اما به جای رباب اولین نفر خاله بود که برای دیدن مامان همراه سهیلا اومدن .... سهیلا کارشناسی ارشد قبول شده بود و دانشگاهش کرج بود و اصولا نباید اون موقع از سال اینجا میبود .... همین که منو دیدن خاله باهام احوال پرسی کرد و صورتمو بوسید و سهیلا باهام دست داد ....من هم رفتم بیرون اتاق ... کنار در وایسادم ...چند دقیقه بعد رباب اومد ... با هم رفتیم داخل اتاق ...کاملا ساکت بودم ..... خاله ازم پرسید که درسا چطور پیش میرن و گفته بودم که ترم اخرم ...... ایشالله این ترم تموم میشه و اونم در جواب با لبخند گفت که موفق باشی ..... تشکری کردم .... رباب از خاله پرسید که سهیلا جان کی اومدن .... خاله هم گفت یک هفته پیش اومده قراره فردا بره .... برای دیدن نوه ام اومده بود و بعد با ذوق رو به مامان گفت نمیدونی چقدر خوشگله ....چشماش شبیه چشمای سهیله اما لب و دهنش شبیه نیازه ......چشم و ابرو مشکی ،همیشه از بچه های چشم و ابرو مشکی خوشم میومد خدا رو شکر خیلی خواستنیه خواهر ......سهیلا هم اضافه کرد که اره خاله خیلی نازه عمه قربونش بره خدا رو شکر هم مامانش هم باباش سبزه و خوشگلن بچشونم مثل خودشونه چیه اینایی که خودشون شیربرنجن ..بچه هاشون داغون تر از خودشون .... قلبم تو دهنم بود ....دستمو مشت کرده بودم و مدام به خودم میگفتم ...آروم باش آرزو ...به جهنم ..با اون بچه ی سیا سوخته اشون ..از کی تا حالا سهیل خوشگل شده ما خبر نداشتیم ..فقط میخوان تو رو ناراحت کنن .... خاله دو باره رو به مامان گفت ...خدا رو شکر خواهر علی رضا سالمه ... خیلی نگرانش بودم نیاز خیلی بد ویار بود هر چی می خورد تو معدش نمیموند ....خدا سهیل و خیر بده مثل پروانه دور نیاز میچرخید ..نمیزاشت دست به سیاه و سفید بزنه نصف شبم بود هرچی هوس میکرد میرفت براش میگرفت .... می دیدی ساعت 12 شب میومد منو بیدار میکرد که بیا پیش نیاز جان تنها نباشه من برم بیرون براش فلان چیز بخرم .... همیشه میدونستم سهیل تو زندگی مشترک عالیه ....اونم برا کسی که عاشقشه .... سهیلا رو به مامانش گفت ....یجوری میگی انگار سهیل برا کسی که دوسش نداشت کم گذاشته بود که حالا برا کسی که دوسش داره کم نمیزاره مادر من اخلاق سهیل فوق العاده است حالا عالی تر هم شده ...خاله جون شما که خودتون شاهد بودین سهیل برا آرزو جان هم کم نزاشته بود ......... اره برا منم کم نزاشته بود با بچه بودنش زندگی منو نابود کرده بود معلومه چیزی برام کم نزاشته بود ... مامان که دیگه معلوم بود اعصابش کاملا بهم ریخته رو به سهیلا گفت ...اره دخترم سهیل بلد بود چجوری خودشو خوب نشون بده این دختر من بود که سادگی میکرد فیلم بازی نمیکرد ...سهیل باید بازیگر میشد ....
