1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

آرزوهایم /تایپ رمان کاربر انجمن آریانا

شروع موضوع توسط Ariana ‏14/2/16 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    صدای شکستنت را هیچ کس نمی شنود.
    اینجا آدم هایش ناشنوایند....
    اینجا به جرم شکستن
    زیر پا می گذارندت...
    بنویس ,درد هایت را, غم هایت را ........
    بنویس .
    وجدان تقدیر همیشه
    خواب است....بدرد نمی آید.....
    اینجا فقط کلمات بیدارند.....
    واژه ها عاشق اند....
    بنویس از دلت.....
    تا واژه ها عاشقانه زخم هایت را مرحم شوند.
    نترس.......
    وفای نوشته ها بیشتر از آدم هاست.
     
    Boghz، *aseman*، enayat125 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    سلاممم

    پستای جدید

    این قسمتا توسط ....ویرایش شدن
    تماما قلم بنده نیستن
    نمیخواستم لجبازی کنم



    ...

    بعد از اینکه مدارکم چک شد و خدا رو شکر بدون دردسر تموم شد برای گرفتن چمدونا وارد سالن تحویل چمدون ها شدم ...هنوز بارا نیومده بودن ...

    یکم بعد که برای من زمان خیلی طولانی بود و برداشتن چمدونام ..به طرف سالن خروجی راه افتادم ...

    قلبم تو دهنم بود داشتم از تپش قلب و استرس و هیجان میمردم ...

    من آریا رو ندیده بودم پس مطمئن بودم که حتی اگه از کنارش بگذرم شاید فقط متوجه چهره ی شرقیش بشم اونم شاید ..

    تازه یادم افتاد که گوشیمو روشن نکردم سریع از تو کیفم درش اوردم ...

    و روشنش کردم ...

    پالتو تنم بود و برعکس خیلی ها که تو هواپیما شالشونو در اورده بودن و بی حجاب بودن هنوز شالم رو سرم بود ...برام مهم نبود و فرقی نمیکرد که موهام پوشیده باشه یا نه .......به این ایمان داشتم که حجاب یعنی عدم جلب توجه ...

    و تو کشوری که پوشوندن مو بیشتر باعث جلب توجه میشه پس اینجا نوع حجاب فرق باید بکنه ..

    اما خوب الان اینجا هم هوا سرد بود و پوشوندن مو زیاد باعث جلب توجه نمیشه ..

    معمولا هم جلو پسرای فامیل موهامو نمیپوشوندم

    در این سالن عده زیادی منتظر مسافرای خودشون بودن

    در سمت چپ عده ای واستاده بودن و روی یک کارتن مخصوص که به چوبی وصل بود و دردستشون بود اسم نوشته شده بود

    بر روی یکی از این ها اسم خودم رو دیدم که هم به فارسی و هم انگلیسی نوشته شده بود آرزو

    جلو رفتم و سلام کردم

    آریا بود خیلی مودبانه گفت_سلام بانو خوش اومدی

    دستشو اورد جلو

    عین این معلولان ذهنی ...کلا عقب افتاده از هر لحاظ به دستش زل زده بودم .........

    دستشو اورد بالا یه تکونی جلوی چشمام داد و گفت کجایی نابغه ...واقعا میخوای درس بخونی ؟؟؟؟؟

    تازه ویندوزم بالا اومد ......

    دستمو تو دستش که دوباره جلوم گرفته بود گذاشتم .

    دستش گرم بود و دستای من یخ ...

    _چقدر دستات یخه ؟؟اینجا که خیلی گرمه ...

    _ کجا گرمه دارم یخ میزنم ....

    واقعا سردم بود من عاشق گرما بودم ....جنی شدم پاشدم اومدم سوئد باید میرفتم استوا ..منو چه به قطب وای خدا بازم خودمو به تو سپردم ....

    _ واقعا سرده ته ....تو چجوری میخوای زمستون اینجا رو تحمل کنی با این وضع ....

    صادقانه گفتم : کاش لحاف پشمیه سنگینمو می اوردم .......

    _دختر تو واقعا محشری ....نترس من برات میگیرم .......در ضمن خونه گرمه اینجا هم الان گرمه فکر نکنم یخ زدنت به خاطر سرما باشه چون واقعا تو سالن گرمه ...

