1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

آرزوهایم /تایپ رمان کاربر انجمن آریانا

شروع موضوع توسط Ariana ‏14/2/16 در انجمن داستان

  1. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    و اما در نهایت

    فصل دوم

    موقع نوشتن این فصلو خیلی دوس داشتم .....نمیدونم الان حسم چیه ...اما ...
    نمیدونم

    ممنون میشم نظر هم بدین



    فصل دوم


    نگاه دوباره ای به چمدون میندازم ......بیشتر لباسای گرم مامان برام گذاشته یعنی این ماه اخر همش در حال خرید برا من بود و الی که همش غر میزد که برا اون چرا میخری مادر من برای من بخر اون میره اونجا جنسای خوب میخره ...و مامان چقدر بهش حسود گفته بودو من خندیده بودم .....

    قرانم ...چادر نماز و سجاده ام ...با یکم عطر حرم ....

    نهج البلاغه و دیوان حافظ ...

    به زور از کتابام دل کنده بودم ....کتابخونه ام ....و همشونو به افسون سپرده بودم ....اما اجازه نداشت از اتاقم خارجشون کنه ...

    دوباره مامان اینا قرار بود برگردن شهر کوچیک خودمون ...همونجایی که ازش فراری بودم .....

    اما قرار بود یه اپارتمان کوچیک هم تو ارومیه بخرن تا هر موقع خواستن بتونن بیان و تو خونه خودمون باشن و در واقع مزاحم کسی نشند ....

    بابا خیلی اذیت شده بود ....هم عروسی و جهزیه ی الی ...هم خرید خونه .....و الان هم که من ...کلی تا اینجا هزینه شده بود و بازهم میشد واقعا شرمنده اش بودم ...هر موقع حرف رفتن من میشد میگفت که نگران نباشم پول ارزش ناراحتی و نگرانی نداره اما میدونستم مجبور به قرض و وام شده ...

    دوباره حواسمو میدم به وسایل داخل چمدونم ...دو تا چمدون یکی بزرگ و اونیکی کوچیک ....

    تو بزرگه پر لباس و وسایل شخصی و تو کوچیکه کتابا و چادر نمازمو کیف وسایلای ارایشم ....و تی شرت و شال گردنیه که از ارومیه برای آریا خریدم با ست کیف پول و کمربند چرم ....امیدار بودم خوشش بیاد ....

    مامان برام پسته ..بادوم و زعفران گذاشته بود هله هوله دوست داشتم اما شکلات که اونم اونجا بود پس نذاشتم زیاد خودشو اذیت کنه
     
    Boghz، enayat125، mohana. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    مامان برام پسته ..بادوم و زعفران گذاشته بود هله هوله دوست داشتم اما شکلات که اونم اونجا بود پس نزاشتم زیاد خودشو اذیت کنه و هم منو چمدونو پر چیزایی بکنه که آریا گفته بود اینجا همشون پیدا میشه اما خوب زعفرون و پسته رو دیگه نتونسته بودم از پس مامان بر بیام ....

    کیف لب تاپم و کنار چمدونا گذاشتم .....

    دوباره مدارکمو چک کردم و تو کیفی که به شکل کج رو دوشم مینداختم گذاشتم ...

    گوشیمو به شارژ زدم ....فردا شب پرواز داشتم ولی احتیاط شرط عقل بود هنوز ایران بودم و اگه چیزی کم داشتم میتونستم به راحتی تهیه کنم ...

    دکتر رفته بودم .....4 ماه پیش لیزیک کردم و از عینک خلاص شدم اما عینک برا کامیوتر داشتمو اونو هم تو کیف لب تاپ گذاشته بودم شال بافتمو هم به زور تو همون کیف جاداده بودم ....

    کیف پولم تو کیفم بود با عینک افتابیم ......مقداری پول تو کیف لب تاپم و تو چمدون هم به توصیه ی بابا گذاشته بودم ......

