پستای امروز نمیخونینا..... اگه ببینم کسی نمیخونه بی خیال میشم ادامه نمیدم والا سهیل تو اتاقش داشت با کامپیوتر کار میکرد ...منم درسامو خونده بودمو کاری نداشته تو خونه بیکار میگشتم ...حوصله ام سر رفته بود سهیل داشت رو پروژه دانشگاهش کار میکرد نمیخواستم مزاحمش بشم اما فکر کردم برم بشینم تو اتاقش بهش نگاه کنم که مزاحمتی نیست ...یا حداقل برم یه چرت بزنم تو اتاق ..... رفتم تو اتاقش ...یکم پشت سرش که کار میکرد وایسادم ....برگشت سمتم و لبخند زد گفت کاری داشتی ....سرمو تکون دادمو گفتم نه فقط حوصله ام سر رفته ....با لبخند گفت یکم خودتو با کتاب مشغول کن من زودی کارامو تموم میکنم .....گفتم باشه رفتم سمت کتابخونه ...همه کتابارو خونده بودم .....دنبال کتابی میگشتم که حداقل ارزش دو بار خودنو داشته باشه ......کیمیاگر رو برداشتم ...رفتم رو تخت که سهیل کنار پنجره اتاقش گذاشته بود نشستم ...میدونستم عاشق نگاه کردن به ستاره هاست ....یه چند صفحه خوندم اما حوصله خوندن نداشتم دراز کشیدم ...رومو کردم سمت دیوارو چشمامو بستم ...خیلی زود خوابم میبره ..بعضی وقتا سرم به بالش نرسیده خوابم میبره ..عاشق همین عادتمم ...چون باعث میشه هر چقدر هم فکر و خیال داشته باشم حداقل تو خواب یکم ارامش بگیرم ...کم کم چشمام گرم شد و خوابم برد ....خوابم سنگینه و معمولا از سر و صدا بیدار نمیشم ...تو خواب میدیم یکی داره موهامو ناز میکنه ...یکم که گذشت با حس گرمی رو صورتم ....فکر کردم این دیگه نمیتونه خواب باشه ...عادت دارم برا اینکه خوابم نپره چشمامو کامل باز نمیکنم ...یه چشممو یکم باز میکنم در حد دیدن ساعت ...این دفعه هم یه چشممو باز کردم صورت سهیل و دیدم که داشت با یه لبخند گشاد نگاهم میکرد .....فکر کنم باز با دهن باز خوابیده بودم که اینجوری داشت با خنده نگام میکرد ...... اوهه اره تازه متوجه شدم دهنم خوشگل بازه سریع بستمش ...خنده اش بیشتر شد این دفعه شونه هاشم تکون میخورد ....زیر لب یه کوفت گفتمو دوباره رومو کردم سمت دیوار .....در واقع پشتمو کردم سمت سهیل ....باز حس نوازش موهام .....پس اون بوده که داشته موهامو ناز میکرده و اخرش که صورتمو ناز کرده این مخ در حد شعمدونی لب پنجره فهمیده که خواب نیست و یه الارمی برا بیدار شدن داده ...... خوشم میومد کسی موهامو ناز کنه ...معمولا پیش الهام که بودم ....موهامو ناز میکرد ....البته اخرش محکم موهامو میکشید تا با بدجنسی تموم حال خوبمو خراب کنه و جیغ منو دربیاره .......اما سهیل فرق میکرد ..نوازشش فرق میکرد اون پسر بود اولین پسری که موهامو ناز میکرد ......اولین پسری که بهم دست میزد ......چشمامو دوباره بستم ...داشتم لذت میبردم ....با حس اینکه داره سرمو میبوسه سریع چشمامو باز کردم ...اما جرات برگشتن سمتشو نداشتم ...قلبم داشت محکم به سینه ام میکوبید ...حس میکردم همین الانه که از سینه ام بزنه بیرون ......نفس ام که برا چند ثانیه حبث شده بودو به زور دادم بیرون ...مثلا جوری که نفهمه ...اما راحت میشد به نفس نفس افتادنمو فهمید ....گرمای نفساشو رو گوشم حس کردم ...اروم تو گوشم گفت خانومم ...نمیخوای برگردی سمتم ؟؟..با سر اشاره کردم که نه ...اما اخرش خودم تحمل نکردم بعد چند لحظه برگشتم سمتش ......داشت با یه لبخند قشنگ نگاهم میکرد .... ولی من لبخندم نمیومد ......یه حس خاصی داشتم نمیدونستم چی میشه ..هنوز اونقدرا هم سهیل و دوست نداشتم ...ولی بدم نمیومد از لمس شدنم توسط اون ...الانم گرمای لذت بخشی تو تنم بود ......دلیلشو نمیدونم شاید عشق و شاید غریزه ..... اون داشت خم میشد سمت من و نفس من تو سینه حبث شده بود با چشمای درشت شده داشتم نگاهش میکردم ....فاصله تموم شد ....لبای داغش رو پیشونیم بود .....و من داشتم از بی اکسیژنی خفه میشدم ...... لباشو از پیشونیم جدا کرد و اروم زمزمه کرد دوست دارم ......به زور نفسمو دادم بیرون .....و یه نفس عمیق کشیدم ....یکم بیشتر طول میکشید احتمالا به خاطر کمبود اکسیژن بی هوش میشدم ....... نوع نگاهش فرق کرده بود دیگه با محبت و لبخند نگاهم نمیکرد ...حالت چشماش یه جوری بود انگار داشت یه چیزی میگفت شاید یه چیزی میخواست .....من که زبون نگاه ها رو نمیفهمیدم که ...... و باز خم شد سمت من این دفعه نه با ارامش بلکه خیلی سریع ...فرصتی برا نفس کشیدن هم بهم نداد ..... اون لحظه فقط تعجب کرده بودم .....وقتی ناشیانه لباشو رو لبام حرکت داد تازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده ...چشمام گرد گرد شده بود ........قلبم داشت با تموم قدرتش میتپید .....صورتم داغ شده بود .... تو تموم بدنم یه گرمایی داشت حرکت میکرد از فرق سر تا نوک انگشتام .....نفس کم اورده بودم .......دستاشو که رو صورتم بودو گرفتم ....