    _خوب استرس دارم فکر کنم برا همینم سردمه

    ......

    _خوب من هستم دیگه پیشت ...سه سال بیشتر همدیگه رو میشناسیما استرس نداشته باش دیگه

    _ولی من نگرانم دست خودمم نیست .

    با خنده گفت : بریم دیگه ظهر شد ...پاهام درد گرفت ...

    راست میگفتا خیلی وقت بود یه جا وایساده بودیم ....

    چمدون رو گرفت و کیف لپ تاپمم از کنار پام برداشت و شروع به حرکت کرد و منم مثل جوجه اردکا که پشت سر مادرشون راه میرن پشت سرش راه افتادم ...همش هم مراقب بودم گمش نکنم واقعا بچه شده بود ...

    ایستاد و صبر کرد بهش برسم .....

    _ دوست ندارم پشت سرم باشی ......کنارم راه بیا و چشمکی زد ..

    _چشم ...

    افرین ....

    صورتمو کردم سمت آریا ....چقدر چهره ی این مرد برام دوست داشتنی بود

    همونجوری که کنارش حرکت میکردم هی سرم میچرخید به سمت چپ با زاویه ای به سمت بالا و به نیم رخی که گاهی تمام رخ میشد و چشمکی هم میزد نگاه میکردم .

    چهره ای مردونه ....

    ته چشماش .....انگار یه بچه تخس بود که نگاهت میکرد نه یه پسر 26 ..27 ساله ...

    ابروهای پر که تا کنار شقیقه ها کشیده شده بودن با کمترین انحنا و تقریبا صاف ...

    با فاصله ی کم از چشم ها ....

    پلک هایی که از نیم رخ پر و قشنگ بودن ....و از روبه رو وقتی نگاهت میکرد تقریبا به ابروهاش میرسید ....

    چشمایی با رنگ روشن ....ابی مایل به سورمه ای انگار ...یه ابی خاص ....نه اونقدر روشن که بگم اسمون یا دریا ...

    یه ابیه خاص ...

    یجورایی ابی ایرانی نه اروپایی ....

    موهای قهوه ای کمی تیره و حالت دارکه رو به بالا شونه شده بودند ....ابروهایی با رنگ تیره تر .....و پوستی تقریبا روشن ...

    بینی متناسب با صورتش .....استخونی و خوش فرم ....

    لب هایی گوشتی و قرمز کم رنگ ...صورتی نبودند ....قرمز بودن اما نه تیره

    وسوسه میشدی انگشتتو روی لبش بکشی و بعد بعد به انگشتت نگاه کنی و بعد دستتو مشت کنی و بگی اولییی دیدی گفتم رژ زده ...

    اما نه رژ نبود ....

    من داغونم ....

    واقعا انگشتمو روی لبش کشیده بودم ....و انگشتم رژی نبود ....

    هر دو وایساده بودیم و من به انگشتم با افسوس نگاه میکردم .....و آریا ساکت بود ...


    سرمو که بالا بردم .......

    یه نگاهی به من و یه نگاهی به انگشتم کرد و دستشو برد سمت لبش انگشتشو کشید رو لبش و نگاهی بهش انداخت ....

    با تعجب گفت :چی بود ؟؟؟؟

    ابلهانه جواب دادم ....تو مگه رژ نزدی ؟؟؟؟پس چرا به انگشتم نخورد .....نزدی ؟؟؟؟؟

    _آرزو ؟؟؟؟؟ مگه دخترم رژ بزنم و دوباره ب اتعجب دستی روی لبش کشید

    همونجوری وایساده بودیم ....

    من سرخ شده بودم ....چرا این همه گیج بازی درمیوردم ....ضربه ای چیزی به سرم نخورده باشه ....؟

    من که تو ایران از این غلطا نکردم ...حتی دست یه نامحرم هم چند سالی بود به دستم نخورده بود ...پس این کارای احمقانه چی بود اونم تو اولین روزی که همو دیدیم ....نمیگم منو آریا تو نت صمیمی بودیم ..شوخی میکردیم ....حتی چیزایی در موردم میدونست که من به صمیمی ترین دوستم مهتاب هم نگفته بودم ....

    اما این دلیل نمیشد ...واقعا خجالت اور بود ..

