و اینم یه پست اضافه برا عذر خواهی همون کارایی که مامان گفته بودو انجام دادم ....زیر دوش اب تموم اشکامو ریختم ....و اومدم بیرون سبک ..سبک .... سعی کرده بودم دوباره ازش متنفر بشم ....با اینکه نمیشد اما اروم تر بودم . یه پیاهن یاسی قشنگ پوشیدم .... پیراهن از روی زانوم .....الناز موهام و سشوار کشید ....با گیره بالای سرم جمع کرد جونی تو تنم نبود ....برام ریمل زد .... تو چشمام مداد سبز کشید .....سبزی چشمام بیشتر معلوم میشد .... یه رژصورتی کم رنگ ......و تو اینه با بغض بهم گفت خوشگل شدی ....به زورریمل یکم مژه هات مشخص شد ....لبخند زدم ....همیشه کل کل میکردیم سر اینکه اون خوشگله یا من .....و اخرش من کم میوردم اون همه اجزا صورتش شبیه من بود جز شکل بینیش که به مامانم رفته بودو یکم عقابی بود ...قشنگ بود به صورتش میمومد بینی من شبیه بینی بابام بود گوشتیو نه بزرگ و نه کوچیک .....قشنگ تر از بینی الناز بود اما در عوض من کاملا بور بودم ....موهای روشن ...مژه و ابروهای روشن ....... و الناز برعکس کمی سبزه ... موهای قهوه ای تیره ...ابروهای مشکی و مژه های پر مشکی با همون چشمای من ....رنگشون سبز و عسلی .... لبامون نازک بود و اون موقع اون ارایش نمیکرد ...اما الان با ارایش جیگر میشه ...و هنوزم بد اخلاقه ..... برگشتم سمتش ...پشت صندلی من وایساده بود و داشت تو اینه منو نگاه میکرد ..... لبخند کم رنگی زدمو گفتم .......میدونم تو خوشگل تری ...ایشالله بختت هم مثل خودت قشنگ میشه ..... همش یک سال و چند ماه از من کوچیکتر بود .....اما هیچ وقت حرف همو نفهمیدیم ....هیچوقت همدیگه رو درک نکردیم .... اما همیشه همو دوست داشتیم و حاضر به سختی کشیدن هم نبودیم ... پاهای خوشتراشم تو چشم بودن سفید و قشنگ ....هیچوقت جوراب نمیپوشیدم وقتی فقط قرار بود ساقام بیرون باشه .... لباسم استین حلقه ای بودو بازوهامم لخت بودن .... گردنم چون موهامو جمع کرده بودم کشیده و قشنگ دیده میشد ....... پلاک کوچولومو که سه تا دایره تو در تو بودن و انداختم تو گردنم ....الناز از پشت برام بستش .... صندلامو پوشیدم .... با الناز رفتم بیرون ......رفتیم طبقه پایین ..... مامانم رنگ پریده رو به روی بابام نشسته بود .... بابام هم رنگ صورتش به کبودی میزد ..... هر موقع عصبی میشد اینجوری میشد ....و ما سعی میکردیم عصبی ترش نکنیم و کلا باهاش حرف نزنیم .... اروم رفتم رو مبل جلو تلوزیون نشستم ...مامان اینا دور تر از من گوشه ی دیگه ی سالن نشسته بودن .... مامان ناهید هم یکم بعد تر از ما از طبقه بالا اومد پایین ...... خونه مامان ناهید طبقه بالا بود و مامان پایین اما پایین یک خوابه بود .....منو الناز اتاقامون طبقه بالا بود ..... برا همین همه اجازه داشتیم هر موقه از روز و شب به غیر از موقع خواب تو طبقات رفت و امد کنیم .... یا تو حیاط کنار حوض بشینیم .....و یا رو تراس طبقه بالا یا پایین ....... مامان ناهید هم رفت و پیش مامانم نشست میدونستم برا مامان خیلی سخته ....میترسه از زخم زبونای مامان ناهید و خانواده پدرم که ببین خواهرت و پسرش چکار کردن ...... موقع شام بود اما نه کسی به فکر شام بود و نه اصلا شامی برای خوردن ...... همه تو سکوت نشسته بودیم ..... لا اله الا الله ....لا اله الا الله ....بابام بود که با حرص پشت سر هم تکرار میکرد ..... برگشت سمت مامانمو گفت پس اینا کجا موندن ؟؟؟ رو به من گفت : چرا این همه مدت به کسی چیزی نگفتی ؟؟؟هان ؟؟؟لال بودی ؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه پدر نداشتی ...مادر نداشتی که نگفتی شلوار اقا دو تا شده ؟؟؟ که رفته دنبال دختر بازی .....باید خواهرت به ما میگفت .؟؟؟؟باید یکی اینا رو بیرون میدید و خبرشو به من میداد تا تو زبون باز کنی ؟؟ هنوزم که حرف نمیزنی ..... بغض کرده بودم که الناز رو به بابا گفت .....بابایی بسه دیگه ...آآرزو به اندازه کافی ناراحت هست شما دیگه نمک نریزین رو زخمش .... بابام دوباره شروع کرد به لا اله الا الله گفتن و تو سالن قدم زدن ......رو به من دوباره گفت اخه دختر خوب اگه به من میگفتی که زودتر گوش این پسره رو میپیچوندم که باهات بازی نکنه ....برا من ریش میزاره دکمه یقه میبنده ....؟؟ همین اینا دین و ایمونو به گند کشیدن .... هیچی نمیگفتم با اینکه دلمم نمیاومد به سهیل این حرفا زده بشه اما بابامم حق داشت ..... اومد سمتم و دستشو کشید رو سرم .....بابا یوقت ناراحت نباشیا مگه من مرده باشم شماها غصه بخورین .... و خم شد و پیشونیمو بوسید ..... ته دلم گرم گرم شد ....تموم بدنم گرم شد ....جون گرفتم .... دیگه از هیچی نمیترسیدم .....فقط دلم میسوخت ...برا دل خودم که چه زود باید میشکست و عشق و عاشقیو فراموش میکرد ..... در و زدن ......