    قرار بود بابا هر دو سه ماه برام پول بفرسته اما باید میتونستم رو پای خودم وایسم و زیاد باعث اذیت اونها نشم ...

    چمدونا رو بستم ...روسریمو سرم کردم ....نیازی به پوشیدن مانتو نبود یه تونیک بلند با راه راه های رنگی پوشیده بودم با شلوار جین مشکی ...

    از اتاق رفتم بیرون .....همه تو پزیرائی نشسته بودن سلام کردمو رفتم با سیما جان عروس خاله ام که تازه اومده بودن رو بوسی کردم و با پسر خاله هم احوال پرسی ......

    و کنار بابا نشستم .....

    بیشتر از همه دلم برای بابا تنگ میشد ...بغض کرده بودم .....خودمو چسبوندم به بابا که دستشو دور شونه ام انداخت و به خودش فشارم داد ......

    الناز سریع گفت لوسسسس ول کن بابامو مگه همش مال توئه ....

    رو به آرش کردمو گفتم ....جمع کن زنتو تا نزدم لهش نکردم .....

    و الی گفت ببین تروخدا کی میخواد منو له کنه خوبه همه میدونن کتک خوردت محشره ...راست میگفت همیشه تو بچگی ازش کتک خوردم این اواخر هم مثلا بزرگ شده بود نیشگون میگرفت ...........

    بیشتر خودمو تو بغل بابا جا دادم ......هر کسی داشت با بغل دستیه خودش حرف میزد و من داشتم از اغوش بابا لذت میبردم .....الی هم که ماشالله از اون سمت پزیرائی اینور پزیرائی رو هم ساپورت میکرد از زبون و زور بازو هم کم نمیاره خدا به آرش رحم کنه ....

    دلم برا این پسر میسوزه که باید این بد اخلاق و تحمل کنه ....

    خاله و مامان هم رفته بودن تو اشپزخونه ...خاله هم یکم بعد صدامون کرد که سفره رو بندازیم .....

    خانوما گفتن که چون تعدادمون کمه سفره خانوما رو میز باشه اما بازم نمیشد، خوب اخرشم من و الی میز و چیدیم اقایون هم سفره انداختن ....و خانوما تو اشپزخونه هم زمان با کشیدن غذاها غیبت هم میکردن ....

    منو الی و سیما جون کنار اقایون رو زمین نشستیم چون سر میز برای ما جانبود ....
     
    Boghz، enayat125، mohana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    میز شیش نفره بود و مامان و مامان ناهید و خاله و دختر خاله و رباب و یکی از دوقلو ها سر میز بودن ....

    خاله سبزی پلو با ماهی درست کرده بود ............

    خوشمزه بود ...بعد خوردن غذا سفره رو جمع کردیم یه مقداری از ظرفا تو ماشین گذاشته شده مقداری هم منو دختر خاله شستیم ...بقیه هم در حال مرتب کردن و ریختن چایی بودن ......

    بلاخره ملت تصمیم گرفتن که بخوابیم .......ساعت 2 صبح بود اما انگار هیشکی خوابش نمیاومد بچه ها هم بدتر از همه .....

    من که دیگه نمیتونستم چشمام و باز نگه دارم اما کنار مامان نشسته بودم و به نصیحتاش گوش میکردم ....هر از گاهی چشماش پر میشد و گریه میکرد .....

    و گاهی هم منو به گریه مینداخت .....
     
    Boghz، enayat125، mohana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    نگران بود ......و نگرانیش کاملا عادی ...مادر بودن سخت ترین چیز تو دنیاست به این ایمان دارم .

    جا انداختیم و خوابیدیم ....خانوما تو اتاق ها و اقایون تو پزیرائی .....

    مشکل این بود باید از روی اقایون پرش میکردی تا به سرویس بهداشتی برسی ....ای کیوی اقایون در حد جلبکه همینه دیگه همه تو مسیر جا انداخته بودن مجبوری اونی که میخواست نصف شب بره دستشویی باید کاملا هشیار و مراقب میبود کسیو له نکنه ....

