- چیزی شده ؟ با صدای باربد نفس نگاهش را بطرف او برگرداند باربد به او خیره شده بود دلش نمی خواست حالتش کنجکاویه کسی را برانگیزد پس لبخندی زد و با تکان دادن سر گفت : - نه چیزی نشده . باربد بسته ای به دست نفس داد و گفت : - برگ سبزیست تحفه درویش قابل شمارو نداره . نفس با حیرت به کادو خیره شد بعد به باربد نگاهش را برگرداند این حرکت خیلی معناها برایش داست که حتی نمی خواست در موردش فکر کند . باربد که از چهره ماتم زده نفس خنده اش گرفته بود بسته را بطرف نفس گرفت و گفت : - نمی خوای ببینی چیه ؟ - اما من ..... من نمیدونم مناسبتش چیه ؟ - شما بذار به حساب عیدی . - اما انگار تولد شماس و من باید به شما کادو بدم . باربد کمی سرش را نزدیک نفس برد و گفت : - شما کادوتو با حضورت به من دادی . قلب نفس در سینه شروع به کوبیدن کرد ؛ برخورد و حرفای باربد غافلگیرش کرده بود دقیقا برخوردا برعکس شده بود دلش می خواست این محبت و توجه را از طرف سپهر میدید اما او آنقدر تو دار و مغرور بود که نمی توانست نسبت به احساسش مطمئن باشد . بی اختیار نگاهش به سمت سپهر کشیده شد. سپهر با چهره ای نگران که کمی خشم هم چاشنی آن کرده بود به او خیره شده بود وقتی نگاه سپهر برروی دستان نفس که کادو در دستش بود پایین آمد سر نفس هم بطرف پایین خم شد . تازه آن زمان بود که متوجه بودن کادو در دستانش شده بود .اصلا نفهمید چه زمانی باربد کادو را به دستش داده بود .
افکار نفس بهم ریخته بود نمی توانست به آنها نظم دهد . رفتار و گفتار سپهر باهم تضاد داشت نمیدانست کدام را باور کند . به یاد پیامک خودش افتاد که در اعتراض برای سپهر فرستاده بود لحظه ای جرقه ای در ذهنش زده شد . نکند بخاطر اون پیام از دستش دلخور است و غرورش اجازه نمی دهد که حرفی به او بزند . تصمیم گرفت در فرصتی مناسب از او عذر خواهی کند . هنگام خوردن شام بود که نفس برای کمک به خانم تاجبخش بطرفش رفت، اما قبل از او سپهر کنارش ایستاده بود، نفس عمیقی کشید. ترس از آن داشت که در حضور خانم تاجبخش حرفی به او بزند اما چاره ای نبود باید می رفت و به وظیفه اش عمل میکرد .وقتی روبروی خانم تاجبخش قرار گرفت بدون توجه به حضور سپهر لبخندی زد و گفت : - ببخشید تنهاتون گذاشتم دیدم گرم صحبت هستید نخواستم مزاحمتون بشم . - نه عزیزم امشب راحت باش هستند که کمکم کنند . در این لحظه سپهر با کنایه گفت : - مادر راست میگن شما به تقسیم شادی هاتون برسید . با این حرف چینی در پیشانی نفس افتاد نگاه تندش را به او کرد خواست جواب دندان شکنی به او بدهد که فقط او متوجه منظورش شود که با نزدیک شدن باربد خودش را کنترل کرد . باربد نزدیک آنها آمد و گفت : - پس چرا نمیایید سر میز شام ؟ خانم تاجبخش گفت : - عزیزم تو با باربد جان برو سپهر کنارم هست . نفس با اخمی که در پیشانی داشت فقط با دلخوری نگاهش کرد و از آنها دور شد . سپهر رفتنش را نگاه میکرد نگاهی حسرت گونه . دوست داشت اونقدر شجاعت در خودش سراغ داشت تا بتواند به این احساسش پروبال دهد . اما هنوز وحشت داشت یکبار شکست خورده بود .با آن شکست ،خورد شده بود ریخته بود و دوباره به سختی سرپا شده بود تحمل شکست دوم را نداشت . رفتارای نفس با او همیشه طلبکارانه بود گرچه گاهی نگاهش معنایی دیگر داشت اما این برای او کافی نبود .