سلاممممم معذرت میخوام از همه خب حق بدین من درگیر خونه تکونیمو همه چی بهم ریخته بود حتی لپ تاپو پیدا نمیکردم به قول منو مبین شتر با بارش تو خونمون گم میشد خخخ خب بریم سراغ داستان در و زدن ...... بابام رفت سمت ایفون .. گوشیو برداشت پرسید کیه ؟؟ و بعد گفتن بفرمایین در و باز کرد .... مامانمو مامان ناهید هم پاشدن و رفتن سمت در ... من و النازم وایساده بودیم ... با بفرمایید ...خوش امدید گفتنای بابا اول شوهر خاله ام اومد تو و پشت سرش خاله ام و بعد از اون سهیل که تو دستش یه جعبه شیرینی بود ... همین که بابا سهیلو با جعبه شیرینی دید ...با لبخند حرصی گفت ...به به شیرینیه دامادیه دیگه ایشالله .... خوشبخت بشید ... چرا عروس خانوم تشریف نیوردن ... سهیل سرخ شده بود و عرق کرده بود ......سرش پایین بود ... با من و من ...گفت این چه حرفیه بابا ؟؟؟ بابام گفت نمیخواد حرف بزنی .....همه چی مثل روز روشنه ...امروزم فکر نکنید با همین شیرینی قراره شیرنی اشتی کنون بخورین ... خیر من دخترمو از سر راه نیوردم که سرش هوو بیارین ... مامانم گفت :اقا ....بشینین حالا صحبت میکنین ...عصبی نشین براتون خوب نیست ... مامان ناهید که تا اون موقع ساکت بود ..... گفت بله بفرمایین بشینین ...بفرمایین ... همه نشستن سهیل هم جعبه شیرینی به دست خواست بیاد سمت من که یه سلام بلند گفتمو رفتم سمت اشپزخونه اونم مجبوری پشت سرم اومدو جعبه رو گذاشت رو کانتر و برگشت سمت جمع و کنار پدرش نشست .... منم یه لیوان اب خنک خوردمو رفتم کنار الناز همون جای قبلی نشستم ..... به شدت عصبی بودم ....دستام میلرزید و تند تند پاهامو تکون میدادم ..... باز بابام رو به سهیل گفت ... اخه پسر خوب ..... چرا اون موقع نیومدی به خودم بگی که من آرزو رو نمیخوام اینا دارن زورم میکنن با دستش شوهر خاله امو که از خجالت سرخ شده بودو عرق میریخت و خالمو که اونم سرش پایین بودو نشون داد ... بابام ادامه داد که ...با خودت فکر کردی یا خودش میره یا نرفتم اشکالی نداره باباش دو تا زن داره منم دو تا میگیرم .....خلاف شرع هم نیست ..؟؟هان ؟؟/ اخه عاقل تو که بهتر از همه ماجرای زندگی منو میدونستی تو دیگه چرا ؟؟؟ شوهر خاله ام رو به بابام گفت ... اقا جاوید .... این بچه هم اشتباه کرده ...شما به بزرگیتون ببخشینش ... اینبار من به حرف اومدم گفتم ....بابا بازم میخواید پسرتونو مجبور کنین به چیزی که نمیخواد ....؟؟؟اونم که ماشالله خیلی مرده و خیلی میتونه رو حرفش وایسه .... چرا دارین با زندگی منو پسرتون بازی میکنین خدا رو خوش نمیاد ... مامانم رو به من گفت آروم تر .....داد نزن ... صدامو اوردم پایین تر و گفتم ..../ اینبارم تهدیدش کردین به عاق کردن ... به اینکه نفرینش میکنین ...اینکه خاله ام شیرشو حلالش نمیکنه .....پسرتونم که خدا ترس ...از ترس اتیش خدا حاضر میشه هم دل اون دختر و بشکنه سر قولش نمونه هم منو بدخت کنه هان ؟؟ همه سرشون پایین بود ... خاله ام برگشت گفت ... به خدا فکر کردیم راضیه .....خوش گفت راضیم ...خودش گفت بین دخترای فامیل فقط آرزو.... پوزخند زدمو گفتم ....اره دیگه معلومه ارزو ..چون میدونه تنها کسی که ممکنه بهش نه بگه تو فامیل ارزوئه .... برا همینم روز خاستگاری که گفتم فقط 20 درصد خندید و گفت شاید اخلاقمم خوب نباشه یعنی اون 20 درصد هم منتفی دیگه ....