زندگی همه مارو بهم ریخت حالا شما دارین تعریفشم میکنین ... مامان حالش معلوم بود خوب نیست ... رباب که تا اون موقع ساکت بود رو به خاله گفت این همه مدت حال خواهرتو نپرسیدی تا الان که اومدی داری زجرش میدی .... بفرمائید خاله لطفا ،خوبه خودتونم خوب میدونید چه جواهریو از دست دادید ...خبرش بهمون رسیده که نیاز خانوم حتی اجازه نمیدن دست به بچه اش بزنین ... بفرما خاله ...زحمت کشیدین ... خاله و سهیلا رفتن ... مامان قند خونش وحشتناک بالا رفته بود .....و پایین هم نمیاومد ... من خودم که حس و حال مرگ داشتم اما حال مامان طوری نبود که بتونم به خودم فکر کنم ... مامان اصلا حالش خوب نبود و اخرش فردا صبح بردنش بخش مراقبت های ویژه ........منم بی خیال دانشگاه شدم فقط به مهتاب خبر دادم صبح بره کلاس من و با استاد صحبت کنه هر دومون رو میشناخت و احتمال زیاد مشکلی پیش نیومده بود ...کارمون فقط تو بیمارستان گریه و دعا بود که مامان زودتر خوب شه ... به بابا زنگ زدمو گفتم که مامان حالش خوب نیست ....بابا هم خودشو رسوند ....خدا رو شکر هنوز از مرز رد نشده بودن و بابا تونسته بود با هواپیما خودشو برسونه .... سه روز بعد بلاخره مامان حالش بهتر شد ...و برگشت به بخش تو اون چند روز من فقط یکی دو بار رفته بودم خونه برای دوش گرفتن و عوض کردن لباسام .... دو روز بعد امتحان میان ترم داشتم ....کسی خونه خودمون نبود ...اعظم گفت که برم خونشون و اونجا بخونم چون کتابمو اورده بدم بیمارستان و هر از گاهی یکی دو صفحه میخوندم ... دیدم درست میگه ....رفتم خونه اعظم ..افسون خونه بود ...همین که رسیدم رفتم تو اتاق اعظمو در و بستمو تا شب خوندم .... حتی بعد از برگشتن اعظم هم من تو اتاق موندمو برا شام بیرون نرفتم ...باید میخوندم ...فردای اون روز هم همونجا موندم چون مامان حالش بهتر بود دیگه برای ملاقات نرفتمو ..و خودمو برای امتحان اماده کردم ....شب یه مرور کلی کردم و از بابا خواستم بیاد دنبالم تا برگردم خونه .... بعد از برگشتن خونه هم چون دیر وقت بود تصمیم گرفتم که فردا بعد از برگشتن از دانشگاه از آریا خبر بگیرم ...یک هفته بود که از هم بی خبر بودیم ...میدونستم که بازم از دستم دلخوره ...بعد از اون موقع قرار بود هر اتفاقی هم که بیفته به همدیگه خبر بدیم اما واقعا نشده بود ............ امتحان خوب بود .....