انگار اونم نفس کم اورده بود ...یکم ازم فاصله گرفت جفتمون یه نفس عمیق کشیدیم ....نگاهش میکردم صورتش سرخ شده بود و پیشونی و کناز شقیقه هاش دونه های ریز عرق دیده میشد ..........نفس نفس میزد .....و این شد اولین بوسه ی من ......و به احتمال خیلی زیاد اولین بوسه ی اون ...... اونشب دیگه اتفاق خاصی نیفتاد ...جفتمون خودمونو بی تفاوت نشون میدادیم ...با اینکه موقع شام بیشتر بهم میرسید و دستمو که میبردم تاچیزی بردارم سریع میداد دستم ...... فردا صبحش تو مدرسه حالم غریب بود ...نمیتونستم تمرکز کنم ...هیچی از گفته های دبیرا و یا حتی بچه ها نمیفهمیدم ...اخرش مهتاب دم گوشم گفت که چته ....هر چقدر صدات میکنیم جواب نمیدی تو هپروتی ؟؟؟ یه نگاهی بهش کردمو اروم تو گوشش گفتم حالم اصلا خوب نیست ...قلبم تو دهنمه انگار ..استرسه شاید نمیدونم چمه .....میای بریم بیرون .....گفت اخه داره درس میده ...گفتم بی خیال ما که جفتمون شاگرد ممتاز مدرسه ایم معلما که باهامون خوب راه میان ....بعد درست نشستمو دستمو بردم بالا .......از معلم اجازه گرفتم که من حالم خوب نیست ....میشه منو مهتاب با هم بریم نماز خونه من یکم استراحت کنم ......گفتم الانه که بگه مهتاب چرا باهات بیاد خوب خودت تنها برو اما گفت اشکالی نداره میخوای حالت خیلی بده برو زنگ بزن بیان دنبالت ...گفتم که نه خانوم یکم دراز بکشم بهتر میشم .....شاید به خاطررنگ به شدت پریده ام بود که اجازه داد مهتاب باهام بیاد ...با هم رفتیم نماز خونه من دراز کشیدم .......مهتابم کنارم نشسته بود ....کاش میدونست که نامزد دارم ....کاش اصلا الکی بهش گفته بوم که دوست پسر دارم تا الان میتونستم باهاش حرف بزنم یکم اروم بشم ...اما اون هیچی نمیدونست .......اونم هیچی نمیگفت همینجوری تکیه داده بود به دیوارو داشت روبه روشو نگاه میکرد ..اما اخرش طاقت نیوردو گفت که ته تو از صبح تو باغ نیستی ...کجایی .؟؟؟
براش گفتم تو خونه مشکل برام پیش اومده ...فهمید نمیخوام چیزی بگم ...فقط گفت بی خیال همه چی درست میشه ....یکم با هم حرف زدیم .......منم یکم سرم گرم مهتاب شد و استرسم کم تر شد ..چقدر مدیون خدام که اون روزا مهتاب کنارم بود ....... چند وقتی از اون شب گذشت ...اتفاقی تو این مدت نیفتاده بود ....زندگی تو روال عادیش داشت طی میشد ...مدرسه خونه ...خونه مدرسه ......کتاب ...درس ...فیلم ....درس ... سهیلم کاملا عادی برخورد میکرد .......پنجشنبه بود قرار بود برم خونمون .....مامانم زنگ زد که شام چی دوست داری درست کنم .....منم برگشتم سمت سهیل که جلو تلوزیون بود و داشت کانالارو این ور اونور میکرد که ...مامانه میگه شام چی درست کنم ؟؟ برا اولین بار داشتم یجورایی بهش میگفتم که تو هم بیا بریم .....یکم نگام کرد و گفت بگو که ممنون خاله راضی به زحمت نیستم ....که خودم به جای مامان جواب دادم بابا تعارف نکن فقط برا خاطر منو تو که نمیخواد غذا درست کنه .... سهیلم درخواست قورمه سبزی کرد ...منم به مامان گفتم و بعد از اینکه خداحافظی کردم رفتم لباسامو جمع و جور کردم .... کتاب درسی که شنبه داشتمو گذاشتم تو کیفمو ....از تو اتاق سهیلو صدا کردم که .....پسر خاله ...بیا اماده شو بریم دیگه ..دیره ها.....دیر برسیم مامان غر میزنه حوصله ندارم ..... هنوز نمیتونستم سهیل صداش کنم .......پسر خاله صداش میکردم اما اون از همون اول بهم ارزو جان میگفت . اومد تو اتاق و مشغول انتخاب لباس شد .....خیلی کم پیش میومد جین بپوشه .....همیشه کلاسیک میپوشید شلوار پارچه ای راسته .....معمولا مشکی ....با پیراهنای مردونه .... داشت پیراهن از تو کمد برمیداشت که گفت ارزو دیگه بهم نگو پسر خاله ،خوب اسممو صدا کن ..... به زور گفتم باشه ...اوممممم...سهیل ...... خندید ..... منم لبخند زدم ... و از اون به بعد شد سهیل .......... اوخر بهمن 86 بود .....امتحانات خیلی وقت بود که تموم شده بود ....بازم شاگرد اول کلاس بودم ...با وجود تموم مشکلات تو اون مدت و هیجان و استرس بعد از بهتر شدن روابط بین منو سهیل ...بازم بهترین بودم تو مدرسه ...شاید چون درس برام جدا از همه چیز بود ...حتی اگه تو بدترین شرایط روحی بودم ...یا تو عروسی بودم با اون همه سر و صدا باید میخوندم .....هیچ وقت بیش از اندازه نخوندم ...زیاد خودمو اذیت نکردم الان هم همونجوریم .....مدت زمان کم ..اما با کیفیت میخونم ..... به هر حال شاگرد اول شدن یک سری مزایا داشت که حتی اگه تو خیلی از روزها نمیتونستم خوب بخونم از نظر دبیرا مشکلی نبود ....اون زمان هم بعد از امتحانات اولین باری بود تو عمرم که موقع صدا شدن برا حل تمرین یا پرسش به راحتی میگفتم خانوم ما نخوندیم میشه جلسه اینده ازم بپرسین .....و خدا رو شکر مشکلی نبود ... چون تو امتحاناتی که گرفته میشد همیشه عالی بودم ....