    _آرزو واقعا فکر کردی رژ زدم ؟؟؟؟؟؟؟؟

    _اخه خیلی خوشرنگن .......وایییی سوتی پشت سوتی ...

    آریا داشت میخندید ...خدایا منو بکش ....اصلا حافظه ی اینو پاک کن ...

    چه میدونم یه کاری بکن دیگه آبروم رفت ...........

    _ واقعا ؟؟؟

    _ اهومممم

    دیگه حرفی نزد اما تا خود خونه یعنی خونه اش که من چه میدونم کجا بود چون من فقط انگشتای دستمو نگاه میکردم و گاهی با حس اینکه آریا داره میلرزه نگاهی هم به اون مینداختم که بله گاهی به شدت میرفت رو ویبره و میخندید ...

    بمیری آرزو که خودتو مضحکه ی این پسره ی بووووقققق کردی .........

    من هیچ وقت اسم این ماشینا رو یاد نمیگیرم ...اما ماشینه آریا...میدونستم چون هی پزشو بهم داده بود ...خدایا یکی از این ماشینا هم به من بده مگه چی میشه ؟؟؟ حالا ایفون ایفون گفتنش هم منو کشته دم به دیقه تو نت میگفت ایفونم ....با ایفونم ....

    میخواستم بگم کم بگو ایفونم ما تو خونه مون دو تا داریم اونقدر هم با کیفیت ...تصویری ..رنگی حالا عکس هم میندازه ...اوههه خیلی کارای دیگه هم میکنه درم باز میکنه ...والا ...

    حالا گوشیه منم باحاله ...خدایا این بابای مارو حفظ کن .....حسرت گوشیشو قرار نیست بخورم ......اما ماشینش بخوره تو فرق سرش ............منم میخوااااممممم....

    یه بی ام دبلیوی خوشگل ....البته اقا حقوقشون بالاست من تو ایران باید کل پول تو جیبیه بابامو بدم بنزین به خوردش بدم ....

    اونقده راحتتتتتت بود ....

    ای آرزوی ندید بدید با این حال تموم سعیم این بود ندید بازی در نیارمو و هی این ور و اونور ماشینو نگا نکنم .......

    البته سوتی قبلی نبود راحت تر بودم اما فعلا بهتر بود انگشتامو که واقعا تا حالا این قدر دقیق نگاشون نکرده بودمو دید بزنم ....

    بعد از نمیدونم چقدر راننده گی ماشین وایساد .....

    چه خیابونای اینا خوشگله ...............

    حالا با اینکه درختا لخت بودن ...اما اینجا بهار و تابستون چی میشه ....

    _ رسیدیم ....اینجا هم آپارتمان من ...
     
    آخرین ویرایش: ‏3/4/16
    *aseman*، enayat125، سایه و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    نوشته خودمو بیشتر دوس داشتم
    اریا برا اونجوری قشنگ بود
    نه این شکلی
    ولی احترام میزارم




    دلم نیومد اینجا رو نزارم
    ولی اینم بخونین اما جز رمان نیست اینجا تغییر پیدا کرده


    داشتم اطرافمو نگا میکردم که یکی صدام کرد ...سریع برگشتم سمت صدا .....

    _سلام بانو خوش اومدی

    سرمو اوردم تا نزدیک صورتش بالا ...اصلا قهر بودم باهاش .....میدید ترسیدما اما بازم هی پشت خط بهم میگفت میمون ..

    زل زده بودم به یقه ی پیرهن سفیدش ....

    و سعی میکردم گریه نکنم ...هم خوشحال بودم که الان کنارمه و یه اشنا پیشم هست هم دل تنگ مامان اینا همم اینکه میترسیدم ....

    نفس عمیقی کشیدم که بیشتر شبیه آه بود .....

    _سلام ....وای خیلی ترسیدم اولش فکر کردم نیومدی

    _ اخی دخترم ترسیده .....

    من به این گندگی با اختلاف قد فقط 10 سانتی ...و چند کیلویی من دخترش بودم .............

    ای آرزوی عاقل مثلا داره بهت روحیه میده تو با این سن قد خر کدخدا، نمیتونی هم دخترش باشی خنگگگگگگگگگ

    ...

    داشتم تو ذهنم با خودم دعوا میکردم که دستشو اورد جلو ...

    عین این معلولان ذهنی ...کلا عقب افتاده از هر لحاظ به دستش زل زده بودم .........