سپهر وقتی سر میز شام قرار گرفت ابتدا جایی برای مادرش درست کرد و بعدهم روی تنها صندلی که روبروی نفس قرار داشت نشست همه در سکوت مشغول خوردن شام بودند باربد سعی میکرد به نحو احسنت از نفس پذیرایی کنه که ابن ازدید سپهر پنهان نمانده بود در پایان شام اقا زند گفت موافقید فردا بریم پیاده روی ؟ دایی کاوه و اقای زند شروع کردن به کرکری خوندن . دایی کاوه گفت:اخه پیرمرد تو رو چه به پیاده روی .نفس کم میاری _ به من میگی پیرمرد فردا نشونت میدم چطور از همین جوونا هم جلو بزنم باربد گفت : - نه تو رو خدا بابا بعد حوصله بیمارستان و مالش نداریم همه خندیدند اقای زند گفت : - ای پدر سوخته حالا نشونت میدم حیف تولدته . بعد از صرف شام همه رفتن سمت هدیه ها و کیک... سپهر مشغول صحبت با اقای زند بود که صدای زنگ تلفنش باعث شد با یک عذر خواهی آن را از جیب کتش بیرون آورو با دیدن شماره سرایدار تعجب کرد. نفس از دور حرکات سپهر رو زیر نظر داشت چهره سپهر هنگام صحبت در هم رفت انگار رنگش پریده بود تلفنو که قطع کرد،آقای زند که متوجه حال پریشانش شده بود گفت : - سپهر جان طوری شده ؟ سپهر که مثل آدمایی بود که انگار ارتباطش از زمین و زمان قطع شده باشد مثل ادم های مسخ شده بود آقای زند دایی کاوه را صدا کرد که با آمدن او سپهر که کمی به خود آمده بود گفت : دایی بهتره آماده بشین بریم . - چرا ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ - بریم تو راه بهتون میگم . بعد از عذرخواهی از مهمانان و خداحافظی آنجا را ترک کردند باربد فقط با حسرت رفتن نفس را نگاه میکرد چقدر حرفها داشت که تصمیم داشت آن شب به نفس بگوید . درتمام طول مسیر سپهربا ایتکه قرار بود درمورد کارش توضیح دهد اما بی صدا و با سرعت حرکت میکرد خانوم تاج بخش چند بار پرسید چی شده ولی سپهر جوابی نداد و به رو به روش چشم دوخته بود. شب سیاهتر از شبای دیگه بود دایی کاوه ریموت درو زد که واردحیاط خونه بشند هم زمان با ورود آنها دختری از ساختمان با عجله خارج شد نور چراغ ماشین به روی آن دختر جوون افتاد که دستش را محافظ چشمانش کرده بود تا نور چراغ اذیتش نکند دایی کاوه بی هوا گفت آزاده ؟؟!!!!! ... همه شوکه شده بودند. دایی کاوه از ماشین پیاده شد و به طرف ازاده رفت .بینشون چند کلمه ردو بدل شد که کسی متوجه اون نشد . ازاده فقط گریه میکرد. نفس با دیدن آزاده غافلگیر شده بود با اینکه بیشتر از همه مشتاق دیدن ازاده بود اما حضورش در آنجا کنجکاوی اورا برانگیخته بود . همه از ماشین پیاده شدن .سپهر سعی میکرد خودشو بی تفاوت نشون بده اما کنترلی روی لرزش دستاش نداشت وقتی وارد ویلا شدند زینت خانوم داشت با یه لیوان اب قند به دست یه سمت ازاده میرفت . سپهر نگاهی به ازاده انداخت و وارد اتاقش شد . همه اطراف ازاده رو گرفته بودن .دایی کاوه مضطرب و نگران دخترش بود که این وقت شب اینجا چه میکنه، کی برگشته و اصلا چرا برگشته . اما آزاده در شرایطی نبود که بتونه در آن لحظه به این سوالها جواب دهد . دایی کاوه رو به آزاده کرد و گفت: آروم باش ، هروقت آرومتر شدی برامون تعریف کن ببینم چه بلایی سرمون اومده... نفس به طرف خانم تاج بخش رفت .تا حالا خانم رو اینقدر نگران و پریشون ندیده بودش .لرزش دستای خانوم تاج بخش از چشم نفس پنهون نموند.