بهمن اون سال عزیزی رو از دست دادیم و خوشحالم که موقع رفتن ازم دلخور نبود ......اقا بابا مون .....بابا حیدر مهربونمون ....بعد از عقد منو سهیل تنها کسی بود که چیزی به خاطر مشکلاتم و رفتارم با سهیل بهم نگفته بود ...همیشه خوب تحویلم گرفته بود اما این اواخر که اوضاع بهتر شده بود ما رو که میدید لبخند میزد ....خوشحال بود ...چند سالی بود که مریض بود .....با اون سن بازم کار میکرد و این باعث شد زودتر از پیشمون بره .......اخرین عکسایی که ازش دارم ...برا یک و نیم ماه قبل از مرگش بود ....من یه سمتش و سهیل سمت دیگه اش نشسته من دستمو انداختم رو شونه اقا بابا ...هر سه لبخند میزنیم .......هنوز فیلمی که موقع نماز خوندن ازش گرفتم هست .....نمازی که به زحمت ایستاده خونده میشد .... اقا بابا سکته کرد .....دکترا گفتن احتمال زیاد 5 روز زنده باشه .....دو بار رفتم بیمارستان تو اون 5 روز چون مدرسه داشتم و درست روز پنجم بابا بزرگم ..اقا بابام ....رفت . گاهی دلم برا سرفه هاش تنگ میشه .....برا نمازش ....برا عزیزام اومدن گفتنش ..موقع رفتن ما به خونشون .... برا سکوتی که سر سفره باید میبود تا اقابابا راحت غذا بخوره ...رفت اقا بابا ...... قرار شد تو روستا دفن بشه ...و کل مراسم هم تو روستا باشه پس برا 3 روز رفتیم روستا ...روز تشیع جنازه ..از دم بیمارستان تا خود قبرستان تموم نوه ها زار زدیم .......دیگه باید با خونه ای که تموم 13 روز عیدو کل بچه ها جمع میشدیم خداحافظی میکردیم ...چون اون خونه بدون اقا بابا صفایی نداشت ...دلگیر میشد ..... اون عید ، به جای شیرینی ...خرما و حلوا داشتیم .......
سلام پست های امروز و با معذرت خواهی بابت اشتباهات املایی و نگارشی ویرایش نشده نوشته ها و هم اینکه من به شدت املام ضعیفه ببخشید به هر حال عید اون سال هم گذشت ....امتحانات خرداد ماه تموم شد قرار بود بعد امتحانات من تو سه ماه تابستون عروسی کنیم اما نشد .....اینبار بابا بزرگم ... بابای بابام فوت شد .... تازه امتحاناتم تموم شده بود ..هنوز خونه خاله اینا بودم و بر نگشته بودم خونه خودمون ..قرار بود خودمونو برا عروسی اماده کنیم ..جهزیه ی من تقریبا اماده بود . اما بازم کلی کار داشتیم ...هنوز تاریخی هم مشخص نشده بود ...من با شهریور موافق بودم ....هوا بهتر میشد اون موقع ...اما صبح که از خواب بیدار شدم ...داشتم مسواک میزدم که خاله اومد با من و من گفت که ارزو حال بابا بزرگت خراب شده ...خبرشو داشتم که چند روزی هست حالش خوب نیست کلیه هاش مشکل داشت اما امتحان داشتم نمیشد برم ... گفتم خاله حالش خرابه یا نه فوت شده ...؟؟؟گفت تموم کرده ...خیلی دوسش داشتم کل بچه گیم با اون گذشته بود تقریبا ...قصه هایی که برام میگفت اما خوشحال هم بودم بلاخره راحت شد این اخرا خیلی درد میکشید اوضاع قلبشم درست نبود نمیشد جراحی بشه ..یا پیوند سنش هم خوب بالا بود ...برا همینم بی هیچ حرفی رفتم تو اتاق و اماده شدم .....سهیل انگار صبح زود تر از من فهمیده بود چون نرفته بود سر کار ....اونم بیدار شده بود تو اتاق که رفتم بهم گفت که فهمیدی ارزو ...سرمو تکون دادم که اره ...گفت خدا رحمتش کنه .....بازم فقط سرمو تکون دادمو چشمامو باز و بسته کردم ...اماده شدیم .....کت و شلوار مشکیمو پوشیدم ..لباس دیگه ی مشکی نداشتم که مناسب مراسم باشه ....روسری قهوه ای ...مامانم بدش میومد ما روسری مشکی بخریم برا همینم نداشتم به همون قهوه ای رضایت دادم خوشم نمیومد برمو از خاله ام روسری قرض بگیرم ....راه افتادیم .... اما دیر رسیدیم ....تشیع جنازه تموم شده بود من برا اخرین بار بابابزرگمو ندیدم .......بغضم بلاخرا تو بغل بابام شکست ..... بابام تو کوچه بود ..داشت از خونه بابا بزرگ اینا برمیگشت ... اون گریه کرد من گریه کردم ....خاله ام میخواست ارومم کنه اما سهیل گفت کاریش نداشته باشین بزارین خودشو خالی کنه ..و من چقدر ممنونش بودم ......بابام سفت بغلم کرده بودو گریه میکرد ....بلاخره از هم جدا شدیم ..... رفتم سمت خونه .....همه خونه ما بودن ....تا رسیدن من تو اشپز خونه یه دور تو بغل عمه امو دختر عمه هام گریه کردم ..مامانم نبود ...بیرون بود ...داشتن کارای مربوط به نهار و انجام میدادن .....اقایون طبقه بالا بودن برا همینم مانتومو روسریمو در اوردمو مشغول پزیرائی شدم ..... بعد از مدت ها همه دور هم جمع شده بودیم ....عمه ...دختر عمه ها ...عمومو دختر عموهام ...خواهرام ....همه ..کسایی که خیلی وقت بود ندیده بودمشون .....الهام تازه پسرش به دنیا اومده بود ..یه پسر تپل دوست داشتنی ..کاملا شبیه خودش ... محمد نامزد کرده بود ...نامزدشم اونجا بود دختر خوبی بود سبزه و یه ذره تپل ....