جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی را نجستم زندگانی را و گم کردم جوانی را کنون با بار پیری آرزومندم که برگردم به دنبال جوانی کوره راه زندگانی را به یاد یار دیرین کاروان گم کرده رامانم که شب در خواب بیند همرهان کاروانی را بهاری بود و ما را هم شبابی و شکر خوابی چه غفلت داشتیم ای گل شبیخون جوانی را چه بیداری تلخی بود از خواب خوش مستی که در کامم به زهرآلود شهد شادمانی را سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل خدایا با که گویم شکوه بی همزبانی را نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را نمیری شهریار از شعر شیرین روان گفتن که از آب بقا جویند عمر جاودانی را غزل شمارهٔ ۲ - مناجات علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که به ماسوا فکندی همه سایه هما را دل اگر خداشناسی همه در رخ علی بین به علی شناختم به خدا قسم خدا را به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند چو علی گرفته باشد سر چشمه بقا را مگر ای سحاب رحمت تو بباری ارنه دوزخ به شرار قهر سوزد همه جان ماسوا را برو ای گدای مسکین در خانه علی زن که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را بجز از علی که گوید به پسر که قاتل من چو اسیر تست اکنون به اسیر کن مدارا بجز از علی که آرد پسری ابوالعجائب که علم کند به عالم شهدای کربلا را چو به دوست عهد بندد ز میان پاکبازان چو علی که میتواند که بسر برد وفا را نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را بدو چشم خون فشانم هله ای نسیم رحمت که ز کوی او غباری به من آر توتیا را به امید آن که شاید برسد به خاک پایت چه پیامها سپردم همه سوز دل صبا را چو تویی قضای گردان به دعای مستمندان که ز جان ما بگردان ره آفت قضا را چه زنم چونای هردم ز نوای شوق او دم که لسان غیب خوشتر بنوازد این نوا را «همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنائی بنوازد آشنا را» ز نوای مرغ یا حق بشنو که در دل شب غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهریارا غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست من که یک امروز مهمان توام فردا چرا نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر این سفر راه قیامت میروی تنها چرا غزل شمارهٔ ۱۰ - ناکامیها زندگی شد من و یک سلسله ناکامیها مستم از ساغر خون جگر آشامیها بسکه با شاهد ناکامیم الفتها رفت شادکامم دگر از الفت ناکامیها بخت برگشته ما خیره سری آغازید تا چه بازد دگرم تیره سرانجامیها دیرجوشی تو در بوته هجرانم سوخت ساختم این همه تا وارهم از خامیها تا که نامی شدم از نام نبردم سودی گر نمردم من و این گوشه گمنامیها نشود رام سر زلف دل آرامم دل ای دل از کف ندهی دامن آرامیها باده پیمودن و راز از خط ساقی خواندن خرم از عیش نشابورم و خیامیها شهریارا ورق از اشک ندامت میشوی تا که نامت نبرد در افق نامیها غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک طبعم از لعل تو آموخت در افشانیها ای رخت چشمه خورشید درخشانیها سرو من صبح بهار است به طرف چمن آی تا نسیمت بنوازد به گل افشانیها گر بدین جلوه به دریاچه اشگم تابی چشم خورشید شود خیره ز رخشانیها دیده در ساق چو گلبرگ تو لغزد که ندید مخمل اینگونه به کاشانه کاشانیها دارم از زلف تو اسباب پریشانی جمع ای سر زلف تو مجموع پریشانیها رام دیوانه شدن آمده درشان پری تو به جز رم نشناسی ز پریشانیها شهریارا به درش خاک نشین افلاکند وین کواکب همه داغند به پیشانیها
شمارهٔ ۳ (میبین رخ جان فزای ساقی - در جام جهان نمای باقی) عراقی دیوان اشعار ترجیعات در جام جهاننمای اول شد نقش همه جهان مشکل جام از می عشق برتر آمد گشت این همه نقشها ممثل هر ذره ازین نقوش و اشکال بنمود همه جهان مفصل یک جرعه و صدهزار ساغر یک قطره و صد هزاز منهل بگذر تو ازین قیود مشکل تا مشکل تو همه شود حل با این همه، این نقوش و اشکال بگذار، اگر چه نیست مهمل کین نقش و نگار نیست الا نقش دومین چشم احوال در نقش دوم چو باز بینی رخسارهٔ نقشبند اول معلوم کنی که اوست موجود باقی همه نقشها مخیل خواهی که به نور این حقیقت چشم دل تو شود مکحل اخلاق و نقوش خود بدل کن چون گشت صفات تو مبدل خود را به شراب خانه انداز کان جا شود این غرض محصل زان غمزهٔ نیم مست ساقی گر بتوانی به وجه اکمل بستان قدحی و بیخبر شو از هر چه مفصل است و مجمل پس هم به دو چشم مست ساقی می آن نظری به چشم اجمل میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی عشق است که هم می است و هم جام عشق است می حریف آشام این جام جهاننمای اول عکسی بود از صفای آن جام وین غمزهٔ نیم مست ساقی نوشد هم ازین می غم انجام این جام بسر نرفت و زین فیض گشت آب حیات در جهان عام زین آب پدید شد حبابی شد هجدههزار عالمش نام؟ آغاز جهان بین چه چیز است؟ بنگر که چه باشدش سرانجام؟ هر چیز از آنچه گشت پیدا آن چیز بود به کام و ناکام آن را که ز می سرشت طینت بی می نفسی نگیرد آرام و آن کس که هنوز در خمار است هم مست شود ولی به ایام خرم دل آنکه از لب یار جام می ناب میکند وام ای بیخبر از شراب مستی ننهاده ز خویشتن برون گام در صومعه چند دیگ سودا پختیم؟ و هنوز کار ما خام در میکده نیز روزکی چند بنشین تو ز وقت روز تا شام مینوش به کام دوست باده پس هم به دور چشم آن لارام میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی پیش از عدم و وجود اغیار وز سلطنت و ظهور اظهار سلطان سرای عشق فرمود: پاک است سرای ما ز اغیار یعنی که بجز حقیقت او در دار وجود نیست دیار واجب شود از شهادت و حکم کز غیر نه عین بد، نه آثار لیکن چو به غیر کرد اشارت اغیار ظهور کرد ناچار چندان که همه گواه گشتند بر هستی وحدتش به یکبار دیدند عیان که اوست موجود ویشان همگی محال و پندار گشتند همه گواه و رفتند هم با سر نیستی ، دگر بار این بود شهادت «اولوالعلم» وین بود فرشه را هم اقرار این بود همه بدایت خلق وین بود همه نهایت کار این کثرت نفس بهر آن بود تا وحدت از آن شود پدیدار چون ظاهر شد که جز یکی نیست چه فایده از ظهور بسیار؟ گر در نظر تو کثرت آید وحدت بود آن، ولی به اطوار چون سر کثیر جمله دیدی کثرت همه نقش وحدت نگار فیالجمله، ز غیر دیده بر دوز این است طریق اهل انوار میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی عشق از سر کوی خود سفر کرد بر مرتبهها همه گذر کرد صحرای وجود گشت در حال هر کتم عدم، که پی سپر کرد میجست نشان صورت خود چون در دل تنگ ما نظر کرد وا یافت امانت خود آنجا آنگه چو نظر به بام و در کرد خود آن سر کوی بود کاول زانجا به همه جهان سفر کرد جان را به امانت خود آنجا واداشت، لباس خود بدر کرد در جان پوشید و باز خود را آن بار لباس مختصر کرد وآنگاه چو آفتاب تابان سر از سر هر سرای در کرد اول که به خود نمود خود را انسان شد و نام خود بشر کرد فیالجمله، به چشم بند اغیار ظاهر شد و نام خود دگر کرد تغییر صور کجا تواند در نعت کمال او اثر کرد؟ تقلیب و ظهور او در احوال اظهار کمال بیشتر کرد ای دیده، تو نیز دیده بگشای ما را چو ز خویشتن خبر کرد میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی عشق از پس پرده روی بنمود کردم چو نگاه، روی من بود پیش رخ خویش سجده کردم آن لحظه که او جمال بنمود خود را به کنار در کشیدم آنگاه که او کنار بگشود دادیم همه بوسه بر لب خویش آن دم که لبم لبانش میسود بودم یکی، دو مینمودیم نابود شد آن نمود در بود چون سایه به آفتاب پیوست از ظلمت بود خود برآسود چون سوخته شد تمام هیزم پیدا نشود از آن سپس دود گویند که عشق را بپوشان خورشید به گل نشاید اندود آن کس که زیان خویش خواهد پند من و تو نداردش سود پروانه که ذوق سوختن یافت نبود به شعاع شمع خشنود این حالت اگرت عجب نماید بشنو ز من، ار توانی اشنود برخیز، اگر حریف مایی آهنگ شرابخانه کن زود میباش خراب در خرابات ور بتوانی به چشم مقصود میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی یاری است مرا، ورای پرده انوار رخش سوای پرده برداشت ز رخ نقاب و گفتا: میبین رخ من به جای پرده هرچ از دو جهان تو را خوش آید میدان که منم ورای پرده عالم همه پردهٔ مصور اشیا همه نقشهای پرده در پرده چو من سخن سرایم چون خوش نبود نوای پرده؟ این پرده مرا ز تو جدا کرد این است خود اقتضای پرده نی نی،که میان ما جدایی هرگز نکند غطای پرده تو تار ردای کبریایی ما را نبود ردای پرده جای تو همیشه در دل ماست بیرون ز در است جای پرده من مردم دیدهٔ جهانم دیده نبود سزای پرده گر غیر من است پرده، خود نیست ورنه منم انتهای پرده تو هم به سزای پرده برخیز وز دیدهٔ خود گشای پرده میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی آن مرغک نازنین پر و بال گشتی همه گرد کوه اقبال بودی شب و روز در تکاپوی کردی همه ساله کشف احوال جایی برسید او به یک دم کان جا نرسد کسی به صد سال در اوج فضای عشق روزی پرواز گرفت و من به دنبال ناگاه عقابی اندر آمد آورد شکسته را به چنگال او را چه محل؟ که هر دو عالم چون باز کند ز هم پر و بال در قبضهٔ او چنان نماید کاندر رخ خوب نقطهٔ خال خالی است جهان شکار وحدت کثرت عدم محال در حال این حال تو را چو گشت روشن بگذر ز حدیث پار و امسال گرد سر کوی حال میگرد خاک در او به دیده میمال تا کشف شود تو را حقیقت از آینهٔ عدوم اعمال ظاهر گردد تو را به تقصیل این راز که گفته شد به اجمال دیدی چو یقین که میتوان دید پس بر در دل نشین چو ابدال میبین رخ جان فزای ساقی در جام جهان نمای باقی
تاريخ : پنجشنبه ۵ اسفند۱۳۸۹ ای خدا این درد را درمان مکن عاشقانرا بیسرو سامان مکن درد عشق تو دوای جان ماست جز بدردت درد ما درمان مکن از غم خود جان ما را تازه دار جز بغم دلهای ما شادان مکن خان و مان ما غم تو بس بود خان مانی بهر بیسامان مکن زاب دیده باغ دل سر سبزدار چشمهٔ این باغ را ویران مکن بادهٔ عشقت زمستان وامگیر مست را مخمور و سر گران مکن از «سقا هم ربهم» جامی بده تشنه را ممنوع از احسان مکن شربت وصلت ز بیماران عشق وامگیر و خسته را بیجان مکن رشتهٔ جانرا بعشق خود ببند جان ما جز در غمت نالان مکن مستمر دار آن عنایتهای شب روز وصل فیض را هجران مکن سوی ما آکه نباشد سفری بهتر از ین روی ما بین که نباشد نظری بهتر از ین طاعت ما کن و اخلاص بدست آور و صدق سوی ما نیست ترا راهبری بهتر از ین دل بنه بر غم ما نیست چو ما دلداری سر بنه بر در ما نیست سری بهتر از ین بگذر از هرچه بجز ماودرا در ره ما اهل همت نشناسد گذری بهتر از ین کوش تا صاحب اسرار معارف گردی شجر عمر ندارد ثمری بهتر از ین بگذر از صورهٔ هر چیز و بمعنی بنگر نبود صاحب دلرا نظری بهتر از ین در توحید ز اصداف معانی بکف آر نیست در بحر حقایق گهری بهتر از ین ثمر وصل بچین از شجر عشق که نیست ثمری بهتر از آن و شجری بهتر از ین روی معشوق هم از دیده معشوق به بین بهر دیدار نباشد نظری بهتر از ین چون بلا روی نهد تیر دعائی بکف آر نبود تیر قضا را سپری بهتر از ین با جفا جوی وفا کن که ز جورش برهی بهر بد خوی نباشد حجری بهتر از ین سخن فیض بر مستمعان شیرین است صاحب ذوق ندارد شکری بهتر از ین تا نگوئی