با نام و یاد خدا مدت ها قبل دلم خواست بنویسم شروع کردم اما بنا به دلایلی نخواستم ادامه اش بدم امروز بعد از مدت ها دلم خواست افراد بیشتری بخوننش ...نظر بدن و حتی شاید دلیلی پیدا کنم برا ادامه دادن و تموم کردن داستانم داستان من داستان یه زندگیه ....با تمام و تلخی و شیرینیاش دوس دارم بخونین مطمئنم خواننده زیادی نخواهد داشت چون تعداد افرادی که تو این انجمن به خوندن علاقه دارن خیلی کمه اونم رمانی مث داستان من که مطمئنا ضعیف به حساب میاد هیچ تغییری نمیدم اما بعد از خوندن نظراتتون احتمالا تغیراتی داده بشه و اما لطفا تو این تاپیک هیچ نظری ارسال نشه فعلا تا زمان زده شدن تاپیک نقد و نظرات ،نظراتتون رو برام خصوصی بفرستین ممنونم
بسم الله الرحمن الرحیم امروز آرزویم این بود صبح باصدای زنگ در بیدار شوم پستچی باشد برایم با پست سفارشی بسته ای رسیده باشد کاغذ را امضا کنم و بسته بزرگ را تحویل بگیرم در را ببندم و بسته را باز کنم تو در آن باشی... فصل اول اواخر تابستون بود ... تابستون سال 83 ،خونه بابا بزرگم بودیم ...انگار همین دیروزبود .من و دختر عمه الهام ،کنار هم نشسته بودیم عاشق الهام بودم 4 سالی از من بزرگتر بود اما صمیمی ترین دوستم محسوب میشد ... همیشه با هم بودیم .درکم میکرد تو بدترین و بهترین روزای زندگیم هوامو داشت ...معلم خصوصی ریاضی و زبانم شده بود ...با اینکه خودش درس خون نبود و همیشه باید به قول خودش شهریورم یه سر به مدرسه بزنه وگرنه دلش زیادی برا مدرسه تنگ میشه ... یا من بعد از ظهرا میرفتم خونشون یا اون میومد خونه ما ....بهونه مون درس من بود .الهام قد کوتاه بود خیلی کوتاه تر از من قد و هیکل و سنمون قاطی بود ....من قد بلند سن کم ...اون سن بیشتر قد کوتاه تر فیل و فنجون بودیم .....هیچی مون با هم جور نبود اما من داشتم مثل الهام میشدم ...حرف زدنم حتی پشت تلفن گاهی منو اونو اشتباه میگرفتن چون صدامون شبیه هم بود . الهام نوه ی عمه ام بود من فقط یه عمه دارم ..یه عمو ،عمه مهتابم و عمو صادقم . به دخترای عمه ام ...عمه میگفتم الهامم دختر،دختر عمه بزرگمه یه داداشداره که از من 2 سال بزرگتر حمید بچه شر خانواده ...همه هم دوسش داشتن و دارن کل خانواده هم از دستش شاکی بودن .من رابط بین اونو یکی از دخترای مدرسه بودم شیدا ،هیچوقت نفهمیدم با هم دوست شدن یا نه .ولی اون سالا من پیغاماشونو به هم میرسوندم . دخترای کوچیک تر عمه مهتابم ....لیلا و لعیا بهشون ابجی میگفتم . هنوزم ابجی میگم البته گاهی ....بیشتر اوقات اسمشونو صدا میزنم .. دو تا پسر عمه هم دارم ...داداش رضا و داداش محمدم . محمد سه چهار سال از من بزرگتر.ولی داداش رضا بیشتر، یه یک سالی میشد به دختر عموی الهام نامزد کرده بود هر وقت میومد اصلا رعایت سن منو اخمای مامانمو نمیکرد محکم لپمو میکشید و میگفت احوال ابجی ما و میبوسیدم .اخرین بار یادمه اوایل همون تابستون... من تازه رفته بودم تو 14 سالگی تو حیاط بوسیدم این دفعه مامانم اعتراض کرد که رضا دیگه ارزو بزرگ شده داداش رضا گفت هر چقدر بزرگ شه ابجی کوچیکه منه ( خودش کم ابجی داشت ...6 تا خواهر بودن...اما چون من داداش نداشتم همه پسرای فامیل داداشم شده بودن..افتخاری بود براشون ... ) ولی اون دیگه اخرین بار شد. الهام همیشه میگفت دوست پسر به درد نمیخوره فردا ولت میکنه اذیت میشی .ما تو یه شهر کوچیک زندگی میکردیم همه همدیگه رو میشناختن و الانم میشناسن .مردم خوبی هم از نظر اخلاق نداشت و نداره یعنی همه در حد تیم ملی سخن چین و دهن بین .همین خاله ی بابام برا کل یه شهر کافیه ...اخبار زندگی خصوصی ملت و میتونی ازش بگیری ...یا مامان بزرگ خودم ...دو تا خواهر اگه بیفتن پیش هم چیزای رو میشنوی که خود طرف احتمالا به این خوبی ازشون خبر دار نیست ... الهام میگفت پسرا شیشه خورده زیاد دارن میرن میشینن با پسرای دیگه درمورد دوستی دخترا با خودشون حرف میزنن ابروی دختررو میبرن ...گفته های الهامو حرف بابام که همیشه میگفت از دخترایی که زنگ میزنن خونه مردم تا با پسراشون حرف بزنن بدم میاد دور دوستی با پسرارو خط کشیدم در واقع اصلا تو اون سن نمیدونستم دوست داشتن چی هست یا عشق . ولی خوب داشتن دوست پسر بین دخترای هم سنم شدید مد شده بود . اونروزم منو الهام بودیم مثل همیشه یکم حرف زدیم جدول حل کردیم تازه نامزد شده بود با پسر عموش راجع به لباس من و خودش حرف زدیم که چه مدل لباسی قراره بگیره و من چیکار میخوام بکنم شب شده بود بزرگترا تو اتاق نشیمن بودن کسی پیشمون نبود کنار گوش الهام گفتم .....الهام انگاری خاله ام یه فکرایی داره منو میخواد برا سهیل ولی تو که میدونی من نمی خوام گفت بابا آرزو توام یه چیزیت میشه اینکه ترس نداره یه نه میگی تموم میشه . ولی هم من هم اون میدونستیم به این سادگیا نیست . کلی اون روز الهام مسخره بازی در اورد که عروس خانوم این حرفا منم حرص میخوردم ...اونم کیف میکرد . خاله ام خیاطی میکرد برا عروسی الهام رفتیم پارچه گرفتیم یه پارچه لخت مشکی با یه دانتل زرشکی و ساتن هم رنگش . پارچه مشکیه یه پیراهن شب بلند مدل ماهی یقه دلبری. خیلی خشگل میشد تو تنم قدمو کشیده تر نشون میدادو بیشتر خوش هیکلیم به چشم میومد یقه هم باز بودو سفیدی گردنم و قشنگی سینه هام تو چشم بود عاشق اون لباسم بودم الانم خیلی اون لباسمو دوس دارم . دانتله شد یه تاپ و ساتنش دامن مدل ماهی ( اون موقع شدید مد بود ) یادمه اولین بار که لباس مدل ماهی دیدم تو یکی از کانالای ترکیه یکی از خواننده ها ( پتک ) تو یه شو لباس پوشیده بود خیلی خوشم اومده بودخاله ام هم همون مدلی برام دوخت . هنوزم اون لباسا رو دارم . عروسیه الهام و داییم افتاد تو یه هفته با فاصله یک روز،یه هفته قبل عروسی رفتم خونه عمه امو کمک کردیم جهزیه ی الهامو چیدیم عاشق خونه اش بودم ...خیلی خونه ی قشنگی بود ...بزرگی خونه مهم نبود عادت داشتیم به خونه ی بزرگ اما خونه ی الهام برام جالب بود مدرن تر از خونه ی ما بود خونه ی ما کاملا سنتی بود اما برا الهام نه و همینش جالبش میکرد برام ...خوب البته من کمکی نکردم منو الهام فقط بازیگوشی میکردیم ...حمید سر به سر الهام میزاشت ....الهام تازه دماغشو عمل کرده بود خوب شده بود اما خوب اون موقع تجربه ی دکترا هم زیاد نبود جای بخیه ها گوشه های بینیش مشخص بود منم گیر داده بودم به دماغش و حرصشو در میوردم اخر هم یکی محکم زده بود تو سرم تا ادم شم ....حالا من خوب بودم حمید که بدتر از اون و خورد ...گیر داده بود شب عروسیو اینکه من اجیمو تنها نمیزارم ...همینجا کنارش میخوام پسر عمومم غلط کرده بره پیش ننه اش بخوابه من غیرت دارم و این حرفا ادا در میورد من که ریسه رفته بودم از خنده اما الهام با اینکه خودشو به زور نگه داشته بود که نخنده و اخمش مشخص بود زورکیه اما خوب یکی دو تا محکم زد پس گردن حمید که پر رو نشو بی ادب این حرفا به تو نیومده اخرشم از خونه بیرونش کرد چون واقعا داشت پر رو میشد .... مامانم دل خوشی از خانواده پدرم نداشت یعنی خوشش نمیومد من زیاد با اونا باشم . تا اون موقع هم بهونه ای پیدا نکرده بود برا فاصله انداختن بین من والهام . مامانمو درک میکردم بابام زیادی حرف مامانشو گوش میداد و هر از گاهی یه دعوای توپ تو خونه راه مینداخت .فقط من این وسط بی خیال همه چیز بودم برام دعواهاشون مهم نبود . لباسام اماده شد تو حنا بندون دایی از شانس من برا اولین بار تو عمرم گل مژه زدم چشمام داغون بودن درد میکردن اما خدا رو شکر معلوم نمیشدن وگرنه کلا قید عروسیو میزدم ....دایی ناتنیم بود پس خیلی هم مهم نبود اما خودم دوست داشتم این عروسیو چون فکر میکردم یوسف و میبینم . یوسف اره انگار صد سال از اون حس گذشته ... یوسف داداش یاس دوستم بود .دانشجو بود اون موقع ،سال اخر حقوق من ندیده عاشقش شده بودم یه عشق بچه گانه ...یه علاقه که حتی نمیفهمیدم چرا ؟من که خوب ندیده بودمش یعنی چند بار از دور اونم تو ماشین یا یکی دو بار تو عروسیا بازم از دور عاشق رقص اذریش بودم به عشق رقص اون رقص اذریم معرکه بود . هیچ وقت خوب ندیده بودمش برا همینم قیافه اشو اصلا به یاد نمیارم عروسی داداش رضا درست روبه روم وایساده بود و داشت با یاس صحبت میکرد اما من سرم پایین بود و کفشای ورنی و شلوار مشکیش و میدیدم . پ ن : اوایل داستان کاملا بچگونه و پر اسامیه که در انتهای فصل اول متوجه میشید چرا پس صبور باشین ممنون و در ضمن اشتباهات نگارشی زیاده چون ویرایش نشده