دوست داشتنی بود فقط یکم زبونش تند بود که اونم قرار نبود من همیشه ببینمش که حالا به خاطر زبون تندش ازش بدم بیاد و ناراحت بشم .... منو که میدید اخم میکرد ...دلیلشو میدونستم تقریبا همه میدونستن که محمد خاستگارم بوده .....اما واقعا محمد دیونه بود که به سمیرا گفته بود من ارزو رو خیلی دوس داشتم اونم منو .....حماقت بود که همسرشو نسبت بهم حساس کرده بود .... مراسم بابا بزرگ تموم شد ... همه برگشتن سر زندگیشون ... عروسی هم حداقل 6 ماه به تعویق افتاد ...درواقع تنها موقعیتی که میشد عروسی گرفت عید سال بعد بود . پس بیشتر از 6 ماه .....نه ناراحت بودم و نه خوشحال ....چون من نامزدی در واقع نداشتم که چند ماه بیشتر با سهیل بدون فکر کردن به اماده کردن نهار و شام و تمیز کردن خونه میتونستم باشم ...... تو خونه خودمون بودم ....هر روز با سهیل تلفنی صحبت میکردم ...من هنوز گوشی نداشتم ...چون بابام گفته بود قبل از دانشگاه دور گوشی داشتنو خط بکش .....و من چقدر دوس داشتم زود تر برم دانشگاه تا بابام برام گوشی بگیره ... به کنکور کم مونده بود ..اما من چیزی نخونده بودم .تموم خونده ام اونایی بود که برا امتحانات ترم اخر خونده بودم ...به نظر خودم کافی بود چون هم نمراتم خوب بود و هم جوری خونده بودم که فراموشش نکنم ....اما برنامه نویسی برام سخت بود ..ویژال بیسیک درسی نبود که با یه دور خوندن بتونم تستاشو بزنم ....مهتابم بر عکس من هر وقت هش زنگ میزدم داشت درس میخوند .....اما حال روحیش خوب نبود ...پدرش حالش خوب نبود ....علاوه بر اون رفت و امد زیاد به خونشون ...اما تموم سعیشو میکرد که در هر فرصتی بخونه ...حداقل کتابای درسی سال پیش رو یه کوچولو مرور کنه . اما من واقعا نمیتونستم بخونم همین که کتابا رو میزاشتم جلوم تا بخونم ...خوابم میگرفت یا دلم بیرون رفتن میخواست و اخرش هم نتونستم چیزی بخونم ....کنکور خوب بود ..... یعنی نه عالی بود و نه بد ....... باید منتظر میشدم تا ببینم قبول میشم یا نه ...فقط شهر خودمونو زده بودم چون جای دیگه ای با وجود شرایطم نمیتونستم برم ...سهیل میگفت قبول میشی .... و من امیدوار بودم . مهتابم میگفت که کنکور خوب بوده ...امیدوار بودم جفتمون یه جا قبول بشیم اونموقع خیلی خوب میشد ... مهتاب دوست خوبی بود ...هر دومون میدونستیم که نباید تو زندگی خصوصی هم فضولی کنیم .....هر دومون یاد گرفته بودیم مشکلات خونه باید تو خونه بمونه و بیرون از خونه باید حتی اگه شده الکی خوش باشیم ...اوم مشکلات زیادی داشت ...مرگ مادرش ......و حالا مریضی پدرش و کلی غم و غصه ی دیگه ....ولی تو مدرسه همیشه سعی میکردیم کل مشکلاتمونو فراموش کنیم ....
چند وقتی بود که دیگه سهیل نه زود به زود زنگ میزد ....نه تند تند میومد دیدنم ...و نه حتی اصرار اینکه بیاد و ببرتم خونشون ..... حتما کارش زیاد شده بود .... اما .... مدتی میشد که دیگه کادویی نمیگرفت .....کتاب نمیگرفت برام ... منی که بلاخره به عشقم اعتراف کرده بودم ......هم پیش خودم و هم پیش اون ...تنها شده بودم زنگ نمیزد .... نامه برام نمینوشت و نمیزاشت بین کتابام ... وقتی برا دیدنم نداشت ...شب دیر وقت برمیگشت خونشون ...و این برا منی که دل تنگش بودم ...عاشقش بودم سخت بود ... منی که بلاخره با خودم کنار اومدم ....پیش خودم اعتراف کردم که دیگه بدون اون نمیتونم زندگی کنم ...که این دل تنگی که این تپش قلب موقع دیدنش ..... موقع گرفتن دستاش ....این گر گرفتن .....این همه هیجان ....عشقه ....که عاشقش شدم .... و پشت تلفن ....اروم ...گفته بودم ...دوست دارم ..و تند تند و پشت سر هم اضافه کرده بودم که الکی نمیگم سهیل واقعا دوست دارم .....به خدا نمیخوام دیگه اذیتت کنم و اون فقط تو سکوت گوش کرده بود .... میترسیدم ... گاهی فکر میکردم داره تلافی میکنه ......تلافی بی توجهی ها ...دوست نداشتنای منو .... اما حالا که من دوسش داشتم ....این واقعا ترسناک بود . فکرم کار نمیکرد .....از عشقش نسبت به خودم مطمئن بودم ....اما این رفتار ...گاهی به شکم مینداخت ... همش به خودم میگفتم کارش زیاد شده .....حتما تو کارش مشکلی پیش اومده ...اما این همه مدت ... زنگ میزدم اما جواب نمیداد ...موقع جواب دادن هم سریع بعد از سلام و احوال پرسی میگفت باید برم ...صدام میزنن یا اینکه کار دارم باید به کارام برسمو خداحافظی میکرد گاهی رد تماس می کرد ..و من دیونه میشدم ...و من دوست داشتم اون موقع داد بزنم که چرا ......؟؟؟ چرا حالا که این همه دوست دارم .... حالا که اینقدر بهت وابسته ام .... چرا زندگی من این شکلی باید میشد ؟؟؟مگه من چه گناهی کرده بودم ...؟؟ همه متوجه تغییر رفتار سهیل شده بودن ...و همه مثل من فکر میکردن که کارش زیاد شده .... تا اینکه ..........
