زندانی شوق تو به گلزار نگنجد جز در قفس مرغ گرفتار نگنجد در دست ریا باده کشان تا در کعبه بگذشته میانی که به زنار نگنجد هرذره نه شایسهٔ طوف حرم اوست خورشید در این سایهٔ دیوار نگنجد فریاد که غم های تودر سینهٔ تنگم اندک نبود لایق و بسیار نگنجد ای عافیت آموز مشو همدم عرفی در صحبت اوجزدل بیمار نگنجد غزل شمارهٔ ۲۳۲ عرفی شیرازی » غزلها دوش در دیر مغان بودیم و کس با ما نبود گفت و گوها رفت و تشویش نفس با ما نبود رو نکردیم از حرم یک بار در آتشکده کز حریمش دامن خاشاک و خس با ما نبود صد قدم رفتیم دور از کوی او در پس حجاب اضطراب یک نگاه بازپس با ما نبود نعمت فردوس بر ما ریختند، اما نشد کام لذت یاب، چون ذوق مگس با ما نبود طایر خلدیم و ننشینیم از شاخی به شاخ کز هوای دل دو صد دام و قفس با ما نبود عادت دل ما نمی دانیم، کاین نا آشنا تا به ما بستند عهدش یک نفس با ما نبود غزل شمارهٔ ۲۴۳ عرفی شیرازی » غزلها نگرفتم از تو جامی، سرم این خمار دارد به ره تو دیر مردم، دلم این غبار دارد به بهانهٔ ترحم ، نکشی مرا ، وگرنه سر خون گرفتهٔ من، به بدن چه کار دارد دل تنگ عیش مارا، که شمارد از صبوران که هزار زخم دندان، جگرش نگار دارد سخنم از آن نباشد، بر اهل عیش روشن که چو باد کوچهٔ غم، نفسم غبار دارد ز متاع شهر سنت، بود آن گران تجمل که ز عشوه جشم بندد، ز کرشمه عار دارد نه شهید غمزهٔ او، دهد این نشانه، عرفی که هزار شمع عشرت، ز سر مزار دارد غزل شمارهٔ ۲۸۳ عرفی شیرازی » غزلها عشق کو کز دل و دین نام و نشان گم باشد اهل دل باشم و ایمان ز میان گم باشد ای خوش آن حسرت دیدار ، که گردد ز دلم صد حکایت به دهان جمع و زبان گم باشد ای خوش آن بیخودی و ذوق که بر خوان وصال راه آمد شد دستم به دهان گم باشد تا ابد مشهد ما نکهت دل خواهد داشت بوی گل نیست که در فصل خزان گم باشد عرفی از روز ازل گم شدهٔ کار خودست فرصتش کو که به گام دگران گم باشد غزل شمارهٔ ۲۸۵ عرفی شیرازی » غزلها فلک سای و غم صهبا،کسی هشیار کی ماند فنا گلچینو ما گل، عنچیه هم پر بار کی ماند مگو صافی به از خلوت، نداند باغ و بستان را درشگر باز باشد، روی تو، دیوار کی ماند منم دایم صلاح اندیش کارافتادگان، لیکن چو غم رو آورد اندیشه را، رفتار کی ماند نپندارم که گر مشفق شوم، آسوده دل گردم دلی کافتد به دست عشق، بی آزار کی ماند ز وصلت یافتم صحت، به همت بود بیماری کسی کاید مسیحا بر سرش، بیمار کی ماند بهار وباغ ما دست خزان در آستین دارد دراین گلشن گلی گر بشکفد، پر بار کی ماند به زنار مغان بستند عرفی را میان، آری میانی اینچنین شایسته، بی زنار کی ماند غزل شمارهٔ ۳۱۴ عرفی شیرازی » غزلها به جهان چه کار سازم، که به ساختن نیرزد به کدام ملک تازم، که به تاختن نیرزد ز سماع هر دو عالم، چه ستانم و چه یابم که به یافتن نشاید، به شناختن نیرزد نه تو مرد دلنوازی، نه دل آن قدر که شاید که گر از نوا بیفتد، به نواختن نیرزد همه قلب را چه سوزی، بگداز سیم قلبی که برای سیم خالص، به گداختن نیرزد به کرشمهٔ تو، عرفی، دل و دین بباخت، لیکن نه چنان دلی و دینی، که به باختن نیرزد غزل شمارهٔ ۳۲۷ عرفی شیرازی » غزلها تا چند به زنجیر خرد بند توان بود بی مستی و آشوب جنون چند توان بود جامی بکشم، تا به کی از اهل خرابات شرمنده ز نشکستن سوگند توان بود بی رنگی و دیوانگئیپیش بگیریم تا چند خود آرای و خردمند توان بود در ننگ فرورفتم و زین راحت و آرام دردی نه، بلایی نه، چنین چند توان بود گر مژدهٔ الماس دما دم برسانند صد سال به یک زخم تو خرسند توان بود یعقوب مده دل به جگر گوشهٔ مردم تا چند اسیر غم فرزند توان بود غزل شمارهٔ ۳۲۹ عرفی شیرازی » غزلها در ملک عشق هر که شهیدش نمی کنند گفت و شنید ماتم و عیدش نمی کنند یوسف وش آن که راست رود بهر فتح باب محتاج التفات کلیدش نمی کنند یا رب کجا بریم وفا را که این متاع در کشور وجود خریدش نمی کنند هر کس که های و هوی نکشید، اهل روزگار گوش رضا به گفت و شنیدش نمی کنند خونریز عشق بین که جگرگوشهٔ خلیل آید به زیر تیغ و شهیدش نمی کنند از نوحه مرد عرفی مجنون و اهل هوش گوشی به نغمه های نَشیدش نمی کنند