1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

رمان نفس با نویسندگی بچه های تاپ فروم

شروع موضوع توسط ****FERESHTEH**** ‏8/2/16 در انجمن داستان

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]


    سپهر پشت فرمون نشست و به طرف رستوران راه افتادن .دایی کاوه فکر کرد در حال حاضر نصیحت و یا سرزنش کردن سپهر بی فایده ست، چون الان سپهر هم خسته ست و هم عصبی،پس به وقت مناسبتری موکول کرد.
    دایی گفت :
    - بریم همون رستوران همیشگی ، سبزی پلو با ماهیش حرف نداره .
    سپهر از اینکه دایی بحث رو باز نکرد . سپاسگذار و قدردان درک بالاش بود.
    تلفن دایی کاوه چند باری زنگ خورد، اما دایی فقط نگاهی به صفحه کرد ،شماره آزاده بود و دایی می دونست ، دخترش برای تبریک سال نو زنگ زده .اما نمی خواست جلو سپهر با آزاده صحبت کنه،و باعث رنجش اون بشه ،پس جواب نداد.
    سپهر جلو رستوران همیشگی نگه داشت، و به دایی گفت:
    - شما تو ماشین بمونید. من غذا میگیرم میام.
    دایی میدونست ، پیشنهاد سپهر برای اینه که جواب تلفن آزاده رو بده ،به همین خاطر با شوخی گفت :
    - نه سپهر جان ، خودم بیام بهتره، یه وقت خسیس بازی در میاری ، فقط یه مدل غذا سفارش میدی.
    دایی و سپهر به طرف رستوران راه افتادن.
    در این میون، نفس هم با احتیاط دوشی گرفت ، و لباس مناسب و زیبایی تنش کرد، نمی خواست اولین روز عید رو زانوی غم بغل کنه ،پس به طبقه پایین اومد .
    زینت و خانم تاجبخش با دیدن نفس که سرحالتر شده بود ،خوشحال و خندون شدند .
    نفس هم سعی کرد هر چند مصنوعی ، اما خودشو شاد نشون بده ، و حال و هوای دل بقیه رو بهاری کنه . به همین خاطر رو به خانم تاجبخش کرد و گفت :
    - تا غذا نیومده شما هم زود یه دوش بگیرد تا سر حال بیایید. دوش آب ولرم معجزه میکنه . زینت خانم شما هم بجمبید بعد دوش ناهار میچسبه.
    با این پیشنهاد کمک کرد خانم هم سریع دوش گرفت. و ىعد از انجام کارهای خانم پایین اومدن . تو همین حین صدای پارس سگ و دم تکون دادنش، خبر از برگشت دایی کاوه و سپهر میداد .


     
    af3hin، ARROW، کاتیا و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]



    بعد از ناهار که اتفاقا خیلی هم مفصل و خوشمزه بود، همه برای استراحت به اتاقهاشون رفتن. نفس داروهای خانم رو داد و کمک کرد تا خانم تاجبخش رو تختش دراز بکشه، و بعد از اینکه مطمئن شد دیگه کاری نمونده به اتاق خودش رفت. اتاق نفس به بالکن نه چندان بزرگ اما دلباز رو به دریا راه داشت . داخل بالکن یک میز و صندلی 2نفره و اطراف بالکن و روی نرده های جلوی اون چندین گلدان با گلهای زیبا و رنگارنگ بهاری بود که خیلی چشم نواز بود.
    نفس روی یکی از صندلی ها نشست ،دریا زیر پاهاش و در چند متریش بود . از بالا به موجها خیره شد، گاه ارام و کم ارتفاع و گاهی هم بلند و خروشان خودشون رو ساحل میرسوندن. به بالا پایین زندگیش فکر میکرد که اونو از عرش به فرش رسونده بود. غرورش لگد مال شده بود، کی فکر میکرد یکی یکدونه جناب آقای معتمدی ، که برای خودش برو و بیایی داشت تا جایی برسه که از یه غریبه تو دهنی بخوره. دلش پر شد و زد زیر گریه . دلش محبت مادرشو میخواست ،شونه های پدرش رو کم داشت تا سرش رو بذاره و اشک بریزه، با اشک رو به آسمون کرد و گفت:
    - خدایا اصلا منو میبینی حواست بهم هست یا تو هم فراموشم کردی؟؟ دارم کم میارمااا بهم صبر بده . کمکم کن. پناهم باش، فقط تو رو دارم.
    وقتی کمی آرومتر شد به نسیم و خانم اقبالی زنگ زد و عید رو تبریک گفت و خبر دار شد پدرش به همراه همسرش برای گذروندن تعطیلات به خارج از کشور رفتن.
    می خواست شماره باران زند رو بگیره که از بالا سپهر و دید همراه سگ هاسکی ش که جکی نام داشت به طرف ساحل رفت .دلش نمی خواست سپهر ببینتش .پس سریع داخل اتاق رفت و از پشت پرده به تماشای اونها ایستاد.



     
    af3hin، ARROW، کاتیا و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]