یاس اینا همسایه ی پدربزرگ مادر ناتنی من بودن پس مطمئنن عروسی داییم هم میومدن . مادر ناتنی ،زن اول پدرم . نامادریمون . نامادری منو الناز. زن اول بابام بچه دار نمیشد هیچ وقت هم نشد .بعد هجده سال بابام تصمیم به ازدواج مجدد گرفت اوایل 40 سالگیش ،سالها دوا و درمون نتیجه ای نداشت مشکل از مامان ناهید بود . حتی خواستن خارج از کشور برن اما دکترا گفته بودن سودی نداره فقط هزینه متحمل میشین .بابام راننده ترانزیته .اون سالها برا ترکیه ارمنستان ترکمنستان کشورای اطراف ایران کار میکرد ماه ها خونه نبود .بعد از سالها تحمل اخرش دیگه نتنوست تحمل کنه از دوستش خواست که از یکی از روستای نزدیک شهرمون یه دختر یا یه زن بیوه بهش معرفی کنن ترجیحا بیوه . مامان ناهید خبر نداشت .بلاخره مامان من معرفی شد .اقدس . زنی که چند ساله شوهرش فوت شده .خوش بر روئه خونه داریش حرف نداره . و سه تا دختر بچه داره که پدر شوهرش به زور ازش گرفته .خونه ای که ازش گرفتن . زندگی که جهنم شد براش بعد مرگ عزیز ترینش .شوهرش .پسر عمویی که عاشقش بود . سرطان همه امید زندگیشوازش گرفت . مامانم همیشه میگه بچه بودم نمیفهمیدم مریضیش چیه همش فکر میکردم خوب میشه ولی یهو ...کاخ ارزو هام ویرون شد . مامانم 14 سالگی ازدواج کرده بود .خوشگل ترین دختر بابا حیدرم . مامانم واقعا معرکه بوده با وجود گذر زمان و اون همه مشکلات که یه تنه تحملشون کرده هنوزم اثار زیبایی تو صورتش هست اما شکسته شده مامان من تو همون اوج جوونی پیر شده بود . خواهر بزرگم تازه به دنیا اومده بوده که برادر شوهرش برا نجات دادن پسر همسایه خودشو میندازه تو چاه اما هر دوشون میمیرن هم پسر 18 ساله ی همسایه و هم جوون رعنای خانواده ی شوهر مامانم .جوون 24 ساله ای که یه پسر بچه دو سه ساله داره .مامانم میگه خوشبختیمون همون روز تموم شد .شوک بزرگی بود تو روستا تو اون زمون کم پیش میومد یه جوون بمیره و کاظم تقریبا اولینشون بوده . زن کاظم با بردار شوهرش عظیم ازدواج میکنه تا پسر کوچولوی خانواده زیر دست ناپدریه غریبه بزرگ نشه اما روزگار بازی ها داره براشون .چون چند سال بعد این دفعه سه تا بچه یتیم میشن .عظیم هم سرطان میگیره و فوت میشه . مامانم همون روزای مرگ کاظم مریض میشه تا مدت ها مریض بوده زنی که چهلم بچه اش هنوز تموم نشده همچین خبری بهش میدن هم برادر شوهر هم پسر عمو ... خواهرام با غصه وغم بزرگ شدن . خواهر وسطیم مهین تازه بدنیا اومده بوده که مریضی عزیز شروع میشه . بابای مهربونی که هر وقت ربابه و مهین درموردش حرف میزنن من اشک حلقه زده تو چشماشونو میبینم . مامانم میگه من نمیدونستم مریضیه چیه من پرستاریشو میکردم اما نمیدونستم ممکنه بمیره .مگه میشه یه جوون 26 27 ساله بمیره .کاظم افتاد تو چاه این که نیفتاده . پس نمی میره . اما بزرگترا میدونستن که سرطان درمانی نداره اخرش مرگه ،به مامانم میگن یه بچه دیگه بیار شاید خدا خواستو پسر شد .اگه پسر دار میشد دیگه نیازی به ازدواج مجدد نبود .رسم اون زمون همین بود بیوه ها یی که پسر داشتن ازدواج نمیکردن . اما دختر شد اعظم عشق مامانم ....مامانم واقعا دوسش داره تنها بچه اشه که باباشو اصلا یادش نمیاد ،تازه به دنیا اومده بود،چند ماه بیشتر نبود که عزیز مرد . بیچاره مامانم غم شوهر کم بود غم گرفتن خونه ای که خودش تو ساختنش به شوهرش کمک کرده بود هم اضافه شد .مردی که عموش بود .مردی که تا اخر عمر محرمش بود پدر شوهرش خونه رو گرفت .قانونی نبود که اون موقع ،شکایتی نبود .همه حق و به اون میدادن این وسط مامان من که مهم نبود بچه ها هم مهم نبودن مهم پدر بزرگه بود . مامانم یه روز میره خونه مامان بزرگم و وقتی برمیگرده خونه میبینه که در قفله ...اون در برا مامانم هیچ وقت باز نشد . بعد یکی دو سه سال ، زمزمه ی گرفتن بچه ها هم شروع شد ربابه مدرسه میرفته مهین یکم کوچیکتر از اون و اعظم دو سه ساله .... مامانم نمیزاشت تا اینکه اعظمو عمه هاش بهش یاد میدن مامانتو بزن .مامانم داشته لباس میشسته که اعظم با سنگ مامانمو میزنه دل مامانم میشکنه نه از اعظمی که بچه است از همونایی که سالها با خوشی تو خونشون زندگی کرده بود همونایی که خانواده اش بودن اینبار دیگه اعتراض نمیکنه میترسه بچه ها بد بار بیان .بچه ها رو میده به پدر بزرگشون خونه ها تو روستا نزدیکن پس در واقع بچه ها فقط شبا پیش مامانم نبودن و میرفتن خونه پدربزرگشون . مامان من از همون روزا شکست مدت کوتاهی بعد از اون روزا بابام میاد خاستگاری مادرم . بابابزرگ و با دایی ام راضی نبودن . ولی مامانم دیگه تحمل اضافه بودن تو خونه ای که عروس توش هست رو نداره .تحمل اخم و تخم زندایی وسطیم ... مامانم خیلی خاستگارداشته چند تایشونو من خودمم دیدم مردای خوبی بودن ولی چشم مامانم بابامو میگیره .مرد خوش قیافه و خوش قد و بالایی که ادعا میکنه خوشبختت میکنم . مامانم میگه قسمت، مردای بهتری هم اومدن خااستگاریم اما دلم باباتونو خواست . با اینکه میدونستم هوو هم دارم . بابا بزرگم اصرار میکنه که مامانم از تصمیمش برگرده میگه هوو داشتن سخته چون پدر بابا بزرگمم دو زنه بوده اما مامانم فقط 27 سالش بود تو اوج جوونی به قول خودش کم عقلی . مامانم بعله رو میده میرن محضر و عقد و خونه ی بابام ....اما بابام مامانمو میبره خونه داییش چون هنوز به زن اولش نگفته که زن گرفتم .مامانم همیشه میگه اگه عقل الانم و اون موقع داشتم از همون جا برمیگشتم خونه پدرم چون مشخصه یا از ناهید میترسیده و یا نه اونقدر دوسش داشته که حاضر نبوده اونو ناراحت کنه . ناهید که میفهمه قهر میکنه میره خونه پدرش ....مادر من میره دنبالش که بیا مثل دو تا خواهر با هم زندگی کنیم .طلاق بگیری بدبخت تر از این میشی بیا بچه های شوهر خودتو بزرگ کن به جای بچه های یه نفر دیگه چون اگه ازدواجم بکنی یه مرد زن مرده میاد سراغت .زندگیت بهتر که نمیشه هیچ بد تر هم میشه . بلاخره ناهید برمیگرده وزندگی ما شروع میشه ....مامانم منو حامله میشه درست یکسال بعد سه روز مونده به سالگرد ارتحال امام خمینی آرزو به دنیا میاد .11 خرداد . برا این میگم فوت شدن امام چون به بهونه ی همین موضوع برا من فقط یه بار جشن تولد گرفتن ...هر سال برا الناز جشن تولد میگرفتن و تولد من بیشتر اوقات که یادشون نبود یادشون هم مینداختم میگفتن نمیشه سالگرده امام میان میگرنمون منم باورم میشد بزرگم شدم دیگه مهم نبود برام ...