هست آسان عشق را رهبر شدن عشق را رهبر شدن هست از ملک برتر شدن از ملک برتر شوی چون عشق را رهبر شوی کار این کار است نه در عقل دانشور شدن عشق بستد از ملک باج سجود آدمی آدمی را داد تاج بر ملک سرور شدن عشق دارد کار در عالم نه عقل و نی هنر عشق ورز ار بایدت بهتر شدن مهتر شدن در دو عالم عشق را نی در سرت گر عشق هست ورنه باید چون خسان بر هر دری چاکر شدن عشق باشد افسر شاهان قرین عشق شو بر سر شاهان عالم خواهی از افسر شدن اینمس قلب تو از علم و هنر کی زر شود عشق اکسیر دلت را باید او را زر شدن آتشی از عشق در خود زن بسوزان خویش را بایدت جانا اگر سوی خدا رهبر شدن میکشد سوی خدا عشق خدا منعم مکن گر بگویم میتوان از عشق پیغمبر شدن تا دهندت بار باری در حریم قدس عشق سر بر آن در بایدت زد حلقه آن در شدن عشق را محرم نهٔ تا این دو رنگی در تو هست که ز شهوت آب و گاهی از غضب آذر شدن بر زمین دل سحاب عشق میبارد سخن فیض عاشق شو او اگر هی خوا سخن گستر شدن تیره شد در چشمم از دنیا بدر باید شدن تنگ شد جا بر دلم جای دگر باید شدن عقدهٔ دنیا زبال مرغ جان باید گشود سوی فردوس برین با بال و پر باید شدن پای تن بگذار و با بال روان پرواز کن تاج قرب ار خواهی اینره را بسر باید شدن متبع شرکست خود بینی ره توحید را از وجود فانی خود بیخبر باید شدن لوح دلرا شست و شوئی باید از ادناس طبع از کدورتهای جسمانی بدر باید شدن راه حق آسان توان رفتن بر آثار قدم پیشوایان رفته اینره بر اثر باید شدن معرفت را چون نهایت نیست راهش بیحد است هر چه زان حاصل شود زان بیشتر باید شدن تا نگردی فانی اندر حق نیاسائی ز خود کی شیء هالک را مستقر باید شدن فیض را چون عمر بگذشت و شد آلایش ز دست سوی دارالخلد جنت زودتر باید شدن
از دم صبح ازل با عشق یار و همدمیم هر دو با هم زادهایم از دهر با هم توامیم هر دو از پستان فطرت شیر با هم خوردهایم یک صدف پرورده ما را هر دو دّر یک یمیم میدرخشد نور عرفان از سواد داغ دل چشم ما این داغ و ما چشم و چراغ عالمیم جان ما را اتحادی هست با سلطان عشق نیستیم ازهم جدا هرگز همیشه با همیم در حریم دوست ما را نیز چون او بار هست هر کجا عشقست محرم ما هم آنجا محرمیم میرساند عشق ما را تا جناب کبریا گرچه جسم ما ز خاک و ما ز نسل آدمیم روز اول گر ملک از سایهٔ ما میرمید ما کنون از نارسیهای ملایک درهمیم در خم قتلست ما را گر فلک از کجروی پا نهادن بر سرش را راست ما هم در خمیم در ازل شیر غم از پستان مادر خوردهام ما چه غم داریم از غم دست پرورد غمیم کهنه غربال فلک گر بر سرما ریخت غم بر سر خاک غم اکنون یکدو دم در ماتمیم هست ما را مختلف احوال در سیر و سلوک که زهر بیشیم بیش و گاهی از هر کم کمیم گاه بر فوق سمواتیم و گه بر روی خاک گاه دریای محیطیم و گهی دیگر نمیم عاشقانرا نطق و خاموشی بدست خویش نیست ما چو نی در ناله و فریاد در بند دمیم گر بنطق آئیم پیش از وقت چون روح اللهیم ور خمش باشیم هنگام سخن چون مریمیم چون گشاد سینه را پیوند با غم کردهاند ما بهم پیوسته با غم چون دو حرف مدغمیم راز دلرا بر زبان ای فیض آوردن خطاست گوشها گویند پنهان ما کی اینرا محرمیم بس جور کشیدیم در این ره که بریدیم المنة لله که بمقصود رسیدیم طی شد الم فرقت و برخواست غم از دل با دوست نشستیم و می وصل چشیدیم از علم یقین آمد و از کوش بآغوش دیدیم عنان آنچه بگفتار شنیدیم تا صاف شود عیش ز آلایش عصیان با دوست یکی گشته سر مرگ بریدیم بس عقده مشکل که در این راه گشودیم بس گم شدگانرا که بفریاد رسیدیم با پای برفتند گروهی ره جنت ما با پر عرفان بره قدس پریدیم بر وحدت حق فاش و نهان داده شهادت تا ساغری از باده توحید چشیدیم عرفان ولی را ز ره وحی گرفتیم فرمان نبی را بدل و جان گرویدیم با پای دوم راه سفر رفت محبش ما سر به تبرهای تبرّاش بریدیم قومی سپر خویش نمودند سوم را ما تیغ براءت بسر هر شه کشیدیم چون فیض رسیدیم بسر چشمه حیوان از مرگ رهیدیم و ز آفات جهیدیم از سرّ وحدت دم زدم هذا جنون العاشقین کونین را برهم زدن هذا جنون العاشقین بر طرهٔ پر خم زدم بر حرف لا و لم زدم شادی کنان بر غم زدم هذا جنون العاشقین بر شور و بر غوغا زدم بر لا و بر الا زدم برجا و بر بیجا زدم هذا جنون العاشقین از عشق سرمست آمدم وز نیست در هست آمدم در رفعت او پست آمدم هذا جنون العاشقین گشتم زعشق دوستمستشستمزغیردوست دست تا رو نماید هر چه هست هذا جنون العاشقین آتش زدم افلاک را بر باد دادم خاک را شستم دل غمناک را هذا جنون العاشقین سرگشتهٔ کوئی شدم آشفتهٔ موئی شدم حیران مه روی شدم هذا جنون العاشقین در عشق گشتم بیقرار زنجیر من شد زلف یار چشم خرد از من مدار هذا جنون العاشقین در من نگیرد پند کس سوزم نصیحت را چو خس پندم جمال یار بس هذا جنون العاشقین آتش زدم من پند را وین خشک خام چند را پختم دل خرسند را هذا جنون العاشقین از خود بریدم پند را بگسستم این پیوند را بشکستم این الوند را هذا جنون العاشقین از نام در ننگ آمدم وز صلح در جنگ آمدم از عاقلی تنگ آمدم هذا جنون العاشقین نی ننگ میدانم نه عار دست از من بیدل بدار یکدم مرا با من گذار هذا جنون العاشقین آتش زدم در جان و تن وز خود فکندم ما و من بر هم زدم این انجمن هذا جنون العاشقین ای آنکه در عقلی گرو درفیض و در شعرش مکاو از شرو شورم دور شو هذا جنون العاشقین