    بعد مسواک زدن سریع اومدم و کنار مامان دراز کشیدم تا جامو نگرفته بودن .....

    مثل بچگیام دست مامانو گرفتمو چشمامو بستم ....

    از تاریکی و تنهایی میترسم ........تو خونه هم شب موقع خواب در اتاقمو باز میزاشتم مامان هم همینطور .....

    گاهی خواب بد میدیدم و میرفتم پیش مامان ...بابا که همیشه خونه نبود پس میتونستم رو تخت کنارش بخوابم ....

    صبح فردا بعد از صبحانه تا ظهر گشتی با جوونا تو خیابون زدیمو و برای نهار برگشتیم خونه ....

    شب استرسم خیلی زیاد شده بود ......با اینکه دیروز صبح با آریا صحبت کرده بودم و بهم اطمینان داده بود تو فرودگاه منتظرمه و دیر نمیکنه اما واقعا استرس داشتم اخرش هم از سیما جون خواستم برام پروپرونل بیاره تا یکم اروم تر بشم ...

    بعد از خوردن قرص اروم تر شده بودم اما نه انقدر که بشه گفت ارامش ..........

    شام خوردیم ....

    و بابا و پسر خاله چمدونامو تو ماشین گذاشتن ......

    و بعد از رد شدن از زیر قران راه افتادیم سمت فرودگاه ....

    تو ماشین بودیم که گوشیم زنگ خورد ....آریا بود ....

    بابا یکم بهش حساس شده بود و درواقع زیاد راضی به این گفت گوها نبود
     
    Boghz، enayat125، mohana. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    نگفته بودم تنها زندگی میکنه وگرنه کلمو میکند که قراره چند روز که تعداش معلوم نیست تا اجاره یه اپارتمان یا گرفتن خوابگاه پیشش بمونم .....بابای آریا هم با بابا صحبت کرده بود و اعتماد بابا رو یه ذره جلب کرده بود اما بازم بابا زیاد راضی نبود اما مجبور بودم اونجا جز اونها کسی رو نمیشناختم ....

    اروم سلام کردم.

    _سلام بانو خوبی ؟؟؟

    _ممنونم خوبم ..شما خوبی ؟؟؟

    _کی پیشته که باز من شدم چند نفر ؟؟؟

    _تو ماشینیم ....داریم میریم فرودگاه ...بابا و مامان هم سلام میرسونن ..

    همه یهو یادشون افتاد سلام برسونن و با هم گفتن سلام برسون ...خنده ام گرفت خوبه شنیدن چی گفتم

    اریا هم انگار خنده اش گرفته بود ..چون گفت

    _علیک سلام ...اما یاد بگیر ملت و مجبور به سلام نکنی ...

    _چشم بابا بزرگ ....

    _چشمت بی بلا دخترم ...

    _آقا آریا شما ساعت چند میاین فرودگاه ترو خدا دیر نکنینا ...

    _آرزو چقدر بگم من قبل از اینکه تو برسی فرودگاهم نگران نباش بهم اعتماد نداری ؟؟؟

    _چرا چرا اما بازم استرس دارم ...

    _طبیعیه خانوم برای اولین باره داری از خانوادت این همه دور میشی

    _اره ....اما بازم شما به موقع بیاین خوب ؟؟

    _بازم میگم چشم ...

    _مرسی

    _خوب دیگه باید برم بخوابم فردا دیر نیام دنبالت ...

    _باشه شب بخیر به مامان اینا هم سلام برسونین

    _شب تو هم بخیر تو هواپیما بخواب تا صبح اینجا کسل نباشی ...

    _باشه ...

    _خدانگهدارت سفر بی خطر ...

    _ممنونم خدانگهدار


    بابا همون جوری که دنده عوض میکرد رو به من که بغل دستش نشسته بودم کرد و گفت آرزو مراقب خودت باشیا ....مثل مرد برخورد کن ...سنگین و جدی ......