نفس قرص فشار خانوم رو بهش داد. کمی جو خونه اروم شده بود که ازاده بریده بریده گفت:بابا....بابا.....اریا ... اریا...و گریه اجازه نداد بقیه حرفشو کامل کنه. دایی کاوه با صدایی که غم ازش میبارید و با دلسوزی پدرانه به حال دخترش گفت : - دخترم گفتم که آروم باش. الان خسته ای .این قرص رو بخور و کمی بخواب، بعدا مفصل حرف میزنیم. دایی کاوه رو به خواهرش کرد و گفت: ببخش خواهر جون، حال شما رو هم خراب کردیم، بهتره بری بخوابی. خانوم تاج بخش گفت: - نه داداش این چه حرفیه.مگه من غریبه ام، آزاده دختر منم هست ،نگرانشم. آزاده با شنیدن این حرف خودشو بغل عمه اش انداخت و از ته دل گریه کرد. خانم تاجبخش در حالی که دست رو موهای آزاده میکشید تا کمی آرومش کنه ،به سپهر هم فکر میکردو نگرانش بود. بعد از مدتی که آزاده آروم تر شد ، همراه پدرش بالا رفت . نفس هم خانوم تاج بخش رو به اتاقش برد . بعد هم به اطاق خودش رفت .تمام فکرش مشغول بود . فکر میکرد که آریا چه نقشی تو زندگی آزاده داره ؟ آیا آریا همان پسری است که آزاده او را به سپهر ترجیح داده بود؟اگر اینطور باشه پس برگشت آزاده اونم با این وضعیت بی ارتباط با آریا نخواهد بود با این افکار ترس و اضطراب عجیبی به جونش افتاد هم می ترسید و هم حس کنجکاوی او را قلقلک میداد.
شب عجیبی بود همه تو اتاقاشون تو فکر و خیال بودند و استرس و نگرانی خواب رو از اونها سلب کرده بود. فقط آزاده بود که بعد از خوردن قرص آرامبخش تو اتاق پدرش به خواب رفت، دایی کاوه روی صندلی کنار تخت دخترش تا صبح پلک رو هم نگذاشت. به صورت ازاد خیره شده بود، یاد بچگیهاش افتاده بود. دلش برای آزاده میسوخت. دخترش هرگز طعم مادر رو نچشیده بود . درسته که تا اونجا که براش مقدور بود ، هم پدری کرده بود و هم مادری. اما چقدر تونسته بود موفق باشه؟؟ هیچوقت نشد جای خالی مادرش آسمون رو برای آزاده پر کنه. دایی خودش رو سرزنس میکرد چرا اینقدر از حال آزاده غافل بوده . چه پدری هست که دخترش حتی از مشکلاتش باهاش صحبت نکرده. چطور میشه دخترش با این حال و روز زار از اونطرف دنیا تا جلوی ویلا بیاد ، اما اون بی خبر باشه . دایی به فکر فرو رفته بود. هشت روز پیش که اولین روز عید بود ، با آزاده تلفنی حرف زده بود، صداش گرفت بود و کمی بیحال ، اما به پدرش اطمینان داد که سرما خورده و چیز خاصی نیست . ای کاش بیشتر پافشاری کرده بود... سپهر عصبی بود، سیگار به دست طول و عرض اتاق رو قدم میزد. فکر و خیال داشت دیوونش میکرد. بعد 3 سال عشق قدیمیشو دیده بود. قبولش براش سخت بود. نمی دونست چی شده ، چی باعث شده آزاده اینجور پریشونو و درمونده اینجا بیاد . قلبش تیر میکشید. چکار باید میکرد، چرا حالا ؟؟ اینجوری ؟تو این موقعیت؟ داشت کمی با خودش کنار میومد، به دور و برش توجه میکرد،که یهو پیداش شد. داغون و نا امید با خودش زمزمه میکرد " خدایا چرا این شب لعنتی تموم نمیشه ؟؟!!" نفس با اینکه آزاده رو نمی شناخت اما همیشه یه جورایی نسبت بهش حسادت داشت و اونو مثل یه رقیب میدید. فکر میکرد شاید میتونست یه جای کوچکی تو قلب سپهر داشته باشه، اما با اومدن آزاده اونم از دست میداد. به بختشو و آزاده لعنت میفرستاد. از آزاده شاکی بود. واسه خاطر اون یه دفعه