در انتهای غزل ذیل حافظ اشاره به این نکته دارد که اگر در راه خاندان و اهل بیت پیامبر قدم بزنیم ،همت شحنۀ نجف که همان حضرت علی (ع) میباشد بدرقه راهمان خواهد شد. سر بر سجده می گزارم و تمام آرزوهای دست نیافتۀ چندین ساله ام را مرور میکنم. به یک زندگی پاک فکر می کنم. زندگی ای آرام، توأم با عشق به معبود، بهسپیدی ابر، به زلالی آب ...آرام سر بر می دارم. نا خواسته قطره ای ازچشمانم روی سجاده می چکد. تاریکی اتاق و سکوت شب، فرصتی مغتنم برایم مهیامی کند. تا فکر کنم و به این بیاندیشم که چرا سالهاست پاسخی از جنس روشناییاز سوی معبود و بندگان خالص او یعنی اهل بیت پاک و مطهّر به سرای خاموش وتاریک دل من نتابیده است.دیگر توسل بدون پاسخ امانم را بریده است. آرزومیکنم به بهانۀ مجازات گناهانم، بر صورتم سیلی بزنند امّا در برابر درد دلهایم سکوت نکنند. تا لااقل با خود بگویم اگر با دیگرانش بود میلی/ چرا ظرفمرا بشکست لیلی ، تا دیگر از سکوت تعبیر به فراموشی نکنم... امّا چه سودکه سالهاست طعم تلخ سکوت را چشیده ام.در باز می شود و شعاعی از نور بهداخل می تابد. قطرات اشک روی گونه هایم که بواسطۀ تاریکی خود را پنهان نگاهمی داشتند، اینک کمی خود نمایی میکنند. مادر بزرگم با چهره ای مهربان درچهار چوب در ایستاده و نگران به صورتم زل می زند. می گوید مادر! 10 بار ازسورۀ مزمّل بخوان تا حاجتت روا شود. خودت را در اتاق حبس نکن و نگذار غم بردلت تحمیل شود.در را می بندد و مرا به دست سکوت و تاریکی اتاق میسپارد. بلند می شوم و دیوان حافظ را از قفسۀ کتابهایم بیرون می کشم. با دلیشکسته و چشمی اشک بار حمد و سوره ای نثارش می کنم تا شاید راه به رویمبگشاید.صفحه ای باز می شود. چراغ را روشن میکنم و در بهت و حیرت، رویهمان سجادۀ ساده و سپید رنگ، زیر نگاه همان ماه میان ابرهای سفید میخکوب میمانم... «حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان بصدقبدرقۀ رهت شود همّت شحنۀ نجف» منبع (سایت راسخون) غزل شماره296 طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به کف گر بکشم زهی طرب ور بکشد زهی شرف طرف کرم ز کس نبست این دل پرامید من گر چه سخن همیبرد قصه من به هر طرف از خم ابروی توام هیچ گشایشی نشد وه که در این خیال کج عمر عزیز شد تلف ابروی دوست کی شود دست کش خیال من کس نزدهست از این کمان تیر مراد بر هدف چند به ناز پرورم مهر بتان سنگ دل یاد پدر نمیکنند این پسران ناخلف من به خیال زاهدی گوشه نشین و طرفه آنک مغبچهای ز هر طرف میزندم به چنگ و دف بی خبرند زاهدان نقش بخوان و لا تقل مست ریاست محتسب باده بده و لا تخف صوفی شهر بین که چون لقمه شبهه میخورد پاردمش دراز باد آن حیوان خوش علف حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق بدرقه رهت شود همت شحنه نجف در غزل ذیل حافظ اشاره به داستان حضرت آدم دارد که وعده کرده بود گندم نخورد ولی این وعده را به جا نیاورد و د ر عوض پیر مغان این وعده را به جا آورد و منظور او زا پیر مغان حضرت علی (ع) میباشد که در عمرش نان گندم نخورد. غزل شماره145 چه مستیست ندانم که رو به ما آورد که بود ساقی و این باده از کجا آورد تو نیز باده به چنگ آر و راه صحرا گیر که مرغ نغمه سرا ساز خوش نوا آورد دلا چو غنچه شکایت ز کار بسته مکن که باد صبح نسیم گره گشا آورد رسیدن گل و نسرین به خیر و خوبی باد بنفشه شاد و کش آمد سمن صفا آورد صبا به خوش خبری هدهد سلیمان است که مژده طرب از گلشن سبا آورد علاج ضعف دل ما کرشمه ساقیست برآر سر که طبیب آمد و دوا آورد مرید پیر مغانم ز من مرنج ای شیخ چرا که وعده تو کردی و او به جا آورد به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم که حمله بر من درویش یک قبا آورد فلک غلامی حافظ کنون به طوع کند که التجا به در دولت شما آورد
غزل تقویم ها عمری به جز بیهوده بودن سر نکردیم تقویم ها گفتند و ما باور نکردیم در خاک شد صد غنچه در فصل شکفتن ما نیز جز خاکستری بر سر نکردیم دل در تب لبیک تاول زد ولی ما لبیک گفتن را لبی هم تر نکردیم حتی خیال نای اسماعیل خود را همسایه با تصویری از خنجر نکردیم بی دست و پاتر از دل خود کس ندیدیم زان رو که رقصی با تن بی سر نکردیم عصر جدید در عصراحتمال به سر می بریم در عصر شک و شاید در عصر پیش بینی وضع هوا از هر طرف که باد بیاید در عصر قاطعیت تردید عصر جدید عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال ، یقینی نیست اما من بی نام تو حتی یک لحظه احتمال ندارم چشمان تو عین الیقین من قطعیت نگاه تو دین من است من از تو ناگزیرم من بی نام ناگزیر تو می میرم خسته ام از این کویر (برای دکتر علی شریعتی) خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر آسمان ِ بی هدف ، بادهای بی طرف ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر ای نظاره ی شگفت ، ای نگاه ناگهان ! ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر ! آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح ! مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر مثل شعر ناگهان ، مثل گریه بی امان مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر ای مسافر غریب ، در دیار خویشتن با تو آشنا شدم ، با تو در همین مسیر ! از کویر سوت و کور، تا مرا صدا زدی دیدمت ولی چه دور ! دیدمت ولی چه دیر ! این تویی در آن طرف ، پشت میله ها رها این منم در این طرف ، پشت میله ها اسیر دست خسته ی مرا ، مثل کودکی بگیر با خودت مرا ببر ، خسته ام از این کویر ! روز ناگزیر این روزها که می گذرد ، هر روز احساس می کنم که کسی در باد فریاد می زند احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود یک آشنای دور صدا می زند آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور مثل عبور نوروز مثل صدای آمدن روز است آن روز ناگزیر