    همه جا پر گرگه تو هم ساده ای تو رو خدا مراقب خودت باش ما نگرانت نباشیم همه زندگیه من شما دو تا بچه این ..اون از الناز که اخلاق نداره همش پاچه میگیره اینم از تو که داری میری ...اخه دختر خوب اینجا نمیشد بخونی ؟؟

    منتظر جواب سوالش نبود چون میدونه که یجورایی دارم از اینجا فرار میکنم ...

    چشم بابا شما نگران نباش من مراقب خودم هستم ...خودت که منو خوب میشناسی تا حالا به روی پسری خندیدم همیشه جدی بودم دیگه ....مثلا منو الی خواهریما یکمم مثل اون هستم ....

    بابا خندید .....

    مامان هم دو باره شروع به گریه کرده بود و هی میگفت مراقب خودت باش رسیدی زنگ بزن ...هر روز زنگ بزن مامان ناهید هم گریه میکرد خوب معلومه ما همیشه پیش هم بودیم و اونو هم مثل مادر میدونستیم هیچ وقت فرقی بینشون نذاشتیم ..
    81
     
    Boghz، enayat125، mohana. و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    دو تا هدیه گرفتم

    یکی از شاعر که چند روز پیش نوشت بزارم اینجا و یکی ازمهدی

    نخندینااااا زوری گرفتم خخخخ

    این از طرف شاعر

    عشق یعنی عالمی آشفتگی.......عشق یعنی طعم تلخ زندگی........عشق یعنی جاده ایی بی انتها........عشق یعنی بی دل و دلدادگی

    و اینم مهدی
    [​IMG]
     
    Boghz، enayat125، mohana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    سلام دوستان

    پستای امروز
    راستی چرا وقتی میخونین تشکر نمیزنین ؟؟؟؟ خیلیا رو میدونم میخونن اما تشکری پای پستا نمیبیم ازشون این تشکرا یه جوری بهم میفهمونه خوندین پس لطفا تشکر بزنین
    بلایکین ماااااچچچ



    رسیدیم فرودگاه ....هنوز خیلی به پرواز مونده بود ....هر کسی یه چیزی میگفت دو قلوها فداشون بشم که ازم سوغاتی میخواستن همشم تقصیر این الی بود که دم به دقیقه پیش این بچه ها سفارشات مختلف میکرد نمیدونم مگه من چقدر پول با خودم میبرم اونجا از گشنه گی نمیرم خیلیه والا ......

    چمدونا رو تحویل قسمت بار دادیمو رفتم کنار مامان نشستم بقیه هم هر کسی یه جایی مشغول بود ...مامان که هی گریه میکرد ....

    بغلش کردم ....

    مامانی گلم ...تو رو جون آرزو اگه بی تابی کنیا ....زودی میام دیگه ...فکر کن پسر داری رفته سربازی از اون که خطر ناک تر نیست ...به خدا من مواظب خودم هستم حالا آریا و خانواده اش هم هستن تو که با مادرش حرف زدی دیدی چه خانوم ماهیه ....نگران نباش گلم ...

    مامان نشوم مریض شده باشیا اون موقع نمیتونم خوب درس بخونم و همه حواسم پیش تو میشه ...

    مامان بغلم کرد .....به گریه گفت تو خوب باش من خوبم ....

    کم بدی نکردم در حقت این دفعه جلوتو نمیگیرم مادر ...ایشالله موفق باشی ....سلامت باشی ..

    میسپرمت دست خدا میدونم امانت دار خوبیه ...

    منم دیگه گریه ام گرفته بود ...

    دو تایی تو بغل هم گریه میکردیم ....

    شماره پروازمو خوندن باید میرفتم ....

    بلند شدم مامان دیگه با صدای بلند گریه میکرد بابا هم اروم اروم داشت گریه میکرد ...

    مامان ناهیدم ...