برا همینم خوشحال بود ... فکر کرده تموم شد همه چی ...الان همه از نیاز به خاطر جواب رد اولشو ...پر رویی بعدش که اومده دم مغازه از بابا سهیل و خاستگاری کرده و گفته من پسرتونو میخوامو ...برا رژی که زده و موهایی که بیرون بوده و چادری که سرش نبوده دلشون پره ....یکم بگذره درست میشه دوباره میریم خاستگاری اینبارم نیاز پشیمونه و قصدش از اون نه قبلی ناز کردن بوده... اینبار دیگه بله رو میده اما معادلاتت درست از اب در نیومد ..... تو کسی نبودی که بشه بهش جواب رد داد ... نه اینکه من بخوام نه .... خانواده نمیزاشتن من جواب رد بدم ...یه عمر سرکوفتم میزدن ......هر مشکلی تو زندگی مشترک من پیش میومد تو چماق میشدی و کوبیده میشدی تو سر من .....که اه تو منو گرفت چون خوب ادای ادمای عاشقو دراورده بودی ..... خوب همه جا منو بد کرده بودیو خودتو خوب .... نمیدونم چیکار کردی ...چی گفتی که خاله زنگ زد گفت پسر من مریضه .......نمیدونم اما من احمق برا جوونیت گریه کردم که خدایا نکنه به خاطر اینکه گفتم خودت یه کاری کن این وصلت سر نگیره سهیل مریض شده ....
من بچه بودم .... من بچه ام ...مگه چند سالمه .... سهیل ساکت بود .... چون میدونست دارم راستشو میگم .... چون میدونست ...200 ...300 تا از کپی ایمیلایی که برا نیاز نوشته رو خوندم ،تاریخ نامه ها تا چند ماه بعد از عقد ما بودن که تو تمومشون سهیل داشت نیازو دلداری میداده که من آرزو رو دوس ندارم ،باید صبر کنیم ،که همه چی درست میشه .... پس نمیتونست حرفی بزنه .... دوباره رو کردم سمت خاله و گفتم :و نمیدونم چطور باز مجبورش کردینو سهیل خوب شد ؟؟آزمایشا اشتباه شد ؟؟؟ نمیدونم. بعد از عقد هم که اونهمه بلا سر من اوردین اون همه سرم داد زدین که چی سهیل تو رو میخواد و تو نمیخوایش بااینکه میدونستین همون قدر که من از سهیل بدم میومد سهیلم از من بدش میومد ..... ولی چرا سهیل ....؟؟ چرا یکاری کردی که من بازیتو باور کنم عاشقت بشم ؟؟؟ چرا این همه حرفه ای بازی کردی ؟؟؟ چون نیاز یه مدت نبود ؟؟ چون یه مدت رفته بود استرالیا پیش داداشش ؟؟ تو موقع ابراز عشق من اعتراض نکردی هان ؟؟برا همین ؟؟ نگفتی یه روز برمیگرده اونموقع با دل شکسته ی آرزو چیکار میشه کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ گفتی مدتی که نیست چرا بازیو هیجانی ترش نکنم نه ؟؟؟؟ بد کردی سهیل ؟؟ بهم بد کردی ؟ همون موقعی که به بابام گفتین بیاد خونتون که چی ارزو پسرمونو دوس نداره باید تو هم میگفتی منم دوسش ندارم باید راستشو میگفتی تا همون روز همه چی تموم بشه نه اینکه ادای ادمای عاشق که از ترس از دست دادن عشقشون مریض میشنو در میوردی ،اشتباه کردی سهیل .... اشتباه .. من بچه بودم ،تو که نبودی .... تو که نیستی ؟؟؟ تو ده سال از من بزرگتری،دانشگاه رفته ای تو چرا کوتاه اومدی ...؟؟؟ دیگه هیچ کس حرفی نمیزد،اونی که باید راضیم میکرد،اونی که باید از خودش دفاع میکرد ،سرشو انداخته بود پایین و بی حرف به فرش زل زده بود ،هیچی نمیگفت پس هیچ کس هم حرفی نمیزد ..... اروم از جام پاشدم .... یکم رفتم جلو تر ... رو به سهیل گفتم ....خوشبخت بشی پسر خاله ...خدای منم بزرگه نگران من نباش عذاب وجدان هم نداشته باش همه گناها گردن تو نیست منم باید وجود داشتمو نه میگفتم ..... با دستم به بقیه اشاره کردم ...اینا هم باید بزرگی میکردنو با زندگی ما بازی نمیکردن،قمار نمیکردن که شاید همه چیزو فراموش کردنو عاشق هم شدن ... من گله ای ندارم ... میدونم از دوست داشتن زیاده ما بوده،میخواستن خوشبخت بشیم اما قسمت نبود انگار ..... خدا بزرگه ،ایشالله منم خوشبخت میشمو میتونم فراموش کنم همه چیو .... با اجازه ...دیگه نمیتونم بشینم .... رفتم سمت در .....قبل از اینکه درو باز کنم رو به جمع گفتم :خودتون حرفای بعدیو بزنین ..فقط مهریه ی من ،میبخشمش ....حلال اش کردم ....