یاس اینا همسایه ی پدربزرگ مادر ناتنی من بودن پس مطمئنن عروسی داییم هم میومدن . مادر ناتنی ،زن اول پدرم . نامادریمون . نامادری منو الناز. زن اول بابام بچه دار نمیشد هیچ وقت هم نشد .بعد هجده سال بابام تصمیم به ازدواج مجدد گرفت اوایل 40 سالگیش ،سالها دوا و درمون نتیجه ای نداشت مشکل از مامان ناهید بود . حتی خواستن خارج از کشور برن اما دکترا گفته بودن سودی نداره فقط هزینه متحمل میشین .بابام راننده ترانزیته .اون سالها برا ترکیه ارمنستان ترکمنستان کشورای اطراف ایران کار میکرد ماه ها خونه نبود .بعد از سالها تحمل اخرش دیگه نتنوست تحمل کنه از دوستش خواست که از یکی از روستای نزدیک شهرمون یه دختر یا یه زن بیوه بهش معرفی کنن ترجیحا بیوه . مامان ناهید خبر نداشت .بلاخره مامان من معرفی شد .اقدس . زنی که چند ساله شوهرش فوت شده .خوش بر روئه خونه داریش حرف نداره . و سه تا دختر بچه داره که پدر شوهرش به زور ازش گرفته .خونه ای که ازش گرفتن . زندگی که جهنم شد براش بعد مرگ عزیز ترینش .شوهرش .پسر عمویی که عاشقش بود . سرطان همه امید زندگیشوازش گرفت . مامانم همیشه میگه بچه بودم نمیفهمیدم مریضیش چیه همش فکر میکردم خوب میشه ولی یهو ...کاخ ارزو هام ویرون شد . مامانم 14 سالگی ازدواج کرده بود .خوشگل ترین دختر بابا حیدرم . مامانم واقعا معرکه بوده با وجود گذر زمان و اون همه مشکلات که یه تنه تحملشون کرده هنوزم اثار زیبایی تو صورتش هست اما شکسته شده مامان من تو همون اوج جوونی پیر شده بود . خواهر بزرگم تازه به دنیا اومده بوده که برادر شوهرش برا نجات دادن پسر همسایه خودشو میندازه تو چاه اما هر دوشون میمیرن هم پسر 18 ساله ی همسایه و هم جوون رعنای خانواده ی شوهر مامانم .جوون 24 ساله ای که یه پسر بچه دو سه ساله داره .مامانم میگه خوشبختیمون همون روز تموم شد .شوک بزرگی بود تو روستا تو اون زمون کم پیش میومد یه جوون بمیره و کاظم تقریبا اولینشون بوده . زن کاظم با بردار شوهرش عظیم ازدواج میکنه تا پسر کوچولوی خانواده زیر دست ناپدریه غریبه بزرگ نشه اما روزگار بازی ها داره براشون .چون چند سال بعد این دفعه سه تا بچه یتیم میشن .عظیم هم سرطان میگیره و فوت میشه . مامانم همون روزای مرگ کاظم مریض میشه تا مدت ها مریض بوده زنی که چهلم بچه اش هنوز تموم نشده همچین خبری بهش میدن هم برادر شوهر هم پسر عمو ... خواهرام با غصه وغم بزرگ شدن . خواهر وسطیم مهین تازه بدنیا اومده بوده که مریضی عزیز شروع میشه . بابای مهربونی که هر وقت ربابه و مهین درموردش حرف میزنن من اشک حلقه زده تو چشماشونو میبینم . مامانم میگه من نمیدونستم مریضیه چیه من پرستاریشو میکردم اما نمیدونستم ممکنه بمیره .مگه میشه یه جوون 26 27 ساله بمیره .کاظم افتاد تو چاه این که نیفتاده . پس نمی میره . اما بزرگترا میدونستن که سرطان درمانی نداره اخرش مرگه ،به مامانم میگن یه بچه دیگه بیار شاید خدا خواستو پسر شد .اگه پسر دار میشد دیگه نیازی به ازدواج مجدد نبود .رسم اون زمون همین بود بیوه ها یی که پسر داشتن ازدواج نمیکردن . اما دختر شد اعظم عشق مامانم ....مامانم واقعا دوسش داره تنها بچه اشه که باباشو اصلا یادش نمیاد ،تازه به دنیا اومده بود،چند ماه بیشتر نبود که عزیز مرد . بیچاره مامانم غم شوهر کم بود غم گرفتن خونه ای که خودش تو ساختنش به شوهرش کمک کرده بود هم اضافه شد .مردی که عموش بود .مردی که تا اخر عمر محرمش بود پدر شوهرش خونه رو گرفت .قانونی نبود که اون موقع ،شکایتی نبود .همه حق و به اون میدادن این وسط مامان من که مهم نبود بچه ها هم مهم نبودن مهم پدر بزرگه بود . مامانم یه روز میره خونه مامان بزرگم و وقتی برمیگرده خونه میبینه که در قفله ...اون در برا مامانم هیچ وقت باز نشد . بعد یکی دو سه سال ، زمزمه ی گرفتن بچه ها هم شروع شد ربابه مدرسه میرفته مهین یکم کوچیکتر از اون و اعظم دو سه ساله .... مامانم نمیزاشت تا اینکه اعظمو عمه هاش بهش یاد میدن مامانتو بزن .مامانم داشته لباس میشسته که اعظم با سنگ مامانمو میزنه دل مامانم میشکنه نه از اعظمی که بچه است از همونایی که سالها با خوشی تو خونشون زندگی کرده بود همونایی که خانواده اش بودن اینبار دیگه اعتراض نمیکنه میترسه بچه ها بد بار بیان .بچه ها رو میده به پدر بزرگشون خونه ها تو روستا نزدیکن پس در واقع بچه ها فقط شبا پیش مامانم نبودن و میرفتن خونه پدربزرگشون . مامان من از همون روزا شکست مدت کوتاهی بعد از اون روزا بابام میاد خاستگاری مادرم . بابابزرگ و با دایی ام راضی نبودن . ولی مامانم دیگه تحمل اضافه بودن تو خونه ای که عروس توش هست رو نداره .تحمل اخم و تخم زندایی وسطیم ... مامانم خیلی خاستگارداشته چند تایشونو من خودمم دیدم مردای خوبی بودن ولی چشم مامانم بابامو میگیره .مرد خوش قیافه و خوش قد و بالایی که ادعا میکنه خوشبختت میکنم . مامانم میگه قسمت، مردای بهتری هم اومدن خااستگاریم اما دلم باباتونو خواست . با اینکه میدونستم هوو هم دارم . بابا بزرگم اصرار میکنه که مامانم از تصمیمش برگرده میگه هوو داشتن سخته چون پدر بابا بزرگمم دو زنه بوده اما مامانم فقط 27 سالش بود تو اوج جوونی به قول خودش کم عقلی . مامانم بعله رو میده میرن محضر و عقد و خونه ی بابام ....اما بابام مامانمو میبره خونه داییش چون هنوز به زن اولش نگفته که زن گرفتم .مامانم همیشه میگه اگه عقل الانم و اون موقع داشتم از همون جا برمیگشتم خونه پدرم چون مشخصه یا از ناهید میترسیده و یا نه اونقدر دوسش داشته که حاضر نبوده اونو ناراحت کنه . ناهید که میفهمه قهر میکنه میره خونه پدرش ....مادر من میره دنبالش که بیا مثل دو تا خواهر با هم زندگی کنیم .طلاق بگیری بدبخت تر از این میشی بیا بچه های شوهر خودتو بزرگ کن به جای بچه های یه نفر دیگه چون اگه ازدواجم بکنی یه مرد زن مرده میاد سراغت .زندگیت بهتر که نمیشه هیچ بد تر هم میشه . بلاخره ناهید برمیگرده وزندگی ما شروع میشه ....مامانم منو حامله میشه درست یکسال بعد سه روز مونده به سالگرد ارتحال امام خمینی آرزو به دنیا میاد .11 خرداد . برا این میگم فوت شدن امام چون به بهونه ی همین موضوع برا من فقط یه بار جشن تولد گرفتن ...هر سال برا الناز جشن تولد میگرفتن و تولد من بیشتر اوقات که یادشون نبود یادشون هم مینداختم میگفتن نمیشه سالگرده امام میان میگرنمون منم باورم میشد بزرگم شدم دیگه مهم نبود برام ...