این پست هم تقدیم به هدی عزیزم برگشتم خونه ...صبح مامان مرخص شده بود و موقعی که من برگشتم خونه یعنی نزدیک غروب همه خونه ی ما بودن ...ظهر رسیده بودن خونه و حالا خیلی ها برای دیدن مامان اومده بودن .... اعظم و الی پزیرائی میکردن بعد از سلام و احوالپرسی با همه و بوسیدن مامان، اعظم گفت که برواستراحت کن چشمات سرخ شده ....تو جوابش گفتم که نه میرم لباس عوض میکنم میام کمک ... الی هم معلوم بود بدش نمیاد من جاشو بگیرمو اون بتونه با دخترا حرف بزنه ... اما اعظم نذاشت گفت بهت میگم برو یکم بخواب تا چند روز همینجوریه اوضاع خونه پس وقت برا کمک کردن داری حالا فعلا برو ... واقعا نمیتونستم سر پا وایسم .... تو اتاقم لباسامو با یه تی شرت گشادو یه شلوارک کوتاه عوض کردم...موهامو شونه کردمو ارایشمو شستم و رفتم تو تخت لحاف سنگینو گرممو تا روی گوشم بالا کشیدم و گوشیمو برا دو ساعت دیگه تنظیم کردم .....میدونستم اگه ولم کنن تا صبح میخوابم ... اما باید بیدار میشدم و به اعظم کمک میکردم ...همینطور به آریا میل میدادم .... نمیدونم چقدر گذشته بود که صدای گوشیم بلند شد ..... فکر کردم الارمه گوشیمه ...با چشم نیمه باز درواقع یکی از چشمام بسته و اون یکی هم فقط به حدی که گوشیو ببینمو برش دارم ... اما هنوز 20 دقیقه به وقت الارم مونده بود و این صدا برای زنگ گوشیم بود یه شماره ی عجیب غریب ... گفتم حتما از یه شرکتی چه میدونم یه جاییه که همچین شماره هایی دارن پس جواب دادم ....البته فکر کنم طرف داشت پشیمون میشد چون خیلی وقت بود داشت زنگ میخورد اما مصر تر از این حرفا بود قطع نمیکرد ...با صدایی که نهایت سعیمو برای صاف بودنش به کار گرفته بودم اما بازم کاملا معلوم بود خواب بودم گفتم بعله ؟؟؟ چند ثانیه ای صبر کردم اما جواب نمیداد ...یا شاید صداش نمیاومد ... دوباره گفتم ...بعله بفرمائید ؟؟؟ داشتم ذهنمو ادماده میکردم تا به زبونم فرمان سه چهار تا فوش خوشگل بده که بلاخره جواب داد ... آرزو ؟؟؟ صدای یه اقا بود ... -شما؟؟ دوباره اون آقا پرسید که شما آرزو خانومید ؟؟؟ اوه نه باباشم نمیشنوی صدای خش دارو ....ببین تو رو خدا حتما از بچه های یونیه میخواد اذیت کنه اخه عاقل وقتی نگفتم نه اشتباه گرفتید یعنی خودمم دیگه ... حالا که دیگه صدام صاف تر شده بود جدی گفتم بعله خودم هستم .پرسیدم شما ؟؟؟؟ بلافاصله جواب داد که آریا!!!!!!! برا چند ثانیه نفسم حبث شد ....و بعد با یه فوت ریه هامو خالی کردمو دوباره نفس گرفتم .... یادمه اونقدر تعجب کرده بودم و شاید چون تازه از خواب بیدار شده بودمو به قولی هنوز لود نشده بودم با من و من گفتم آ...آآریا ؟؟؟؟؟؟؟؟و یه لحظه مثل یکی از استادام که با لحن کاملا مسخره و خنده داری میگفت شوخیییی نکننننن..... گفتم شوخی نکن ...... صدای خنده از پشت خط اومد و بعد گفت آرزو انگار خواب بودی هنوز ویندوزت بالا نیومده .... دیگه کاملا باورم شد که خودشه چون من همیشه به اون میگفتم که ویندوزت مشکل داره و بالا نیومده و براش جالب بود حرفام .....خیلی کلمات و خودم یادش داده بودم .. اینم از حرفایی بود که من زیاد میزدم ...