خاله اگه تو این دو سالم اذیتتون کردم ببخشنم حلالم کنین ،شما هم بابا ،ببخشینم خیلی اذیتتون کردم ..... و درو باز کردمو رفتم سمت طبقه بالا و اتاقم ،پشت سرم النازم اومد میدونستم مامانم فرستادتش تا یهو دیوونگی نکنم بلایی سر خودم نیارم ..... پاهام میلرزید ... تموم اون مدت به زور خودمو نگه داشته بودم ..... داشتم میمردم از درد ....از درد شکستن دلم ... از درد این همه حقیقت ،که تازه باید میفهمیدمشون این همه مدت تو دلم بودن با اینکه سبک تر هم شده بودم ...اما کافی نبود ،سنگین بودم ...پر بغض بودم .... نشستم رو پله ها و زار زدم ..... با صدای بلند زار زدم ..... الناز بغلم کرد ....اونم گریه میکرد .... نمیدونم کی خوابم برد رو همون پله ها ... و کی منو اورد تو اتاقم ..... و خاله اینا کی رفتن .. بیدار که شدم تو اتاقم بودم ،با همون لباسا ... فقط گیرمو در آورده بودن ... بلند که شدم ...سر گیجه داشتم اروم اروم رفتم سمت میزمو یه نگاهی به صورتم انداختم ..... زیر چشمام یکم سیاه بود موهام به هم ریخته و رنگم به شدت پریده مثل مرده ها شده بودم ..... شونه امو از تو کشو برداشتمو موهامو شونه کردم وبا گیره بالای سرم جمعشون کردم ... لباسمو عرض کردم و رفتم پایین و زندگیم دیگه عوض شده بود ..... باید عادت میکردم به اینکه دیگه مجردم وتا چند روز دیگه مهر طلاق هم میخورد تو شناسنامه ام و من باید بهش عادت میکردمو باهاش کنار میومدم . باید خودمو اماده میکردم برا یه زندگی جدید که مطمئنن مثل قبل نبود برا حرفایی که قرا بود بشنوم ...برا سختی ها ... برا خیلی اتفاقای جدید ......... ..... . . .
. گذشت .... مدت ها گذشت ... فقط یه روز رفتیم محضر و همه چی تموم شد و یه همه چیز دیگه شروع شد.... دوران جدید زندگی من .... آرزوی 17 ساله .... .. . نتایج کنکور اعلام شد .قبول شده بودم فناوری اصلاعات رشته ی خوبی بود . دوسش داشتم و خوبیش این بود با مهتاب هم دانشکده ای بودیم اون رشته ی نرم افزار و انتخاب کرده بود ولی من چون تو برنامه نویسی ضعیف بودم ترجیح داده بودم که نرم افزار نرم ... تو خیلی از کلاسا قرار بود با هم باشیم عمومی ها بعضی از دروس تخصصی تقریبا بیشترشون .... خوشحال بودم ... با اینکه هنوزم دل شکسته بودم هنوز هم بیشتر اوقات تو اتاقم بودم . هنوزم بیشتر روزو به گریه میگذروندم اما این اتفاق خوبی بود برا تغییر روحیه ام کارای ثبت نام انجام شد ... به زور الناز رفتم خرید ... مانتو شلوار هر چیزی که لازم داشتم و یا لازمم میشد .... با اینکه همشونو الناز برام انتخاب میکرد اما از خرید خسته شده بودم ... از اینکه از این پاساژبه اون پاساژبرم ......از این مغازه به اون مغازه ... بلاخره خانوم به این نتیجه رسیدن که کافیه .... تا شروع کلاسا زندگی به همون شکل بود به جز اینکه بابام یه خونه دو طبقه نزدیک دانشگاه اجاره کرد و روزایی اخر شهریور اسباب کشی کردیم . این دفعه هر طبقه دو تا خواب داشت و من و مامان طبقه پایین و الناز و مامان ناهید طبقه بالا ... خونه ی قشنگی بود ... تو هر دو تا طبقه اشپز خونه وسط دو تا اتاقا بود و اتاق کوچیکتر مال منو الی بود .. سرویس خوابای مامان اینا تو شهر خودمون موند و هر دو رفتن و سرویسای جدید گرفتن درواقع جهزیه ی کاملی برا خودشون گرفتن چون قرار بود روزای تعطیل و غیره ...برگردیم شهر خودمون پس نمیتونستیم همه چیزو بیاریم ... هر کدوم وسایل ضروری اشپزخونه ویک دست مبل ومیز غذاخوری شیش نفره چون عادت داشتیم همه یکجا نهار و شام بخوریم ... یا طبقه بالا و یا طبقه پایین .... فرش مامان اینا خودشون اضافی هر کدوم یکی دو تا داشتن پس همونا رو با خودشون اوردن .... و وسایل اتاق منو الی همش اومد ... تخت قهوه ای تیره ی من با کمد و میز توالت ،فرش کوچولوی کرم و قهوه ایم .... پرده ها عوض شدن مامان برا اتاقم پرده سفید گرفت میدونست که عاشق روشنی اتاقم ..... به جز سرویس خواب همه چیز تو اتاقم به رنگای سفید و یاسی و گاهی بنفش بودن واکثر لباسام ابی و مشکی و طوسی و سرمه ای تو لباس پوشیدن رنگای تیره رو ترجیح میدادم و الان هم عاشق رنگای تیره ام ابی نفتی ،سرمه ای ومشکی همه سعی میکردیم که به روی خودمون نیاریم چه اتفاقی افتاده .. بابا به خانواده خودش و مامان هم با خانواده خودش اخطار داده بود که حتی اگه یک کلمه درمورد منو سهیل یا هر چیزی که به زندگی گذشته و اینده ی من مربوط باشه بزنن کلا قطع رابطه میکنیم البته مامان ناهید هم همچنین با همسایه ها رابطه ای نداشتیم .... این هم قانون من بود ...