    سپهر تکه چوبی برداشته بود و به دورتر پرتاپ میکرد. جکی هم با خوشحالی میدوید و تکه چوب رو به دندون میگرفت و جلوی پای سپهر می انداخت تا سپهر دوباره پرت کنه .
    بعد از اینکه کمی سر به سر جکی گذاشت ،رو به دریا ایستاد . سیگاری روشن کرد و یه دستش رو تا نیمه داخل جیب شلوار جینش کرد و به دریا خیره شد . معلوم بود خیلی تو فکره.
    نفس میتونست نیمرخ سپهر رو ببینه.با وسواس خاصی تمام حرکاتش رو زیر نظر داشت. تا حالا ندیده بود سپهر سیگار بکشه .به نظرش سپهر جذابتر از روزهای قبل بود .حتی پکهایی که به سیگارش میزد واسه نفس جالب و زیبا بود. حس خاصی داشت ، یه چیزی مابین هیجان و دلشوره. با خودش میگفت : " یعنی داره به چی فکر میکنه. نکنه به آزاده " !!!
    با این فکر کمی عصبی شد، خودشم نمی دونست چرا اسم آزاده باعث حسادت و رنجشش میشه.
    فکر میکرد چرا حتی با برخوردی که صبح بینشون پیش اومده بود باز هم از سپهر بدش نمیومد، چرا ازش متنفر نبود. این چه حس مبهمی بود که درگیرش شده بود. زل زده بود به سپهر ، انگار نمی خواست تماشای چیزی رو از دست بده .
    سپهر گوشیش رو از جیبش در آورد و مشغول شماره گرفتن شد، تو همین حین گوشی نفس زنگ خورد .
    نفس با عجله ،تقریبا به سمت تلفن دوید و بدون اینکه به شماره نگاه کنه ،گوشیشو برداشت و با هیجانی که برای خودشم هم جای سوال داشت گفت :
    - سلام بفرمایید
    - سلام به روی ماهت خانوم خوشگله
    انگار یکی ، یک پارچ آب یخ رو سر نفس ریخت ،تمام هیجانش دود شد رفت هوا. با صدایی که دیگه تقریبا هیچ حسی توش شنیده نمیشد گفت :
    - شما هستی باران جان،خوبی خانم .سال نو مبارک...




     
    af3hin، *aseman*، ARROW و 8 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    [​IMG]



    مکالمه نفس با باران دو سه دقیقه بیشتر طول نکشید .
    وقتی پشت پنجره برگشت ، سپهر در طول ساحل دور شده بود .
    گاهی تاثیر گذاری کسی که می آید و تاثیری در زندگی آدم میگذارد و میرود ، خیلی بیشتر از آن کسی است که یک عمر کنارش بوده و اگر در همان لحظه ها این موضوع را متوجه نشده ، بعدها ملموس تر و روشن تر پی به این حقیقت میبرد . و حتی این قاعده در خود آدمی نیز صدق میکند . شده که ما سالها با خود زندگی کردیم اما دریغ از کوچکترین شناخت از خویشتن خویش .
    درون ما همیشه دالان هایی است که روزنه های بیشمار به بیرون دارد . اما همیشه این روزنه ها را با پرده های ضخیم پوشانده ایم .
    تا پرده ها را کنار نزنیم ، هیچ نوری از آن روزنه ها بر ما نخواهد تابید .
    گاهی باید خودمان نزد خودمان بیاییم و آن تاثیر را بگذاریم . وگرنه در تاریکی دالانهای زندگی خویش ، سالها دچار ظلمت خواهیم بود .اما متاسفانه اکثر اوقات این کاستی را نمیبینیم و دلیلش این است که ما خود را بی نقص میدانیم . و از همین جاست که فاجعه زندگی ما آغاز میشود . هر اندیشه ، هر تفکر ، هر ایدئولوژی و هر تفکری که احساس دانایی کامل را به ما تداعی کند و ما را در باتلاق : من خوبم و دیگران بد ؛ من میدانم و دیگران نه ؛ و آنچه میدانم وحی منزل است ؛ فرو میبرد و گاهی حتی تا آخر عمر نیز نمی فهمیم که آنچه می فهمیدیم ، نه درک و اندیشه و دانایی ما ، بلکه الغا و تلقینی بود که عمری ما را در پیله خویش نگاه داشت و ما هرگز و هرگز ، یک بار هم به سوی پروانه شدن گام بر نداشتیم ، اما تمام عمر ، خویش را پروانه انگاشتیم .
    پس یا باید سپهر وار گاهی از خود دور شویم تا نهایتا با دانایی به نزد خویش برگردیم و یا نفس وار فرصت دهیم تا سپهرهای به ظاهر زشت رو که بر عکس خوب رویان فریبکار و دغل ، سعی در الغای زیبایی کذائی بر ما ندارند ، گاه گاهی در کنار ما و در ساحل زندگی ما قدم زنند . و بفهمانند آنچه را ما فکر میکردیم می فهمیم ، در صورتی که هیچ نمی فهمیدیم و در تاریکی مطلق پرسه می زدیم و چه خوش بودیم با این تاریکی که آن را نور مطلق می پنداشتیم .
    اینکه سپهر نیز یکی از همین ها بود یا نه ، هنوز برای نفس معلوم نبود . نفس تا وقتی که از پشت پرده ها سپهر را می نگرد ، هرگز پی به این موضوع نخواهد برد .

