دل، چو در دام عشق منظور است دیده را جرم نیست، معذور است ناظرم در رخت به دیدهٔ دل گرچه از چشم ظاهرم دور است از شراب الست روز وصال دل مستم هنوز مخمور است دست ازین عاشقی نمیدارد دایم از یار اگرچه مهجور است حال آشفته بر رخش فاش است شعله و نار پرتو نور است حکم داری به هر چه فرمایی که عراقی مطیع و مامور است غزل شمارهٔ ۲۶ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟ کز زخمهٔ آن نه فلک اندر تک و تاز است آورد به یک زخمه، جهان را همه، در رقص خود جان و جهان نغمهٔ آن پردهنواز است عالم چو صدایی است ازین پرده، که داند کین راه چه پرده است و درین پرده چه راز است؟ رازی است درین پرده، گر آن را بشناسی دانی که حقیقت ز چه دربند مجاز است؟ معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود پیوسته پریشان سر زلف ایاز است؟ محتاج نیاز دل عشاق چرا شد حسن رخ خوبان، که همه مایهٔ ناز است؟ عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید ناز است بجایی و یه یک جای نیاز است در صورت عاشق چو درآید همه سوزاست در کسوت معشوق چو آید همه ساز است زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت قسم دل عشاق همه سوز و گداز است راهی است ره عشق، به غایت خوش و نزدیک هر ره که جزین است همه دور و دراز است مستی، که خراب ره عشق است، درین ره خواب خوش مستیش همه عین نماز است در صومعه چون راه ندادند مرا دوش رفتم به در میکده، دیدم که فراز است از میکده آواز برآمد که: عراقی در باز تو خود را، که در میکده باز است غزل شمارهٔ ۲۷ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات در کوی خرابات، کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است اسرار خرابات بجز مست نداند هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟ تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ در میکده بنشین که ره کعبه دراز است هان! تا ننهی پای درین راه ببازی زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است از میکدهها نالهٔ دلسوز برآمد در زمزمهٔ عشق ندانم که چه ساز است؟ در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست محمود پریشان سر زلف ایاز است زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت جان همه مشتاقان در سوز و گداز است چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است آواز ز میخانه برآمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است غزل شمارهٔ ۲۹ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات در سرم عشق تو سودایی خوش است در دلم شوقت تمنایی خوش است ناله و فریاد من هر نیمشب بر در وصلت تقاضایی خوش است تا نپنداری که بیروی خوشت در همه عالم مرا جایی خوش است با سگان گشتن مرا هر شب به روز بر سر کویت تماشایی خوش است گرچه میکاهد غم تو جان من یاد رویت راحت افزایی خوش است در دلم بنگر، که از یاد رخت بوستان و باغ و صحرایی خوش است تا عراقی والهٔ روی تو شد در میان خلق رسوایی خوش است غزل شمارهٔ ۳۳ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات کی ببینم چهرهٔ زیبای دوست؟ کی ببویم لعل شکرخای دوست؟ کی درآویزم به دام زلف یار؟ کی نهم یک لحظه سر بر پای دوست؟ کی برافشانم به روی دوست جان؟ کی بگیرم زلف مشکآسای دوست؟ این چنین پیدا، ز ما پنهان چراست؟ طلعت خوب جهان پیمای دوست همچو چشم دوست بیمارم، کجاست شکری زان لعل جانافزای دوست؟ در دل تنگم نمیگنجد جهان خود نگنجد دشمن اندر جای دوست دشمنم گوید که: ترک دوست گیر من به رغم دشمنان جویای دوست چون عراقی، واله و شیدا شدی دشمن ار دیدی رخ زیبای دوست
سر مقصود را مراقبه کن! نقد اوقات را محاسبه کن! باش در هر نظر ز اهل شعور! که به غفلت گذشته یا به حضور! هر چه جز حق ز لوح دل بتراش! بگذر از خلق و، جمله حق را باش! رخت همت به خطهٔ جان کش بر رخ غیر، خط نسیان کش! در همه شغل باش واقف دل! تا نگردی ز شغل دل غافل! دل تو بیضهایست ناسوتی حامل شاهباز لاهوتی گر ازو تربیت نگیری باز آید آن شاهباز در پرواز ور تو در تربیت کنی تقصیر گردد از این و آن فسادپذیر تربیت چیست؟ آنکه بی گه و گاه داریاش از نظر به غیر نگاه بگسلی خویش از هوا و هوس روی او در خدای داری و بس! بخش ۵ - در تحقیق معنی اختیار و جبر جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب آن بود اختیار در هر کار که بود فاعل اندر آن مختار معنی اختیار فاعل چیست؟ آنکه فاعل چو فعل را نگریست، ایزد اندر دلش به فضل و رشاد درک خیریت وجود نهاد یعنی آناش به دیده خیر نمود، کید آن علم از عدم به وجود منبعث شد از آن ارادت و خواست کرد ایجاد فعل، بی کم و کاست درک خیریت، اختیار بود و آن به تعلیم کردگار بود هر چه این علم و خواست، شد سبباش اختیاری نهد خرد لقباش وآنچه باشد بدون این اسباب اضطراریست نام آن، دریاب! باشد از اختیار قدرت دور فاعل آن بود بر آن مجبور هر که در فعل خود بود مختار فعل او دور باشد از اجبار گرچه از جبر، فعل او دورست اندر آن اختیار مجبورست ورچه بیاختیار کارش نیست اختیار اندر اختیارش نیست بخش ۹ - در بیان عشق و رهایی از خودپرستی جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب قصهٔ عاشقان خوش است بسی سخن عشق دلکش است بسی تا مرا هوش و مستمع را گوش هست، ازین قصه کی شوم خاموش؟ هر بن موی، صد دهانم باد! هر دهان، جای صد زبانم باد! هر زبانی به صد بیان گویا تا کنم قصههای عشق املا آنکه عشاق پیش او میرند، سبق زندگی از او گیرند، تا نمیری نباشی ارزنده که به انفاس او شوی زنده هست ازین مردگی مراد مرا آنکه خواهند صوفیان به فنا نه فنایی که جان ز تن برود بل فنایی که ما و من برود شوی از ما و من به کلی صاف نشود با تو هیچ چیز مضاف نزنی هرگز از اضافت دم از اضافت کنی چون تنوین رم هم ز نو وارهی و هم ز کهن نگذرد بر زبانت گاه سخن: «کفش من»، «تاج من»، «عمامهٔ من» «رکوهٔ من»، «عصا و جامهٔ من» زآنکه هر کس که از منی وارست یک من او را هزار من بارست صد مناش بار بر سر و گردن، به که یک بار بر زبانش من