همسایه ها حق فضولی تو زندگیمون رو ندارن ..... چون میدونم ممکنه چه حرفهایی پشت سرمون زده بشه ... دوست نداشتم همسایه ها تو خونمون رفت و امد داشته باشن . دانشگاه شروع شد ... درسای جدید ،اساتید ... و دوستان جدید ... با همه دوست بودم ولی با هیچ کس صمیمی نبودم ..فقط مهتاب بود .... که اونم حرفی در مورد زندگی خصوصی هم نمیزدیم ... فقط میدونست که جدا شدم .... دلیلی نمیدیدم که درمورد زندگیم با کسی حرف بزنم ... و دوباره رقابت منو مهتاب شروع شد .... هر دو با بهترین نمرات ترم ها رو پشت سر هم میگذاشتیم ... هر دو از بچه های معررف به خر خون دانشگاه شده بودیم البته زیاد هم نمیخوندیم اما من با درس خوندن ارامش میگرفتم .... ساعاتی که درس میخوندم همه چیز فراموشم میشد . تو کلاسها معمولا چندان محبوب نبودیم با اینکه سعی میکردیم کسی رو اذیت نکنیم اما خوب موجب حسادت افرادی هم بودیم که گاهی سعی میکردن تو زندگی خصوصیمون سرک بکشن و سعی در اذیتمون داشته باشن ...
نزدیکای عید بود .... ترم دوم من شروع شده بود که خبر عروسی سهیل و نیاز بهمون دادن البته به من ندادن موقعی که مامانم و ربابه داشتن درموردش حرف میزدن شنیدم ... بازم دلم یخ زد ،بازم یخ زدم بازم پر درد شدم بازم ساعت ها اشک ریختم . تا دو سه روز خودمو تو اتاقم حبس کردم و به جز چند دقیقه از اتاق بیرون نمیاومدم ... بقیه هم سعی میکردن که به پر و پام نپیچن و کاری باهام ندالشته باشن تا بتونم با این موضوع که مطمئنن دیر یا زود پیش میومد کنار بیام .... و سرانجام کارت عروسی رو دختر خاله ام کسی که زمانی خواهر شوهرم بود کسی که اونقدر منو به خاطر تحویل نگرفتن سهیل آزار داده بود برامون اورد و گفت حتما بیاین خاله . مامانم فشار خونش بالا رفت الی بردش درمانگاه ،من فشارم افتاد مامان ناهید به زور شربت نذاشت از حال برم ... باز زندگیمون طوفانی شد .بابا تازه از سفر برگشته بود همراه راننده میرفت تا نکنه بلایی سر ماشین و به قولی زندگیش بیاره ،عصبانی شد .....غر زد هم به خاطر پر رویی سهیلا و هم ضعف نشون دادن ما و در نهایت مثلا منو دلداری میداد ... مرد بود نمیدونست چجوری منو اروم کنه ... بغلم میکرد ،میگفت خانوم مهندس شما درستو بخون به هیچ چیزی کاری نداشته باشه .... خانوم کوچولوی من ... اما میدیدم غم تو چشماش رو وقتی نگاهم میکرد ... وقتی کدر شدن رنگ سبز چشمامو می دید ... وقتی تارای سفید شده ی موهامو میدید همراه من پدرم و مادرم هم داشتن عذاب میکشیدن .داشتن هر روز شکسته تر میشدن و این منو میترسوند نمیتونستم نبودن اشون رو در کنارم حتی تصور کنم پس باید قوی میشدم و یا حداقل ادای قوی بودنو در میوردم ... نباید باعث میشدم خودشونو بیشتر از این ناراحت کنن .... اونا تنها کسایی بودن که تو این دنیا داشتم پس نباید ازارشون میدادم ..... پس سعی کردم لبخند بزنم ... سعی کردم مثل گذشته ها بخندم .... با الی کل کل کنم .... با الی برقصم ....اهنگای شاد گوش بدم تو اتاقم اما اشک بریزم . تو حموم زیر دوش اونقدر گریه میکردم که به هق هق میفتادم . تصور اینکه الان دارن چیکار میکنن برام عین مرگ بود اینکه تا حالا حتما حلقه خریدن و به جای خالی حلقه ام چشم میدوختم ... حتما خاله سرویس طلای منو که پسشون دادمو فروخته تا باهاش برا نیاز طلا بخره .... اینکه با هم ،دست تو دست هم رفتن خرید لباس عروس ... قرار بود عید ...نوروز 87 عروسی ما باشه ،عروسی من و سهیل نه عروسی سهیل و نیاز . از موقعی که کارت رو اورده بودن یک هفته میگذشت ،هشت روز دیگه به عروسی مونده بود قرار بود بعد از ظهر عقد باشه و بعد عروسی تو سالن عقد تو خونه نیاز اینا بود ما هم دعوت بودیم ... من نمیرفتم .... نمتونستم تحمل کنم .... ولی برا شام میرفتم همه چشمشون مطمئنن به من بود که چطوری با این مسئله برخورد میکنم مامان اینا نگران بودن اتفاقی برام بیفته یا خودم بلایی سرم بیارم .... تو خونه تنهام نمیذاشتن . هشت روز دیگه مونده بود خدای من چه روزای سختی بودن جهنم خدا رو داشتم به چشمم میدیدم و با تمام وجودم حس میکردم .... شوهر من ....عشق من داشت ازدواج میکرد .... دستای یه نفر دیگه رو میگرفت ... لبای یه زن دیگه رو میبوسید ... وایی خدای من ...