11 خرداد 69 ، روزی که دنیا برا من شروع شد . عروسی دایم برگزار شد اما یوسف نیومد ...همش چشمم به در بود که میاد اما نیومد امتحان داشت و دیگه ندیدیمش بعد از اون امتحان رفت سربازی و منم رفتم دبیرستان . عروسی دایی خوش نگذشت اما عروسی الهام به قولی ترکوندیم ...خیلی خوش گذشت کلی با دختر عمه ها خوش گذروندیم عروسیه الهامم گذشت تنها کسی که میفهمیدم از دست دادم .اونم یجورایی از ازدواجش راضی نبود درست روز عقدش فهمید که اونی که دوسش داشته ازش خاستگاری کرده بوده اما از پسر عموشم متنفر نبود پس میتونست عاشقش بشه . دسته گل عروسو من گرفتم هیچوقت به این جور چیزا اعتقاد نداشتم اما واقعا اثر کرد منم عروس شدم تو 15 سالگیم . عید 84 بلاخره خالم اومد خواستگاریم برا سهیلش ، تنها پسرش و تنها پسری تو دنیا که شاید ازش متنفر بودم . من به هر کی داداش گفتم عاشقم شده به جز داداش رضا ... محمد پسر عمه ام ،داداش محمدم ......از یک سال قبلتر از اون عید میگفت عاشقمه همه چی از عقد الهام شروع شد موقع رقص منو اون با هم میرقصیدیم اما همش نقشه بوده تا محمد دل منو ببره چون عمه ام تصمیم داره برا پسرش بشم همون روز دختر عمه گفت که به محمد فکر کن . مامانم تیز تر از این حرفاست فهمید اما به روی من نیورد ....محمد برام کادو می گرفت و من ذوق میکردم از خود محمد خوشم نمیومد دوسش هم نداشتم من عاشق یوسف بودم اما از زندگی با عمه ام اینا هم بدم نمیومد عمه ام رو خیلی دوس داشتم دختر عمه هام رو هم ....اونقدر بچه بودم که به این فکر کنم که محمد مهم نیست مهم اینه قراره همیشه با لیلا و لعیا و الهام باشم . از اون طرف داداش کاظم پسر عموم یهو اومد با مامانش خواستگاریم ...اوضاع به هم ریخت مامانم واقعا ترسید اما بابام جفتشونو رد کرد که من دخترم کوچیکه به کسی نمیدمش اما نگو پسر همسایه خاستگاریم کرده بابام به اون راضیه اما میگه قبل دیپلمش نه . مامانم ترسید که یکی از اون دو تا پسر عموم یا پسر عمه ام فراریم بدن ....منم بچه گولشونو بخورم پس به خواهرش خبر داد که اگه برا سهیل میخوای ارزو رو. بسم الله . و خاله ام اومد .....عید اومد ... برا عید دیدنی اومدن اما مامانم گفت عجله کنید و عید دیدنی تبدیل به خاستگاری بدون گل و شیرینیو حتی کت و شلوار سهیل شد .... یادمه سهیل با شلوار ورزشی جلوم نشسته بودو مثلا با هم حرف میزدیم . همش یوسف پیش چشمم بود و داشتم میمردم از غصه ...داشتم میدیم که چطور داره ارزو هام به باد میره . نمیتونستم نه بگم چون سهیل کسی نیست بهش نه بگی و کسی چیزی بهت نگه مامانم خاله ام وای کل خانواده، تنها امیدم بابام بود که از ادمای مذهبی خوشش نمیومد . به خودم دلداری میدادم که صبر کن تو خودتو بد نکن، تو نگو نه ،بابات میگه ....رفتیم منو سهیل با هم حرف بزنیم همون اول کاری بهش گفتم پسر خاله من به این ازدواج 20 درصد راضیم اونم برا خاطر اخلاقت با 20 درصد هم نمیشه زندگی کرد یعنی سربسته بهت میگم ازت خوشم نمیاد اونم لبخند زد گفت تو که اخلاق منو فقط موقع هایی دیدی که من تو جمع بودم شاید اصلا خوب نباشم ...گفتم من مذهبی نیستم ...من نمیتونم چادر سرم کنم میدونستم براشون مهمه اما نه انگار برگشت گفت منم انتظار ندارم چادر سرت کنی چون چادر حرمت داره باید بهش اعتقاد داشته باشی نه همینجوری برا رضایت ادمای اطرافتت سرت کنی ...گفتم بچه ام هنوز اونقدر بچه که عاشق فوتبالم هیچی نگفت لبخند زد فقط ..خوشحال شدم یه جورایی گرفته بود دوسش ندارم پس خیالم راحت راحت بود .با لبخند از اتاقم اومدیم بیرون من خوشحال از اینکه بهش فهموندم نمیخوامو راضی نیستم ولی نمیدونم لبخند اون برا چی بوده ...البته بعد ها خوب فهمیدم چرا . اما مامانم و خاله امو بقیه ی چشمایی که منتظر بیرون اومدن ما از اتاق بودن از این لبخندا برداشت های دیگه ای کردند .... چیزی که اصلا واقعیت نداشت ..اون عید بد بود بدترین عیدم نبود اما بد بود همش داشتن رو مخم کار میکردن ....ربابه ...مامانم ...اعظم ..داییام ..خاله هام ...که نمیتونی یکی مثل سهیل و پیدا کنی ...خداترس ...اهل نماز و روزه ..مهربون .خوش اخلا ق ساکت اروم ....تحصیلکرده با ادب همه چی تموم .........بهونه میکردم که عالیه اما من نمیخوامش قدش از من کوتاه تره ....من 1.72بودم و اون 1.69 . یا اینکه من چادر و نمیتونم تحمل کنمو با اینکه سهیل گفته بود که چادر مهم نیست براش امام دیگرون که نمیدونستن همش میگفتم دلم راضی نیست نمیتونم دوسش داشته باشم ...اخرین ضربه رو مامانم زد که یا سهیل یا اینکه دور منو به عنوان مادر خط بکش با هر کس دیگه ازدواج کنی حق اومدن به خونه ی منو نداری بعد دوباره شروع کرد به اینکه جهزیه ی اینجوری برات میگیرم ...طلای انچانی برات میخرن ...هر چیزی که باهاش بچه گول میزنن اما همش میگفتم یوسف ..تو ذهنم ..قلبم یوسف بود پس نمی تونستم سهیلو دوست داشته باشم ....در واقع یه بهونه برا دل خودم بود وگرنه میدونستم یوسفم یه عشق بچه گانه است . خواهرام میگفتن بعد از عقد مهرش به دلت میفته ...گفتم شاید درست میگن ......زندگیمو با یه شاید و یه بغض بزرگ تغییر دادم ......بعله رو پشت تلفن به خاله ام دادمو و قطع کردمو تا میتونستم گریه کردم . دو روز بعدش خاله ام اومد دنبالم تا بریم برا ازمایش ارومیه .... اومدن تو راه مدرسه سوارم کردن با همون لباسای مدرسه منو مامانم رفتیم سهیل خونشون بود قرار بود که رفتیم ازمایشگاه اونم خودشو برسونه ....این بازی ها هم برا این بود خانواده پدرم از ازمایشگاه رفتن ما خبر دار نشن که شدن .....همون روز مامان بزرگم فهمید .