که می آید روزی که عابران خمیده یک لحظه وقت داشته باشند تا سربلند باشند و آفتاب را در آسمان ببینند روزی که این قطار قدیمی در بستر موازی تکرار یک لحظه بی بهانه توقف کند تا چشم های خسته ی خواب آلود از پشت پنجره تصویر ابرها را در قاب و طرح واوگونه ی جنگل را در آب بنگرند آن روز پرواز دستهای صمیمی در جستجوی دوست آغاز می شود روزی که روز تازه ی پرواز روزی که نامه ها همه باز است روزی که جای نامه و مهر و تمبر بال کبوتری را امضا کنیم و مثل نامه ای بفرستیم صندوقهای پستی آن روز آشیان کبوترهاست روزی که دست خواهش ، کوتاه روزی که التماس گناه است و فطرت خدا در زیر پای رهگذران پیاده رو بر روی روزنامه نخوابد و خواب نان تازه نبیند روزی که روی درها با خط ساده ای بنویسند : " تنها ورود گردن کج ، ممنوع ! " و زانوان خسته ی مغرور جز پیش پای عشق با خاک آشنا نشود و قصه های واقعی امروز خواب و خیال باشند و مثل قصه های قدیمی پایان خوب داشته باشند روز وفور لبخند لبخند بی دریغ لبخند بی مضایقه ی چشم ها آن روز بی چشمداشت بودن ِ لبخند قانون مهربانی است روزی که شاعران ناچار نیستند در حجره های تنگ قوافی لبخند خویش را بفروشند روزی که روی قیمت احساس مثل لباس صحبت نمی کنند پروانه های خشک شده ، آن روز از لای برگ های کتاب شعر پرواز می کنند و خواب در دهان مسلسلها خمیازه می کشد و کفشهای کهنه ی سربازی در کنج موزه های قدیمی با تار عنکبوت گره می خورند در دست کودکان از باد پر شوند روزی که سبز ، زرد نباشد گلها اجازه داشته باشند هر جا که دوست داشته باشند بشکفند دلها اجازه داشته باشند هر جا نیاز داشته باشند بشکنند آیینه حق نداشته باشد با چشم ها دروغ بگوید دیوار حق نداشته باشد بی پنجره بروید آن روز دیوار باغ و مدرسه کوتاه است تنها پرچینی از خیال در دوردست حاشیه ی باغ می کشند که می توان به سادگی از روی آن پرید روز طلوع خورشید از جیب کودکان دبستانی روزی که باغ سبز الفبا روزی که مشق آب ، عمومی است دریا و آفتاب در انحصار چشم کسی نیست روزی که آسمان در حسرت ستاره نباشد روزی که آرزوی چنین روزی محتاج استعاره نباشد ای روزهای خوب که در راهید! ای جاده های گمشده در مه ! ای روزهای سخت ادامه ! از پشت لحظه ها به در آیید ! ای روز آفتابی ! ای مثل چشم های خدا آبی ! ای روز آمدن ! ای مثل روز ، آمدنت روشن ! این روزها که می گذرد هر روز در انتظار آمدنت هستم ! اما با من بگو که آیا ، من نیز در روزگار آمدنت هستم ؟ حسرت همیشگی حرفهای ما هنوز ناتمام تا نگاه می کنی : وقت رفتن است باز هم همان حکایت همیشگی ! پیش از آن که با خبر شوی لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود آی . . . ای دریغ و حسرت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود ! چرا چنین؟ بغضهای کال من ، چرا چنین ؟ گریه های لالم ، چرا چنین ؟ جزر و مد یال آبی ام چه شد ؟ اهتزاز بال من ، چرا چنین ؟ رنگ بالهای خواب من پرید خامی خیال من ، چرا چنین ؟ آبگینه تاب حیرتم نداشت حیرت زلال من ، چرا چنین ؟ دل مجال پایمال درد بود تنگ شد مجال من ، چرا چنین ؟ خشک و خالی و پریده لب دلم کاسه ی سفال من ، چرا چنین ؟ داغ تازه ی تو ، داغ کاغذی داغ دیر سال من ، چرا چنین ؟ هر چه و همه ، تمام مال تو هیچ و هیچ مال من ، چرا چنین ؟ سال و ماه و روز تو چرا چنان ؟ روز و ماه و سال من ، چرا چنین ؟ در گذشته ، سرگذشتم این نبود حال ، شرح حالم ، چرا چنین ؟ ای چرا و ای چگونه ی عزیز ! چرأت سوال من ، چرا چنین ؟ آواز عاشقانه آواز عاشقانه ی ما در گلو شکست حق با سکوت بود ، صدا در گلو شکست دیگر دلم هوای سرودن نمی کند تنها بهانه ی دل ما در گلو شکست سربسته ماند بغض گره خورده در دلم آن گریه های عقده گشا در گلو شکست ای داد ، کس به داغ ِ دل ، باغ ِ دل نداد ای وای ، های های عزا در گلو شکست آن روزهای خوب که دیدیم ، خواب بود خوابم پرید و خاطره ها در گلو شکست « بادا » مباد گشت و « مبادا » به باد رفت « آیا » ز یاد رفت و « چرا » در گلو شکست فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست تا آمدم که با تو خداحافظی کنم بغضم امان نداد و خدا . . . در گلو شکست : رفتن ، رسیدن است موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است تا شعله در سریم ، پروانه اخگریم شمعیم و اشک ما ،در خود چکیدن است ما مرغ بی پریم ، از فوج دیگریم پرواز بال ما ، در خون تپیدن است پر می کشیم و بال ، بر پرده ی خیال اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است ما هیچ نیستیم ، جز سایه ای ز خویش آیین آینه ، خود را ندیدن است گفتی مرا بخوان ، خواندیم و خامشی پاسخ همین تو را ، تنها شنیدن است بی درد و بی غم است ، چیدن رسیده را خامیم و درد ما ، از کال چیدن است