از سپهر تو دهنی خورده بود. محال بود سپهر ،همون یه مقدار توجه یک خط در میونم دیگه بهش نشون میداد. نا امید و غمگین دلش میخواست زودتر صبح بشه تا بفهمه چرا آزاده اینجاست ... با اینکه خانم تاجبش هم قرص آرامبخش خورده بود، اما باز هم فکر و خیال نمیذاشت بخوابه، از یک طرف به برادرزادش که مثل دخترش میموند و از طرفی به جگر گوشش سپهر فکر میکرد. فقط خدا میدونست سپهر چه روزهای سختی رو سپری کرد. رفتن آزاده کمر سپهر رو شکوند. هنوز هم بعد از 3 سال نتونسته کاملا به زندگی عادیش برگرده، افسرده و عصبی بود. نا امید و بی اعتماد بود.دلش نمی خواست پسرش باز هم به اون روزهای تلخ برگرده... اون شب هم ،با همه خوشیها و تلخیهاش سپری شد و جاش رو به سپیده صبح بخشید ...
ما همه پا بند و دل بندان تن جمله در بندیم و در زندان « من » یک جهان در « من » بگنجد بی خطا « من » نگنجد در جهانی ای فتا طلوع دو آفتاب همزمان ، اتاق نفس را زیبایی دلنشینی بخشید . این یکی از باوری و آن دگر از خاوری . هر کس سیمای نفس را میدید ، باورش این بود که او آفتابی دیگر است . اولین انوار طلوع خورشید از پشت پنجره اتاق ، بر آفتاب صورت نفس باریدن گرفت و دو خورشید در یک نقطه به تلاقی رسیدند . چشمهایش را باز کرد و گرمی آفتاب را روی صورت خود حس کرد . بی دلیل نبود که سپهر با همه ی غرور و تنفری که از پیش در دل انباشته بود ، نمی توانست او را نادیده بگیرد . زیبایی نفس بی بدیل بود . تاب صورتی و شلوارک سفید و موهای بر آشفته از خواب دوشین که تداعی غزالی وحشی را مینمود و بدنی چون حریر و آهوی چشمهایش ، نه اندک ، که بیش هر مردی را به زانو در می آورد . سپهر که جای خود داشت و عددی نبود در این میان . در زندگی یک دختر ، هیچ نمایی به زیبایی بیداری از خواب دم صبح ، نیست . آرام و زیبا و بی آلایش و بی آرایش . لطیف و ظریف و نرم ، و چشمهایی که از روشنی برق میزند و هنوز میتوان آثار خماری را که زیبایی خاصی به او می بخشد ، توی چشمهایش ببینی . صدای کش داری که مملو از آرامش است و هر کلام و جنبشی و هر حرکتی « اودتی » از او میسازد که « زیگفرید » ها دل بر او بر بندند و رها کنند خویشتن را در « دریاچه قوی » آن « زیبای خفته » . نفس در بالکن را باز کرد و همچون طاووسی به سوی تراس خرامید . بوی دریا با بوی عطر بدن نفس در هم آمیخت . نسیم آرامی گردن بلورینش را نواخت و از منفذ تاب و تک پوشش گذشت و بی اجازه صاحب مال ، به نسیم چرانی سینه هایش نشست . گویی که نفس خود از پیش میدانست که مهمان ناخوانده در صندوق خانه منزلش به دنبال چیست . گردن و سینه ها به دست نسیم غارتگر افتاد . به دور از چشم سپهر . تلاطم اموج صبحگاهی دریا و جدال آن با ساحل ، انعکاس نور خورشید بر روی آب و آفتابی دیگر بر مهتابی ویلا و ............. نگاه « ترمیناتور » سپهر ، درست در نقطه ای که نفس از آن غافل شده بود. دیگر دیر شده بود برای نفس. خورشید وجودش تمام وجود سپهر را به خاکستر مبدل کرد. نه راه پس داشت و نه راه پیش . در آسمان سپهر به دنبال ابری میگشت تا خود را در پس آن ابر ، مخفی کند. اما سپهر هیچ ابر پوششی برایش باقی نگذاشته بود. صاف و درخشان بود و اجازه داده بود تا نفس ، بی خبر از او در آسمانش طلوع کند. نفس در