    پرده ها را تو فرو افکن بیا
    خود رها کن از همه رنگ و ریا

    نور اگر خواهی به ناری دل نبند
    دل رهان و خود رهان از این کمند

    شعله ها می زن به تار و پود خویش
    تا بر آید بوی خوش از عود خویش

    مست اگر گردد سپهر از بوی تو
    کی بتابد روی خود از روی تو ؟

    تو نفس باش و دمی بر او بدم
    تا که جان گیرد به هر دم ، دم به دم

    آسمان از آنِ تو ، پروانه باش
    با زمینت این زمان بیگانه باش
     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏15/3/16
    af3hin، ARROW، -Silence- و 14 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن

    [​IMG]




    فصل پنجم


    چند روزی از اومدنشون به شمال میگذشت .نفس گاهی با خانم تاجبخش و زینت ، و گاهی تنها کنار دریا میرفت. حالا دیگه با سگ سپهرهم اخت شده بود، و بعضی اوقات با جکی کنار ساحل میرفت ، باهاش بازی میکرد.
    بعد از ماجرای دعوا ، سپهر سعی میکرد کمتر با نفس تماس داشته باشه. دلش نمیخواست بینشون برخورد دیگه ای پیش بیاد. از یک طرف کار اونروز نفس رو یه جور سرکشی و بی احترامی به خودش میدونست و از طرفی هم برای واکنشی که در مقابل نفس از خودش نشون داده بود ،احساس شرم میکرد.
    بارها سعی کرده بود به خاطر رفتارش از نفس عذر خواهی کنه، اما غرورش اجازه نمیداد و فکر میکرد همین فاصله به نفع هردوشونه.
    روز پنجم عید بود و همگی برای صرف صبحانه دور میز جمع بودن. قرار بود عصر سپهر برگرده تهران تا فراد تو یک جلسه کاری شرکت کنه و احتمالا تا روز هشتم فروردین برمیگشت شمال.
    قرار بود خانواده زند هفته دوم عید یعنی پس فردا شمال باشن، ویلای اونها هم تو رامسر و به فاصله 5 کیلومتری ویلای تاجبخش قرار داشت .
    خانم زند از قبل نفس و خانواده تاجبخش رو برای هشتم فروردین که مصادف با تولد باربد بود، دعوت کرده بود و خیلی هم اصرارکرده بود که همگی باشن .
    خانم تاجبخش در حالی که چای مینوشید رو به نفس کرد و گفت:
    - چطوره امروز با سپهر بری بازار و از طرف من یک کادوی مناسب برای باربد و یکی هم برای باران بگیری. و بدون اینکه منتظر جواب نفس باشه رو به سپهرکرد و گفت :
    - سپهر جان مادر ، اگه زحمتت نیست بعد از صبحانه نفس رو ببر بازار تا بتونه کادو بخره.
    سپهر با کمی ناراحتی رو به مادرش کرد و گفت:
    - مادر،من کلی کار دارم، چرا عجله میکنید ،حالا کو تا تولد..
    خانم گفت :
    - 3 روزکه بیشتر نمونده پسرم. توی شهر غریب دختره تنها رو که نمی تونم بفرستم خرید. دایت هم که هیچوقت حوصله مغازه گشتن نداشته، من و زینت هم که پاشو نداریم ، پس میمونه شما .
    سپهر علی رغم بی میلیش دیگه با مادرش بحثی نکرد و بدون اینکه به نفس نگاه کنه گفت:
    - حاضر بشید یک ساعت دیگه میریم.
    نفس از رفتار سپهر کمی دلخور شد اما به روش نیاورد و بعد از جمع کردن میز به اتاقش رفت تا حاضر بشه.
    شاید حدود 5- 6 تا مانتو و شال رو امتحان کرد تا به یه ست کرم قهوه ای رضایت داد. با وسواس خاصی آرایش ملایمی کرد، کمی هم عطر به خودش زد .نمیدونست چرا اینهمه هیجان داره. حال دختر دبیرستانی رو داشت که برای اولین بار با پسری قرار گذاشته. داشت وسایل های کیف مشکیشو داخل کیف کرم رنگش میذاشت که چشمش به کادوی سپهر افتاد که قرار بود سال تحویل بهش بده . ناخوداگاه اونم داخل کیفش گذاشت و برای آخرین بار نگاهی به خودش انداخت و از اتاق بیرون رفت .
    وقتی نفس داشت از پله ها پایین میومد که داخل پذیرایی بره که همون موقع سپهر از پذیرایی خارج شد تا از پله ها بالا بره که سینه به سینه به هم خوردن . نفس تعادلشو از دست داد و داشت به زمین میخورد که سپهر با کشیدن دست نفس مانع از برخوردش با زمین شد .
    هر دو دستپاچه شدند .نفس زودترمعذرت خواهی کرد و سریع رفت داخل پذیرایی تا از خانم خداحافظی کنه و با کمی خجالت به طرف ماشین رفت و سوار شد.
    موقع بستن کمربند چشمش به ضبط ماشین افتاد که سپهر درستش کرده بود.
    سپهر اینبار آهنگ ملایمی رو با صدای نه چندان بلند گذاشت .
    تو راه هر دو ساکت بودند ، اخلاق نفس برای سپهر عجیب بود. یک وقتها مثل بره ای آروم و رام بود و گاهی تبدیل به ماده پلنگ وغیر قابل پیش بینی میشد.هم مهربون و هم مغرور بود . زیبا بود و نجیب. مسولیت پذیر و حواسش به همه چی بود.
    نفس فکر میکرد رو ابرهاست، حس خوبی داشت .دلش میخواست راه طولانی تر بشه و اصلا نرسن .دلش میخواست همینجور کنار سپهر بشینه.
    اما بعد از نیم ساعت رانندگی سپهر ،ماشین رو جلوی یک پاساژ شیک و لوکس پارک کرد و هر دو به طرف پاساژ راه افتادن ...
     