سلام معذرت به خاطر تاخیر تو ارسال پستای جدید و اما .... رفتیم ازمایشگاه ،همون اول کاری خاله ام گیر داد موهاتو بده تو ....موهام بلندبود دم اسبی بسته بودمشون از پشت مقنعه ام بیرون بود گفت کوتاهشون کن یا هم بالای سرت جمعشون کن وسط جمعیت دستشو برد پشت سرمو بافتشونو جمعشون کرد منی که یه عمر راحت زندگی کرده بودم تا حالا کسی گیر به پوششم نداده بود این مرگ بود برام . بعد گیر موهام ،گیر دادن به جوراب نپوشیدم رسید ..........داشتم دیونه میشدم همش هم اخم میکردمو حرف نمیزدم ... ولی خوشحال بودم که سهیل جلو چشمم نیست میدیدمش قلبم پر میشد از نفرت .....بدم میومد کنارم باشه ....بدم میومد از اینکه منو اونو بهم ربط بدن .....بدم میومد باهام حرف بزنه بدم میومد داشتم دق میکردم .....همش چشمام پر میشد اما نمیزاشتم ....داشت همه چی خراب میشد ....داشت یوسف میرفت ...تو بچه گی داشتم میمردم ...دلم میمرد .....حس مرگ داشتم ..آزمایشو دادیم تا جوابش بیاد رفتیم برا آزمایش ژنتیک...چون فامیل بودیم ..همش دعا میکردم که مشکلی باشه ..خدایا مریض باشم اصلا الان به مرگ راضیم چه برسه به مریضی همش داشتم به خدا التماس میکردم بچه 15 ساله داشتم تو دلم زار میزدمو خدا رو صدا میکردم داغون بودم رفتیم پیش دکتر سوال پرسید ازمون خون گرفت، ازم پرسید تو خونوادتون بیماری خاصی ندارین چنگ انداختم به دیابت مامانم یه دفعه ته دلم روشن شد که خدایا شکرت مامانم دیابت داره با اینکه دل هیچ بچه ای مریضیه مادرشو نمیخواد ولی خوشحال بودم سریع گفتم دیابت ...دکتره لبخند زد گفت مشکل دیگه بچه های مشکل دار ...عقب ماندگی ذهنی گفتم نه ......نوره خاموش شد وقتی گفت مشکلی نیست گروه خوناتون مشکلی نداره و بهم میخوره تو ب مثبت و اقا آی مثبت ......خوشبخت باشید فقط تو سه ماهه اول بارداریت بیا پیش من برا چک شدن وایییییییی داشتم خفه میشدم این چی میگفت بارداری از مردی که انگشتش بهم میخوره چندشم میشه ......حالم بهم میخوره ..... وای خدایا خودت کمکم کن حرفی بود که مثل یه نوار هی تو ذهنم تکرار میشد ...ازمایشا درست بود بدون هیچ مشکلی ..... اومدیم خونه ......خونه قشنگ بابام .......همه امید من ... خونه ای که برام دیگه حکم بهشت و داشت دلم جهنم خونه ی خالمو نمیخواست .........جواب بعله داشت تصویب میشد که خاله شب زنگ زد ....که اقدس نمیشه این ازدواج سهیل مریضه نمیشه ....جواب ازمایشا رو دادن سهیل یه مشکل جدی داره ...حالا خاله اون ور داره گریه میکنه مامانم این طرف ......مامانم که گفت سهیل اینجوری شده دنیا رو سرم اوار شد ...خدایا من که گفتم من مریض شم اون چرا تو رو خدا خدایا نکنه به خاطر حرف من ......من داشتم خودمو بازخواست میکردمو گریه میکردم تا صبح نخوابیدمو گریه کردم برا خاله ام .....برا سهیل که چرا مریضه ......درد خودم یادم رفته بود اما باز برداشتای اشتباه .......دیگه بابام که اشکامو دید خیال کرد دوسش دارم قبل از اون مخالفتی هم داشت اگه سهیل خوب بود دیگه اونم نداشت مامانم فکر میکرد من دوسش دارم که اینجوری دارم زار میزنم ..... اروم شده بودم اما تنها غصه ام مریضیه پسری بود که دوسش نداشتم ...اما یهو باز زلزله باز اوار باز طوفان خاله ام خبر داد خواهر ازمایشا اشتباه شده سهیل مشکلی نداره میایم ارزو رو میبریم برا خرید عقد تبریز ........خدای من ، باز غم عالم ریخت تو دلم ......رفتیم تبریز خرید، بدترین خرید عمرم .....تو هر اتاقکی که میرفتم برا پرو لباس گریه میکردم .....سهیل که با اشاره خاله ام میومد کنارم وایمیستاد ...من به حال مرگ میفتهادم .....جهنم مطلق بود اون روزا ....جهنم ..... همه چی برام عذاب بود .....خرید تموم شد بدون حتی یه چیز که من پسندیده باشم همش سلیقه ی خالمو دختر خاله سهیلا بود حتی سهیلم دخالت نمیکرد . روزای سیاه سیاه ...امتحانات خردادم تموم شده بود ....هیچ کدوم از دوستام خبر نداشتن از نامزدی من ....از بعله ی من ...حتی یاس ......نمیتونستم بگم انگار اون موقع واقعا یوسف محال میشد غیر ممکن میشد هنوز امید داشتم ...... باید انتخاب رشته میکردم من کامپیوتر میخواستم اما تو شهر ما نبود رشته های فنی نبود ..خاله ام گفت ارزو بیاد خونه ما همینجا درس بخونه ....عقد کنن بعد مهر بیاد بره همینجاهنرستانش ......من عاشق درس خوندن بودم ...برام جالب بود رفتن به یه مدرسه تو یه شهر بزرگ بچه های جدید خنگ شدم وجود سهیلو تو اون خونه بکل فراموش کردم بابام نمیزاشت میگفت نمیشه مردم چی میگن اما اخرش اونم راضی شد اما هنوز قطعی نبود . 5 مرداد84من عقد کردم .....نشستم پای سفره ی عقد و گفتم بعله و زدم زیر گریه ........ فقط خودمون میدونستیم برا چی مهمونا فکر میکردن که به خاطر دوری از خانواده است ......اما نبود من اون لحظه به تنها بودن و دور بودن از همه هم راضی بودم .....تو پیراهن بلنده یاسی با اون ارایش ملایم یاسی خواستیه خواستنی بودم اما میگفتم کاش نبودم کاش محو میشدم کاش همه اینا خواب بود ....عقد تو خونه بود صبحش دعوا شده بود ...بین مامانمو شوهر عمه ام سر اینکه هنوز چهلم پدر شوهر دختر عمه ام هنوز نشده شما عروسی راه انداختی اما همه میدونستن که اینجوریا نیست به خاطر محمد ناراحتن .... عمووعمه ام میخندیدن همه لبخند میزدن اما بدتر از اخم بود مصنوعیه مصنوعی ....زن عموم گریه هم کرده بود . برام اینا مهم نبود برام یاسی مهم بود که قرار بود بیاد تالار .....با مامانش یعنی تموم شدن یوسف . مراسم عقد تموم شد همه رفتن سالن من موندمو سهیل وفیلم بردار .......من اخمو ....سهیل ساکت .....فیلم بردار رو اعصاب ....اقای داماد دست عروس خانومو بگیرین ...ای بمیری چی چیو دست عروسو بگیر ..........عروس خانوم لبخند بزن ...ای خدا بیاین سر قبرم لبخند بزنین چی چیو دنیام جهنمه ، دارم جون میدم حالا لبخند بزنم .....اقای داماد کمر عروس خانومو بگیرین .......ای خدااااا از حرصم تو خیلی از عکسا کفشامم در نیوردم تا بخوره تو سر سهیل بهم نیومدنمون....هنوزم هر کسی که حتی از ماجرا خبر نداشته باشه اون عکسا رو ببینه میفهمه یه جای کار میلنگه این عروس کم مونده گریه کنه ....