سینه نفس حبس شده بود . و سپهر بی قید و بی دغدغه آفتابی را مینگریست که تا کنون از وجودش غافل بود . سپهر حتی روال و قاعده معمول نگاه به آفتاب را که معمولا دستی چتر میشود روی پیشانی ، فراموش نموده بود و شاید خود به عمد آن قاعده را به هم زده بود ، که شاید آن چتر ، گوشه ای از نمای آفتابش را بپوشاند و او این را نمیخواست . سپهر همه آفتاب نفس را میخواست. هیچ راه فراری برای نفس نبود . پس: سلام آقا سپهر . از کی اینجا بودید و من ندیدمتان ؟ سپهر : گویا از ازل و نفس غلتید در ژرفای زمان. تصویرش از ازل کامل شد و حتی ابد را نیز مجسم نمود. سپهر زمان اوست . این را دلش گفت. بی زمان خواهد مرد . زندگی با زمان میسر است. اما یکی از راه دور آمده ، تا دست بر گلوی زمان او بگذارد و بفشارد. نخواهم گذاشت . این را باز دل نفس گفت. اما دلش بی خبر از بازی زمان بود. روزگار را باید دید باید که لمس کرد زندگی را باید که عبور کرد و حین عبور تو نمیدانی که در سنگلاخ زندگی بر سر پای عبور تو چه خواهد آمد ...............
نفس همچنان بی حرکت ایستاده بود ،گویی پاهایش ازکار افتاده بودند. بی هیچ حرکتی مات و شوک زده بود . سپهر همچنان غرق در تماشا بود. او هم گویی چشمانش ازکار افتاده بود. زمان پر از حرفها ی ناگفته میان ان دو میگذشت . شاید اگر غرش رعد و برق نبود یخ حاصل از شوک انها آب نمیشد. آفتاب خودش را پشت ابر پنهان کرد ،و ابرها به کمک ان دو آمده بودند .نفس مانند مادری که کودکش را در اغوش میگیرد,خودش را در حصار بازوانش پنهان کرد و شتابان بداخل اتاق دوید. هنوز نمیدانست با این اتفاق چه کند .نفسی که پر از تقیدات اخلاقی بود چگونه چنین بی ملاحظه به بالکن رفته بود. بی اختیار گرییست "خدایا من چه کردم" ... غرق در افکار خودش بود و نمیتوانست خودش را قانع کند .هزاران فکر ،هزاران سوال، گاهی بجای سپهر سوال میکرد و پاسخ میداد و گاهی بجای خودش. صدای شدید رعد و برق باز نفس را به خودش آورد .لباس عوض کرد و دستی به سر و صورتش کشید. وقتی سپهر به خودش اومد، ناراحت و عصبانی به سمت ویلا اومد، دلش میخواست استخونهای نفس رو بشکنه. نفسی که برای چگونگی ورود یه کادو به اتاقش هر چی از دهانش در اومده بود به سپهر گفته بود ،حالا چطور اینجور بیخیال با اون وضع به بالکن میره . با خودش میگفت: "اگه بقیه هم دیده باشن چی؟؟ " سپهر خونش به جوش اومده بود ،دلش نمیخواست کسی دیگه جز خودش نفس رو تو اون حالت دیده باشه. اما چرا؟؟ مگه چکاره نفس بود؟؟ مگه چه حقی داشت ؟؟ با عجله از پله ها بالا رفت, اونقدر عصبانی بود که اصلا متوجه چیزی یا کسی نبود. با شدت به کسی خورد، وقتی نگاه کرد آزاده رو دید که نقش زمین شده، تازه به خودش اومد و همونجا ایستاد . به آزاده خیره شد. چقدر بزرگ شده بود , چقدر جا افتاده تر و زیبا تر شده بود.تو چشماش غم بود، دلش به حال آزاده ریش ریش شد' این همون آزاده خودش بود،همون که روزی خدای روی زمینش بود... بغض گلوشو فشرد ،دستشو ناخوداگاه دراز کرد به دست آزاده تا از زمین بلنش کنه.آزاده هم با بغض دستش رو تو دستای سپهر قلاب کرد تا بتونه بلند شه. در همین لحظه نفس از اتاقش خارج شد تا پایین بره .یکهو چشمش به سپهر افتاد که دستش تو دست آزاده گره خورده بود ....