    af3hin، *aseman*، ARROW و 10 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]



    نفس خیلی خوشحال و سرحال بود . همچین با ذوق ویترین مغازه هارو نگاه میکرد، که اگه کسی از دور نگاهش میکرد، فکر میکرد یک دختر بی عار و بی درده خوشبخته که با نامزدش اومده خرید عروسی. همینجور که مشغول تماشای مغازه ها بود که یهو سپهر گفت:
    - تلفنم رو تو ماشین جا گذاشتم تا شما نگاه میکنید ، من میرم و میام .
    نفس از جلو چند تا مغازه گذشت و نگاهی به ویترینشون کرد تا اینکه جلوی یه بوتیک ایستاد و به لباسهای پشت ویترین خیره شد. یه بلوز و شلوار سرهمی زرد رنگ مایل به خردلی توجه نفس رو به خودش جلب کرد.رنگ زرد اونم خردلی همه پسند نبود،اما این رنگ بیش از حد به نفس میومد. خوبیه پارچه لباس هم این بود که شل می ایستاد و به بدن نمی چسبید. نفس فکر کرد این لباس مناسب مهمونی هست و بهتره که لباس رو بخره .تو همین فکرها بود که یه پسره شونه به شونش وایساد و سرش رو نزدیک گوش نفس برد و گفت :
    - هم خودت جیگری هم سلیقه ت . دوست داری بپوشی تا نظرمو بگم؟
    نفس تا اومد به خودش بجنبه ، از پشت سر صدای سپهر رو شنید که گفت:
    - بیا بریم برای من نظر بده .
    و بعد هم با عصبانیت یقیه پسرمزاحم رو گرفتو به دیوار چسبوندش و چند مشتی حوالش کرد. تا اینکه چند نفر از فروشنده ها جلو اومدن و سپهرو از پسره جدا کردن.
    سپهر نگاه تندی به نفس انداخت و با گفتن "بریم " به سمت بیرون پاساژ رفت . نفس هم پشت سرش راه افتاد .
    وقتی تو ماشین نشستند ،سپهر با تشر به طرف نفس برگشت و گفت:
    - شما تشریف آوردی عید دیدنی یا خرید ؟؟؟ اگه موقع بیرون اومدن اینقدر سرخاب سفیداب نمیکردین ، کسی مزاحمتون نمیشد.
    نفس میخواست بگه " ظاهر من هیچ مشکلی نداره .حتی اگه گونی هم سرم باشه، اون کسی که بخواد مزاحم بشه ،میشه !! همه جا پره از این مردهای هرزه و روانی ، که حتی به ناموس خودشون هم رحم ندارن چه برسه به ناموس مردم. در ضمن ، خودت نباید منو اونجا تنها میذاشتی و میرفتی "
    اما نفس میدونست که الان سپهر عصبانی و بی منطقه . پس بحث و یکه به دو کردن فقط وضع رو بدتر میکنه .به همین خاطر با صدای آروم و محزونی گفت:
    - حق با شماست. معذرت میخوام.
    - سپهرخودشم میدونست که حق باهاش نیست و حرفاش صحت نداره. آرایش نفس اونقدر کمرنگ و ملیح بود که اصلا به چشم نمیومد . لباسش هم درعین شیک بودن اصلا جلف نبود .اما چون خیلی شاکی بود ، دنبال مقصر میگشت تا حرصشو خالی کنه.
    چند دقیقه ای بدون اینکه حرفی بینشون رد و بدل بشه گذشت .حالا سپهر کمی آرومتر شده بود.نفس خوشحال بود که صبرش باعث آرامش شد وکاری نکرد تا سپهر رو جری ترکنه.
    سپهر رو به نفس کرد و گفت :
    - حالا که تا اینجا اومدیم، بهتره دست خالی برنگردیم.
    و با گفتن این حرف از ماشین پیاده شد، نفس هم حرفی نزد و دوباره مطیعانه با سپهر به طرف پاساژ راه افتاد.
    خوشبختانه داخل پاساژ ،هم بوتیک لباس و عطر بود و هم 2-3 تا مغازه طلا فروشی .
    - نفس از طرف خانم تاجبخش یه زنجیر طلا برای باربد و یه دستبند ظریف وشیک برای باران خرید. از طرف خودش هم یه ست کیف دستی و کمر بند همراه با جاسویچی که همگی از چرم اصل بود گرفت.
    بعد از تموم شدن خرید به سمت ماشین راه افتادن .وسطای پاساژ رسیده بودن که سپهر گفت:
    - راستی من فراموش کردم کادو بگیرم، شما سویچ رو بگیر ،برو تو ماشین بشین تا من بیام.
    نفس با بی میلی سویچ رو گرفت و رفت داخل ماشین نشست. بعد از ده دقیقه سپهر نایلون به دست بیرون اومد، و اونو روی صندلی عقب گذاشت و به طرف خونه راه افتاد .
    خانم تاجبخش با دیدن کادوها خوشحال شد ، و گفت که از سلیقه نفس برای انتخاب کادوها خیلی راضیه .
    طرفای ساعت 4 عصر بود که سپهر راهی تهران شد .
    نفس بعد از انجام کارهای روزمره خانم تاجبخش، به اتاقش رفت تا کمی استراحت کنه .وقتی وارد اتاقش شد ،چشمش به تختش افتاد که یه نایلون سفید روش بود. نزدیکتر که اومد ،دید این همون نایلونیه که صبح دست سپهر بود . وقتی داخل نایلون رو نگاه کرد، چشماش داشت از حدقه در میومد، از خوشحالی جیغ خفیفی کشید. سپهر بلوز و شلوار سرهمی رو همراه با یه دستبند که عین ماله باران بود برای نفس خریده بود.
    تو جعبه دستبند، یه کاغذ بود که سپهر روش نوشته بود:
    - " امیدوارم باعث سوء تفاهم و یا بی جنبگی نشه " "بذارید رو حساب عیدی و جبران اتفاق اونروز"
    یادداشت سپهر کمی نامحترمانه بود، اما نفس تو حال و هوایی نبود که بخواد به این چیزا فکر کنه.
    قلبش داشت از جا کنده میشد. لباس رو برداشت و به سایزش نگاه کرد، درست اندازه خودش بود .اونو تو بغلش گرفت و گفت :
    - "خدایا خوابم یا بیدار ؟؟ اگه خوابم لطفا بذار تا ابد همینطور بمونم"
    و از گوشه چشمش اشکی چکید ...