در دین حق ار نبودهای مادر زا این چشم ببند و چشم دیگر بگشا بشناخت تو را هر آنکه دور از من دید چون قبله که پیدا شود از قبله نما ای عشق بحسن دیده در ساز مرا عیبم همه سر بسر، هنر ساز مرا دل گیرم از آب زندگانی، دلگیر لب تشنه بخوناب جگر ساز مرا ای گشته تو را صفات، مانع از ذات از ذات فرو نمان به امید صفات چندم پرسی کز چه جهت روزی توست با آنکه خداست رازق از کل جهات سر کردهٔ اهل دانش و دید اینست شایسته تخت و تاج جمشید این است خورشید هزار طعنه دارد با بدر بدری که زند طعنه بخورشید این است بی عشق مباش اگر چه محض سخن است بی درد مزی اگر چه درد بدن است در قید فنا مباش کازادی تو از نیستی و نیست، مجرد شدن است آن رند که در عالم دل آگاه است از دامن او دست فلک کوتاهاست ای آنکه به دل تو را غم جانکاه است از ما تا تو هزار فرسخ راه است در عشق اگر جان بدهی، جان آنست ای بی سر و سامان، سر و سامان آنست گر در ره او دل تو دارد دردی آن درد نگهدار که درمان آنست از ذرهٔ سرگشته، قرار تو کجاست وی مشت غبار، اعتبار تو کجاست در آمدن و بودن و رفتن مجبور ای عاجز مضطر، اختیار تو کجاست عاشق به گدائی نه شهی میخواهد نه لاغری و نه فربهی میخواهد عاشق بمثل اگر چه روح القدس است خود را از ننگ خود تهی میخواهد، مجنون که تمام محو لیلی نشود شایستهٔ انوار تجلی نشود گفتی که به عشق دل تسلی گردد عشق آن باشد که دل تسلی نشود تا در ره عشق پای از سر نشود ایمان با کفر ما برابر نشود تا آینه از آه منور نشود بر روی کسی گشاده این در نشود
ای دو جهان ذرّهٔ از راه تو هیچتراز هیچ به درگاه تو پشت فلک طوق سجود از تو یافت شام عدم صبح وجود از تو یافت یافته از درگه تو فتح باب بارگه اِنَّ اِلینا اِیاب هست کن هر چه بعالم توئی وانکه همه نیست کند هم توئی چون ز فنا نیست شود هستیم جام رضا بخش از آن مستیم من که بُوَم خاک زبون آمده صورتی از نیست برون آمده تا کنم از هستی خود با تو یاد کز خود هستیّ خود شرم باد گر تو ز موجود نباشد بزیست آدمی فانی و معدوم کیست چون سر دعوی کشد آن کس زهست کو ز قفای دو عدم گشت پست هستی مطلق که درو حق تُراست آن ز تو گوئیم که مطلق تُراست فکرت ما را سوی تو راه نیست جز تو کس از سِرّ تو آگاه نیست در تو زبان را که تواند نهاد های هُویّت که تواند گشاد راز تو بر بیخبران بسته در باخبران نیز ز تو بیخبر وصف تو ز اندازه دانش فزون کار تو ز اندیشه مردم برون هیچ کس از پیچ کمندت نجست حبل قضای تو که یارد گسست حکم ترا در خم این نُه زره رشته درازست گره بر گره زین همه دندان کواکب به گاز یک گرهش را نگشادند باز گر همه عالم بهم آیند تنگ به نشود پای یکی مور لنگ جمله جهان عاجز یک پای مور وای که بر قادر عالم چه زور به که ز بیچارگی جان خویش معترف آئیم به نقصان خویش بر درت ای مایه ده زندگی پیشه ما چیست بجز بندگی سوی تو نی دعوی طاعت بریم عاجزی خود به شفاعت بریم ای به نوازش در خود کرده باز از من و از طاعت من بینیاز نفس مرا کوست سزای گداخت گر ننوازی که تواند نواخت گم شدگانیم در این تنگنای ره تو نمائی که توئی رهنمای راه چو در پرده کارم دهی باز کن آن پرده که بارم دهی گرچه بزنجیر دَرَک در خورم طوق ده از سلسله کوثرم ده به صراطم قدمی مستقیم تا ز پُل آن سوی گرایم سلیم در ره اسلام دلی بخش نرم دیده از آن نرم ترم ده ز شرم بینش من تیره شد از کار