    دستشو اورد بلا یه تکونی جلوی چشمام داد و گفت کجای نابغه ...واقعا میخوای درس بخونی ؟؟؟؟؟

    تازه ویندوزم بالا اومد ......
     
    Boghz، *aseman*، سایه و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    _ رسیدیم ....اینجا هم آپارتمان من ...

    اینکه خونه ویلایی آپارتمان نیست که ....به هر حال چیزی نگفتم شاید باشه چه میدونم ضایع بازی در نیارم ...

    خونه نقلیه قشنگی بود از بیرون البته ......مثل تو این فیلم خارجکیا ......

    از ماشین پیاده شدم و کنارش وایسادم .....آریا چمدونامو از صندوق برداشت و اومد سمتم ......کیف لب تاپ رو هم خودم برداشتم رفت سمت در و با کلید بازش کرد ....وایساد کنا تا من وارد بشم ......

    ایول بچه ام مودبه میدونه لیدیز فرست ....خوشم اومد ....

    رفتم تو .....یه سالن کوچیک اما خوشگل اولین چیزی بود که میدیدی البته بعد از یه راهروی کوچیک که یه قاب عکس به دیوار زده شده بود از این شلوغ پلوغا رنگای درهم و برهم .....خوشگل بود .. با یه میز و اینه ....

    تو سالن مربع شکل که سمت چپش یه در بود که به اشپزخوه انگار میرفتت و درش باز بود ...

    کنار پنجره هایی که به خیابون اصلی دید داشتن یه سرویس مبل چرم مشکی بود با یه میز شیشه ایه مشکی ....

    همون سمت تلوزیون قرار داشت ....بین مبلمان فرش خوشگل و خوشرنگ دست باف ایرانی بود حاشیه ها ابی نفتی سرمه ای وسطش ابی خوشرنگ اطراف گل مرکزیش کرم با گلای ابی و سبز کم رنگ و چند تا رنگ دیگه اما رنگ غالب تو کل فرش ابی خوشرنگی بود که من خیلی دوست داشتم ....

    کنار مبلمان یه کتابخونه با چوب گردوی خوشگل که من قبلا عکسشو دیده بودم قرار داشت که همون موقع چونه اشو با آریا زده بودم و قرار بود مال من باشه ....وسطش حالتی بود که مثل میز تحریر میشد انگار، آریا تدی رو که عروسک خوشگلش بود و با چند تا ماشین کوچولو گذاشته بود قرمز رنگ بودن .....رنگ چوب کتابخونه هم قهوه ای مایل به قرمز بود خیلی خوشرنگ بود ...

    من تو تشخیص رنگا خیلی گیج میزنم ...

    چسبیده به کتابخونه هم یه ویترین که با حالت قوس دار بود یعنی قسمتهایی که کمی جلوتر از کتابخونه هم شیشه ای بود پر بود از ظرف ای شیشه ای اصلا باورت نمیشد که خونه برا یه پسر تنها باشه ......

    تو سالن هم چند تا تابلو به دیوار بود .......

    همونجوری با کمی فاصله از در ورودی به سالن وایساده بودمو همه جا رو دید میزدم ....

    آریا هم داشت چمدونامو میبرد سمت چند تا در کنار هم که اون سمت خونه تو یه راهروی کوچیک تقریبا یک و نیم متری ...

    _ خانوم نمیخوای بیای اتاقت و نشونت بدم ...بعدا همه جای خونه رو میتونی ببینی ....

    _ سریع از انالیز خونه دست برداشتمو رفتم سمت آریا اونم راه افتاد ....

    رفت سمت در سمت چپ و در و باز کرد .....و رفت داخل اتاق و گفت که منم برم تو ....

    یه اتاق کوچیک و جمع و جور مستطیل شکل که یه پنجره ی کوچیک داشت با یه پرده ی کرم رنگ و یه تخت یه نفره که به دیوار سمت چپ که فکر کنم به دیوار اشپزخونه چسبیده باشه به رنگ قهوه ای روشن که یه روتختی کرم رنگ روش بود و این سمت اتاق هم یه کمد با یه میز توالت بود ....

    یه میز و صندلی هم درست زیر پنجره قرار داشت ....

    یه اتاق قشنگ و کامل ....
     