     
    af3hin، ARROW، -Silence- و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]




    وقتی کمی از هیجانش کم شد .تازه به خودش اومد و به این فکر کرد که سپهر به چه حقی وارد اتاق خوابش شده. از یک طرف صبح اون طور بیرحمانه متهمش کرده بود که باعث تحریک اون پسر مزاحم شده و رگ غیرتش گل کرده بود و از طرف دیگه به خودش اجازه داده بود وارد حریم خصوصییش بشه!!!
    نفس عصبی بود، این قضیه با مرام و مکتبش سازگار نبود. درسته دختر امروزیی بود، اما پایبند به اصولی بود و برای خودش مرزهایی داشت که اگه کسی میخواست از اونها بگذره قطعا واکنش نشون میداد.
    بدون لحظه ای درنگ با عصبانیت گوشیشو برداشت و برای سپهر یه اس ام اس نوشت :

    " آقای محترم!!! البته اجازه بدین همین اول ،جملمو تصحیح کنم ...آقای به ظاهر محترم و جنتلمن!!!
    نمی دونم کدوم رفتار من باعث شده که شما به خودت اجازه بدی، از خط قرمزها رد شی و نبایدهایی رو انجام بدی. اونی که دچار سوء تفاهم شده و بی جنبگی در آورده شما هستی!! تا یه ردیف سفیدی دندونم رو دیدی، زود پسر خاله شدی ؟؟ به چه حقی به بهونه کادو پاتو تو اتاق خواب من گذاشتی؟؟ منو با بقیه عوضی گرفتی !! من از همچین اشتباهاتی به راحتی نمیگذرم. فکر کردی چون شما آقایی و ارباب و من به قول خودت یه پرستار ملافه عوض کن ، هر کاری دوست داشتی میتونی انجام بدی !!! کادوهاتم ارزونی خودت . من احتیاجی به بذل و بخشش شما ندارم .امیدوارم دیگه تکرار نشه، چون دفعه بعد براتون گرون تموم میشه "...

    نفس بعد از نوشتن ،با عجله دکمه ارسال رو زد و پیغام ارسال شد. چند دقیقه ای همونجور رو تختش نشست .بعد شالش رو سر کرد و تا بره کنار ساحل کمی قدم بزنه. اما قبلش رفت آشپزخونه تا آب بخوره .
    زینت تو آشپزخانه مشغول تدارک شام بود، با دیدن نفس گفت:
    - راستی اون موقع یادم رفت بهت بگم ، نایلونی که رو تختت گذاشتمو دیدی؟؟ آقا سپهر قبل از رفتن داد بهم و گفت ،بذارم تو اتاقت . گفت تو ماشین جا گذاشته بودی ...
    نفس دیگه بقیه حرفهای زینت خانم رو نشنید. انگار دنیا رو سرش خراب شده بود ....


     
    af3hin، ARROW، سایه و 11 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]




    چند روز گذشت و روز مهمونی هم از راه رسید ، اما خبری از سپهر نشد. نه اس ام اس و نه تلفن ،هیچی.
    نفس بیقرار و کم حرف و بی حوصله شده بود. طوری که بقیه هم متوجه این موضوع شده بودن . دلش میخواست به سپهر زنگ بزنه،اما جرات نمیکرد. فکر میکرد الان سپهر اونقدر عصبانیه که ،با تماسش فقط وضع بدتر میشه.
    کارهای خانم تاجبخشو انجام داد و بعد از حاضر کردنش ، به اتاقش اومد تا خودش هم آماده شه.
    کمی تو بالکن نشست و به دریا نگاه کرد، دلش میخواست با یکی از این موجهای بلند، میرفت و دیگه برنمیگشت.چقدر دلتنگ بود ، دلتنگ خیلی چیزها.با خودش فکر میکرد چرا عمر روزهای خوش اینقدر کوتاهه ..چرا شوری اشک نمیذاره طعم شیرین لبخند رو بچشم . مگه نمیگن، مرفه بی درد؟؟ پس چرا اینقدر درد و غصه دارم ؟؟