خویش سرمه سپیدم ده از انوار خویش دیو بس انبوه و پریشان تنم بدرقه ده که بر ایشان زنم زین دل آلوده که خون منست مزبله دیو درون منست در ره خویشم روشی بخش تیز تا کنم از خویش بسویت گریز زین دم غفلت که درونم گرفت نفس زبونگیر زبونم گرفت قوت شیرینم چنان ده به چنگ که آهوی من باز رهد زین پلنگ آنچه بود مصلحت کار من دور مدار از من و کردار من تا ندهد فضل تو باران فراخ کِشتهٔ کس برندهد نیم شاخ تخم عمل ده که بکارش برم ابر کرم بخش کزان بر خورم گوشم از ان ابر پر آوازه کن گلشن امید مرا تازه کن آن عملم بخش که بی گفتنی پیش تو ارزد به پذیرفتنی چون بحساب عمل افتد شمار حکم به دستور عنایت سپار حرف سیاهم که وبال منست سلسله گردن حال منست از رقم عفو دلم شاد کن خطّ امانم ده و آزاد کن بخش ۲ - در علو مقام انسان امیرخسرو دهلوی » گزیده اشعار » مطلعالانوار ای ز ازل گوهر پاک آمده گوهر تو زیور خاک آمده چنبر نه چرخ بسی بیخت خاک تا تو برون آمدی ای در پاک آن خلقی تو که ز روز نخست *** به مهمانی شش روز تست خود ز پدر گر چه کنون آمدی یا پدر از حجله برون آمدی دفتر معنی تو ز بر خواندهٔ تختهٔ اسما ز پدر خواندهٔ عرصهٔ عالم به مسافت تراست دولت آدم به خلافت تراست نعل دگرگون زده اسپ به طعن بر رخ ابلیس شده داغ لعن چرخ و زمین امر قضایت نبشت لوح و قلم سر هدایت نبشت حبل و رید تو فگنده بلند در شرف کنگر الله کمند نور تو هنگامهٔ انجم شکست دست تو تسبیح ملایک گسست جان و جهان همه عالم تویی وانچه نگنجد به جهان هم تویی هفت در از گوهر تیغ تو زنگ نه کمر از دور میان تو ننگ گنج خدا را تو کلید آمدی نز پی بازیچه پدید آمدی چرخ که از گوهر احسانت ساخت آیینه صورت رحمانت ساخت آینه زینگونه که داری بچنگ آه و هزار آه که داری به زنگ ور تو همان آب و گلی در سرشت پخته شو از مایه گلخن خشت مرتبهای جو که برانی به ماه کس نخورد شربت باران ز چاه بس که مه نور ره بالا گزید اول ذوالنون شد و پس بایزید هیچ کسی ره سوی بالا نیافت تا قدم از همت والا نیافت برنروی یک قدم از جای خویش تا ننهی بر دو جهان پای خویش دیدهٔ اندیشه فلک بیز دار رخنه ببین پیک نظر تیز دار
هر ذره ازو در سر، سودای دگر دارد هر قطره ازو در دل، دریای دگر دارد در حلقهٔ زلف او، دل راست عجب شوری در سلسله دیوانه، غوغای دگر دارد در سینهٔ خم هر چند، بی جوش نمیباشد در کاسهٔ سرها می غوغای دگر دارد نبض دل بیتابان، زین دست نمیجنبد این موج سبک جولان، دریای دگر دارد در دایرهٔ امکان، این نشاه نمیباشد پیمانهٔ چشم او، صهبای دگر دارد در شیشهٔ گردون نیست، کیفیت چشم او این ساغر مردافکن، مینای دگر دارد شوخی که دلم خون کرد، از وعده خلافیها فردای قیامت هم، فردای دگر دارد ای خواجهٔ کوته بین، بیداد مکن چندین کاین بندهٔ نافرمان، مولای دگر دارد از گفتهٔ مولانا، مدهوش شدم صائب این ساغر روحانی، صهبای دگر دارد غزل شمارهٔ ۵۰ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات خوش آن که از دو جهان گوشهٔ غمی دارد همیشه سر به گریبان ماتمی دارد تو مرد صحبت دل نیستی، چه میدانی که سر به جیب کشیدن چه عالمی دارد هزار جان مقدس فدای