پست های امروز اینبار با یه هیجان خاص ...با یه تپش قلب خاص گفتم آریا خودتی واقعا ؟؟؟ دوباره خندید و گفت نه عمه اشم سرما خوردم صدام اینجوری شده ...ای بخشکی شانس اون جملهه که خیر سرم تو فکرم گفته بودم در واقع فقط تو فکرم نبوده این مخ منم گاهی واقعا قاطی میکنه تو زندگیه بعدیم باید از خدا بخوام این باگ رو رفع کنه ..... اگه تو شرایط عادی بودم حتما در جوابش میگفتم کوففففتتتتتت و به احتمال زیاد آریا میگفت من کوفته تبریزی میخوام ...بچه ام کلا شکمو بود .... اینبار دیگه نتونستم هیجانمو کنترل کنم ....خدا رو شکر بیرون پر مهمون بود و سر و صدا زیاد بود وگرنه با اون جیغ جیغای من ابروم میرفت .... گفتم ....وایییییییییییی آریا ........ فدات شممممممممم.....و محکم زدم رو دهنم ...چنان صدایی داد که آریا پشت خط قهقهه ای زد پشت خط و گفت چیکار کردی دختر ؟؟؟؟ سریع گفتم هیچی هیچی ...اخ دهنم !!!! زدی رو دهنت آرزو ؟؟؟اخه چرا خوب میخوای فدام شی که من میگم خدا نکنه ...و باز صدای خنده .... وقتی صدای خندشو میشنیدم دلم قنچ میرفت ....... خیلی وقتا با وجود غم و غصه هام دلقک بازی درمیوردم تا آریا شکلکای خنده بزاره و بخنده تا منم لبخند بزنم ...اما این جوری فرق میکرد ... صدای خنده اش میومد و برام خیلی قشنگ بود .... با اینکه از ته دلم نبود و این کاملا تو لحنم مشخص بود گفتم اااا...نخند دیگه آریا ... و دوباره گفتم وای آریا باورم نمیشه ..دارم با تو حرف میزنم اونم تلفنی ...... آریا هم گفت منم باورم نمیشه اما دیگه دیگه ...خانوم خوب مارو نگران میکنن یهو غیبشون میزنه ترسیدم بازم بری دو ماه بعد برگردی ..... آه ای کشیدم که آریا مجال حرف زدن نداد با لحن نگرانی گفت چرا آه میکشی اتفاقی افتاده ؟؟؟؟ گفتم که اتفاق که خیلی اما خدا رو شکر به خیر گذشتن مامان حالش بد شده بود .... _چرا اخه ؟؟؟الان خوبه ؟؟؟ _اره شکر بهتره ...سه روزی تو بخش مراقبت های ویژه بود اما به خیر گذشت .. _چرا ؟؟بازم دیابتش ؟؟؟
_اره ...تو بیمارستان هم خاله ام اومد و حرفایی زد که بدتر شد با اینکه حال منم بهتر نبود ولی خوب من سگ جون تر از این حرفام طوریم نمیشه ......لحنم کاملا میزان غممو نشون میاد ... اریا اروم گفت که آرزو مگه قرار نشد بهش فکر نکنی ؟؟که دیگه برات مهم نباشه جواب دادم که چرا .. گفت پس بی خیالش دختر یکم ادا در بیار بخندم ... میدونست چجوری حرصمو در بیاره ... اینبار دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم گفتم کوففففتتتتتت ......دلقک خودتی ... آریا با خنده گفت که اخه من کی گفتم دلقکی؟؟ بابا تو میمونی چرا خودتو آدم میدونی اخه ؟؟؟؟؟؟اعتماد به نفست منو کشته ؟؟؟ _زهررررررر ماررر آریا هی من بهت هیچی نمیگم ...لحنم شاد بود پس جای ناراحتی نبود آریا هم با خنده گفت اره میمون خوب داری پیش میری ... اینبار مثلا ناراحت بودم با صدای اروم و مظلومی گفتم .......برا اولین بار بهم زنگ زده ببین چجوری حالمو میگیره دلت میاد آریا ؟؟؟ اریا هم با یه لحن ارومی گفت راستشو میخوای بدونی آآرزو .....