سلام دوستان تصمیم گرفتم بلاخره برای ادامه ی داستانم و اما پست های امروز پیشاپیش بازم بابت اشتباهات نگارشی و املایی معذرت میخوام شب همون روز الی اومد پایین ...یجورایی بهم فهموند که نمیخواد ضعیف ببینتم .... گفت فردا میره لباس بخره باید باهاش برم .......منم لباس نداشتم ....لباسی که بتونم تموم زیباییمو به رخ بکشم .... فردا صبح بیدارشدم بعد یه دوش اب ولرم اروم تر شدم با وسواس دندونامو مسواک زدم ...همه بالا برا صبحانه جمع شده بودن رفتم بالا صبحانه خوردم ...بابا بهم پول داد ...زیاد بود گفتم اینهمه هم لازم ندارم ...گفت حرفی نباشه آرزو میخوام بهترینا رو بخری .... خندیدم ... بابامم انگار دوست داشت که من تو عروسی شوهرم بدرخشم ... شوهر سابقم ..... پسر خاله ی الانم .... با الی رفتیم تا شب منو تو خیابونا گردوند ا اخرش اونچیزی که میخواستمو پیدا کردم . پیراهن بلند شبی که انگار برای من دوخته شده بود و برای همچین مناسبتی بلند ،مشکی ،پارچه مشکی لخت و کمی سنگین از پشت بلند تر بود ...جوری که با کفش پاشنه بلند مشکی که خریدم رو زمین کشیده میشد از جلو هم کفشام دیده نمیشد .... از زیر باسن یکم باز تر میشد یعنی تا زیر باسن کاملا تنگ بود ........ کمر باریکم وپاهای خوشتراشمو عالی به نمایش میگذاشت با یه چاک از روی پای راستم تا یک وجب بالا ی زانو .... یقه هفت بزرگ که بالای سینه هام کاملا تو چشم بودن واز پشت تا روی کمرم باز بود ...... ساده بود و فقط یک گل کار شده درست زیر سینم پایین یقه شبیه یه گل رز .... کفشای براق مشکی و با یه کیف کوچیک ..... الی برام یه رژ قرمز خوشرنگ گرفت با یه شال حریر قرمز و مشکی .... جوراب شلواری کلفت هم خرید که دیگه لازم نباشه که تا سالن شلوار پام کنم وبا همون پیرهن و یه مانتو ابی نفتی که قبلا برام خریده بود بپوشم .....و تایتو اونجا دربیارم .... برگشتیم خونه ... همه از خریدام راضی بودن .... خودمم لباسمو دوست داشتم .... بلاخره اون چند روز تموم شد ......و جهنم واقعی شروع ..... شب با گریه خوابیدم . و صبح با سر درد شدید از خواب بیدارشدم ..شب خیلی بد خوابیده بودم هنوزم یادمه که اونشب تا صبح کابوس میدیم ...همش در حال فرار بودم ..چند نفر دنبالم بودم تا صبح فقط کابوس بود . صبح که نه نزدیک ظهر به زورچشمامو باز کردم هیچی از عید اونسال نفهمیده بودم و انروز سوم فروردین بود ...همه بدون من عید دیدنی رفته بودن و من هم موقعی که مهمون میومد خونه تو اتاقم بودم ...به جز موقعی که مادر بزرگم اومد و من مجبور شدم برم بیرون و بهشون خوش امد بگم ...... مادر بزرگ پدریم قبل از عید اومده بود خونه ما و هنوز خونه ما بود چون بابا پسر ارشد خانواده بود و همه روز اول عید خونه ما جمع میشدن . به اصرار من که حوصله شهرمونو ندارم همونجا موندیمو به خونه برنگشتیم . بدون اتاقم نمیتونستم تحمل کنم ....و اونجا اتاق خالی مطمئنن اعصابمو بیشتر بهم میریخت . و امروز سه فروردین بود ...