    بغض گلوشو گرفته بود. بعد از چند دقیقه اومد تو اتاق .با حال پریشون در کمدشو باز کرد. با دیدن لباس سر همی بغضش ترکید و از ته دل گریه کرد.خودشم نمی دونست دردش چیه!!! شرمنده بود؟؟ دلتنگش بود؟؟ دوستش داشت؟؟ ...
    اما هر چی که بود، همه دردش تبدیل به اشک شده بود و با سوز روی گونه هاش می ریخت.با چشمای خیس لباسش رو تنش کرد، و با کمی آرایش محو قرمزی چشماش رو پوشوند .می خواست ساعتش رو برداره که چشمش به دستبندی که سپهر هدیه داده بود افتاد، دستی بهش کشید، اما دوباره گذاشت همونجا بمونه.

    قرار بود ساعت هفت و نیم منزل زند باشن. و 45 دقیقه دیگه راه میوفتادن ،اما سپهر هنوز برنگشته بود .نفس نه روش میشد و نه صلاح می دونست از خانم سوال کنه ،ولی مطمئن بود دیگه به مهمونی نمی رسه .با همین فکرها اومد پایین پیش بقیه .
    خانم تاجبخش تا نفس رو دید، شروع کرد به تعریف از سلیقه نفس برای رنگ خاص که الحق انگار برای اون خلق شده بود و همینجور مدل لباس که فوق العاده نفس رو شیک و و در عین حال با وقار نشون میداد. دایی هم اقرار کرد که زیباست و احسنت گفت.
    نفس با خجالت تشکر کرد، اما پکر تر از اون بود که با این تعریف ها خوشحال شه . دلش می خواست مثل زینت خونه بمونه .اما مجبور بود همراه دایی کاوه و خانم تاجبخش باشه ،هم بخاطر خانم و هم برای اینکه نیومدنش یه جور بی احترامی به خانواده زند بود .


    *******************************

    سپهر پشت فرمون بود و هنوز 2 ساعت تا تهران راه داشت که اس ام اس نفس رو گرفت . جلوی یه قهوه خونه تو راهی نگه داشت و پیام رو باز کرد .با هر کلمه که می خوند شعله های خشم نفس رو حس میکرد.
    اما از اینکه نفس اینجور سطحی ،بدون فکر و عجولانه قضاوتش کرده بود راضی نبود پس در جواب اس ام اس دو بیت شعر نوشت :

    بنشان به نرم گامی ، به کجا چنین شتابان ؟
    به سر آید آبسر نیز ، ز سراب این بیابان

    به رخت نشسته مویی ، مگرت خیال باشد
    که بری خیال خود را ، به سراغ ماه تابان


    اما موقعی که میخواست ارسال کنه پشیمون شد . به این فکر کرد ،مگه خودش هم همین کارو بارها و بارها با نفس نکرد؟ همیشه فقط تا جلو دماغشو دید و نه دورتر . عجولانه و بدون ذره ای فکر و تحقیق شتابان حکم صادر ، و اجرا کرد ، حالا چطور به خودش اجازه داده با یه بیت شعر اونو تنبیه کنه. مگه گناه خودش کمتر از نفس بود که بخواد بهش گوشزد کنه ، اونی که داری تو آسمون میبینی هلال ماه نیست ، تار موی خودته که جلوی چشماته .مگه شد خودش یک بار هم که شده تار مو رو کنار بزنه و دنبال ماه کذایی تو آسمون زندگیش نباشه؟؟!!!
    ماشین رو روشن کرد ، یه آهنگ ملایم گذاشت و راه افتاد.

    میدونست که نفس، الان برعکس صبح تبدیل به یه ماده ببر زخمی شده و خیلی عصبانیه. خوشحال بود دم دست نفس نیست ،چون معلوم نبود اینبار به جای ضبط چه بلایی سر خودش میومد . وقتی این فکر از ذهنش عبور کرد و لبخندی رو لبهاش نقش بست.اما اینبار بر خلاف همیشه لبخندش پوزخند و از روی تمسخر نبود.
    سپهر با خودش فکر کرد که اگر نفس از اصل ماجرا با خبر شه ، پیش خودش شرمنده میشه و همین فکر ؛ باعث شد ناخودآگاه چند خط روی پیشونیش بیفته .که این خط ها، نه خط اخم از روی عصبانیت ،و یا خوشحالی برای شرمندگی نفس باشه؛ بلکه نمی خواست شان نفس از هم بپاشه .
    کلمه به کلمه پیام نفس که همش تهدید و خط و نشون بود ،براش از هر تشکری زیباتر بود. تو دلش عفت و وقار نفس آفرین میگفت . اما چرا؟؟؟
    چی تو وجود سپهر در حال تغییر بود؟ چه تحولی در درونش در حال شکل گرفتن بود که حتی فکر کوچک شدن نفس ، اونو بهم میریخت.
    مگه همون سپهر نبود ، که وقتی نفس اتاقش رو مرتب کرده بود با گفتن پرستار ملافه عوض کن اونجور تحقیرش کرده بود. مگه این سپهر چند روز پیش نبود که با مشت به صورت نفس کوبید. مگه همون نبود که شان نفس رو در حد یک دختر خیابونی پایین آورد . این همون بود که با گذاشتن اون یادداشت تحقیر آمیز لابه لای هدیه های شخصیت نفس رو خورد کرد .
    پس الان چه مرگش بود!!؟؟؟
    چرا نگران این بود که نفس خجالت نکشه و شرمنده نشه ؟؟