وای تموم شد عکس گرفتن .....همین که رفت بیرون منم پشت سر فیلمبردار از اتاق بیرون اومدم و جلو در تراس وایسادم ...جلو نرفتم اقایون تو حیاط بودن .....عمو ها و پدر سهیلم بودن دلم نمیخواست اخمای بیشتر از اینه شوهر خاله امو ببینم .. دیدم حمید و محمد تو حیاطن حمید سرشو بالا اوردو دیدم .....با چشما اشکی گفتم قشنگ شدم .....لبخند زدو چشماشو به معنی اره بست و گفت خیلی ......زود اومدم تو نمیخواستم زودی برن بزارن کف دست مامانو بابام مامانم قاطی کنه اعصابمو بیشتر از این بهم بریزه ......رفتیم سالن ... سهیل تو سکوت و اخمای در هم من ..... وارد سالن شدیم ...از قبل قرار گذاشته شده بود که یک یا دو ساعت از مراسم موسیقی نباشه تا زن عموهای سهیلم باشن ....اما نگار مامان الهام به النازمون گفته بود که اهنگ بزارن برقصه مامانمم زورش به عمه ام نرسیده بود زده بود تو گوش الناز ........الناز با چشمای اشکی ..دماغ سرخ شده ...مثل هم هستیم ....همین که گریه کنیم چشما و بینی مون قرمز میشه ...حالا الی سبزه است خیلی زیاد مشخص نمیشه اما من بورم داغون میشه صورتم موقع گریه کردن ..اما خدا رو شکر من فقط چشمام سرخ شده بود که باعث میشد رنگ سبز عسلیشون بیشتر به چشم بیاد و زیر چشمام قرمز نشده بود به زور خودمو نگه داشته بودم تا گریه نکنم .....اما جلو اخم کردنو نمیتونستم بگیرم ... جو متشنج بود من حالم خوب نبود بعد این همه مدت من فقط دو بار فیلم مراسم عقد و دیدم بعد هم که دیگه فیلمهه رفت تو کمد قدیمیه تو انباری .....عکسا رو هم تا میتونسم ازشون دوری میکردم.... حلقه ها رد و بدل شد ....موقع دست کردن حلقه ها سعی میکردم کمترین تماسو با دستای سهیل داشته باشم....وقتی حلقه ی منو دستم میکرد سهیل اروم گفت خوشبختت میکنم و من یه لبخند تلخ تنها جوابی بود که میتونستم بدم .... زن عمو های سهیل رفتن ....اهنگ گذاشتن که منو سهیل برقصیم ....بد ترین رقص من ...خدا رو شکر قرار نبود تانگو برقصیم .......وگرنه مطمئنن ابرو مابرو رو بی خیال میشدمو از مراسم فرار میکردم من میرقصیدم و سهیل دست میزد ....اونقدر مذهبی بودن که رقصیدن بلد نباشه طبیعی بود و من چقدر خدا رو شکر میکردم ........بلاخره مراسم تموم شد اما عذابای من تازه داشت شروع میشد . شب همه خونه ما مونده بودن ......منو سهیل تو اتاق عقد مثلا داشتیم دل میدادیمو قلوه میگرفتیم اما من یه جا زانوهامو بغل کرده بودمو نشسته بودم و اون تو سکوت نمیدونم به چی فکر میکرد ...شام خوردیم چه شامی ........ موقع خواب مامان اینا انتظار داشتن من پیش سهیل بخوابم اما حتی اگه منو با ساتور ریز ریز هم میکردن تو اون اتاق نمیخوابیدم .......رفتم طبقه پایین پیش دختر خاله شهلام ...چند ماه از من بزرگتر بود اونم تازه نامزد شده بود کلا انگار ما عادت نداشتیم دخترامون تو خونه پدرشون بزرگ شن باید قبل از تشخیص دست چپ و راست شوهر داده میشدن ...رفتم پیشش گفتم شهلا جونم بیا پیش هم بخوابیم یکم حرف بزنیم نیاز به درد و دل داشتم اما سهیلا نمیدونم چی به مامانم گفت که دوباره طوفان شد .....شب عقدم از مامانم کتک خوردم به خاطر نخوابیدن با سهیل وچه میدونم رفتار بدم با خواهرش ... برا اولین بار تو عمرم چنان گریه میکردم که حالم بد شد ....نفسم بالا نمیومد تو اتاق کوچیکه که برا لباسا و جدا کننده ی پزیرائی از راهرو سرویس بهداشتی بود گوشه دیوار افتاده بودمو زار میزدم داشتم جون میدادم ...حالم بد شد به زور اب قند حالمو جا اوردن و مامانم کلی خودشو فوش داد به خاطر بزرگ کردن همچین دختری که فقط مایه عذابشه ...منو الناز باعث بدبختیش بودیم ،انگار ما مجبورش کرده بودیم بیاد تو اون خونه و با بابام که زن اولشو بیشتر دوست داشت زندگی کنه ......بابام خبر دار نشد ......تنها کسی که نمیخواستم ناراحت بشه و بفهمه بابام بود دلم نمیخواست بشکنه ...... خوابیدم صبح مثل همیشه بیدار شدم رفتم پیش دخترا ....همه هنوز خونه ما بودن ...منظورم خانواده مادریم بود مثل بچه ها انگار همه بدبختیام یادم میرفت اما همین که سهیل و میدیدم دوباره عذاب شروع میشد ... دوباره دعوا ...دوباره گریه ی من حتی یادم نمیاد چرا ...چون خاله ام یهو رفت دست سهیلو گرفت و کشون کشون برد سمت در حیاط و ماشین که جای ما اینجا نیست بیا بریم ...آرزو ادم نیست که همه هجوم اوردن سمت من هر کی یه چیزی بارم میکرد بابام بود پس مامانم نمیتونست بزنتم ...من 15 ساله اینجوری فکر میکردن ادم میشم به زعم خودشون و عاشق سهیل میشم ...باز حالم بد شد .....باز چشمام شد دو کاسه خون ........باز به زور اب قند بهتر شدم ...کلی نطق کردن همه یه دور سخنرانی درباره ی خصوصیت های خوب سهیل کردن ......و من به جای اینکه حس بهتری نسبت به سهیل داشته باشم ..حس نفرتم بیشتر هم میشد .
و اینم اخرین پست امشب متاسفانه دیشب حواسم نبود یه مقدار جا انداختم موقع کپی کردن الان اضافه میکنم با یه رنگ دیگه تا متوجه شین و بخونین ماشالله عجب خواننده هایی دارم هیشکی نگفت درستش کنم :/ من تو سکوت فقط تماشاشون کردم دیگه جرات حرف زدن هم نداشتم اما رفتارم دست خودم نبود نمیتونستم وجود سهیلو کنارم تحمل کنم ....باز اتاق عقد لعنتی که ایندفعه خالی بود فقط دو تا مبل و اینه شمعدونو گل و کیک بریده نشده ی دیروز و ظرف عسل دست نخورده دیروز فیلم بازی میکردن .....اهنگ گدذاشتن من دوباره ارایش شدم .....دوباره لباس یاسی رنگمو پوشیدم دوباره نشستم جلو اینه شمعدون کنار سهیل کیک بریده شد با حس چندش من از گرفته شدن دستم توسط سهیل .....عسل گذاشته شدن تو دهن هم ...با حس مرگ من و من و در نهایت موقع گذاشتن کیک تو دهن سهیل من عجله کردم و به جای چنگال از کارد استفاده کردم و با عجله که از دهنش کشیدم بیروم یه ذره از لب پایینی سهیلو برید ....دوباره خاله ام داشت طوفان به پا میکرد اما سهیل نذاشت گفت تقصیر خودم بود ....یه نفس با ارامش کشیدم و دوباره عکس گرفتن ایندفعه دسته جمعی با مامان ...بابا ..دایی ...خاله ..با همه .... عقد به کل تموم شد ......... شهریور عروسیه پسر خاله ام تو تهران بود ..قرار گذاشته شد من با خانواده سهیل برم ....و مامان اینا با اتوبوسی که کل خانواده ی مادریم بودن برن ...چون بابام رفته بود سمنان ..بار برده بود وقرار بود از همونجا بیاد عروسی ...من دلم میخواست با ارامش با مامان اینا برم اما باز محروم شدم تو 15 سالگی از ارامش خانواده محروم شدم . دو روز قبل رفتن ما عروسیه لعیا بود دختر عمه کوچیکم ......تو تالار حتی مامانم نذاشت مانتومو در بیارم .....عروسی دختر عمه هایی که کلی دوسشون داشتم .....عروسی لعیا تموم شد و ما راه افتادیم سمت تهران ......کل مسیر 12 ساعته تا تهران من کنار سهیل نشسته بودم ....سه نفری سهیل وسط نشسته بود .....تا تهران ....12 ساعت عذاب .... رسیدیم تهران ....عروسی ......همش عذاب ..... عروسی تموم شد .....قرار شد برگردیم مامان اینا گفتن صبح با کامیون بابا برمیگردیم ...ذوق کردم خیلی وقت بود با کامیون جایی نرفته بودم با بابام مسافرت نرفته بودم ..اما خیلی زود زده شد تو ذوقم تو با هر کی اومدی با همونا هم برمیگردی .......فقط نگاشون کردم و حسرت خوردمو مرگ خواستم برا خودم خاله ام اینا تصمیم گرفتن قبل از برگشتن برن زیارت ....رفتیم قم ...اما دلم نمیخواست ..اخرشم اتفاقی افتاد که من مجبور شدم تو پارکینگ ...تو اون گرما دو سه ساعت تو ماشین خاموش که دراشم قفل شده بشینم تا اونا برن زیارت و برگردن ..... تموم شد داشتیم برمیگشتیم شهر خودمون تو راه تو یه پارک برا نهار نگه داشتن سه تا ماشین بودیم ...خاله مرضیم با شوهرش و خانواده خواهرم رباب...نهار خوردیم اما من محل سهیل نمیذاشتم ....همش با خواهر زاده هام مشغول میکردم خودمو ...