روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید. آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن، آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا تواناییّ بهتر را پدید آرید، آن زمان که تنگ میبندید برکمرهاتان کمربند، در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد میکند بیهود جان قربان! آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید! نان به سفره،جامه تان بر تن؛ یک نفر در آب میخواند شما را... نیما یوشیج
وقتى می شود دقایق عمرت را با آدم هاى خوب بگذرانى، چرا باید لحظه هایت را صرف آدم هایى کنى که با دل هاى کوچکشان مدام درگیر حسادت ها و کینه ورزى هاى بچه گانه اند ... یا مدام براى نبودنت... براى خط زدنت تلاش مى کنند؟... نه! همیشه جنگیدن خوب نیست!... من همیشه جنگیده ام تا چیزى را عوض کنم... اما این روزها فهمیده ام که با آدم هاى کوته نظر نباید جنگید... فهمیده ام براى اثبات دوست داشتن نباید جنگید... براى به دست آوردن دل آدم ها نباید جنگید... براى اثبات خوب بودن نباید جنگید... این روزها نسخه فاصله گرفتن را مى پیچم براى هر کسى که رنجم مى دهد... از آدم هایى که زیاد دروغ مى گویند... فاصله می گیرم... از آدم هایى که زیاد ظلم می کنند... فاصله می گیرم... از آدم هایى که حرمتم را نگه نمی دارند... فاصله می گیرم... با حقارت برخى آدم ها و دل هایشان نباید جنگید... باید نادیده شان گرفت ... و گذشت ... و بخشیدشان... نه براى این که مستحق بخشش اند... براى این که من مستحق آرامشم....
یاد من باشد فردا دم صبح جور دیگر باشم بد نگویم به هوا ، آب ، زمین مهربان باشم با مردم شهر و فراموش کنم هر چه گذشت خانه ی دل بتکانم از غم و به دستمالی از جنس گذشت ، بزدایم دیگر، تار کدورت از دل مشت را باز کنم، تا که دستی گردد و به لبخندی خوش دست در دست زمان بگذارم یاد من باشد فردا دم صبح به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم و به انگشت ، نخی خواهم بست تا فراموش نگردد فردا زندگی شیرین است، زندگی باید کرد گرچه دیر است ولی کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ، شاید به سلامت ز سفر برگردد بذر امید بکارم در دل لحظه را دریابم من به بازار محبت بروم فردا صبح مهربانیِ خودم عرضه کنم یک بغل عشق از آنجا بخرم یاد من باشد فردا حتما به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در چشم بر کوچه بدوزم با شوق تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل ما را با خود و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست یاد من باشد فردا حتما باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست و بدانم که اگر دیر کنم، مهلتی نیست مرا و بدانم که شبی خواهم رفت و شبی هست که نیست پس از آن فردایی یاد من باشد باز اگر فردا، غفلت کردم آخرین لحظه ی از فردا شب ، من به خود باز بگویم این را مهربان باشم با مردم شهر و فراموش کنم هر چه گذشت ...
موج می آمد چون کوه و به ساحل می خورد! از دل تیره امواج بلند آوا که غریقی را در خویش فرو می برد و غریوش را با مشت فرو می کشت نعره ای خسته و خونین، بشریت را به کمک می طلبید: «آی آدم ها...، آی آدم ها...» ما شنیدیم و به یاری نشتابیدیم! به خیالی که قضا به گمانی که قدر بر سر آن خسته ، گذاری بکند! دستی از غیب برون آید و کاری بکند هیچ یک حتی از جای نجنبیدیم! آستین ها را بالا نزدیم دست آن غرقه در امواج بلا را نگرفتیم تا آز آن مهلکه –شاید- برهانیمش به کناری برسانیمش!... موج می آمد چون کوه و به ساحل می ریخت با غریوی که به خاموشی می پیوست با غریقی که در آن ورطه، به کف ها ، به هوا چنگ می زد ، می آویخت... ما نمی دانستیم این که در چنبر گرداب گرفتار شده است این نگون بخت که این گونه نگون سار شده است این منم این تو آن همسایه آن انسان این ماییم! ما همان جمع پراکنده همان تنها آن تنهاهائیم! همه خاموش نشستیم تماشا کردیم آن صدا ، اما خاموش نشد «...آی آدم ها...» «آی آدم ها...» آن صدا هرگز خاموش نخواهد شد آن صدا در همه جا دائم در پرواز است! تا به دنیا دلی از هول ستم می لرزد خاطری آشفته است دیده ای گریان است هر کجا دست نیاز بشری هست دراز آن صدا در همه آفاق طنین انداز است آه اگر با دل و جان گوش کنیم آه اگر وسوسه نان را یک لحظه فراموش کنیم آی آدم ها را در همه جا می شنویم در پی آن همه خون که بر این خاک چکید ننگ مان باد این جان! شرم مان باد این نان! ما نشستیم و تماشا کردیم! در شب تار جهان در گذرگاهی تا این حد ظلمانی و طوفانی! در دل این همه آشوب و پریشانی این که از پای فرو می افتد این که بر دار نگون سار شده است این که با مرگ در افتاده است این هزاران و هزاران که فرو افتادند این منم این تو آن همسایه آن انسان! این ماییم! ما همان جمع پراکنده ، همان تنها آن تنهاهائیم! این همه موج بلا در همه جا می بینیم آی آدم ها را می شنویم نیک می دانیم دستی از غیب نخواهد آمد هیچ یک حتی یک بار نمی گوییم با ستم کاری، نادانی اینگونه مدارا نکنیم آستین ها را بالا بزنیم دست در دست هم از پهنه آفاق برانیمش مهربانی را... دانایی را بر بلندای جهان بنشانیمش! آی آدم ها ...! موج می آید...