    Boghz، enayat125، سایه و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    این قسمتا رو خیلییی خیلی دوس دارم
    لطفا نظرتونم بگین
    لینک تاپیک نظرات
    ttp://www.topforum.ir/threads/251634/
     
    Delaram، Boghz، yasamann و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    می توانی بروی قصه و رویا بشوی
    راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

    ساده نگذشتم از این عشق، خودت می دانی
    من زمینگیر شدم تا تو، مبادا بشوی
     
    Boghz، enayat125، سایه و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    سلام

    پستای جدید


    اینکه خونه ویلایی آپارتمان نیست که ....به هر حال چیزی نگفتم شاید باشه چه میدونم ضایع بازی در نیارم ...

    خونه نقلیه قشنگی بود از بیرون البته ......مثل تو این فیلم خارجکیا ......

    از ماشین پیاده شدم و کنارش وایسادم .....آریا چمدونامو از صندوق برداشت و اومد سمتم ......کیف لب تاپ رو هم خودم برداشتم رفت سمت در و با کلید بازش کرد ....وایساد کنا تا من وارد بشم ......

    ایول بچه ام مودبه میدونه لیدیز فرست ....خوشم اومد ....

    رفتم تو .....یه سالن کوچیک اما خوشگل اولین چیزی بود که میدیدی البته بعد از یه راهروی کوچیک که یه قاب عکس به دیوار زده شده بود از این شلوغ پلوغا رنگای درهم و برهم .....خوشگل بود .. با یه میز و اینه ....

    تو سالن مربع شکل که سمت چپش یه در بود که به اشپزخوه انگار میرفتت و درش باز بود ...

    کنار پنجره هایی که به خیابون اصلی دید داشتن یه سرویس مبل چرم مشکی بود با یه میز شیشه ایه مشکی ....

    همون سمت تلوزیون قرار داشت ....بین مبلمان فرش خوشگل و خوشرنگ دست باف ایرانی بود حاشیه ها ابی نفتی سرمه ای وسطش ابی خوشرنگ اطراف گل مرکزیش کرم با گلای ابی و سبز کم رنگ و چند تا رنگ دیگه اما رنگ غالب تو کل فرش ابی خوشرنگی بود که من خیلی دوست داشتم ....

    کنار مبلمان یه کتابخونه با چوب گردوی خوشگل که من قبلا عکسشو دیده بودم قرار داشت که همون موقع چونه اشو با آریا زده بودم و قرار بود مال من باشه ....وسطش حالتی بود که مثل میز تحریر میشد انگار، آریا تدی رو که عروسک خوشگلش بود و با چند تا ماشین کوچولو گذاشته بود قرمز رنگ بودن .....رنگ چوب کتابخونه هم قهوه ای مایل به قرمز بود خیلی خوشرنگ بود ...

    من تو تشخیص رنگا خیلی گیج میزنم ...

    چسبیده به کتابخونه هم یه ویترین که با حالت قوس دار بود یعنی قسمتهایی که کمی جلوتر از کتابخونه هم شیشه ای بود پر بود از ظرف ای شیشه ای اصلا باورت نمیشد که خونه برا یه پسر تنها باشه ......

    تو سالن هم چند تا تابلو به دیوار بود .......

    همونجوری با کمی فاصله از در ورودی به سالن وایساده بودمو همه جا رو دید میزدم ....

    آریا هم داشت چمدونامو میبرد سمت چند تا در کنار هم که اون سمت خونه تو یه راهروی کوچیک تقریبا یک و نیم متری ...

    _ خانوم نمیخوای بیای اتاقت و نشونت بدم ...بعدا همه جای خونه رو میتونی ببینی ....

    _ سریع از انالیز خونه دست برداشتمو رفتم سمت آریا اونم راه افتاد ....

    رفت سمت در سمت چپ و در و باز کرد .....و رفت داخل اتاق و گفت که منم برم تو ....

    یه اتاق کوچیک و جمع و جور مستطیل شکل که یه پنجره ی کوچیک داشت با یه پرده ی کرم رنگ و یه تخت یه نفره که به دیوار سمت چپ که فکر کنم به دیوار اشپزخونه چسبیده باشه به رنگ قهوه ای روشن که یه روتختی کرم رنگ روش بود و این سمت اتاق هم یه کمد با یه میز توالت بود ....