    سپهر تمام این چند روز رو فکر میکرد، حتی جلسه ای رو که به خاطرش تهران رفته بود و کنسل کرد.
    به خودش فکر میکرد ، به نفس ، به گذشته ، به آینده...
    همیشه به این معتقد بود که مردها هر روز چندین بار عاشق میشن و عشق جدیدی برای خود انتخاب میکنند . برای همین ؛ ثبات در عشق را به ندرت تجربه میکن .
    عشق اینجور مردها رو مثل سیگاری میدید که ، هر چند دقیقه یک نخ روشن میکنن و کامی میگیرند و ىعد به فیلتر که رسیدن زیر پا لهش میکنن . بی توجه به اینکه ، اونی که زیر پا له کردن ، همونیه که تا چند ثانیه پیش اونجور با ولع لب بر دایره لبش و بوسه به قطر و شعاش میزدن . از این عشقها متنفر بود ، اینا عشق نبودن، هوسهای زودگذری بودند ، که ارزش عشق رو پایین میاوردن.
    سپهر گیج شده بود. نمی تونست درست فکر کنه. بهم ریخته و پریشون بود.


    *******************************
    دیگه کم کم باید راه میوفتادن. نفس شالش رو مرتب کرد، روپوششو پوشید . خانم تاجبخش رو هم حاضر کرد و کادوهارو برداشت و با خانم به سمت ماشین حرکت کردند. دایی تو ماشین مشغول صحبت با تلفن بود و با گفتن "باشه حله" تلفن رو قطع کرد.
    همه تو ماشین نشستن و دایی راه افتاد ، بعد از ده دقیقه به ویلای زند رسیدن...



     
    af3hin، ARROW، -Silence- و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏2/5/15
    ارسال ها:
    837
    تشکر شده:
    12,360
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]





    باربد دل تو دلش نبود. تمام مدت بدون اینکه کسی متوجه بشه چشمش به ساعت بود، کی هفت و نیم میشه. تا حالا ‌هیچ دختری اندازه نفس فکرشو مشغول نکرده بود. نفس زیبا بود و جذاب. مودب و تحصیلکرده . صمیمی و موقر بود. هر مردی آرزوش داشتن همچین زنی بود.مهر نفس بدجور به دل باربد نشسته بود. همیشه دنبال فرصتی بود تا از علاقش با نفس حرف بزنه ، اما نفس یجورایی نمیذاشت سر حرف باز بشه.
    دلش میخواست نفس رو بیشتر بشناسه. .وقتی صدای زنگ رو شنید خودش اف اف رو جواب داد و با عجله به سمت در حیاط ویلا رفت . خانواده زند هم به تبع از باربد و برای احترام بیشتر به استقبال از خانواده تاجبخش رفتند.
    باربد وقتی نفس رو دید ، تازه فهمید که چقدر دلش براش تنگ شده، و چقدر میخوادش .
    بعد از روبوسی و خوش و بش و تبریک به مناسبت عید و تولد باربد ،همگی صحبت کنان به طرف ساختمان ویلا راه افتادن.
    وقتی وارد راهرو شدند ،نفس و خانم تاجبخش مانتوشونو به خدمتکار دادن .گویا خانواده زند به مناسبت تولد باربد مهمونهای دیگه ای هم از تهران داشتن و قرار بود تا 13 بدر اونجا باشن..
    باران دم گوش نفس چیزهایی پچ پچ میکرد و نفس هم لبخند میزد. هر دو با لبخند وارد پذیرایی شدند.
    خانم زند، خانواده تاجبخش و نفس رو به بقیه مهمانها معرفی کرد .نفس هم با متانت و لبخند میگفت : "خوشبختم" .
    در حین همین خوش و بش ها بود که لبخند روی لبهای نفس خشکید.
    یهو چشش افتاد به سپهر که خیلی عادی به طرف اونها اومد و به اصطلاح ،مادرش رو سوپرایز کرد .
    خانم تاجبخش در حال بوسیدن سپهر گفت که چقدر خوشحاله که اونم اینجاست و واقعا غافلگیر شده. سپهر با دایی هم دست داد. و به گفتن تنها یه کلمه "سلام " اونم سرد و بی روح به نفس ،اکتفا کرد .
    نفس کنار باران روی مبل نشست .نگاهش به سپهر بود که خیلی بیخیال و فارغ از دنیا روی مبل نشسته و با بقیه مشغول صحبت بود . حتی نفس رو نگاه هم نمیکرد ، چه برسه حرف و حدیثی یا حال و احوالی. حتی عصبانی هم نبود . تو صورتش فقط بی تفاوتی رو میشد دید. انگار نه انگار که نفس هم اونجاست . اونم آدمه ...
    نفس به وضوح صدای شکستن قلب و غرورش رو شنید. خورد شد. داغون شد .احساس حقارت کرد. فکر کرد واسه سپهر چقدر کوچیک و بی ارزشه.
    بیکباره حس خشم، تنفر و بیزاری تمام وجود نفس رو پر کرد.با خودش فکر کرد چرا اینقدر سپهر رو واسه خودش بزرگ کرده ؟ چرا دنیا رو واسه خودش سخت کرده ؟ برای کی و برای چی داره زجر میکشه؟ مگه کم خواستگار داشت؟ مگه همین باربد همیشه دنبال یک فرصت نبود ، تا توجه نفس رو به خودش جلب کنه ؟ مگه چیش از سپهر کمتر بود؟ درسته الان شرایط زندگیش تغییر کرده بود، اما در کل از نظر خانوادگی ،مالی و تحصیلی هم تراز سپهر بود، شایدم یه سر و گردن بالاتر از اون بود .
    نفس اونقدر تو این فکرها غرق بود که حتی صدای خدمتکارو که ازش پرسید "خانم چی میل دارین، چای یا قهوه؟ " نشنید .
    با خودش تصمیم گرفت دیگه خودشو دست کم نگیره و به سپهر فکر نکنه. حالا نوبت نفس بود تا آدم خودخواه، متکبر و بی احساسی مثل سپهر رو سر جاش بشونه . با این فکر کمی اروم شد، بغضش رو قورت داد و با لبخند در جواب باربد که ازش میپرسید " نفس خانم کجایی ؟ میپرسن چی میل دارین؟ " گفت : "چای لطفا " ...