سپهر با چشمان گشاد به نفس خیره شد دوست نداشت کسی در موردش برداشت غلط کند آزاده که شناختی روی نفس نداشت از دیدنش جا خورده بود انگار شب قبل حضور او را اصلا حس نکرده بود. نفس که برای خودش در رویاها سیر کرده بود با دیدن آن صحنه، همه را حبابی تجسم کرد که ناگهان همگی روی هوا پخش شده بودند . سپهرکه بخود آمده بود دستان آزاده را که هنوز در دستش بود ول کرد و با عجله به اطاقش رفت . آزاده که هنوز از حضور نفس کنجکاو بود قدمی به طرفش برداشت و گفت : - من شمارو تا بحال ندیده بودم . نفس سعی کرد به خودش مسلط شود با اعتماد به نفسی که همیشه داشت به آزاده خیره شد و گفت : - نخیر شما منو ندیدید . من پرستار خانم هستم . آزاده یکی از ابروهایش را بالا داد و با حالتی مغرورانه گفت : - که اینطور خیلی عجیبه که عمه هنوز نگهت داشته . نفس نگاهش به آزاده و در حال ارزیابی او بود .اینکه او چی میگفت برایش مهم نبود . آزاده چهره زیبایی داشت اما رفتار مغرورانه اش زیبایی اش را تحت الشعاع قرار داده بود. پوستی روشن و چشمانی عسلی که با موهای قهوه ای روشن هارمونی زیبایی پیدا کرده بود . دلش نمی خواست او را با حقارت نگاه کند .پس ایستادن در آنجا را بیشتر از این جایز ندانست و به طرف پایین حرکت کرد . نفس از دید آزاده دختر زیبایی به نظر می آمد چشمان درشت سیاه و پوست گندمی روشن درست نقطه مقابل خودش بود . آزاده از اینکه حرفش بی جواب مانده بود عصبی بود رفتار نفس مثل یک تو دهنی بود با عصبانیت نگاهی به در بسته اطاق سپهر انداخت و پشت سر نفس از پله ها پایین رفت .
فصل ششم دو ماه از آمدن آزاده به ایران میگذشت . تو این مدت معلوم شد که آریا با صمیمی ترین دوست آزاده ، ارتباط داشته و با خالی کردن همه حسابهای بانکی مشترکشون ، به شهر دیگه ای رفته و با اون خانم زندگی میکنه. چون آزاده قبلا تو کانادا تقاضای طلاق داده بود،کار راحتر شده بود. آریا از اومدن به ایران و شرکت در جلسه دادگاه سرباز زد . وکیل اریا به جای اون در دادگاه حاضر شد .اما یکی از دوستان نزدیک دایی کاوه که وکیل مجرب و قدری بود، با مدارکی که آزاده علیه آریا در اختیارش گذاشته بود تونست در طی چند جلسه دادگاه، حکم طلاق غیابی آزاده رو بگیره . با حکم دادگاه یک سری از اموال آریا هم به به عنوان مهریه به آزاده داده شد . آزاده دختر مغرور و،خودسر و حسودی بود. وجود نفس، و توجه خانم تاجبخش به اون ،حس حسادت رو درون آزاده تشدید کرده بود. همین مساله باعث شده بود که بخواد خودی نشون بده و تو همه کارها دخالت کنه. به خاطر شرایطی که داشت بقیه سعی میکردن مراعات حالش رو کنن، اما آزاده هر روز گستاخ تر از روز قبل میشد. طوری که با نفس برخورد میکرد که نفس فکر کنه آزاده خانم خونست و نفس خدمتکار شخصی اون . از طرفی آزاده حس کرده بود که نفس به سپهر علاقمند شده و با شناختی که از سپهر داشت، میدونست با اینکه با دست پس میزنه اما با پا پیش میکشه و نسبت به نفس بی علاقه هم نیست. آزاده با خودش فکر میکرد، قبلا تصمیم اشتباهی گرفته و بی جهت پشت به عشق و علاقه سپهر کرده بود .سپهر از همه جهت مناسب بود و هست. مهمتر از همه اینکه قبلا آزاده رو عاشقونه دوست داشت و میپرستید. پس هنوز هم میتونست از نقطه ضعفهای سپهر استفاده کنه و اونو کاملا برای خودش داشته باشه. نباید به نفس شانسی میداد .... نباید بازی رو به یه پرستار خدمتکار میباخت ....