    یه میز و صندلی هم درست زیر پنجره قرار داشت ....

    یه اتاق قشنگ و کامل ....

    لبخندی زدم ....اما خوب من اینجا مهمون بودم اونم حداکثر یک ماه ....
     
    Boghz، سایه، 7080 و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    _ خوشت اومد ؟؟؟

    _ اهوممم خیلی قشنگه آریا مرسی ...

    _ خواهش میکنم بانو ...آرزو من میرم بیرون تو لباساتو میخوای عوض کن بیا صبحانه بخوریم من هیچی نخوردم بعدش اگه خواستی برو دوش بگیر باشه من گشنمه .....

    ای شکمو ....

    _ باشه ...

    بعد از اینکه آریا رفت بیرون و در اتاق و بست یه دوری تو اتاق زدم هوای اتاق هم خوب بود نه گرم نه سرد ...پالتومو در اوردم و رفتم سمت کمد کمد دو تا در داشت در سمت راستو که باز کردم برای اویزون کردن لباسا بود و پاینش هم یه کشو بزرگ تو خود کمد بود ....

    سمت چپ که درشو باز کردم طبقات بودن که برای گذاشتن کفشو حوله و کیف میتونستم استفاده کنم ...

    میز توالت هم سه تا کشو بود ....با یه اینه ی مستطیل شکل کوتاه ...یعنی سر پا که بودم سرم مشخص نبود برای دیدن صورتم باید خم مییشدم منم که عادت دارم سر پا جلوی اینه وایسم و ارایش کنم کمی سخت بود از این به بعد روی صندلی بشینم اما خوب برای یک ماه بود و بعدش اگه خونه میگرفتم برای خودم یه اینه ی قدی میگرفتم تا بتونم وایسمو ارایش کنم .

    رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم کنارم میز و صندلی قرار داشت و سمت دیگه ام تخت یعنی برای ایستادن یه نفر بین تخت و میز فاصله بود ....

    پنجره رو به قسمت کناری خونه بود و رو به رو با فاصله ی کمتر از دو متر خونه ی بعدی قرار داشت ...

    سریع چمدونم و باز کردم و یه تونیک استین بلند که بلندیش تا پایین باسنم بود برداشتمو پیراهن قبلیمو در اوردم تا بعدا بندازمش تو ماشین ...

    لباسمو پوشیدم ...

    خواستم روسری سرم کنم ....یعنی یه شال از تو چمدونم برداشتم اما با فکر اینکه خوب من قراره چند سال اینجا باشم و الان هم یک ماهی تو این خونه هستم مطمئنن مجبور به برداشتن روسری هم بودم پس از همین الان بردارم اما اخرش وجدانم این اجازه رو نداد .....وجدان جان همین یک ساعت پیش خواب خواب بود انگار وقتی دست به لب پسر مردم میزدمو میگفتم خیلی خوشرنگه ....ایشششش یاد سوتیم که میفتم میخوام جیغ بکشم ...

    به هر حال شونمو از تو چمدون برداشتم سریع موهامو شونه کردم با گیره بالای سرم جمعشون کردم و شالمو خیلی شل روی سرم انداختم یعنی بود و نبودش زیاد مهم نبود اما این وجدان جان رو خفه میکرد ....

    خم شدم که تو اینه خودمو ببینم .....وایییی خدای من تو راهروی ورودی زیاد به خودم دقیق نگاه نکردم موهام رو هم ایستاده شونه کردمو صورتمو ندیدم اما..الان ....
     
    Boghz، *aseman*، mohana. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    گریه که کرده بودم زیر چشمام کمی سیاه شده بود اما واقعا داغون بودم ...سریع با دستمال مرطوب کل ارایشمو پاک کردم ریمل هم که زده بودم اما خوب نافرم بود رو دوباره زدم کمی رژصورتی هم زدم .....

    اوفففف حالا قابل تحمل بودم ....

    همون موقع اریا در زد ....

    _ آرزو بیا دیگه من میز و چیدم ...مردم از گشنگی ..

    _ اومدم ببخشید ...

    _ من اشپز خونه ام بیا

    _ چشم اومدم


    شالمو دوباره رو سرم درست کردمو از اتاق بیرون رفتم .....رفتم سمت دری که باز بود ...