اشعار عارف نامی،ایران زمین عطار نیشابوری از نظر عمق معارف عرفانی نظیر ندارد.منطق الطیر که یک شاهکار عرفانی است و مختارنامه حاوی در حدود دو هزار رباعی از تجربیات ناب عرفانی و روحی این عارف وارسته میباشد که این رباعیها معارف عمیقی را در خود جای داده اند و شامل سرنوشت انسان و زندگی و مرگ و فلسفۀ زندگی و جهان هستی و بسیاری معارف دیگر میشود که با هنرمندی عطار این معارف عمیق را در قالب رباعیات آورده است و رباعیات عطار از نظر زیبایی و عمق معنی با رباعیات خیام برابری میکند با این تفاوت که رباعیات خیام از نظر تعداد بسیار کمتر است و حدود یک دهم رباعیات عطار است.کتاب اسرارنامۀ عطار سراسر رموز و اسرار عرفانی است و موضوعات بسیار جالب و زیبایی را در بر دارد که باید در انها تامّل کرد و به سادگی نباید از کنار انها گذشت.همین کتاب اسرار نامه بود که عطار در دوران طفولیت مولوی آن را به پدر او داد و به او گفت که فرزندت در آینده یکی از بزرگان علم و ادب و عرفان خواهد شد و مولوی در مثنوی بارها از این کتاب استفاده کرده است و بارها نام عطار را آورده است .از جمله در مثنوی دارد: هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم ما در اینجا به صورت گلچین شده اشعاری را از کتاب اسرار نامه ذکر میکنیم ولی باید در معانی آنها تامّل فراوان شود و انشاءالله در آینده در صورت داشتن فرصت کافی معانی توضیحاتی نیز بر این اشعار ذکر خواهد شد. کلیات اسرارنامه همانند سایر کتب شعر کلاسیک در سایت گنجور به آدرس ذیل موجود است: عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم نکو باریست در دنیا و برگی که درخوردست سر باریش مرگی نکو جاییست گور تنگ و تاریک که در باید صراطی نیز باریک پلی نیکوست چون موی صراطی که دوزخ باید آن پل را رباطی تو گویی نیست چندین غم تمامت که در باید غم روز قیامت درین معنی مجال دم زدن نیست همه رفتند و کس را آمدن نیست نه کس از رفتگان دارد نشانی نه کس دیدست زین وادی کرانی جهانی جان درین محنت دو نیم است که داند کین چه گردابی عظیم است جهانی سر درین ره گوی راهست که داند کین چه وادی سیاه است جهانی خلق درغرقاب خونند که میداند که زیر خاک چونند جهان را کرده ناکرده ست جمله که بازییی پس پردهست جمله چه مقصودست چندین رنج بردن که چون شمعی فرو خواهیم مردن جهان بی هیچ باقی خوش سراییست ولی چون نیست باقی این بلاییست جهان بگذار و بگذر زین سخن زود چو باقی نیست در باقیش کن زود تو تا بودی ز دنیا خسته بودی بهر ره جان کنی پیوسته بودی نه هرگز لقمهای بی قهر خوردی نه هرگز شربتی بی زهر خوردی هزاران سیل خونین بر دلت بست که تا بادی ز عالم بر دلت جست تو خود اندیشه کن گر کاردانی که تا خود مرگ به یا زندگانی هزاران غم فرو آمد برویت که تا یک آب آمد در گلویت همه دنیا بیک جو غم نیرزد چه یک جو نیم ارزن هم نیرزد غم دنیا مخور ای دوست بسیار که در دنیا نخواهد ماند دیار چه مینازی بدین دنیای غدار که تو گرکس نیی گر اوست مردار همه تخم جهان برداشته گیر بدست آورده و بگذاشته گیر عطار » اسرارنامه » بخش پانزدهم مگر بیمار شد آن تنگ دستی که دایم کونهٔ هیزم شکستی بپرسش رفت غزالی بر او نشست از پای اما بر سر او بدو گفتا که بهتر گردی این بار مخور غم زین جوابش داد بیمار که بهتر گشته گیرم ای خردمند شکسته بار دیگر کونهای چند چه برهم مینهی چون آخر کار فور خواهد فتاد از هم بیک بار ز سود خود مشود خشنود دنیا اگر مردی زیان کن سود دنیا یقین میدان که مرد راه آنست که سود این جهان او را زیانست ز بی هیچی خود پیچش نباشد نباشد هیچش از هیچش نباشد بزرگانی که دین مقصود ایشانست زیان کار دنیا سود ایشانست بدنیا ملک عقبی زان خردیدند که این صد ساله سختی سود دیدند تو نیز ای مانده در دنیای فانی چنین بیع و شری کن گر توانی زیان آمد همه سود من و تو فغان از زاد وز بود من و تو بزادن جمله در شوریم و آشوب بمردن جمله در زیر لگدکوب جهان تا بود ازو جان می برآمد یکی میرفت و دیگر میدرآمد جهان را ماه شادی زیر میغ است همه کار جهان درد و دریغ است جهان با سینهٔ پر درد ما را خوشی درخواب خواهد کرد ما را ز بیدادی جهان داند جهان سوخت نباید گرگ را دریدن آموخت چنان می جادوی سازد زمانه که کس دستش نبیند در میانه بدست چپ نماید این شگفتی تو پای راست نه در پیش و رفتی ترا با جادویی او چه کارست مقامت نیست دنیا ره گذارست جهان بر ره گذر هنگامه کردست تو بگذر زانک این هنگامه سردست اگر کودک نیی بنگر پس و پیش بهنگامه مه ایست ای دوست زین پیش چه میخواهی ز خود بیرون بمانده میان خاک دل پرخون بمانده برو جان گیر و ترک این جهان کن که او گیر و داوش در میان کن چه خواهی داو زین گردنده پرگار که خواهی شد بد او او گرفتار چه بخشد چرخ مردم را در آغاز که در انجام نستاند از او باز چو طاوسیست گردون پرگشاده جهانی خلق را بر پر نهاده بروز این آسمان دود کبودست بشب آب سیاه آخر چه بودست بماندی در کبودی و سیاهی بمردی در میان آخر چه خواهی برو زین گرد نای آبنوسی چه زین درنده درزی میبیوسی سخن تا چند گویی آسمان را که بی شک بر زمین اندازد آنرا زدست آسمان هر دل که جان داشت گرش دستست هم بر آسمان داشت فلک طشتیست پر اخگر ز اختر تو دل پر تفت زیر طشت و اخگر سزد گر پای بر آتش بماندی که زیر آتشین مفرش بماندی گر از خورشید فرق تو کله داشت کله نتوانی از گردون نگه داشت مرا باری دل از گردون فرومرد ز بس کس کو برآورد و فرو برد کرا این گنبد گردان بر آرد که نه در عاقبت از جان برآرد جهان خون بی حد و بی باک کردست بسی زین تیغ زیر خاک کردست فلک هر لحظه دیگر چیزت آرد بهر ساعت بلایی نیزت آورد عجب درماندهام چون مبتلایی که دل چون میچخد با هر بلایی بگو تا چند گاه اندوه و گه غم فغان از روز و شب وز سال و مه هم نگردد هیچ صبحی روز نزدیک که تا بر ما نگردد روز تاریک نگردد هیچ شامی شب پدیدار که نه شب خوش کند شادی بیک بار نگردد هیچ ماهی نو درین باب که تا بر ما نپیمایند مهتاب نگردد هیچ سالی نو ز ایام که نه ده ساله از ماغم کند وام حدیث ماه و سال و روز و شب بین عجب بازی چرخ بوالعجب بین چو شب انگشت ریزندش ببردر بهر روزی ببایندش ز سر در تنوری تافتست این دیر ناساز کزو بی سوز ناید گردهٔ باز بتر زین در زمانه فتنهای نیست کزین چنبر رسن را رخنهای نیست اگر خواهی که تو بیرون گریزی نه پایست و نه چنبر چون گریزی