لحنش یه طوری بود ،یه جوری که تموم تنم گر گرفت ... آؤیا ادامه داد که .....آرزو دلم !! قلبم !!!تموم احساسم !!تو این لحظه ...الان که دارم باهات حرف میزنم ...و تو میگی آریا ...اسممو صدا میکنی .......و یکم سکوت کرد نفس نمیکشیدم و با تعجب و گر گرفتگی گوش میدادم ....آریا ادامه داد ... و با اون لبای نازت ..............اسممو صدا میکنی .......صدای نفسات .... دلم میخواد ..........و......ایشششششششش این پسره نمیخواد حرفشو بزنه کشت منو .... و...........میاد که کاملا اذیتت کنم میمونننننننن....... کوفتتتتتتتتتتتتتتتت آریای بد .... اینو که گفتم خنده اش تبدیل به قهقهه شد ... زد تو حسم .... ضد حال .... اما واقعا یعنی منتظر حرفای عاشقونه بودم ؟؟؟اونم از کسی که همیشه ادعا میکردم مثل برادر دوسش دارم .... ؟
آریا هنوز میخندید ...نمیدونم چرا اما بازم انگار مغزم نفهمیده بود نباید اینایی داره تو ذهنم میگذره رو به زبونم بیاره ... اروم گفتم فدای خنده هات بشم ......... و خنده ی آریا قطع شده ... دستپاچه شدم ... و سریع پرسیدم خودت خوبی آریا ؟؟مامان و بابا ؟؟آریانا ...؟//// انگار فهمید میخوام یه جورایی ماست مالی کنم اونم شکر خدا گیر نداد و گفت خوبن ...سلام میرسونن خدمت بانو ... دوست داشتم بهم بانو میگفتم خیلی وقتا تو میلا اون بهم بانو میگفت و من بهش عالیجناب .... منم گفتم شما هم سلام برسونید خدمتشون عالیجناب و لبخندی زدم ... اونم گفت باشه میمون .... اینبار خندیدم ... و اون سکوت کرده بود ... بعد از تموم شدن خندم گفتم آریا ؟؟؟ مثل همیشه گفت بله ؟؟؟ تو چت میگفتم آریا ؟؟؟جواب میداد بله هستم .....و این هیچوقت به جانم تبدیل نمیشد بر عکس تموم کسای که تو نت میشناختم که چه دختر و پسر جوابشون به این حرف جانم بود وبعضی ها غلیظ تر ... گفتم که واقعا نگرانم شده بودی ؟؟ جواب داده که، پوفففف ارزو داغونیا خوب معلومه دیونه نگرانت نبودم که زنگ نمیزدم ... یه حسی زیر پوستم داشت وول میخورد ......خوشحال بودم .........لبخند از رو لبم کنار نمیرفت و آریا بلد بود چجوری پاکش کنه ... با خنده و یهویی گفت :ببند نیشتووووووووو......و سریع نیش من بسته شد . ادامه داد برا من لبخند ژکوند میزنه .... یه ایششششششششششششش ای گفتم که خنده اشو بیشتر کرد .... و با خنده گفت چرا من حس میکنم تو میمونی چون همش باعث میشی بخندم هان ؟؟؟؟؟ اینبار جدی گفتم آریا ..!! گفت ::اوه اوه اوه خشم اژدهااا.............لبخند امد رو لبهام ...
دوباره با صدای ارومتری گفت آرزو واقعا نگرانت بودم .....دلمم تنگ شده بود ...... هر دو سکوت کردیم ... یکم بعد ادامه داد .... وقتی دیدم جواب نمیدی نگران شدم ....دو بار زنگ زدم و تو بار سوم برداشتی ........ اوهکی ماشالله خواب من چقدر سبکه منو ببین فکر کردم همون بار اول برداشتم ... با صدای گرفته که گفتی بله قلبم ریخت گفتم حتما گریه کردی .... اما وقتی بعد از اینکه دو باره پرسیدم آرزویی و گفتی نه باباشم ...فهمیدم که خواب بودی ... ولی بین خودمون بمونه آرزو ....