تیغ تو باد که در گشایش دلها عجب دمی دارد! لب پیاله نمیآید از نشاط به هم زمین میکده خوش خاک بیغمی دارد! تو محو عالم فکر خودی، نمیدانی که فکر صائب ما نیز عالمی دارد غزل شمارهٔ ۵۶ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات چارهٔ دل عقل پر تدبیر نتوانست کرد خضر این ویرانه را تعمیر نتوانست کرد در کنار خاک، عمر ما به خون خوردن گذشت مادر بیمهر خون را شیر نتوانست کرد راز ما از پردهٔ دل عاقبت بیرون فتاد غنچه بوی خویش را تسخیر نتوانست کرد محو شد هر کس که دید آن چشم خواب آلود را هیچ کس این خواب را تعبیر نتوانست کرد در نگیرد صحبت پیر و جوان با یکدگر با کمان یک دم مدارا تیر نتوانست کرد حلقهٔ در از درون خانه باشد بیخبر مطلب دل را زبان تقریر نتوانست کرد از ته دل هیچ کس صائب درین بستانسرا خندهای چون غنچهٔ تصویر نتوانست کرد غزل شمارهٔ ۵۵ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات تا به کی درخواب سنگین روزگارم بگذرد زندگی در سنگ خارا چون شرارم بگذرد چند اوقات گرامی همچو طفل نوسواد در ورق گردانی لیل و نهارم بگذرد؟ بس که ناز کارنشناسان ملولم ساخته است دست میمالم به هم تا وقت کارم بگذرد بار منت بر نمیتابد دل آزادهام غنچه گردم گر نسیم از شاخسارم بگذرد با خیال او قناعت میکنم، من کیستم تا وصالش در دل امیدوارم بگذرد؟ من که چون خورشید تابان لعل سازم سنگ را از شفق صائب به خون دل مدارم بگذرد غزل شمارهٔ ۵۷ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات دل را به زلف پرچین، تسخیر میتوان کرد این شیر را به مویی، زنجیر میتوان کرد هر چند صد بیابان وحشیتر از غزالیم ما را به گوشهٔ چشم، تسخیر میتوان کرد از بحر تشنه چشمان، لب خشک باز گردند آیینه را ز دیدار، کی سیر میتوان کرد؟ ما را خرابحالی، از رعشهٔ خمارست از درد باده ما را، تعمیر میتوان کرد در چشم خرده بینان، هر نقطه صد کتاب است آن خال را به صد وجه، تفسیر میتوان کرد گر گوش هوش باشد، در پردهٔ خموشی صد داستان شکایت، تقریر میتوان کرد از درد عشق اگر هست، صائب ترا نصیبی از ناله در دل سنگ، تاثیر میتوان کرد غزل شمارهٔ ۵۸ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات نه پشت پای بر اندیشه میتوانم زد نه این درخت غم از ریشه میتوانم زد به خصم گل زدن از دست من نمیآید وگرنه بر سر خود تیشه می توانم زد خوشم به زندگی تلخ همچو می، ورنه برون چو رنگ ازین شیشه میتوانم زد اگر ز طعنهٔ عاجز کشی نیندیشم به قلب چرخ جفاپیشه میتوانم زد ازان ز خنده نیاید لبم به هم چون جام که بوسه بر دهن شیشه میتوانم زد ندیده است جگرگاه بیستون در خواب گلی که من به سر تیشه میتوانم زد خوش است پیش فتادن ز همرهان صائب وگرنه گام به اندیشه میتوانم زد غزل شمارهٔ ۵۹ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات جذبهٔ شوق اگر از جانب کنعان نرسد بوی پیراهن یوسف به گریبان نرسد در مقامی که ضعیفان کمر کین بندند آه اگر مور به فریاد سلیمان نرسد! تو و چشمی که ز دلها گذرد مژگانش من و دزدیده نگاهی که به مژگان نرسد هر که از دامن او دست مرا کوته کرد دارم امید که دستش به