مرغ دلم صید کرد غمزهٔ چون تیر او لشکر خود عرض داد حسن جهان گیر او باز سپید است حسن، طعمهٔ او مرغ دل شیر سیاه است عشق، با همه نخجیر او عشق نماز دل است، مسجد او کوی دوست ترک دو عالم شناس اول تکبیر او هست وضوش آب چشم، روز جوانیش وقت فوت شود وصل دوست از تو به تاخیر او عشق چو صبح است دید روی چو خورشید دوست بر دل هر کس که تافت نور تباشیر او خمر الهی است عشق ساقی او دست فضل بی خبری از دو کون مبدا تاثیر او عشق چو آورد حکم از بر سلطان حسن در تو عملها کند حزن به تقریر او عشق جوان نورسید تا چو خرابات شد خانقه دل که بود عقل کهن پیر او مرغ دل عاشق است آن که چو قصدش کنی زخم خوری چون هدف از پر بی تیر او گر تو ندانی که چیست این همه نظم بدیع دوست به حسن آیتیست وین همه تفسیر او ورنه تو بیدار دل حال چو من خفته را خواب پریشان شمار وین همه تعبیر او زمزمهٔ شعر سیف نغمهٔ داودی است نفخهٔ صور دل است صوت مزامیر او غزل شمارهٔ ۱۱۷ سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها الا ای شمع دل را روشنایی که جانم با تو دارد آشنایی چو دل پیوست با تو گو همیباش میان جان و تن رسم جدایی گرفتار تو زآن گشتم که روزی به تو از خویشتن یابم رهایی دلم در زلف تو بهر رخ تست که مطلوب است در شب روشنایی منم درویش همچون تو توانگر که سلطان میکند از تو گدایی مرا دی نرگس مست تو میگفت منم بیمار تو نالان چرایی؟ بدو گفتم از آن نالم که هر سال چو گل روزی دو سه مهمان مایی نه من یک شاعرم در وصف رویت که تنها میکنم مدحت سرایی، طبیعت «عنصری» عقلم «لبیبی» دلم هست «انوری» دیده «سنایی» اگر خاری نیفتد در ره نطق بیاموزم به بلبل گل ستایی من و تو سخت نیک آموختهستیم ز بلبل مهر و از گل بیوفایی تو را این لطف و حسن ای دلستان هست چو شعر سیف فرغانی عطایی گشایش از تو خواهد یافت کارم که هم دلبندی و هم دلگشایی غزل شمارهٔ ۱۰۷ سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها ای که تو جان جهانی و جهان جانی گر به جان و به جهانت بخرند ارزانی عشق تو مژدهور جان به حیات ابدی وصل تو لذت باقی ز جهان فانی خوب رویان جهان کسب جمال از تو کنند آفتاب ار نبود مه نشود نورانی ز آسمان گر به زمین درنگری چون خورشید غیر مه هیچ نباشد که بدو میمانی ماه در معرض روی تو برآید چه عجب شب روان را چو عسس سخت بود پیشانی ظاهر آن است که در باغ جمال کس نیست خوب تر زین گل حسنی که تواش بستانی از سلاطین جهان همت من دارد عار گر تو یک روز گدای در خویشم خوانی شرمسار است توانگر ز زرافشانی خود چون گدای تو کند دست به جان افشانی از چنین داد و ستد سود چه باشد چو به من ندهی بوسه، وگر من بدهم نستانی خستهٔ تیغ غمت را به بلا بیم مکن کشته را چند به شمشیر همی ترسانی سیف فرغانی از عشق بپرهیز و منه پا در آن کار که بیرون شد از آن نتوانی غزل شمارهٔ ۱۰۴ سیف فرغانی » گزیده اشعار » غزلها جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری دردم همی فزایی و درمان همیبری روی چو ماه خویش و دل و جان عاشقان دشوار مینمایی و آسان همی بری اندر حریم سینهٔ مردم به قصد دل دزدیده میدرآیی و پنهان همی بری گه قصد جان به نرگس جادو همی کنی گه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری چون آب و آتشند در و لعل در سخن تو آب هر دو ز آن لب و دندان همیبری خوبان پیادهاند و ازیشان برین بساط شاهی برخ تو هر ندبی ز آن همی بری با چشم و غمزهٔ تو دلم دوش میل داشت گفتا مرا به دیدن ایشان همی بری؟ عقلم به طعنه گفت که هرگز کس این کند؟ دیوانه را بدیدن مستان همی بری! دل جان به تحفه پیش تو میبرد سیف گفت خرما به بصره زیره به کرمان همی بری