پستای امروز متوجه خیلی چیزا شدم ...اینکه چرا سهیل تو خاستگاری بعد از شنیدن حرفای من به جای اخم لبخند میزد .....چرا بعد از آزمایش ما اون مریض شد و یهو خوب شد ....چطور شد ازمایشا اشتباه شده بودن ....فهمیدم که چرا تو تموم نامه های مثلا عاشقانه برا من همش از رفتن من میگفت ..همش میگفت میتونی بری وقتی دوسم نداری ...ولی هنوزم نمیدونم چرا ادعای دوست داشتن منو داشت وقتی هیچوقت نداشت ...من همون بچه کوچولویی بودم که یه زمانی تو بغلش می نشستمو براش شعر میخوندم .....اره ...من براش فقط همون ارزو کوچولویی بودم که فقط دختر خاله اش بودم ازم متنفر نبود ...عاشقمم نبود یه دوست داشتن ساده .......حتی ساده تر از نفرت من .... نفرت من که تبدیل به عشق شد اما دوست داشتنی که تبدیل به عشق نشد .....چون ....عشق قبلا اومده بود .....اون قبلا عاشق شده بود ..... و من چقدر بی چاره بودم ....من همیشه ادم بد قصه بودم ....قصه ی خودم ...قصه ی خانواده ام و حالا میفهمیدم قصه ی سهیل ..... من ادم بد بودم اما خودم نمیدونستم ....خودم باعثش نشدم ... رفتم ....خودم رفتم خونه خاله بدون اینکه کسی دنبالم بیاد ....بدون اینکه به کسی خبر بدم .... رفتم ..بابام بردم .... به مامانم اینا گفتم سهیل گفته دلش برام تنگ شده اما کارش زیاده نمیتونه بیاد دنبالم به بابا بگم که منو ببره ...و بابام بردم ....م در که از ماشین پیاده شدم ....بابام گفت منم بیرون کار دارم اگه خواستی برگردی خونه زنگ بزن بهم تا بیام دنبالت ...گفتم چشم اگه زنگ نزدم برو ....منتظر من نشو ...تعارف کردم که حالا بیا تو یه چایی بخور بعد میری که گفت نه کار دارم باید برم به یه قرار برسم .....خداحافظی کردیم اون رفت سمت خیابون اصلی و من رفتم جلو در خونه ..... در زدم ....چند لحظه بعد خاله ام گفت کیه .... گفتم منم خاله جون باز کنید ....بعد یکی دو ثانیه در باز شد ...منم با یه لبخند رفتم تو خونه ...خاله ام اومده بود دم در سالن ...رفتم تو بعد سلام و روبوسی پرسیدم ..کسی خونه نیست ...بعد از ظهر بود معمولا سهیل این ساعتا میومد خونه اما چون این چند وقته همش میگفت کارم زیاده و دیر میام خونه برا همینم نمیتونم بهت زنگ بزنم یا بیام دنبالت ...اینجا هم بیای چون من خونه نیستم حوصله ات سر میره .... خاله گفت که سهیل خونه است تو اتاقشه ...گفتم نگفتین بهش من اومدم ....گفت نه ...خوابیده .... رفتم سمت اتاقش ...همون جور که داشتم میرفتم سمت اتاق پرسیدم خاله خیلی وقته خوابیده گفت که اره یه ساعت بیشتره ... پس میشد بیدارش کنم کافیش بود یک ساعت خواب ..... اروم در و باز کردم ....خوابیده بود .....رو به دیوار دراز کشیده بود ...اتاق کاملا بهم ریخته بود و این از سهیل بعید بود ...حتی شلوار بیرونش رو که در اورده بود همونجوری رو زمین انداخته بود کیفش ...همچ چیز سر جاش نبود ...تعجب کردم اما با خودم گفتم به خاط کارشه ...گلم فرصت نمیکنه اتاقشو مرتب کنه خودم امشب همه چیو مرتب میکنم ..... رفتم جلو تر تا با یه بوسه خوشگل رو گونه اش بیدارش کنم ..... خوابش سنگین نبود اما نمیدونم چرا هنوز بیدار نشده بود همش فکرم این بود که اره به خاطر خستگی کاره ...به این فکر نمیکردم که شاید به خاطر شب بیداری باشه ...... جلو تر که رفتم چشمم افتاد به یه کاغذ که انگار قبل از خواب تو دستش بوده ..... و الان افتاده بوده کنار تخت رو زمین ....خم که شدم برش دارم ...یکم اونورترش یه سی دی رو زمین بود اونم بر داشتم اول رو سی دی رو نگاه کردم ......مجموعه عاشقانه های سهیل ......... چیزی نفهمیدم ....اما اون نامه رو که دیدم . متوجه شدم .....که منظور از مجموعه عاشقانه های سهیل چیه ...... نامه از طرف کسی بود که من فقط چند باراسمشو شنیده بودم ....و همه بهم گفته بودن که مهم نیست ... زمانی در موردش شنیده بودم که سهیل اصلا برام مهم نبود ولی الان .....خدایا الان چرا ؟؟؟مگه من چیکار کرده بودم .....مگه گناه من چی بود ....چرا موقعی نفهمیدم که هیچی بین منو و سهیل نبود .چرا الان فهمیده بودم که برام مهم شده بود الان که نفسم شده بود عشقم شده بود الان که حسود شده بودم ........... چرا الان باید سر و کله ی نیاز پیدا میشد .. حس میکردم هوای اتاق سنگینه نمیتونستم نفس بکشم ....به نفس نفس افتاده بودم اما هر چقدر نفس میکشیدم انگار اکسیژنی نبود ....داشتم خفه میشدم .....بغض تو گلوم داشت خفم میکرد ...
نمیدونم صدای نفس کشیدنم بود یا چی باعث شدسهیل برگرده سمتمو و با چشمای گشتاد شده نگاهم کنه ... با من و من گفت که تو ...ت..تو کی اومدی ..........بعد نگاهش افتاد به دستم که نامه و سی دی توش بود نگاهش بین دستمو و صورتم میچرخید .....سریع تو جاش نشست . گفت آرزو توضیح میدم ....... اما رفتار همین چند وقتش توضیح کامل بود نیازی به توضیح بیشتر نبود ...سریع از اتاق زدم بیرون ....رفتم سمت تلفن و زنگ زدم به بابام ....داشتم شماره میگرفتم که سهیل با عجله از اتاق اومد بیرون ....هنوز نامه و سی دی دست من بود همونجوری که گوشی دستم بود سی دیو نامه رو چپوندم تو کیفم ....سهیل اومد سمتم میخواست گوشیو از دستم بگیره اما نمیذاشتم ...اخرشم با اخم برگشتم سمتش گفتم بیشتر از این خرابش نکن ..یه کاری هم نکن صدام بره بالا خاله ناراحت بشه زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم ....بلاخره بابا جواب داد ..سلام بابا جواب سلاممو که داد گفتم بابا جون خاله اینا مهمونن قراره برن جایی میشه بیای دنبالم ...گفت که تا تو اماده بشی من میام ...دیگه نمیدونست که من حتی روسریمم در نیوردم ....... سهیل ساکت داشت نگام میکرد ..به بابا گفتم که من اماده ام کی میرسی دم خونه بیام بیرون گفت هنوز کار دارم ...45 دیقه یک ساعت دیگه ....... نمیتونستم تحمل کنم اون خونه رو ....نمیتونستم ...دست خودم نبود اونقدر سهیل و دوست داشتم که ازش متنفر نشده باشم ...اما حالم خوب نبود ..گفتم پس بابایی خاله اینا تا چند دیقه دیگه میرن ...خونه عمه اینا نزدیکه من میرم خونه اونا تو بیا منو از اونجا برم دار ...بابا قبول کرد خداحافظی کردمو قطع کردم ....خاله هم از اشپزخونه در اومده بودو داشت نگامون میکرد ...رنگ به صورت سهیل نمونده بود ...خاله هم انگار یه چیزایی میدونست که ساکت داشت نگاهمون میکرد اخرشم به حرف اومد که آرزو جان کجا می خوای بری من دارم شام درست میکنم ما که جایی قرار نیست بریم برا چی به بابات اونجوری گفتی ...زنگ بزن بگو جایی نمیریم باباتم برا شام بیاد اینجا .... نمیتونستم واقعا نمیتونستم گفتم نه باید برم .....قرار هم نبود بمونم فقط اومدم یه سر بزنم ....خوب ، دیگه دیدمتون برم دیگه بیشتر از این مزاحم نشم .....سهیل با عجز گفت ارزو بیا تو اتاق باهات حرف دارم خواهش میکنم ......دستمو گرفت و کشوندم سمت اتاق .... با اینکه از دستش دلخور بودم ....نه به خاطر برگشتن نیاز بیشتر برا اینکه این مدت همش داشته سر من کلاه میگذاشته اما بازم گرمای دستشو دوست داشتم .... رفتیم داخل اتاق ....درو پشت سرمون بست خاله هنوز جلو اشپزخونه وایساده بود و داشت نگاهمون میکرد ..... منتظر به سهیل نگاه میکردم .....دستم هنوز تو دستش بود . سعی کردم دستمو از دستش دربیارم اما محکم تر دستمو گرفت و فشارش داد ...... تو چشمام نگاه میکرد ....اخرش سکوتو شکست و گفت : معذرت میخوام آرزو ...منو ببخش . همین .... فقط منو ببخش ....