گریبان نرسد! شعلهٔ شوق من از پا ننشیند صائب تا دل تشنه به آن چاه زنخدان نرسد غزل شمارهٔ ۶۳ صائب تبریزی » گزیده اشعار » غزلیات زان سفله حذر کن که توانگر شده باشد زان موم بیندیش که عنبر شده باشد امید گشایش نبود در گره بخل زان قطره مجو آب که گوهر شده باشد بنشین که چو پروانه به گرد تو زند بال از روز ازل آنچه مقدر شده باشد موقوف به یک جلوهٔ مستانهٔ ساقی است گر توبهٔ من سد سکندر شده باشد جایی که چکد باده ز سجادهٔ تقوی سهل است اگر دامن ما تر شده باشد خواهند سبک ساخت به سر گوشی تیغش از گوهر اگر گوش صدف کر شده باشد زندان غریبی شمرد دوش پدر را طفلی که بدآموز به مادر شده باشد لبهای میآلود بلای دل و جان است زان تیغ حذر کن که به خون تر شده باشد هر جا نبود شرم، به تاراج رود حسن ویران شد آن باغ که بیدر شده باشد در دیدهٔ ارباب قناعت مه عیدست صائب لب نانی که به خون تر شده باشد
تمهید اقبال لاهوری » پس چه باید کرد؟ پیر رومی مرشد روشن ضمیر کاروان عشق و مستی را امیر منزلش برتر ز ماه و آفتاب خیمه را از کهکشان سازد طناب نور قرآن در میان سینه اش جام جم شرمنده از آئینه اش از نی آن نی نواز پاکزاد باز شوری در نهاد من فتاد گفت «جانها محرم اسرار شد خاور از خواب گران بیدار شد جذبه های تازه او را داده اند بندهای کهنه را بگشاده اند جز تو ای دانای اسرار فرنگ کس نکو ننشست در نار فرنگ باش مانند خلیل الله مست هر کهن بتخانه را باید شکست امتان را زندگی جذب درون کم نظر این جذب را گوید جنون هیچ قومی زیر چرخ لاجورد بی جنون ذوفنون کاری نکرد مؤمن از عزم و توکل قاهر است گر ندارد این دو جوهر کافر است خیر را او باز میداند ز شر از نگاهش عالمی زیر و زبر کوهسار از ضربت او ریز ریز در گریبانش هزاران رستخیز تا می از میخانهٔ من خورده ئی کهنگی را از تماشا برده ئی در چمن زی مثل بو مستور و فاش در میان رنگ پاک از رنگ باش عصر تو از رمز جان آگاه نیست دین او جز حب غیر الله نیست فلسفی این رمز کم فهمیده است فکر او بر آب و گل پیچیده است دیده از قندیل دل روشن نکرد پس ندید الا کبود و سرخ و زرد ای خوش آن مردی که دل با کس نداد بند غیر الله را از پا گشاد سر شیری را نفهمد گاو و میش جز به شیران کم بگو اسرار خویش با حریف سفله نتوان خورد می گرچه باشد پادشاه روم و ری یوسف ما را اگر گرگی برد به که مردی ناکسی او را خرد اهل دنیا بی تخیل بی قیاس بوریا بافان اطلس ناشناس اعجمی مردی چه خوش شعری سرود سوزد از تأثیر او جان در وجود «نالهٔ عاشق بگوش مردم دنیا بانگ مسلمانی و دیار فرنگ است» معنی دین و سیاست باز گوی اهل حق را زین دو حکمت باز گوی «غم خور و نان غم افزایان مخور زانکه عاقل غم خورد کودک شکر» رومی خرقه خود بار است بر دوش فقیر چون صبا جز بوی گل سامان مگیر قلزمی با دشت و در پیهم ستیز شبنمی خود را به گلبرگی بریز سر حق بر مرد حق پوشیده نیست روح مؤمن هیچ میدانی که چیست؟ قطرهٔ شبنم که از ذوق نمود عقدهٔ خود را بدست خود گشود از خودی اندر ضمیر خود نشست رخت خویش از خلوت افلاک بست رخ سوی دریای بی پایان نکرد خویشتن را در صدف پنهان نکرد اندر آغوش سحر یکدم تپید تا بکام غنچهٔ نورس چکید» لا اله الا الله اقبال لاهوری » پس چه باید کرد؟ نکته ئی میگویم از مردان حال امتان را «لا» جلال «الا» جمال لا و الا احتساب کائنات لا و الا فتح باب کائنات هر دو تقدیر جهان کاف و نون حرکت از لا زاید از الا سکون تا نه رمز لااله آید بدست بند غیر الله را نتوان شکست در جهان آغاز کار از حرف لاست این نخستین منزل مرد خداست ملتی کز سوز او یک دم تپید از گل خود خویش را باز آفرید پیش غیر الله «لا» گفتن حیات تازه از هنگامهٔ او کائنات از جنونش هر گریبان چاک نیست در خور این شعله هر خاشاک نیست جذبهٔ او در دل یک زنده مرد می کند صد ره نشین را ره نورد بنده را با خواجه خواهی در ستیز تخم «لا» در مشت خاک او بریز هر کرا این سوز باشد در جگر هولش از هول قیامت بیشتر لا مقام ضربهای پی به پی این غو رعد است نی آواز نی ضرب او هر «بود» را سازد «نبود» تا برون آئی ز گرداب وجود با تو میگویم ز ایام عرب تا بدانی پخته و خام عرب ریز ریز از ضرب او لات و منات در جهات آزاد از بند جهات هر قبای کهنه چاک از دست او قیصر و کسری هلاک از دست او گاه دشت از برق و بارانش بدرد گاه بحر از زور طوفانش بدرد عالمی در آتش او مثل خس این همه هنگامه «لا» بود و بس اندرین دیر کهن پیهم تپید تا جهانی تازه ئی آمد پدید بانگ حق از صبح خیزیهای اوست هر چه هست از تخم ریزیهای اوست اینکه شمع لاله روشن کرده اند از کنار جوی او آورده اند لوح دل از نقش غیر الله شست از کف خاکش دو صد هنگامه رست همچنان بینی که در دور فرنگ بندگی با خواجگی آمد به جنگ روس را قلب و جگر گردیده خون از ضمیرش حرف «لا» آمد برون آن نظام کهنه را برهم زد است تیز نیشی بر رگ عالم زد استکرده ام اندر مقاماتش نگه لا سلاطین ، لا کلیسا ، لا اله فکر او در تند باد «لا» بماند مرکب خود را سوی «الا» نراند آیدش روزی که از زور جنون خویش را زین تند باد آرد برون در مقام «لا» نیاساید حیات سوی الا می خرامد کائنات لا و الا ساز و برگ امتان نفی بی اثبات مرگ امتان در محبت پخته کی گردد خلیل تا نگردد لا سوی الا دلیل ایکه اندر حجره ها سازی سخن نعره لا پیش نمرودی بزن این که می بینی نیرزد با دو جو از جلال لا اله آگاه شو هر که اندر دست او شمشیر لاست جمله موجودات را فرمانرواست
غزل شمارهٔ ۳۴ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات دلم ز عشق تبرا نمیتواند کرد صبوری از رخ زیبا نمیتواند کرد غم از درون دل من برون نمیآید که ترک مسکن و ماوی نمیتواند کرد بروی خوب مرا دیده روشنست ولی به هیچ وجه مهیا نمیتواند کرد برفت دوش خیالش ز چشم من چه کند مقام بر لب دریا نمیتواند کرد به صبر کام توان یافتن ولیک چه سود چو صبر در دل ما جا نمیتواند کرد عبید گه گهی از بهر مصلحت میگفت که توبه میکند اما نمیتواند کرد غزل شمارهٔ ۳۳ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات نسیم خاک مصلی و آب رکن آباد غریب را وطن خویش میبرد از یاد زهی خجسته مقامی و جانفزا ملکی که باد خطهٔ عالیش تا ابد آباد بهر طرف که روی نغمه میکند بلبل بهر چمن که رسی جلوه میکند شمشاد بهر که درنگری شاهدیست چون شیرین بهر