روزی که چند ماه پیش فکر میکردم احتمالا عروسی ما باشه .... برا این تو 5 روز اول فروردین عروسی گرفته میشد که خاله ام که تهران بود هم بتونه بیاد چون معمولا پسرش و دامادش یا مرخصی نداشتن یا برا مسافرت برنامه ریزی میکردن که جاهای دیگه برن پس فقط 5 روز اول عید رو که تعطیلات رسمی بود میتونستن باشن ... بعد از خوردن صبحانه به زور مامان بزرگ .....و حمام ... رفتم تو اتاقم و تا بعد از ظهر بیرون نیومدم .... بعد از ظهر بود که الی اومد تا موهامو درست کنه ..... خودش کامل اماده شده بود لباس اون کت و دامن دخترانه ی خوش دوخت کوتاهی بود که تو تنش خیلی قشنگ دیده میشد ،کت و دامن خردلی با کفشای مشکی ..... فقط کت و پوشیده بود با شلوار جین مشکی .... موهاشو اتو کرده بود و ریخته بود دورش ....با یه ارایش ملایم دخترونه .... موهامو فرای درشت کرد و با یه حالت باز و بسته جمعشون کرد ارایشم کرد خط چشم قشنگ سایه ی دودی رژقرمز قشنگ شده بودم کمکم کرد لباسمو بپوشم همه چی تو سکوت داشت میگذشت انگار ههمون منتظر یه تلنگر بودیم برا زار زدن اما همه مراقب بودیم اون تلنگر رو به کسی نزنیم . مامان رفته بود البته کاملا دیر حتی مطمئن نبودم به عقد برسه ربابه و اعظم خونه ما بودن اونا هم تازه اومده بودن برا عقد نرفته بودن بعد از اینکه لباسمو پوشیدمو مانتوهم تنم کردم رفتم بیرون دیدم که تو حال نشستن ....بهشون سلام کردم ...... روی بچه ها رو بوسیدمو رفتم اب خنک خوردم تا از التهابم کم بشه ،صورتم میسوخت ...
همه وجودم اتیش بود . داشتم میرفتم عروسی عشقم . برگشتم تو اتاق عطر زدم .... شالمو رو سرم درست کردم تایتمو پوشیدم رژلبمو با ادکلنم و اینه کوچیکم و گوشیم و یه مقداری پول تو کیفم گذاشتم عقد و 2 ساعت اول جشن بدون موسیقی بود تا خانواده شوهر خاله ام هم باشن برا همینم عجله ای نبود هنوز کلی وقت داشتیم ..... رفتم بیرون و گفتم اماده ام مامان ناهید هم اومده بود پایین و داشت با رباب و اعظم حرف میزد اونا هم اماده بودم یکم بعد الی هم کیف به دست اومد پایین اقایون دم در بودم شوهر رباب و بابا .... و رفتیم .... تو سکوت محض ...هم تو فکر بودن ...همه گرفته بودن و من تهی ......از درون تهی .... اون شب هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه کاش میتونستم پاکش کنم انگار خواب بود گاهی بعضی چیزا کم رنگ میشد محو میشد گاهی پر رنگ میشد مثل خار تو قلبم فرو میرفت ..... رسیدیم به سالن مستقیم رفتم به رختکن و لباسامو دراوردم بدو.ن نگاه کردن به کسی رفته بودم تا مجبور به حرف زدن با کسی نشم . بگن متوجه نشد . لباسمو مرتب کردم یه دستی موهام کشیدم چند نفر دیگه هم تو رختکن بودن که فکر کنم از فامیلای عروس بودن یکیشون با ذوق گفت :خاله خاله میگن نامزد قبلیه سهیلم میاد ...هنوز نیومده قرار خواهر سهیل نشونم بده .... حتما خیلی زشت بوده یا یه ایرادی داشته که سهیل طلاقش داده دیگه و گرنه سهیل به این اقایی هیچ دختر از دستش نمیده . انگار اتیشم زده بودن ،گر گرفتم ...... رباب برگشت سمت من و گفت اروم ارزو بزار هر چی دلشون میخواد بگن الان میبیننت خود به خود دهنشون بسته میشه ولشون کن اروم باش چند تا نفس عمیق کشیدم ... رژ لبمو دوباره زدم ادکلنو رو خودم خالی کردم دستی به موهام کشیدم لباسمو دوباره مرتب کردم یه چرخی زدم از همه جهت به خودم نگاه کردم عالی بودم .