نزدیکای تبریز شوهر خاله ام شروع به داد و بیداد کرد که مستقیم میریم خونه اقدس خانوم دخترشونو میدیم دستشون و با باباش صحبت میکنیم تا تکلیف دخترشونو مشخص کننو ادب یادش بدن ....من یخ زده بودم تو ماشین فقط این و اونو نگاه میکردم ...نه بابام نباید بفهمه ...نباید پیش اینا به خاطر من سرشو پایین بندازه وای بابام اونوقت دیگه دوسم نداره .......شانس اوردیم به تبریز که رسیدیم دیر وقت بود رفتیم شب هتل تا فردا صبح راه بیقتیم ...و جو اروم شدو شوهر خاله یادش رفت انگار منو ببره پیش بابامو بگه بگیر اینم دختری که بزرگش کردی به درد ما نمیخوره ادب نداره به پسر من رو نمیده ...... اره اینم سفر رفتن من با نامزدم .......آرزوهای بر باد رفته ...دوران نامزدی که ارزوشو داشتم و چی شدن ها .... مهر شد مدرسه ها شروع شد و من بار و بندیلمو بستمو راهی خونه خاله ام شدم هم ذوق داشتم برا مدرسه جدید ،دوستان جدید ،محیط جدید و دلهره داشتم برا خونه و زندگی جدید . اومدم خونه خاله و شب اول تنها تو اتاق خوابیدم برا اولین بار تو عمرم تنها و با ترس از تاریکی خوابیدم .من هیچ وقت دختر شجاعی نبودم هنوزم از تاریکی میترسم هنوزم از تنهایی تو خونه موندن و تنها خوابیدن میترسم ..درواقع اگه تو خونه تنها باشم به زور میخوابم و اکثرا کابوس میبینم . فرداش روز اول مهر بیدار شدم صبحانه خوردمو راهی مدرسه شدم خاله ام و شوهرش بردنم دم مدرسه خاله باهام اومد تو مدرسه تا با مدیرمون صحبت کنه .خانوم امیرانی یه خانوم قد بلند سبزه ...جدی . همون اولین روز ثبت نام بهم گفت حق نداری به ابروهات دست بزنی یا حتی یکی از بچه ها و دبیرا متوجه بشن که نامزد داری چون در اون صورت مجبوری غیر حضوری بخونی اون سالها در صورت ازدواج و عقد باید با بزرگسالان درس میخوندی برا همینم هیچ کدوم از مدارس دولتی قبولم نکردن و رفتم هنرستان غیر انتفاعی ....محیطش عالی بود هنوزم با فکر کردن به اونجا ارامش میگیرم تنها جایی بود که ارامش داشتم . رفتم سر کلاس ....21 نفر تو کلاس بودن با من میشدیم 22 نفر ...من سریع دوست پیدا میکنم تو همون روز اول با پریا دوست شدم دختر ایلامیه کلاسمون اولین کلاسمون با خانوم مظلومی بود کلاس فتوشاپ...بعدش سیستم عامل فعلا جلسات اول به معارفه میگذشت اما برا اینکه حوصله امون هم سر نره رفتیم کارگاه .من فقط با کامپیوتر یا فیلم دیده بودمو اهنگ گوش کرده بودم و گیم بازی کرده بودم برام همه چی گنگ بود ....نرم افرار ها اصطلاحات اما سریع یاد گرفتم شدم شاگرد اول کلاس . بعد از یکی دو هفته دیگه با روحیات بچه ها اشنا شده بودم همه رو دوست داشتمو باهاشون صحبت میکردم اما مهتاب شد بهترین دوستم .دختری که مادرشو از دست داده بود و با پدر و خواهرش زندگی میکرد دخترای کلاس دوسش داشتن چون داداشش بهروز خوش تیپ و پولدار بود و هر از گاهی میومد دنبال مهتاب و اخرش هم سونا تونست باهاش دوست شه دختر ریز نقشو شیطونو پر انرژی برعکس من که همیشه تو کلاس بودمو حتی زنگای تفریح هم از کلاس بیرون نمیاومدم . تو خونه برخورد زیادی با سهیل نداشتم شبا میومد خونه و میرفت اتاقش منم از خدا خواسته جلو تلوزیون مینشستم و فیلمو فوتبال میدیدم یا خودمو مشغول درس خوندن میکردم عاشق خوندن بودم،کتاب خوندن تفریحم بود . همیشه اخم و تخم پدر شوهرم بود و حرفای خاله ام که چرا به پسرم محبت نمیکنی نمیدونم چه انتظاری از یه دختر بچه 15ساله داشتن .من فراری بودم از سهیل دور و برش نمیگشتم تا اون حرف نمیزد باهاش حرف نمیزدم و این یعنی اعلام جنگ ...هر هفته پنجشنبه ها میرفتم خونه امون و جمعه شبا برمیگشتم با ذوق میرفتم و با اعصاب داغون برمیگشتم همیشه جنگ همیشه دعوا که تو داری ابروی ما رو میبری چرا با سهیل خوب نیستی یه نفر تو کل خانواده نبود یه ذره هم منو درک کنه همه سنگ سهیل و یا ابروشونو به سینه میزدن من مهم نبودم ...دوران طلایی زندگی من که داشت نابود میشد مهم نبود ......آرزو مهم نبود این مهم بود که همه اسوده خاطر باشن همه ارامش داشته باشن و من داشتم ارامششونو بهم میریختم .......تنها کاری که میتونستم بکنم سکوت بود و لعنت کردن خودمو زندگی که چرا اصلا به دنیا اومدم ...همش میگفتم خدایا یا همه چیو درست کن یا منو ببر .....دیگه دنیا رو نمیخوام ...به ته خط میرسیدم گاهی...کارم شده بود گریه سکوت و باز گریه و هر از گاهی ضربه شستای مامان .....سیلیایی که تو گوشم میزد که نمیخواستی چرا بعله دادی ...شده بودم ادم بد قصه ......ادم مزخرف قصه ... همیشه باهوش بودم بیشتر از سنم میفهمیدم و این بیشتر جریشون میکرد که تو زبون اجنه هارو میفهمی بزاریم حرف بزنی یه لشکر و حریفی اما من لال شده بودم حتی حرف هم نمیزدم پناه میبردم به درس خوندن ...میخوندمو میخوندمو میخوندم .
و اما پست های امروز امیدوارم لذت ببرید بهترین دانش اموز ...با ادب ترین وسر به زیر ترین دختر مدرسه ...و دختر بد خانواده ...مایه ابرو ریزی خانواده . سهیل برام مینوشت ...هر از گاهی نامه هایی که درک من اون موقع ازشون عاشقانه بودن بودو اینکه حتما دوسم داره و به خاطر خودم هی میگه میشه برگردی ...نترس من پشتتم ...میتونی تمومش کنی و من همیشه خجالت میکشیدم که چقدر دوسم داره و من چقدر ازش بدم میاد ...دلم براش میسوخت که دارم زندگیشو خراب میکنم ... تو تموم نامه ها این تکرار شده بود که تمومش کن من پشتتم .........به قولی میتوان از راه رفته بازگشت ....ولی بازگشت من برابر با مرگم بود یا بابام میکشتم که ابروشو بردم و یا اونقدر سرکوفتم میزدن که خودکشی میکردم ... عروسی دختر دایی بابام بود ...شب برا حنا بندون دعوت بودم ....من نمیدونستم که خاله ام اینا هم دعوتن ...لباسامو جمع و جور کردم و به خاله ام گفتم من امادم کی منو میبره خونه مامان اینا ...من بچه و عجول که زودتر بریم .....اما اصرار زیادی هم نکردم فقط یه بار گفتم خاله من زودتر برم دیگه ....رفتم اما چه رفتنی چنان رفتنی که قبل رفتن از خونه 10 20 تا از قرصای فشار خون مامان ناهید و که قبلا کش رفته بودم خوردم ......خاله ام منو نبرد ...به هیشکی نگفت منو ببره منی که تا حالا تنها مدرسه هم نرفته بودم رو برد گذاشت تو اتوبوسی که میرفت یه شهر دیگه و قرار بود از کنار شهر ما هم رد شه ...هیشکی رو نمیشناختم ....تو اتوبوس نشستم ....گفت مامانت میاد دنبالت .... رفتم همین که از اتوبوس پیاده شدم قیافه ی درهم مامانمو دیدم ...تا خود خونه فقط دندوناشو رو هم فشار داد ...به خونه که رسیدیم دیگه منفجر شد ...داد میزد ....خودشو میزد ...منو میزد به زمین و زمان فحش میداد گریه میکرد که ابروشو بردم ...که بمیری راحت شم ...که خبرتو برام بیارن ....که این چه غلطی بود من کردمو تو رو به دنیا اوردم ......تو سکوت فقط اشک ریختمو بهشون حق دادم که اره تو خوب نیستی آرزو بدی ........ نمیخواستم عروسی برم اما مامانم گفت مگه برا این نیومدی برو اماده شو رفتم اماده شدم .....فقط یه تاپ و شلوار ساده پوشیدم مانتمو تنم کردم و یه کوچولو ارایش اماده رفتم تو حیاط ...راه میرفتم اما نمیدونم چرا تلو تلو میخوردم نمیفهمیدم چرا همه چی دو تا شده مامانم گفت چته چرا اینجوری راه میری .....فقط گفتم خوبم ....داروها داشتن اثر میکردن ..... ولی مامانم فهمید یه خبریه ...بردنم قبل عروسی درمانگاه .......یادمه دکتر ازم پرسید جاییت درد میکنه گفتم نه فقط شما دو تایی لامپ دو تاست همه چی دو تاست ........فشار خونم رو 6 بودم یکم دیگه پایین میومد میرفتم کما و اون موقع چقدر ارزوشو داشتم .........یادم نمیاد دیگه چی شد .....حتی عروسی رفتم چجوری بود چون شامو رفته بودیم تالار اما فقط نشستنم رو صندلی یادمه و مادر شوهر دختر عموم که از مامانم پرسید ارزو چشه ....چشم که باز کردم تو طبقه بالا تو اتاقم خوابیده بودم ........