که برگذری عاشقیست چون فرهاد در این دیار دلم شهر بند دلداریست که جان به طلعت او خرمست و خاطر شاد سرم هوای وطن میپزد ولیک دلم ز بند زلف سیاهش نمیشود آزاد ز جور سنبل کافر مزاج او افغان ز دست نرگس جادو فریب او فریاد غنیمتست غنیمت شمار فرصت عیش که تن ضعیف نهاد است و عمر بیبنیاد بگیر دامن یاری و هرچه خواهی کن بنوش بادهٔ صافی و هرچه بادا باد به سوی باده و نی میل کن که میگویند « جهان بر آب نهاده است و آدمی بر باد» خوشست ناز و نعیم جهان ولی چو عبید « غلام همت آنم که دل بر او ننهاد » غزل شمارهٔ ۳۷ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات نقش روی توام از پیش نظر مینرود خاطر از کوی توام جای دگر مینرود تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روز بر زبانم سخن شهد و شکر مینرود عارض و زلف دو تا شیفته کردند مرا هرگزم دل به گل و سنبل تر مینرود مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش «در من این عیب قدیم است و بدر مینرود» دوستان از می و معشوق نداریدیم باز «که مرا بی می و معشوق بسر مینرود» غم عشقش ز دل خستهٔ بیچاره عبید گوشهای دارد از آنجا به سفر مینرود غزل شمارهٔ ۴۳ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات ز کوی یار زمانی کرانه نتوان کرد جز آستانهٔ او آشیانه نتوان کرد کسی که کعبهٔ جان دید بیگمان داند که سجدهگاه جز آن آستانه نتوان کرد مرا به عشوهٔ فردا در انتظار مکش که اعتماد بسی بر زمانه نتوان کرد ترا که گفت که با کشتگان راه غمت اشارتی به سر تازیانه نتوان کرد به پیش زلف تو بر خال بوسه خواهم زد ز ترس دام سیه ترک دانه نتوان کرد فسرده صوفی ما را که میبرد پیغام که ترک شاهد و چنگ و چغانه نتوان کرد مرا به مجلس واعظ مخوان و پند مده فریب من به فسون و فسانه نتوان کرد بخواه باده و با یار عزم صحرا کن چو گل به باغ رود رو به خانه نتوان کرد مکن عبید ز مستی کرانه فصل بهار که عیش خوش به چمن بیچمانه نتوان کرد غزل شمارهٔ ۵۴ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات وداع کعبهٔ جان چون توان کرد فراقش بر دل آسان چون توان کرد طبیبم میرود من درد خود را نمیدانم که درمان چون توان کرد مرا عهدیست کاندر پاش میرم خلاف عهد و پیمان چون توان کرد به کفر زلفش ایمان هرکه آورد دگر بارش مسلمان چون توان کرد مرا گویند پنهان دار رازش غم عشقست پنهان چون توان کرد گرفتم راز دل بتوان نهفتن دوای چشم گریان چون توان کرد عبید از عشق اگر دیوانه گردد بدین جرمش به زندان چون توان کرد غزل شمارهٔ ۵۶ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات علیالصباح که نرگس پیاله بردارد سمن به عزم صبوحی کلاله بردارد چکاوک از سرمستی خروش در بندد ز شوق بلبل دلخسته ناله بردارد به صد جمال درآمد عروس گل به چمن صباش دامن گلگون غلاله بردارد وجوه قرض میم هست لیک میترسم که میفروشم نام از قباله بردارد خنک نسیم بهاری که در جهد سحری ز روی چون گل ساقی کلاله بردارد خوشا کسی که در آن دم به بانک بلبل مست ز خواب ناز نشیند پیاله بردارد عبیدوار بزن پنج کاسه می کان می ز پیش دل غم پنجاه ساله بردارد