    خاله ..

    رباب ..

    تو بغل مامان حسابی گریه میکنم بعد میرم بغل مامان ناهید ......بعد خاله ...رباب ...دوقلوها رو بغل میکنم ....امیر رضا نتونسته بود بیاد ..

    الناز وایساده بودو گریه میکرد ....همین که از تو بغل رباب بیرون اومدم خودشو انداخت تو بغلمو شروع کرد به گریه کردن .....هی یه مشت محکم هم به پشتم میزدو بلند بلند میگفت ....

    ای بمیری که اشک همه رو در اوردی ....
     
    Boghz، enayat125، !!!OMID!!! و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    میمردی همینجا اون درس واموندتو تموم میکردی ...من نخوندم مردم اخه بی عقل ...

    حالا داری میری سوغاتی برا من فراموش نشه ها ...

    شیر مادرمونو حلالت نمیکنم اگه چیزی برا خودت بخری برا من نخری ....

    نمیخوادم صبر کنی موقع اومدن بیاری خودت نیومدی هم نیا اونا رو پستشون کن ..

    دیگه گریه یادمون رفته بود داشتیم از خنده روده بر میشدیم ....بی شعور همچین گریه میکرد و جدی جدی میگفت ..اون لحن گفتنش ...وسطا کشیدن دماغش ...اخرشم یکی زد تو سرم که الهی بری زیر تریلی اقا حبیب ( همسایه مون که اونم راننده ترانزیت بود )که باعث شدی ارایشم بهم بریزه این آرش بهم بگه زشت ....

    آرش :الناز من کی گفتم زشت ؟؟؟؟

    الی :میگی دیگه الان نگی فردا میگی فردا نگی بلاخره یه روز میگی من شما مردا رو میشناسم...

    داشت دلقک بازی درمیورد فقط اون اشکا واقعی بودن

    رفتم پیش بابا ....

    بغلش کردم گونشو بوسیدم ....گفتم بابا مراقب خودت و همه باش ...

    گریه میکردم اما بی صدا ...

    حلالم کن بابا خیلی اذیتتون کردم ....

    بابا پیشونیمو بوسید

    به سلامت دخترم تو هم مارو حلال کن ...سفرت بی خطر ...

    خم شدمو دستشو بوسیدم ....

    با چشمای اشکی از همه خداحافظی کردم و به سمت سالن ترانزیت حرکت کردم ......

    دلم داشت از جا کنده میشد .....

    خدایا خودت کمکم کن ....

    خودمو به خودت میسپرم خدا جون ...

    بعد از سوار شدن به هواپیما قبل از اینکه گوشیمو خاموش کنم به گوشی بابا زنگ زدمو گفتم سوار شدمو نگران نباشن بعد باید سیمکارتی رو که آریا برام فرستاده بودومینداختم رو گوشی ....

    با مامان هم حرف زدم هنوز داشت گریه میکرد تو ماشین بودن ..

    بعد از اون هم خواستم به آریا زنگ بزنم که یادم افتاد گفت میخوام بخوابم پس زنگ میزدم از خواب میپرید اذیت میشد صبح که رسیدم زنگ میزدم ...

    پرواز 5 تا 6 ساعت باید میبود ...
     
    7080، m naizar، *aseman* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    بعد از بلند شدن هواپیما .........دوباره بغضم ترکید و اینبار با ترس از اینده داشتم راهی رو میرفتم که اطمینان زیادی ازش نداشتم ....زیر لب ایت الکرسی خوندم و اروم شدم ...

    چند ساعت دیگه تو یه کشور دیگه تو جای دور از خونه بودم ...و این هم ترسناک و هم هیجان انگیز بود ....میون مردمی که هیچی ازشون نمیدونستم .....

    پرواز خوبی بود بدون تکونای شدید هوا خوب بود .....