که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد سپهری را که دریاییست پرجوش شدی چون چنبر دف حلقه در گوش ترا چون چنبر گردون فرو بست چرا در گردنش چنبر کنی دست سپهر چنبری چنبر بسی زد چو حلقه بر در حق سربسی زد بسی چنبر بزد چون خاک بیزی نیامد بر سر غربال چیزی درین اندوه پشتش چنبری شد لباس او ز غم نیلوفری شد تو میخواهی که برخیزی ببازی ازین چنبر جهی بیرون چو غازی تو نشناسی الف از چنبری باز مکن سوی سپهر چنبری ساز گذر زین چنبر آن ساعت توانی که جان برچنبر حلقت رسانی اگر صد گز رسن باشد بناکام گذر بر چنبرش باشد سرانجام زهی افسوس و حیلت سازی ما زهی دوران چنبر بازی ما جهانا طبع مردم خوار داری که چندین خلق در پروار داری یکایک را میان نعمت و ناز بپروردی و خوردی عاقبت باز جهانا کیست کز دور تو شادست همه دور تو با جور تو بادست جهانا غولی و مردم نمایی که جو بفروشی و گندم نمایی جهانا با که خواهی ساخت آخر بکوری چند خواهی باخت آخر دلا ترک جهان گیر از جهان چند ترا هر دم ز دور او زیان چند ز دست نه خم پرپیچ ایام چه میپیچی بخواهی مرد ناکام جهان چون نیست از کار تو غم ناک چرا بر سر کنی از دست او خاک چه سود ار خاک بر افلاک ریزی که گر سنگی میان خاک ریزی جهان را بر کسی غم خوارگی نیست کسی را چاره جز بیچارگی نیست جهان چو تو بسی داماد دارد بسی عید و عروسی یاد دارد نه بتواند زمانی شاد دیدت نه یک دم از غمی آزاد دیدت بعمری میدهد رنج مدامت که تا کار جهان گیرد نظامت بعمری جز بلا حاصل نبینی که تا روزی بکام دل نشینی چو بنشستی برانگیزد بزورت بزاری میدواند تا بگورت تو تا بنشستهٔ در دار فانی نشسته رفتهٔ و می ندانی مثالت راست چون گردست پیوست که گرد آنگه رود بی شک که بنشست ز دور نه سپهر یک ده آیت چه باید کرد چندینی شکاست فلک سرگشته تر از تست بسیار چه باید خواست زو یاری بهر کار فلک عمری دوید اندر تک و تاز که تا سرگشتگی دارد ز خود باز چو نتواند که از خود باز دارد ترا چون در میان ناز دارد
نمیدونم این دو بیتی برا کیه اما خیلی دوسش دارم الا ای چاه یارم را گرفتند گلم باغم بهارم را گرفتند میان کوچه ها با ضرب سیلی همه دار و ندارم را گرفتند
بخش ۱ - آغاز کتاب فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب به نام خداوند جان و خرد کزین برتر اندیشه برنگذرد خداوند نام و خداوند جای خداوند روزی ده رهنمای خداوند کیوان و گردان سپهر فروزنده ماه و ناهید و مهر ز نام و نشان و گمان برترست نگارندهٔ بر شده پیکرست به بینندگان آفریننده را نبینی مرنجان دو بیننده را نیابد بدو نیز اندیشه راه که او برتر از نام و از جایگاه سخن هر چه زین گوهران بگذرد نیابد بدو راه جان و خرد خرد گر سخن برگزیند همی همان را گزیند که بیند همی ستودن نداند کس او را چو هست میان بندگی را ببایدت بست خرد را و جان را همی سنجد اوی در اندیشهٔ سخته کی گنجد اوی بدین آلت رای و جان و زبان ستود آفریننده را کی توان به هستیش باید که خستو شوی ز گفتار بیکار یکسو شوی پرستنده باشی و جوینده راه به ژرفی به فرمانش کردن نگاه توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر برنا بود از این پرده برتر سخنگاه نیست ز هستی مر اندیشه را راه نیست بخش ۲ - ستایش خرد فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب کنون ای خردمند وصف خرد بدین جایگه گفتن اندرخورد کنون تا چه داری بیار از خرد که گوش نیوشنده زو برخورد خرد بهتر از هر چه ایزد بداد ستایش خرد را به از راه داد خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای ازو شادمانی وزویت غمیست وزویت فزونی وزویت کمیست خرد تیره و مرد روشن روان نباشد همی شادمان یک زمان چه گفت آن خردمند مرد خرد که دانا ز گفتار از برخورد کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کردهٔ خویش ریش هشیوار دیوانه خواند ورا همان خویش بیگانه داند ورا ازویی به هر دو سرای ارجمند گسسته خرد پای دارد ببند خرد چشم جانست چون بنگری تو بیچشم شادان جهان نسپری نخست آفرینش خرد را شناس نگهبان جانست و آن سه پاس سه پاس تو چشم است وگوش و زبان کزین سه رسد نیک و بد بیگمان خرد را و جان را که یارد ستود و گر من ستایم که یارد شنود حکیما چو کس نیست گفتن چه سود ازین پس بگو کافرینش چه بود تویی کردهٔ کردگار جهان ببینی همی آشکار و نهان به گفتار دانندگان راه جوی به گیتی بپوی و به هر کس بگوی ز هر دانشی چون سخن بشنوی از آموختن یک زمان نغنوی چو دیدار یابی به شاخ سخن بدانی که دانش نیاید به بن بخش ۳ - گفتار اندر آفرینش عالم فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب از آغاز باید که دانی درست سر مایهٔ گوهران از نخست که یزدان ز ناچیز چیز آفرید بدان تا توانایی آرد پدید سرمایهٔ گوهران این چهار برآورده بیرنج و بیروزگار یکی آتشی برشده تابناک میان آب و باد از بر تیره خاک نخستین که آتش به جنبش دمید ز گرمیش پس خشکی آمد پدید وزان پس ز آرام سردی نمود ز سردی همان باز تری فزود چو این چار گوهر به جای آمدند ز بهر سپنجی سرای آمدند گهرها یک اندر دگر ساخته ز هرگونه گردن برافراخته پدید آمد این گنبد تیزرو شگفتی نمایندهٔ نوبهنو ابر ده و دو هفت شد کدخدای گرفتند هر یک سزاوار جای در بخشش و دادن آمد پدید ببخشید دانا چنان چون سزید فلکها یک اندر دگر بسته شد بجنبید چون کار پیوسته شد چو دریا و چون کوه و چون دشت و راغ زمین شد به کردار روشن چراغ ببالید کوه آبها بر دمید سر رستنی سوی بالا کشید زمین را بلندی نبد جایگاه یکی مرکزی تیره بود و سیاه ستاره برو بر شگفتی نمود به خاک اندرون روشنائی فزود همی بر شد آتش فرود آمد آب همی گشت گرد زمین آفتاب گیا رست با چند گونه درخت به زیر اندر آمد سرانشان ز بخت ببالد ندارد جز این نیرویی نپوید چو پیوندگان هر سویی وزان پس چو جنبنده آمد پدید همه رستنی زیر خویش آورید خور و خواب و آرام جوید همی وزان زندگی کام جوید همی نه گویا زبان و نه جویا خرد ز خاک و ز خاشاک تن پرورد نداند بد و نیک فرجام کار نخواهد ازو بندگی کردگار چو دانا توانا بد و دادگر از ایرا نکرد ایچ پنهان هنر چنینست فرجام کار جهان نداند کسی آشکار و نهان