سلام دوستان شرمنده بابت تاخیر مهمون داشتم و درگیر خونه بودم ممنون بابت مدال از مدیرای عزیز متوجه خیلی چیزا شدم ...اینکه چرا سهیل تو خاستگاری بعد از شنیدن حرفای من به جای اخم لبخند میزد .....چرا بعد از آزمایش ما اون مریض شد و یهو خوب شد ....چطور شد ازمایشا اشتباه شده بودن ....فهمیدم که چرا تو تموم نامه های مثلا عاشقانه برا من همش از رفتن من میگفت ..همش میگفت میتونی بری وقتی دوسم نداری ...ولی هنوزم نمیدونم چرا ادعای دوست داشتن منو داشت وقتی هیچوقت نداشت ...من همون بچه کوچولویی بودم که یه زمانی تو بغلش می نشستمو براش شعر میخوندم .....اره ...من براش فقط همون ارزو کوچولویی بودم که فقط دختر خاله اش بودم ازم متنفر نبود ...عاشقمم نبود یه دوست داشتن ساده .......حتی ساده تر از نفرت من .... نفرت من که تبدیل به عشق شد اما دوست داشتنی که تبدیل به عشق نشد .....چون ....عشق قبلا اومده بود .....اون قبلا عاشق شده بود ..... و من چقدر بی چاره بودم ....من همیشه ادم بد قصه بودم ....قصه ی خودم ...قصه ی خانواده ام و حالا میفهمیدم قصه ی سهیل ..... من ادم بد بودم اما خودم نمیدونستم ....خودم باعثش نشدم ... رفتم ....خودم رفتم خونه خاله بدون اینکه کسی دنبالم بیاد ....بدون اینکه به کسی خبر بدم .... رفتم ..بابام بردم .... به مامانم اینا گفتم سهیل گفته دلش برام تنگ شده اما کارش زیاده نمیتونه بیاد دنبالم به بابا بگم که منو ببره ...و بابام بردم ....م در که از ماشین پیاده شدم ....بابام گفت منم بیرون کار دارم اگه خواستی برگردی خونه زنگ بزن بهم تا بیام دنبالت ...گفتم چشم اگه زنگ نزدم برو ....منتظر من نشو ...تعارف کردم که حالا بیا تو یه چایی بخور بعد میری که گفت نه کار دارم باید برم به یه قرار برسم .....خداحافظی کردیم اون رفت سمت خیابون اصلی و من رفتم جلو در خونه ..... در زدم ....چند لحظه بعد خاله ام گفت کیه .... گفتم منم خاله جون باز کنید ....بعد یکی دو ثانیه در باز شد ...منم با یه لبخند رفتم تو خونه ...خاله ام اومده بود دم در سالن ...رفتم تو بعد سلام و روبوسی پرسیدم ..کسی خونه نیست ...بعد از ظهر بود معمولا سهیل این ساعتا میومد خونه اما چون این چند وقته همش میگفت کارم زیاده و دیر میام خونه برا همینم نمیتونم بهت زنگ بزنم یا بیام دنبالت ...اینجا هم بیای چون من خونه نیستم حوصله ات سر میره .... خاله گفت که سهیل خونه است تو اتاقشه ...گفتم نگفتین بهش من اومدم ....گفت نه ...خوابیده .... رفتم سمت اتاقش ...همون جور که داشتم میرفتم سمت اتاق پرسیدم خاله خیلی وقته خوابیده گفت که اره یه ساعت بیشتره ... پس میشد بیدارش کنم کافیش بود یک ساعت خواب ..... اروم در و باز کردم ....خوابیده بود .....رو به دیوار دراز کشیده بود ...اتاق کاملا بهم ریخته بود و این از سهیل بعید بود ...حتی شلوار بیرونش رو که در اورده بود همونجوری رو زمین انداخته بود کیفش ...همچ چیز سر جاش نبود ...تعجب کردم اما با خودم گفتم به خاط کارشه ...گلم فرصت نمیکنه اتاقشو مرتب کنه خودم امشب همه چیو مرتب میکنم ..... رفتم جلو تر تا با یه بوسه خوشگل رو گونه اش بیدارش کنم ..... خوابش سنگین نبود اما نمیدونم چرا هنوز بیدار نشده بود همش فکرم این بود که اره به خاطر خستگی کاره ...به این فکر نمیکردم که شاید به خاطر شب بیداری باشه ...... جلو تر که رفتم چشمم افتاد به یه کاغذ که انگار قبل از خواب تو دستش بوده ..... و الان افتاده بوده کنار تخت رو زمین ....خم که شدم برش دارم ...یکم اونورترش یه سی دی رو زمین بود اونم بر داشتم اول رو سی دی رو نگاه کردم ......مجموعه عاشقانه های سهیل ......... چیزی نفهمیدم ....اما اون نامه رو که دیدم . متوجه شدم .....که منظور از مجموعه عاشقانه های سهیل چیه ...... نامه از طرف کسی بود که من فقط چند باراسمشو شنیده بودم ....و همه بهم گفته بودن که مهم نیست ... زمانی در موردش شنیده بودم که سهیل اصلا برام مهم نبود ولی الان .....خدایا الان چرا ؟؟؟مگه من چیکار کرده بودم .....مگه گناه من چی بود ....چرا موقعی نفهمیدم که هیچی بین منو و سهیل نبود .چرا الان فهمیده بودم که برام مهم شده بود الان که نفسم شده بود عشقم شده بود الان که حسود شده بودم ........... چرا الان باید سر و کله ی نیاز پیدا میشد .. حس میکردم هوای اتاق سنگینه نمیتونستم نفس بکشم ....به نفس نفس افتاده بودم اما هر چقدر نفس میکشیدم انگار اکسیژنی نبود ....داشتم خفه میشدم .....بغض تو گلوم داشت خفم میکرد ... نمیدونم صدای نفس کشیدنم بود یا چی باعث شدسهیل برگرده سمتمو و با چشمای گشتاد شده نگاهم کنه ... با من و من گفت که تو ...ت..تو کی اومدی ..........بعد نگاهش افتاد به دستم که نامه و سی دی توش بود نگاهش بین دستمو و صورتم میچرخید .....سریع تو جاش نشست . گفت آرزو توضیح میدم ....... اما رفتار همین چند وقتش توضیح کامل بود نیازی به توضیح بیشتر نبود ...