    بعد از گذشتن از مرز ایران همه چی جالب تر میشد بعضیا لباساشونو در واقع مانتو هاشونو در اورده بودم با اینکه بعد رسیدن از شدت سرما مطمئنن باید دوباره میپوشیدنشون اما من فقط برای اینکه خیلی گرمم نشه دکمه های پالتوموباز کردم در کل گرما رو دوست داشتم و نمیدونم قراره چجوری سرمای سوئد رو تحمل کنم خدا خودش بهم رحم کنه ....

    عاشق خوابیدنم و برام مهم نیست جام راحت باشه رو همون صندلی ها هم راحت خوابیدم البته با یکم گردن درد بیدار شدم ...

    هنوز یک ساعتی تا استکهلم مونده بود ......

    نزدیکای ساعت 7 صبح ما بود و 4 و خورده ای به وقت سوئد ...

    از مهمان دار اب خواستم ...برا م اورد ....خوردم .....

    یه ادامس از کیفم در اوردم و مشغول شدم ...

    یه سر هم به دستشویی رفتمو دوباره سر جام نشستم .....قیافه ام داغون بود تو همون دستشویی یکم به خودم در حد دو سه دقیقه رسیدم تا آریا از دیدن قیافه ی داغونم سکته نکنه پسر مردم گناه داشت دیگه ....

    با اینکه همراه مدارکم عکسم رو براش فرستاده بودم ...و کلا ادم خوش عکسی هم نیستم اما بازم صورتم معمولی بود به نظر خودم خوشگل نبودم کلا خاص نبودم معمولیه معمولی ...

    اما آریا عکسی نفرستاده بود ....

    ندیده بودمش و این هیجان انگیز بود که یعنی چجوریه ؟؟؟

    خیلی وقتا برای اینکه اذیتش کنم بهش میگفتم اونقدر زشتی که عکستو نمیفرستی اوایل میگفت دلیلی برای فرستادن عکس نیست و بعد از جریانات رفتن من میگفت خودت میای و میبینی .........

    سر جام نشستمو کمربندمو بستم ......

    تا رسیدن کم مونده بود ...

    به خاطر صدای موتورا گوشام گرفته بودو کمی سر درد داشتم اما مهم نبود ...

    واقعا پرواز بیشتر از یکی دو ساعت خسته کننده بود حالا خوبه خوابیده بودم وگرنه میترکیدم دیگه ....

    اون یک ساعت به اندازه یه سال گذشت انگار ....
     
    Boghz، !!!OMID!!!، 7080 و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121

    تا اینکه ازمون خواسته شد کمربندامو ببندیم چون تا چند دقیقه ی بعد رو زمین میشینیم ...

    من که کمر بندم بسته بود و از پنجره بیرونو میدیدم ...هوا هنوز کاملا تاریک بود ....

    استرسم بیشتر شده بود هیجان زده بودم ......

    گاهی لبخند میزدم ...گاهی بغض میکردم اما با دیدن چراغ ها داشتم لبخند میزدم .....

    خلبان برامون آرزوی سفر خوب و خوش کرد و من براشون آرزوی سلامتی ...

    و بلاخره هواپیما نشست ......

    .

    .

    .

    بعد از توقف کامل هواپیما کمربندمو باز کردم ..

    بغل دستیم بلند شده بود وداشت وسایلاشو از بلای سرش برمیداشت ...

    بعد از کنار رفتن اون منم کیفمو برداشتمو و به سمت خروجی راه افتادم ...از استرس پاهام میلرزید ...

    وقتی کنار در رسیدم ....

    و رفتم روی پله ها هوا سرد سرد بود ....
    86




    پستای بعد احتمالا فردا ...
    قسمتای مربوط به فرودگاه مورد پسند نبودند ویرایش شدند و الان تو می باکسمه حوصله انلاین شدن تو یاهومو ندرم پس میمونه برا فردا احتمال زیاد
    ممنون برا اینکه میخونید
    نظر بدین ممنون میشم
     
    Delaram، Boghz، enayat125 و 6 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.