    درست حدس زده بودم ....اشپز خونه بود ...یه آشپز خونه ی جمع جور با یه یخچال کوچیک که بالاش فریزر بود و پاینش یخچال ....

    اجاق گاز ....ماکروویو....و وسایل کامل اشپز خانه .

    میز هم درست جلو یه پنجره که از عرض بزرگ بود ...پرده رو هم کنار زده بود و اشپز خونه کاملا روشن بود ....

    میز چهر نفره ی قهوه ای تیره بیضی شکل .....صندلی ها هم همون رنگ و روکش کرم رنگ با راه های صورتی رنگ ...

    روی میز هم کره و پنیر با نون تست و تخم مرغ نیم رو تو دو تا بشقاب ...

    آریا تو اشپز خونه نبود ....رفتم سمت چای ساز ...خودشم دم کرده بود ...تو دو تا لیوان که روی کابینت بود چای ریختم و روی میز گذاشتم ....میخواستم بشینم رو صندلی که آریا اومد تو ...

    _ اومدی ...آریانا زنگ زده بود داشتم با اون حرف میزدم ....سلام رسوند

    _ سلامت باشه ....منم چایی ریختم ...

    _ دستت درد نکنه شروع کن که من واقعا گشنمه ...

    منم گرسنه بودم چون تو هواپیما که چیز درست و حسابی نداده بودن ...

    ترجیح دادم حالا که آریا زحمت نیمرو کشیده از همون بخورم ...

    بعد از تموم شدن نیمروم چاییم هم سرد شده بود و میتونستم بخورمش ..شیرینش کردم و لیوانو برداشتم ...

    _ چاییت سرد شده میخوای عوضش کنم ....

    _ نه مرسی من سرد میخورم ...
     
    *aseman*، mohana.، سایه و 5 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    _ اوه اره گفته بودی با نوشیدنیای داغ میونه ی زیادی نداری ....

    یه بار که حرف میزدیم گفته بودم برا خودم نسکافه درست کردم و منتظرم اونقدر سرد بشه که بتونم بخورمش و همون موقع گفته بودم که نوشیدنیه داغ حتی غذای خیلی گرم نمیتونم بخورم .......زبونم میسوزه خوب ...

    بعد از تموم شدن صبحانه .....به آریا گفتم : تو وسایل و بزار سر جاشون من که جاشونو نمیدونم منم ظرفارو میشورم ....

    _ نمیخواد خودم میشورم تو خسته ای برو استراحت کن اگه دوش هم خواستی بگیری همون در کنار اتاقته میتونی بری هر چی هم لازم داری بگو اگه تو خونه هم نبود میرم میگیرم ...

    _ نه ممنون همه چی اوردم ...خسته هم نیستم ...تو پرواز هم خوابیده بودم الانم من ظرفارو میشورم اینجوری حس نمیکنم مهمونم باشه ؟

    _ باشه ...


    آریا مشغول جمع کردن میز شد منم ظرفا رو بردم سمت سینک شستمشون ....

    _ آریا خشکشون هم بکنم یا نه بزارم خودشون خشک بشن ؟

    _نه نمیخواد خشک کنی ...

    کارم که تموم شد رفتم برای آریا چای ریختم و گذاشتم رو میز ...

    _ آریا برات چایی ریختم بیا بخور ....

    _ مرسی زحمتت شد

    _نوش جان ...منم برم اتاقم تو سر کار نمیری امروز ؟

    _ نه نمیرم مرخصی گرفتم ....یه مهمون خوشگل دارم نمیشد که تنهاش بزارم .راستی به مامانت اینا زنگ زدی

    _وای نه یادم رفت من برم زنگ بزنم بهشون

    _با تلفن خونه زنگ بزن

    رفتم سمت تلفن که تو پزیرایی کنار مبلا بود ...

    شماره ی خونه ی خاله اینا رو گرفتم ....

    خاله برداشت ...

    بعد از خاله با مامان حرف زدم و بهشون گفتم که رسیدمو و تو خونه ی آریام همه چی هم خوبه هیچ مشکلی نیست نگران نباشن ...

    مامانم گیر داده بود بده با مامان آریا حرف بزنم ...

    اخرشم مجبور شدم دروغ بگم که باباش رفته سر کار مامانشم رفته از ماشین وسایل برداره ....
     
    Delaram، Boghz، *aseman* و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.