کیفمو برداشتم بقیه لباسامو به رباب سپردم که بزاره تو کیفش گوشواره های طلا سفید بلندم که دو تا زنجیر ظریف بودن که تا رو شونه هام میرسیدن گوشم کرده بودم با یه دستبند ظریف طلا سفید رفتم سمت در سرمو بالا گرفتم چشمامو به زور خالی از احساس کردم ،صاف وایسادم ... و رفتم بیرون ... همه بودن کلی قیافه های اشنا و نا اشنا عروس و داماد هنوز نیومده بودن جلو ورودی خاله ام همراه یه خانوم دیگه که احتمالا مادر نیاز بود وایساده بودنرفتم جلو خاله ام که چشمش به من افتاد لبخند کم جونی زد و اومد سمتم به به خاله جون خوش اومدی . در جوابش گفتم ممنونم خاله تبریک میگم همیشه به شادی خوشبخت بشن خاله ام چهره اش تو هم رفت ... تو جوابم گفت ایشالله تو هم خوشبخت بشی دخترم لبخند کم جونی زدم با اون خانومه هم دست دادم و گفتم شما باید مادر نیاز جان باشید خوشبخت بشن ایشالله تبریک میگم ... لبخند پر رنگی زدو دستمو فشار داد و گفت بعله ممنونم دخترم شما هم خوشبخت باشید معرفی نمیکنید ؟رو به خالم این سوال پرسید با لبخند قبل از اینکه خالم چیزی بگه گفتم آرزو هستم ...دختر خاله ی اقا سهیل .... لبخند رو لب های خانومه ماسید زیر لب گفت خوشبختم در جواب گفتم همچنین و با اجازه ای گفتم و به سمت میزی که الی اینا دورش نشسته بودن حرکت کردم تو مسیر دختر خاله هام دختر دایی هام و خاله ها زندایی ها همه با هام احوالپرسی میکردن معلوم میخوان ببینن چطوریم بعضی حتما میگفتن اینم عاقبت تحویل نگرفتن سهیل دیدی اخر از دستت رفت .... برام مهم نبود . سخت ترین چیز این بود که یکم دیگه سهیل و نیاز دست تو دست هم قرار بود بیان ........ و من فقط باید نگاه میکردم خوشبختیشونو نفرینشون نمیکردم اما ...دلم بد جور شکسته بود حتی میترسیدم اه بکشمو خدا قهرش بگیره . نشستم کنار مامان و الی مامان اصلا خوب نبودمدام اب میخورد قند خونش خیلی بالا رفته بود ...دکترش مقدار انسولین رو بالا تر برده بود حالا دگه علاوه بر ام پی اچ یه مایع دیگه هم باید با انسولین مخلوط میشد تا بتونه قند خونش رو پایین بیاره تو این مدت یکبار هم تو بیمارستان بستری شد پروتئین زیادی تو ادارش بود و کلیه هاش دچار مشکل شده بود ... خدا رو شکر قبل از اینکه از کار بیفتن متوجه شدیم و بستری شد ...شبا از پهلو درد نمیتونست بخوابه اما حاضر به دکتر رفتن هم نبود ....به اجبار ما ....با اعظم رفت دکتر و همون روز هم بستری شد یک هفته بیمارستان بود و بعد مرخص شد .از اون موقع سعی میکردیم عصبیش نکنیم تا دوباره قندش بالا نره اما خوب این چند روزه به اندازه چند سال اعصابش بهم ریخته بودو غصه خورده بود ...... به مامان نگاهی کردم اروم گونشو بوسیدم .....با لبخند گفتم قربون اقدس خانوم ..... خندید .... گفتم مامانی انسولینتو زدی ؟؟؟چشماشو باز و بسته کرد و اروم گفت اره صبح بعد صبحانه زدم .... ولی معلوم بود الان زیاد حالش خوب نیست خم شدم سمتشو تو گوشش گفتم ...ناراحت نباش مامان من خوشبخت میشم الانم خوشبختم که شما رو دارم الانم برا من بد نشد من که زیاد از سهیل خوشم نمیومد یادت رفته چقدرم ازش بدم میومد ول کن بابا پسری چندش حالا این نیاز خانوم چه شکلی هست ؟؟؟؟ قیافه مامان که با حرفای من بشاش شده بود تو هم رفت و گفت خیلی معمولی قد کوتاه و سبزه ..... هیچ زیبایی خاصی نداره حالا من با کلی ارایش دیدمش بدون ارایش که اصلا فکر نکنم قشنگ باشه لبخند زدم گفتم پس خدا خوب در و تخته رو بهم جوش داده .... پسر خواهر شما هم همچین قد بلند نیست و خندیدم .... اما دقت که میکردی مصنوعی بودن خنده هام کاملا مشخص بود ..... یکم که گذشت زن عموهای سهیل رفتن و بساط بزن و بکوب راه افتاد ... همه وسط داشتن میرقصیدن فقط ما بودیم که نشسته بودیم منظورم جوونا بود .... انگار خانواده نیاز هم فهمیده بودن که من کی هستم چون با چشم و ابرو و حتی گاهی با دست نشونم میدادن و در گوش هم حرف میزدن .... نگین دختر خاله ام اومد و دست الی رو گرفت و برد وسط .... از من خواست که برقصم اما الان وقتش نبود ...به موقع میرقصیدم...... ساعت نه اینا بود که اعلام کردن عروس و داماد دارن تشریف میارن و حجابتون رعایت کنید ..... اما چرا باید من از کسی که دو سال تموم محرم ترین کس بهم تو دنیا بود رو میگرفتمو خودمو می پوشوندم ....خیلی ها شروع کردن به پوشوندن خودشون تنها کسی که بی خیال بود من بودم .....