من خوبتو میخوام که میگم ...از خواب که بیدار میشی صدات وحشتناکه ....هیچ وقت تلفن جواب نده ...اینا رو با خنده میگفت اما یهو ساکت شد و اروم گفت :به جز وقتایی که من زنگ میزنم .... ولی من هیچوقت نمیتونستم دروغ بگم و به قول مامان ساده ی بدبخت بودم ... گفتم اریا ولی تو صدات خیلی قشنگ و مردونه است ......دوس دارم .. ایشششش اون اخرشونباید میگفتم باز این مخ معیوب ........ خندید و گفت منم صداتو دوس دارم عزیزم حتی وقتی از خواب پاشده گلم ... بازم این قلب بی جنبه ی من بازی در اورد .... برا من هی بالا پایین میپره .... هیچ وقت اون تماس از یادم نمیره و حتی کم رنگ هم نمیشه .... برا اولین بار با صدای یه نفر اونجوری هیجان زده شده بودم ... برا اولین بار با کسی به جز فامیل و اونم اون شکلی و طولانی حرف زده بودم ... بعد یکم سکوت گفتم که آریا پول تلفنت زیاد میشه ها نمیخوای خداحافظ کنی ... دوس داری قطع کنم و من سریع گفتم نه ..نه ...اصلا ...اما نمیخوام زیاد تو خرج بیفتی ..... نگران نباش من حقوقم، و من قبل از اون جملشو کامل کنه گفتم بعله بعله میدونم شما حقوقت بالاست ..بابا پولدار کشتی منو با این حقوقت ... و هر دو خندیدیم ... و همون موقع الناز در و باز کرد و گفت که هوی داری با کی حرف میزنی ...تنبل خان بیا دیگه مردم از سر پا وایسادن ...این همه مهمون تو خونه است میمیری بیای کمک ... اونقدر بلند میگفت که اونی که پشت خطه بشنوه کلا عدادتشه ابروی ادمو ببره همیشه سر این موضوع دعوامون میشد ...
آریا اروم گفت که مزاحمت نشم گلم انگار باید بری .... صبر کردم الی بره بیرون و اون هم با یه چشم غره در و بست و رفت از رو که نمیرفت منتظر بود بهش بگم دارم با کی حرف میزنم دید محلش نذاشتم رفت ... گفتم که آآریا خونه مهمون هست الی هم شاکی شده که بیداری چرا نمیای کمک . آریا گفت که خوب گلم برو بعدا با هم حرف میزنیم و من پرسیدم ...تو نت یا نه بهم زنگ هم میزنی ؟......با یه لحن که خودمم نمیدونستم چرا اونجوری مظلوم شده ....انگار واقعا دوست داشتم صداشو بشنوم خودمو هم میشناختم واقعا به صداش هم وابسته شده بودم اونم تو اولین تماس ... آریا هم اروم جواب داد که هر دو ....مگه میشه به شما زنگ نزدو صداتونو نشنید بانو ... خوشحال شده بودم ... از هم خداحافظی کردیم و بعد از خداحافظی بود که به لهجه ی آریا فکر کردم ......اوایل که با هم تو نت حرف میزدیم کلمات رو هم ناجور مینوشت یعنی گاهی کتابی و گاهی عجیب و غریب و خنده دار ... مثلا به پیاده روی میگفت راه روی ... به کوه نوردی میگفت ...کوه روی ... الان واقعا بهتر شده بود اما بازم لهجه داشت خوب منم لهجه داشتم گاهی واقعا فارسیم تموم میشد .....من ترکم پس طبیعیه اما معمولا اگه بخوام میتونم جوری صحبت کنم که لهجه نداشته باشم ...اما اصولا کم پیش میاد گاهی هم برا خنده با مهتاب با لهجه حرف میزدم اون شب فقط لبخند میزدم و گاهی دلم برای صدای آریا تنگ میشد ... همه تعجب کرده بودن که چرا آرزو نزده داره میرقصه ..... و الی مشکوک نگام میکرد .....