بهار بود ، آسمان آبی .. درختهای میوه حیاط شکوفه کرده بودن. ماهی های داخل حوض انگار دوباره جان گرفته بودن .. همه جا پر از گلهای رنگارنگ بهاری بود .آفتاب بهاری در حال تابش بود و پرنده ها لا به لای بید مجنون سبز و همیشه متواضع سرمست و شاد آواز میخوندن. اما آسمون دل نفس ابری بود، غمگین و افسرده روی تاب نشسته بود و تو فکر بود. دلش سخت برای پدرش خونه و شهرش تنگ شده بود. حوصله جواب دادن به تلفنهای باربد رو که هر بار به بهانه ای زنگ میزد و غزلهای عاشقونه سر میداد رو نداشت . آزاده با رفتارش این دو ماه رو برای نفس اندازه دو سال جهنم کرده بود. جالب اینکه کسی هم چیزی بهش نمیگفت و همه مراعات آزاده رو میکردن. حالا دیگه آزاد بود و به کسی هم تعهد نداشت. به بهانه های مختلف به دفتر کار سپهر و پدرش میرفت . به نفس امر و نهی میکرد. تحقیرش میکرد . دایی کاوه شرمنده از رفتار دخترش بود، اما چاره ای جز تحمل نداشت. خانم تاخبخش هم هر بار به نفس میگفت که آزاده یه دوران سختی رو داره میگذرونه و به زودی تموم میشه .سپهر هم با سکوتی که کرده بود، همه درهای امید رو به روی نفس بسته بود. نفس اهی کشید و یاد چند ماه قبل افتاد، همون صبح فراموش نشدنی، که سپهر اونو روی بالکن تو ویلای رامسر دیده بود . چشمای سپهر پر از تمنا بود، نفس به جرات میتونست بگه اون نگاه ها از روی هوس نبود ... شب همون روز سپهر پیامی پر از تحقیر و تهدید برای نفس فرستاد، و به نفس گفت حرفها و رفتارش زمین تا آسمون با هم فرق داره .از سبک سریهاش تو تولد باربد گرفته تا وضع نا مناسبی که روی بالکن اومده ،نشون میده که فقط ادعای نجابت داره .از همون روز هم به جز یک سلام زیر لبی با نفس حرف دیگه ای نزد . علاقه نفس هر روز بیشتر و بیشتر میشد و سپهر دور تر و دورتر .چون آزاده خودشو به سپهر نزدیک میکرد نفس احساس میکرد نمی تواند جایی در قلب سپهر برای خودش باز کند و همین اونو از سپهر دور میکرد . نفس تو چشمای سپهر علاقه رو میدید اما برخوردش حکایت از چیز دیگه ای داشت . نفس نمیدونست سپهر چه حسی نسبت به آزاده داره . اصلا باید برای داشتن سپهر بجنگه یا نه... از طرفی هم نفس ایمیلی از طرف دانشگاه گرفته بود که از اول مهر مرخصی تحصیلیش تموم میشه و باید سر کلاسش حاضر بشه. امکان جابجایی دانشجو هم نبود، مگر در شرایط خاص ... همه این مشکلات دست به دست هم داده بودن تا نفس احساس یاس و نا امیدی کنه .... با صدای آزاده به خودش اومد که گفت : - به شما اینجا پول نمیدن که روی تاب بشینی و آفتاب بگیری. فکر کردی خانم خونه هستی ؟ عمم از سر دلسوزی تا الانم نگهت داشته . بهت لطف میکنه که عین کلفتها باهات رفتار نمیکنه!!! والا آدم خودش باید حد خودشو بدونه ، زینت چندین ساله تو این خونست ، اما هنوزم به خودش اجازه نداده یه لیوان چای با ما بخوره ، اونوقت خانم میاد میشینه بالای خونه ... همین دیگه با دوز و کلک عمه بیچاره منو خام کردی داری واسه خودت جولون میدی ... بعد با حالتی که بخواد نفس رو کوچک کنه گفت : - الانم این بساط سیر و سیاحتت رو جمع کن برو تو ، عمه جونم رو ببر دستشویی ... نفس برگشت جواب بده که یکهو چشمش به سپهر افتاد ،که از اتاقش داشت پایین رو نگاه میکرد و چون پنجره باز بود ، قطعأ همه حرفهای آزاده رو شنیده بود . احساس حقارت کرد. خودش رو خیلی کوچک حس کرد . از بی تفاوتی سپهر دلش شکست و بغض گلو شو گرفت ، همونجور که به سپهر نگاه میکرد، آهی کشید و به سمت در ایوان راه افتاد ...