سریع از اتاق زدم بیرون ....رفتم سمت تلفن و زنگ زدم به بابام ....داشتم شماره میگرفتم که سهیل با عجله از اتاق اومد بیرون ....هنوز نامه و سی دی دست من بود همونجوری که گوشی دستم بود سی دیو نامه رو چپوندم تو کیفم ....سهیل اومد سمتم میخواست گوشیو از دستم بگیره اما نمیذاشتم ...اخرشم با اخم برگشتم سمتش گفتم بیشتر از این خرابش نکن ..یه کاری هم نکن صدام بره بالا خاله ناراحت بشه زنگ میزنم بابا بیاد دنبالم ....بلاخره بابا جواب داد ..سلام بابا جواب سلاممو که داد گفتم بابا جون خاله اینا مهمونن قراره برن جایی میشه بیای دنبالم ...گفت که تا تو اماده بشی من میام ...دیگه نمیدونست که من حتی روسریمم در نیوردم ....... سهیل ساکت داشت نگام میکرد ..به بابا گفتم که من اماده ام کی میرسی دم خونه بیام بیرون گفت هنوز کار دارم ...45 دیقه یک ساعت دیگه ....... نمیتونستم تحمل کنم اون خونه رو ....نمیتونستم ...دست خودم نبود اونقدر سهیل و دوست داشتم که ازش متنفر نشده باشم ...اما حالم خوب نبود ..گفتم پس بابایی خاله اینا تا چند دیقه دیگه میرن ...خونه عمه اینا نزدیکه من میرم خونه اونا تو بیا منو از اونجا برم دار ...بابا قبول کرد خداحافظی کردمو قطع کردم ....خاله هم از اشپزخونه در اومده بودو داشت نگامون میکرد ...رنگ به صورت سهیل نمونده بود ...خاله هم انگار یه چیزایی میدونست که ساکت داشت نگاهمون میکرد اخرشم به حرف اومد که آرزو جان کجا می خوای بری من دارم شام درست میکنم ما که جایی قرار نیست بریم برا چی به بابات اونجوری گفتی ...زنگ بزن بگو جایی نمیریم باباتم برا شام بیاد اینجا .... نمیتونستم واقعا نمیتونستم
واقعا نمیتونستم گفتم نه باید برم .....قرار هم نبود بمونم فقط اومدم یه سر بزنم ....خوب ، دیگه دیدمتون برم دیگه بیشتر از این مزاحم نشم .....سهیل با عجز گفت ارزو بیا تو اتاق باهات حرف دارم خواهش میکنم ......دستمو گرفت و کشوندم سمت اتاق .... با اینکه از دستش دلخور بودم ....نه به خاطر برگشتن نیاز بیشتر برا اینکه این مدت همش داشته سر من کلاه میگذاشته اما بازم گرمای دستشو دوست داشتم .... رفتیم داخل اتاق ....درو پشت سرمون بست خاله هنوز جلو اشپزخونه وایساده بود و داشت نگاهمون میکرد ..... منتظر به سهیل نگاه میکردم .....دستم هنوز تو دستش بود . سعی کردم دستمو از دستش دربیارم اما محکم تر دستمو گرفت و فشارش داد ...... تو چشمام نگاه میکرد ....اخرش سکوتو شکست و گفت : معذرت میخوام آرزو ...منو ببخش . همین .... فقط منو ببخش .... سریع دستمو از دستش در اوردم این دفعه دیگه تلاشی برا نگه داشتن دستم نکرد ..... چشمام پر شد ....پر اشک ... همه جا رو تار میدیدم .. انگار صد نفر یه جا داشتن تو سرم حرف میزدن ......... حرفش برام سنگین بود ... منو ببخش چقدر این حرف مسخره بود ..... ذهنم خیلی درگیر بود اصلا نمیتونستم منطقی باشمو درست فکر کنم .. با عصابنیت گفتم ...چیو ببخشم ...این همه دروغ و بازی که باهام کردیو ...بهم بگو چیو ببخشم؟؟؟ ..حرفایی که به خاطر تو شنیدم؟؟ ...کتکایی که خوردم ؟؟هان ؟؟کدومشو ؟؟؟...آرزوهای بر باد رفته ام ؟؟...تو اوج جوونی ..جوونی کجا بود تو اوج بچگی همه ارزوهامو کشتین چیو ببخشم؟ ... این همه بازی کردی برا این که تو خوب باشیو من بد ....که همه بگن ارزو چش سفیده ...ارزو ادم نیست لیاقت سهیلو نداره ..اینکه سهیل اینهمه عاشقشه ولی اون داره اینجوری جواب عشق سهیل و میده؟... دیگه داشتم داد میزدم ...خاله ام در و باز کرد و با عصبانیت بهم توپید که ما تو درو همسایه ابرو داریم صداتو بیاتر پایین داری هوار میکشی ... خدای من ....من زندگیمو بر باد رفته میدیدم و این داشت به من چی میگفت .... برا اولین بار سرش داد زدمو گفتم در و ببند برو بیرون ....هر چی میکشم از شما و آبرو داریه ..همون جور وایساده بود جلو درو داشت نگاه میکرد ...سهیلم مثل همیشه بچه مظلوم ا..دیدم هنوزم وایساده و قصد رفتن هم نداره .بازم با صدای بلند گفتم ..تو چی این وسط بهت میرسید زندگیه منو خرابش کردی ...هان تو که میدونستی پسر بچه مثبتت عاشقه ...تو که میدونستی اون منو نمیخواد مگه هزار بار نیاز خانومو نکوبیدی تو فرق سر من که ال بود و بل بود ..پسر منو میخواست اما سهیل نخواستش ..نه خانوم سر پا خوابوندتمون پسرت و نیاز خانومتون .... اینا همه بازی بود ..سهیل خان فکر نمیکرد من بله بدم ....ولی دید نه ...بله رو به زور شما ها با مغز شویی شماها به خاطر ابروی شما ها دادم .....گفتم بله ....ای کاش لال میشدم ..... اینبار به نفس نفس افتاده بودم .... به زور نفس میکشیدم ...قلبم داشت تند تند میزد ،خدایا چرا من ...چرا این همه اتفاق برا من باید بیفته ..؟؟مگه من چیکار کردم ؟من بچه 16 ..17 ساله مگه چیکار میتونم بکنم که این همه باید به خاطرش تاوان بدم ...اگه امتحانه ..کم اوردم خدا جون بسه دیگه من کم اوردم ..... اصلا صفر گرفتم ...خدایا من رد شدم فقط تمومش کن ...داشتم زیر لب با خودم حرف میزدم ...اشک میریختمو حرف میزدم .. بهم میگه ببخشم ....چیو ببخشم اخه ...چیو ؟