صدا کن مرا صدای تو خوب است صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید در ابعاد این عصر خاموش من از طعم تصنیف درمتن ادراک یک کوچه تنهاترم بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد و خاصیت عشق این است کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم بیا زودتر چیزها را ببینیم ببین عقرباک های فواره در صفحه ساعت حوض زمان را به گردی بدل می کنند بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را مرا گرم کن و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد و باران تندی گرفت و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ اجاق شقایق مرا گرم کرد در این کوچه هایی که تاریک هستند من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم من از سطح سیمانی قرن می ترسم بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد و آن وقت حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
سلام تقدیم به یاسمن عزیزم ..دیشب قول قسمت های جدید رو بهش دادم دلش میخواد بدونه اریا چی میشه ..... خخخخ خودمم نمیدونم از اون روز خیلی نگذشته بود که ....برا الی خنگه خواستگار اومد احتمال زیاد اجر خورده بود توسرش یا یه حیوون ناز گوش دراز با صدای قشنگ گازش گرفته بوده ...با وجود تمامی دیونه بودن الی خانوم ما ... الناز بعله رو داد .........چند هفته بعد از مریضیه مامان .... آرش پسر خوبیه . مامان وقتی اون روزها خوشحالی منو میدید خوب بود اما باز هم غم رو تو چشماش میدیدم ... میدیم که سر نماز برای من با گریه دعا میکنه ... به 22 سالگیم کم مونده بود .... امتحاناتم تموم شده بود... پروژه ام رو تحویل داده بودم ....اخر اسفند قبل از عیدعروسی گرفتیم خیلی خوشگذشت همش میرقصیدم واقعا براش خوشحال بودم و آریا تقریبا هر سه چهار روز یکبار زنگ میزد و گاهی من زنگ میزدم چون واقعا از پس هزینه اش بر نمیاومدم و هم نمیتونستم به بابا بگم دارم با خارج از کشور حرف میزنم برا همینم پول تلفنم زیاده ... اون اواخر هی بهم میگفت که بیا اینجا ..... اینکه برم برای خوندن ارشد پیشش ...میگفت کارت هم با من .....برات کار پیدا میکنم ... واقعا وابسته اش شده بودم اما اصلا فکر نمیکردم بشه برم.... اما ...چشم که باز کردم 6 ماه از حرف زدنم درمورد رفتن و رضایت بابا میگذشت و من تونسته بودم تو یه دانشگاه تو سوئد پزیرش بگیرم با کمک های آریا ،وکیل بابام و به خاطر نمرات خوبم .... ..... .. ... ... باورم نمیشه فردا پرواز دارم .... استرس دارم ... اومدیم تهران .... فردا از فرودگاه امام خمینی به مقصد استکهلم پرواز دارم ....... میترسم ... از اینکه آریا اونجوری که فکر میکنم نباشه ...بهش اعتماد دارم اما دارم به کشوری میرم که کشور من نیست ...ادماش هم وطنام و هم زبونام نیستن ...مشکل زبان دارم اما نه خیلی این چند ساله کلاس زبان میرفتم و این اواخر به صورت فشرده کلاس خصوصی و هم بیرون و زبان تخصصی میخوندم ....میدونم با قرار گرفتن تو محیط و کلاسایی که برام میزارن میتونم تو مدت کمی مشکل زبانمو حل کنم ...اما دوری از خانواده ... موقع خداحافظی از بچه ها گریه میکردم مامان دو روز قبل همه رو دعوت کرده بود خونمون ... الی و رباب باهامون اومدن تهران اما بقیه نمیتونستن پس همونجا ازشون خداحافظی کردم .. ادمی نیستم که زیاد دلتنگ بشم اما بابا و مامان و این دوری فرق میکنه ... این چند روزه هم خوشحال بودم و هم ناراحت ... همش دعا میکردم که همه تا برگشتن من خوب باشن ... میخواستم بر گردم ... نمیتونستم فکر کنم شاید نتونم چند سال خانوادمو ببینم ....... تا امروز .... امروز هم برام سخته اما کنار اومدم ........... اینم اخرین نوشته هام تو این دفتره ... از امروز دفتر گذشته ام بسته میشه و آینده برام شروع میشه ...فردا روز جدیدی خواهد بود .... متفاوت و جدید ........ انشالله خوب هم هست ... با توکل به خدا دفتر و میبندم و تو چمدونم میزارم ...... ..