و اما سپهر ..او در دنیایی دیگر در جدالی نابرابر مابین یک عشق قدیمی و نافرجام و احساسی نوپا و درحال قوت گرفتن دست و پا میزد. با دیدن دوباره آزاده قلب بیقرارش ناخودآگاه به عشق اول گریز میزد و وجودش را از یادآوری دلنشینی خاطرات کهنه میسوزاند. خاطراتی که هرگز سرد نشده بودند و برخلاف ظاهر آرام و مغروری که همیشه در مقابل دیگران و به خصوص مادرش از خود نشان میداد، هرگز از ته دل تلاشی در فراموشی آنها بکار نبرده بود. عشق او به آزاده آن قدر ریشه دار بود و از اعماق وجودش سرچشمه گرفته بود که قصد داشت تا آخر عمر با خیال همان عشق زندگی کند. هرچند هرازگاهی از یاواوری بی وفایی آزاده، اندوه و خشم سراسر وجودش را فرامیگرفت ولی خودش هم می دانست که این خشم در کسری از ثانیه از قلب پاکش رخت برمیبندد و بی وفایی معشوقش هیچگاه نتوانسته شعله گرمابخش آن احساس ناب را به سرمای ویران کننده نفرت تبدیل کند. ولی همه ی این ها به قبل از شناختن نفس منتهی میشد. خودش هم نمی دانست که چگونه دختری که نقطه ی مقابل آزاده است بی هیچ گونه تلاش و دلبری، فکر و ذکر او را به خودش مشغول کرده است. بذر احساسش به آزاده با خواست و توجه خودش در قلبش رشد کرد و تبدیل به درختی تنومند شد که هرچند با تبر بی وفایی از تنه جدا شد ولی همیشه جوانه میزد و جوانه هایش در رگ و جانش ریشه می دواندند و از قلب جوانش برای سرسبزی همیشگی خویش تغذیه میکردند. در حالیکه که کششی که به نفس داشت کاملا مهارنشده و ناگهانی بود. هرچه بیشتر سعی در دوری جستن از نفس میکرد خودش را بیشتر به او نزدیک میدید. حتی احساسش هم با تجربه ی قدیمی اش متفاوت بود. دیگر از آن همه شور و شعف و امید جوانی خبری نبود. بلکه احساسی نرم و لطیف بود که با همه ظرافت و لطافتی که داشت با قدرت تمام سعی در تسخیر روح و روان سپهر داشت. سپهر غمگینانه از پنجره اتاقش شاهد حرفهای تلخ آزاده بود. خوب میدانست که نگاه دلگیر نفس از او میخواست که در مقابل این همه توهین و فشار کاری بکند ، خودش هم همین را میخواست، اما چطور به آزاده دختری که سالهای سال دوستش داشت بگوید که رفتارش نادرست است و دلش میخواهد به حمایت از نفس برخیزد، آن هم زمانیکه خود آزاده با شکستی که در زندگیش خورده بود به حمایت و توجه زیادی نیازمند بود. سپهر مرد انتقام گرفتن از آزاده نبود. در این جدال نابرابر سپهر ناتوانتر از هر زمانی در زندگی به نظر میرسید...