غزل شمارهٔ ۱۳۷۷ شاه نعمتالله ولی » غزلیات عارفانه بیا و خوش می گو وحده لا اله الا هو ذکر مستانه می کنم شب و روز تو ز من بشنوی و من از او همه عشق است و ما در او غرقیم عین ما را به عین ما می جو باش با عاشقان او یک روی خوش بگو لا اله الا هو در دو آئینه رو نمود یکی آن یکی باشد و نماید دو غیر او نیست در وجود ای دوست ور تو گوئی که هست غیری کو این چنین گفته های مستانه بشنو از من که گفته ام نیکو خرقهٔ پاک اگر هوس داری جامهٔ خود تو از خودی می شو نعمت الله یکی است در عالم فارغ است از خیال عقل دو رو غزل شمارهٔ ۱۳۸۲ شاه نعمتالله ولی » غزلیات آفتاب حسن او عالم منور ساخته نقش عالم از مثال خود مصور ساخته در میان دایره خوش خط موهومی کشید صورت قوسین از آن معنی محور ساخته جملهٔ اعیان عالم مظهر اسماء اوست عین هر فردی به انعامی مقرر ساخته یک الف بنوشت و هفت آیت از آن آمد پدید هفت هیکل حافظ این هفت کشور ساخته جود او مجموع موجودات را داده وجود خاک را کرده نظر آن خاک را زر ساخته خوش حبابی در محیط عشق او پیدا شده قبهای بر روی آب از عین ما بر ساخته صورت و معنی عالم جمع کرده در یکی و آن یکی در دو جهان سلطان و سرور ساخته در میان آب بنشستیم در دریای عشق عین ما از آب روی داده خوشتر ساخته گنج پنهان بود پیدا کرده است بر بینوا پادشاه از لطف خود با بینوا در ساخته اسم اعظم نعمتاللّه را عطا کرده به من بندهای را سیدی در بحر و در بر ساخته غزل شمارهٔ ۱۳۸۹ شاه نعمتالله ولی » غزلیات عشق او خوش آتشی افروخته غیرت او غیر او را سوخته عشقبازی کار آتش بازی است او چنین کاری به ما آموخته گنج او در کنج دل ما یافتیم دل فراوان نقد از او اندوخته نور ما روشنتر است از آفتاب گوئیا از نار عشق افروخته جام و می با یکدگر آمیخته خون میخواران به خاکش ریخته زلف بگشوده نموده آن جمال شیوهٔ او فتنه ها انگیخته ساقی سرمست خمی پر ز می بر سر رندان عالم ریخته در خرابات مغان مست و خراب عاشقانه مجلسی انگیخته سیدم زلف سیادت برفشاند عالمی را دل در او آویخته غزل شمارهٔ ۱۳۹۲ شاه نعمتالله ولی » غزلیات عمریست تا دل من با بیدلان نشسته خوش گوشه ای گرفته در کنج جان نشسته رندی حیات جاوید یابد که از سر ذوق مستانه در خرابات خوش با مغان نشسته سلطان عشق بنشست برتخت دل چو شاهی تختی چنین که دیده شاهی چنان نشسته خوش بلبلی است جانم کاندر هوای جانان نالد به ذوق دایم در گلستان نشسته گر عاشقی ز خود جو معشوق خویشتن را زیرا که او همیشه با عاشقان نشسته بر گرد قطب یاران پرگاروار گردند سرگشته در کناره او در میان نشسته رندی چو نعمت الله جوئی ولی نیابی برخاسته ز عالم بی خان و مان نشسته غزل شمارهٔ ۱۴۰۲ شاه نعمتالله ولی » غزلیات عشق را خود حجاب باشد نه غیر او در حساب باشد نه می عشق است و جام او عالم مثل این می شراب باشد نه در گلستان گلی که می چینی ورقش بی گلاب باشد نه سایه و آفتاب را دریاب سایه بی آفتاب باشد نه به جز از جام می که نوش کنیم به ازین خود ثواب باشد نه نقش غیری خیال اگر بندی جز خیالی به خواب باشد نه در خرابات همچو سید ما رند مست خراب باشد نه غزل شمارهٔ ۱۴۰۷ شاه نعمتالله ولی » غزلیات ما نقش خیال تو نگاریم به دیده کاری به جز این کار نداریم به دیده در گوشهٔ دیده به خیال تو نشستیم عمری به خیالت به سرآریم به دیده جز تور خیال تو که نقش بصر ماست در دیده خیالی ننگاریم به دیده گر زان که ز ما بر سر کوی تو غباریست بر خاک درت آب بیاریم به دیده جان در تن ما عشق نهاده به امانت گر می طلبد هان بسپاریم به دیده هر شب من و رندی به هوای مه تابان تا روز ستاره بشماریم به دیده در دیدهٔ ما معنی سید بنماید هر صورت خوبی که نگاریم به دیده غزل شمارهٔ ۱۴۱۷ شاه نعمتالله ولی » غزلیات من روح نازنینم از کالبد رمیده من ساغر قریبم از ملک جان رسیده مست می الستم جام بلی به دستم در خلوتی نشستم با دلبر آرمیده در کنج جان مقیمم با اهل دل ندیمم فارغ ز خوف و بی غم ای نور هر دو دیده خورشید جسم و جانم نور مه روانم شهباز لامکانم از آشیان پریده من ناظر خدایم منظور کبریایم هم شاه و هم گدایم دیده چو من ندیده فرزند عشق یارم پروردهٔ نگارم چون گلشکر من و او هستیم پروریده چون نور لطف اویم جز لطف او چه گویم هر نکته ای که گویم او گفته و شنیده درگوشهٔ یقینم با دوست هم قرینم ایمن ز کفر و دینم از این و آن بریده مطلوب طالبانم معشوق عاشقانم من سید زمانم خط بر خودی کشیده غزل شمارهٔ ۱۴۲۱ شاه نعمتالله ولی » غزلیات در مظهر مطهر مظهر ظهور کرده جام جهان نما را روشن چو نور کرده در خلوت خرابات بزم خوشی نهاده با یار خود نشسته اغیار دور کرده تمثال بی مثالش در آینه نموده حسن چنین لطیفی ایثار نور کرده ما طالب بلائیم اما عنایت او داده بلا به ایوب او را صبور کرده بستان سرای ما را سرسبز آفریده سیلاب رحمت او بر ما عبور کرده هر آینه که بینی او را به ما نماید در چشم روشن ما نورش ظهور کرده خوش آتشی برافروخت عود دلم همه سوخت از بهر نعمت الله جانها بخور کرده