چی فکر میکردمو چی شد ؟؟چقدر ادما با اونچیزی که فکر میکنی در موردشون فرق میکنن ..من احمق تموم برو برو های سهیلو میزاشتم پای عشق ..پای دوست داشتن اما نه انگار هیچ کس محض رضای خدا و دوست داشتن تو این زمونه کاری نمیکنه ... همه اون حرفا ..همه ی اون رفتن بد نیست گفتنای سهیل اینکه میشه تمومش کرد به خاطر من و احساس من نبوده ....سهیل قول داده بود منو سریع از زندگیش بیرون کنه ....به نیازش ...به نازنینش ..مهربونش ...عشقش قول داده بود آرزو تموم میشه و این دفعه دیگه مخالفتی نمیشه با ازدواج ما چون آرزو خودش میره .....چون دوسم نداره ... ولی من که الان دوسش داشتم .... حداقل الان دوسش داشتم ...... اون موقع ها نداشتم ولی ... کاش میتونستم برگردم به چند ماه پیش اصلا برگردم به دو سه سال پیش باز همون بچه عزیز کرده ی خونواده بشم ...بازم بابام بگه بیا بشین رو پام دختر نازم ..... باز برا الناز از ترکیه عروسک بیاره و برا من شکلات ... و الناز سر شکلاتا دعوا راه بندازه که منم میخوام ...اخرشم بابا با خنده بگه بابا الناز برا توام گرفتم خیر سرم خواستم قایمکی بدم این وروجک هوس عروسک نکنه ..... کاش همون موقع ها بود که من با حرص پامو زمین میکوبیدمو میگفتم قبول نیست هم عروسک هم شکلات .....شما بین ما فرق میزاری .... بابامم با یه بوسه رو گونه ام موضوع رو تمومش کنه .... کاش ... از اتاق زدم بیرون ......روسریم که افتاده بود رو شونه هامو درست کردم ...... موقع بیرون اومدن از اتاق زیر لب یه خداحافظ گفته بودم ....اما بازم برگشتم سمت خاله و خداحافظی گفتم بهش ...و منتظر جوابش نموندم . خودمو از خونه انداختم بیرون ...تموم سعیمو میکردم تو کوچه گریه نکنم تا توجه چند نفر از همسایه ها که تو کوچه بودن جلب نشه .....سریع قدم برمیداشتم ...تا اینکه از کوچه اومدم بیرون ....اشکام روون شده بودن رو گونه هام دیگه حتی از سیاه شدن زیر چشمامم نمیترسیدم از اینکه ریملم بریزه رو صورتم .... خونه عمه نزدیک بود ....10 دقیقه یک ربع پیاده راه بود .... نزدیکای خونه عمه وایسادم و صورتمو یکم پاک کردم تا زیاد جلب توجه نکنه ..... اون موقع ها اونقدر بچه بودم که با گفتن اینکه حساسیت کردم ...همه میدونستن الرژی دارمو تو بهار و تابستون باید دارو و اسپری استفاده میکردم ..... پس فکر میکردم سرخی چشمامو دماغم بندازم گردن حساسیت ..کسی نمیفهمه ... اما هم عمه فهمید و هم بابام که گریه کردم ...وقتی هم پرسیدن وقتی دیدن نمیخوام جواب بدم اصرار نکردن .... شامو خونه عمه خوردیم .....همش تو خودم بودم اما سعی میکردم کسی چیزی نفهمه .... برگشتیم خونه .... خونه ای که روزی برام بهشت بود ... ولی اون موقع ...تو اون دوره از زندگیم همه جا حکم جهنمو برام داشت ....میسوختم .....از درون گر گرفته بودم .... به هیچ کس چیزی نگفتم اما وقتی سهیل یا خاله زنگ میزدن و من جواب نمیدادم ..به مامان میگفتم که بگو خوابه ....یا حمومه ....یا داره درس میخونه .....همه فهمیده بودن اتفاقی افتاده ... اوایلش مامان عصبانی میشد که چته ...چرا با سهیل اینجوری میکنی ؟؟چرا حرف نمیزنی باهاش و من نگاهش میکردم .... نگاهم پر بود از خالی ......تهی شده بودم ....همش تو اتاقم بودم ....موقع نهار از اتاق بیرون میومدم به خاطر بابا یکم میخورمو دوباره اتاقم ......هر وقت موهام اونقدر کثیف میشد که الناز به حرف میومد میرفتم حموم .... چند وقت گذشت نمیدونم یک هفته ...دو هفته ....یک ماه .... نمیدونم برا من هزار سال بود .... برا من سختی این روزا روی روزای قبل تر زندگیمو سفید کرد ........ بعضی وقتا بی حس بی حس میشدم انگار هیچ اتفاقی نیفتاده و اروم بودم ....گاهی طوفانی میشدم .....سر چیزای کوچیک ....حرفای کوچیک ...داد میزدم با همه دعوا میکردم .....و انقدر گریه میکردم تا خوابم ببره ..... سهیل اومد .... اومد خونمون ....باهام حرف بزنه مامان اینا هم یه چیزایی فهمیده بودن .....مامانم قند خونش بالا رفته بود ......دکتر بهش گفته بود باید بستری شه اما قبول نکرده وبود .... اخرش همون روزی که سهیل اومد صبحش ... اومد بغلم کرد ... گفت نمیدونسته .... گفت ببخشمش .... و من چقدر محتاج این اغوش بودم ...... زار زدم تو بغلش ........گریه کرد .....گفت تنهام نمیزاره هر اتفاقی بیفته تنهام نمیزاره ... اخرش نگام کرد ..... گفت دختر خوشگل منو ....پاشو ..پاشو برو حموم ....آرایش کن ....لباسای قشنگ بپوش ..... امروز خاله ات اینا میان .....برو بزار بدونن چه جواهری رو از دست دادن ....بزار بفهمن تو سر پایی .... مامانم همه چیو فهمیده بود ....اعظم خبر دارشده بودو به مامانم گفته بود .... مامان گلم چقدر سختنش بوده اعتمادی که داشته فنا بشه .... یهو ببینه چیکار با زندگیه دخترش کرده ..... اومدن .... سهیل اومد ....