هیچی از اون شب یادم نیست ...تنها شب زندگیم که کلا از ذهنم پاک شده شاید اصلا تنها شب زندگیم که مغزم خودشو به بی خیالی زده بود ... دکتر برام داروی اعصاب و ارام بخش تجویز کرده بودولی مامانم اجازه نداد بخورم گفت ارام بخش خوردن خیلی برات زوده ....بهتر نمیشی که بدتر هم میشی ....شاید ترسید معتادشون بشم .... نمیدونم چرا دکتر نفهمید که دارو خوردم شاید فکر نمیکرد که یه بچه اونقدر درد داشته باشه تو زندگیش که بخواد خودکشی کنه ....... عید شد ...بازم یه عید پر درد ......سهیل برا سال تحویل خونه ما بود ادای ادمای خوشحالو در میوردم نه به خاطر سهیل یا مامانم اینا نه برا دل خودم که خسته بود از این همه ناراحتی و فشار عصبی ....خودمو زده بودم به بی خیالی ،کلی با الی خندیدیم ...ارایش کردیم دو تایی نشستیم کنار سفره هفت سین و بعد سال تحویل بوسیدن گونه های عزیزام ....مامانم ...بابام ...مامان ناهید ......الناز و من هیچوخ همو نمیبوسیم چون الناز خوشش نمیاد پس به یه دست دادن اکتفا کردیمو اخرشم دست دادن با سهیل و گرفتن عیدیم از بابا و سهیل .....سهیل سکه گرفته بود ....با یه سر رسید و کارت تبریک... عیدی که با اخمای مامان برا اینکه با سهیل خوب باش ....ببوسش .....شبا پیش من نخواب یا پیش الی برو کنار شوهرت بخواب .......... بازم گذشت ....تابستون شد .....همه چیو جمع کردم تموم کتابام ...لباسام .....برگشتم خونه خودمون ....با کلی خوشحالی ...که دیگه تموم شد دیگه خونه خودمم ...خونه بابای خوشگلم ...دیگه ارامش دارم اما همش در حد فکر بود مامانم سرم داد کشید که چرا همه چیو با خودت اوردی خاله ام گله کرده بود که چرا همه چیو جمع کرده برده ....فقط سهیل بود که بازم قبل رفتنم بردم تو حیاط و بهم گفت میتونم به جدایی فکر کنم ....یه جورایی تو لفافه بهم فهموند که ....میتونی دیگه بر نگردی .... هر چقدر هم بد بود اون روزا اما آروم بودم ...دور بودم از کسی که ازش متنفر بودم هفته ای یک بار به زور مامان به سهیل یا خاله ام زنگ میزدم ...... ولی باز مهر شد ...باید برمیگشتم تنها چیزی که حاضر نبودم ولش کنم درسم بود اونم سال اخرم ..... برگشتم خونه خاله ام . همه چی مثل سابق بود ... با این تفاوت که من سعی کردم بهتر بشم ...سهیل برام تو اون تابستون کتاب خریده بود کتابایی که از جونم بیشتر دوسشون داشتم ...... همشونو با ذوق میخوندم ... روابطمون یکم بهتر شده بود....باهاش حرف میزدم ......بحث میکردیم در مورد مذهب .....و خدا .... تو بعضی درسا کمکم میکرد ..... اما باز همه چی یهو بهم ریخت ........با سهیل داشتیم کلیپ های خنده دار میدیدیم .........دستمو گرفته بودو داشت با انگشتام بازی میکرد قلبم تو دهنم بود و اعصابم بهم ریخته اما میخندیدم ......تا اوضاع دوباره بهم نریزه اما اخرش با دیدن یه کلیپ مثلا خنده دار اما صحنه دار دیگه نتونستم تو اتاق بمونم ......حس کردم داره ازم سوئ استفاده میکنه .....ذهنم هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که درک کنه که مگه چیه ...فکر میکردم دو روئه که با وجود نماز خوندن همچین فیلمایی میبینه ......
اما باز همه چی یهو بهم ریخت ........با سهیل داشتیم کلیپ های خنده دار میدیدیم .........دستمو گرفته بودو داشت با انگشتام بازی میکرد قلبم تو دهنم بود و اعصابم بهم ریخته اما میخندیدم ......تا اوضاع دوباره بهم نریزه اما اخرش با دیدن یه کلیپ مثلا خنده دار اما صحنه دار دیگه نتونستم تو اتاق بمونم ......حس کردم داره ازم سوئ استفاده میکنه .....ذهنم هنوز اونقدر بزرگ نشده بود که درک کنه که مگه چیه ...فکر میکردم دو روئه که با وجود نماز خوندن همچین فیلمایی میبینه ...... دیگه تو اتاقش نمیرفتم وبعد از مدتی اونم رفتارش تغییر کرد مثل من شد حتی بد تر از من جواب سلاممو نمیداد ....وقتی من تو اتاق بودم میرفت بیرون وقتی میرفتم تو حال میرفت تو اتاقش شبا خونه نمیومد و همه از چشم من میدیدن ....یامه باباش کلی سر منو اون داد کشید مادرش بهم توپید که داری پسرمو نابود میکنی ...... به بابام زنگ زدن ....که چی بیا تکلیف مارو روشن کن .....بابام اومد همه دنیا اوار شد ریخت رو سرم این همه وقت نذاشته بودم بابام چیزی بفهمه همه هم با بابام تهدیدم کرده بودن که به بابات میگیم و اخرش گفتن .......... بابام اومد ...... نگاهمم نمیکرد ....گفت دختر من بده ....دختر من ادم نیست ...گفت سهیل ازدواج کنه خودم عروسی براش میگیرم ...خرج عروسیه سهیل با من، دختر من لیاقت نداره ....شکستم و الناز اخرین ضربات و زد که خاک بر سرت من حاضرم زن سهیل بشم ...... با اینکه داشت دروغ میگفت اما بازم اتیشم میزد ...احساس بزرگی میکرد .....همه منو تحقیر کرده بودن اون چرا نکنه ... چند روز گذشت نمیدونم چه حرفایی با هم زده بودن که بابام بدون بردن من رفت ...مامانم مونده بود ...... یکم باهام حرف زدن و مثلا دوباره بهم وقت دادن برا ادم شدنم ....برا درست شدنم چند روزی گذشته ...دقیق نمیدونم چقدر 10 روز 20 روز یادم نمیاد ولی وقتی سخت میگذره انگار اصلا نمیگذره ...اون موقع ها روزا برام اندازه سال میگذشتند اما ... نمیدونم چی شد .......چرا اصلا ....ولی دیگه خسته شده بودم ....دیگه توکل کردم به خدا .....یوسف و به کل با هزار بدبختی از ذهنم پاک کردم .....دو سال بود ندیده بودمش پس فراموش کردنش زیادم نباید سخت میشد .....فراموش شد شایدم فراموش نشد عادی شد دیگه تمام فکرم نبود گفتم دیگه فقط سهیل ...به هیچی فکر نکن جز ارامش ..... جامو تو حال انداخته بودم پدر و مادر سهیل اتاقشون بودن . داشتم میخوابیدم .....تو جام دراز کشیده بودم سهیل هم کنارم نشسته بود ....این دفعه با اینکه سخت بود اما دستشو گرفتم ..خیلی برام عجیب و سخت بود هم میخواستم هم نمیخواستم ..و اون با دهن باز مونده از تعجب نگاهم کرد و کم کم به خودش اومد شروع کرد دوباره به بازی کردن با انگشتام .... این دفعه سعی کردم که بدم نیاد ...تلقین کردم که بدم نمیاد و خودمم تعجب کردم که واقعا بدم نمیاد .....خوشم نمیومد اما تمرکز رو اینکه آرزو تو بدت نمیاد ...تو چندشت نمیشه تاثیر گذار بود ... و این شد شروع یه حس جدید ...یه زندگیه جدید . یکم اوضاع بهتر شده بود ، دیگه کمتر اخم ای درهم خانواده رو میدیدم چون بیشتر پیش سهیل بودم وقتی تو اتاقش بود دیگه فرار نمیکردم تمام سعی ام این بود که دوسش داشته باشم ...عاشقش بشم ... همه چیز در مورد گذشته رو میخواستم از ذهنم پاک کنم تموم اتفاقیی که تو این یک سال و نیم دو سال ای که اتفاق افتاده بود .تموم خوشی هایی که قبل از عقد داشتم میخواستم فراموششون کنم تا بتونم عاشق سهیل شم ...سهیل گناهی نداشت اون دوسم داشت و این من بودم که داشتم بهش ظلم میکردم ...هر روز تو دادگاه ذهنم خودمو محکوم میکردمو و سهیلو تبرئه ....خانواده رو بخشیده بودم اونا هم خوشبختی ما رو میخواستن با اینکه خودشون مهمتر از ما بودن مطمئنم خاله ام از ترس اینکه پسرش بره با یه غریبه ازدواج کنه که اونو از خانواده اش دور کنه و مادرم از ترس ازدواج من با یکی از همشهریهایی که مادرم ازشون متنفر بود به خاطر تموم زخم زبونایی که شنیده بود...یا یکی از به قول خودش لات و لوتای خانواده ......برا ارامش خودش خواست که منو سهیل با هم ازدواج کنیم شاید ارزوی خودش همچین زندگی بود ...راست میگفت ،سهیل خیلی اروم بود ...جو خونه اکثرا اروم بود مگر مواقعی سر من و اون بحث میشد و اخرش گاهی به داد و بیداد و اشک و ناله میرسید ...... تقریبا تونسته بودم خیلی چیزا رو از ذهنم پاک کنم ....کتاب میخندم ...با سهیل حرف میزدم ..با هم بیرون میرفتیم ..دیگه از دستای سهیل که دستامو میگرفتن بدم نمیومد بر عکس مشتاق بودم دستمو بگیره .... هنوزم اون روز ...اون شب یادمه .....