    سپهر هم تموم راه رو بدون توقف رانندگی کرده بود تا خودشو به مهمونی برسونه. واقعا برای مهمونی اونجا بود؟ دیگه به خودش که نمی تونست دروغ بگه!!
    اونم منتظر اومدن نفس بود. اما چرا؟؟ مگه دوسش داشت؟؟ این سوالی بود که همش از خودش میپرسید. مگه دنیا برای سپهر تموم نشده بود. مگه از همه دخترا بیزار نبود؟ پس چرا تا صدای زنگ و شنید ، اضطراب گرفت.
    سپهر از پشت پرده پذیرایی نفس رو دید که وارد حیاط ویلا شد، هر قدم که نفس به ساختمان نزدیک میشد، سپهر بیشتر اضطراب میگرفت، مردد بود. پس مجبور بود تا وقتی به احساسش نسبت به نفس مطمئن نشده بود هیچ واکنشی نشون نده .
    راه سختی در پیش داشت ....



     
    af3hin، ARROW، -Silence- و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. [​IMG]



    مهمانی درواقع برای یک مثلث در جریان بود که نفس در راس آن و سپهر و باربد در دوطرف آن قرار داشتند فقط خدا میدانست که در قلب آنها چه میگذشت . هرکدوم برای خود رویایی داشتند هزکدوم برای رسیدن به خواسته اش برنامه ها و امیدها داشت هیچکدوم از درون قلب دیگری خبر نداشت این مثلث مشابه مثلث برمودایی بود که بالاخره یکنفراز آن دو نفر را در خود فرو میداد .
    نفس سعی میکرد اهمیتی به بی توجهی و سردی سپهر در رفتارش را ندهد اما تا چه اندازه موفق خواهد بود خودش هم نمیدانست . باربد سعی میکرد مرتب اطراف نفس باشد و با حضورش اشتیاق نفس را محک بزند . سپهر در ظاهر رفتاری سرد
    وخشک داشت اما در تمام مدت حواسش به نفس و باربد بود حتی اوهم فهمیده بود که باربد نسبت به نفس کششی خاص پیدا کرده است و همین اورا عصبی کرده بود . نفس بخاطر دلخوری اش از سپهر خودش را به بارید نزدیک کرده بود با او حرف میزد میگفتند و می خندیدند و همین رفتارها خشم سپهر را بیشتر کرده بود . باربد برای کاری از نفس فاصله گرفت سپهر به بهانه ای جایش را گرفت نفس با اینکه از نزدیک بودن سپهر در کنار خود هیجان داشت اما خودش را بی تفاوت نشان میداد که با صدای سپهر برای لحظه ای بی حرکت ماند .
    - معلومه خیلی داره خوش میگذره ؟
    از این سئوال نفس غافلگیر شد نمی دانست این سئوال را به پای حسادت بگذارد یا غیرت یک ارباب نسبت به خدمتکار . پس خودش را به ندانستن زد .
    - متوجه منظورتون نمیشم .
    - انگار آقا باربد خوب نظرتو به خودش جلب کرده .
    نفس در دل خندید پس حدسش درست بود باید به حساب حسادتش میگذاشت که این یعنی دوست داشتن . اما نفس آدمی نبود که به این راحتی احساسش را درکفه ترازو قرار دهد .
    - فکر میکنم هر آدمی این حق رو داشته باشه که شاد باشه .
    - بله همینطوره
    با این حرف نگاهش به باربد که به آنها نزدیک میشد افتاد و در حال بلند شدن ادامه داد .
    - شما به شادیتون ادامه بدید .
    وقتی سپهر دور میشد نفس با حسرت رفتنش را نگاه میکرد دلش می خواست به او بگوید دلم می خواد شادیمو در کنار تو ادامه بدم اما بر لبانش قفلی خورده بود که این حق را از او گرفته بود .او می بایست احساسش را درون قلبش مخفی میکرد .



     
    آخرین بار توسط مدیر ویرایش شد: ‏25/3/16
    af3hin، ARROW، -Silence- و 9 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.