1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

کوک چهارم

شروع موضوع توسط z!ma ‏9/1/16 در انجمن سـرگـرمـی

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    یک روز بعد پایان کلاس و شرح مثنوی استاد علامه جعفری فرمودند:
    من خیلی فکر کردم و به این جمع بندی رسیده ام که رسالت ۱۲۴ هزار پیغمبر در یک تکیه خلاصه می شود و آن "کوک چهارم" است
    و جمع مریدان مثل من با چشمهانی گرد پرسان بودند که "کوک چهارم" چیست!؟
    و علامه که با آن لهجه شیرین در تمثیل شرح می دهند که:
    کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد. کفاش با نگاهی می گوید این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک مثلا ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان.
    مشتری هم قبول می کند. پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود.
    کفاش دست به کار می شود.کوک اول.کوک دوم.و در نهایت کوک سوم و تمام ...اما...
    اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.
    از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...
    او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است.
    یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
    اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده. اما اگر بزند به رسالت ۱۲۴ هزار پیامبر تعظیم کرده... اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون رفته اما اگر بزند صدای لبیک او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد.
    دنیا پر فرصت کوک چهارم است . و من و تو کفاش های دو دل...

    به نقل از بهمن حبشی
    از شاگردان استاد علامه جعفری.

    ​
     
    AftabGardoon، وضعیت سفید، سایه و 7 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏16/11/10
    ارسال ها:
    55
    تشکر شده:
    410
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    زن
    @};-@};-@};-@};-@};-@};-@};-@};- تشکر خیلی جالب بود
     
    وضعیت سفید، سایه، m naizar و 4 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. Make love, Not war مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏13/5/15
    ارسال ها:
    3,446
    تشکر شده:
    16,797
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    حرفه:
    administrator
    به نظر من اگه از دست آدم بر میاد که کوک چهارم رو بزنه باید بزنه.
     
    وضعیت سفید، سایه، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    عبادت‌بجز خدمت خلق نيست
    به تسبيح و سجّاده و دلق نيست
    تو بر تخت سلطانى خويش باش
    به اخلاق پاكيزه، درويش باش
    به صدق و ارادت، ميان بسته‌دار
    ز طامات‌ و دعوى، زبان بسته‌دار
    قدم‌ بايد اندر طريقت، نه دَم
    كه اصلى ندارد دَمِ بى‌قدم
    بزرگان كه نقد صفا داشتند

    چنين خرقه زير قبا داشتند.
    @};-@};-
     
    وضعیت سفید، سایه، m naizar و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فوق حرفه ای ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏15/9/14
    ارسال ها:
    2,516
    تشکر شده:
    16,138
    امتیاز دستاورد:
    121
    اما نظر من

    این روزا باید گفت
    اقا ...خانم ...شما کوک باز نکن نمیخواد کوک چهارم بزنی دمت گرم
    اینه حال روز ایام
     
    وضعیت سفید، سایه، m naizar و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    گذشته، گذشته و معدوم است آینده هم نیامده است. آدم موجودی خودش را به خاطر دو امر معدوم از دست می‌دهد در واقع ما خواسته‌هایمان را دائماً معطوف به گذشته و آینده می‌کنیم معطوف به چیزهایی که گذشته بود یا معطوف به چیزهایی که در آینده است.
    من همیشه گفته‌ام که اگر فقط همین جمله از کنفوسیون باقی مانده بود دلالت می‌کرد بر این که او از فرزانگان است. همانطور که می‌دانید کنفوسیون مشاور امپراطور چین بود بعدها مورد غضب واقع شد و حکم به اعدام او دارند او را به زندان بردند که فردایش او را اعدام کنند. وارد زندان که شد پس از لحظاتی صدا زد که زندانبان به اینجا بیا زندانبان گفت که چه خبر است؟ گفت ببین این پروانه که بال می‌زند بالش را که خودش جدا می‌کند یک رنگی می‌شود و وقتی بالش را به خودش نزدیک می‌کند رنگ دیگری می‌شود زندانبان گفت من شنیده بودم که کنفوسیون حکیم‌ترین مرد چین است حالا فهمیدم که تو یک ابله هستی.آدمی که فردا اعدام می‌شود به بال‌های پروانه توجه می‌کند؟

    کنفوسیون گفت اگر حکمتی در زندگی من باشد همین است بخاطر اینکه من فردا اعدام می‌شوم چرا در چند لحظه‌ای که از زندگی باقی مانده از زیبایی بال پروانه لذت نبرم اگر لذت نبرم فردا اعدام نمی‌شوم. من می‌گویم ما چرا از مرگ می‌ترسیم برای اینکه می‌خواهیم زندگی کنیم و از زندگی لذت ببریم حالا که زندگی می‌کنیم لذت را باید همین الان نقد ببریم ما از مرگ می‌ترسیم بخاطر این که ما را از لذات زندگی جدا می‌کند حالا که در میان زیبایی‌های زندگی هستیم فکر و غم مرگ و آینده باعث می‌شود از این لذت محروم شویم.

    من الان می‌توانم از رنگ آبی این مکان لذت ببرم اما به شرط اینکه به رنگ آبی تا نگاه می‌کنم نگویم مبل‌هایی که ما می‌خواهیم بخریم اگر این رنگی باشد بهتر است یعنی به آینده بروم. اگر به آینده بروم از آبی بودن اینجا لذت نمی‌برم یک وقت به خودم می‌آیم و می‌بینم اگر من در حال زندگی می‌کردم این زنگ آبی به من لذت می‌داد و حالم را از زیبایی پر می‌کرد.

    مصطفي ملکيان
    ​
     
    وضعیت سفید، سایه، Shahab و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    بدحالان و خوش‌حالان
    محمد مهتاب در خانه نشسته بود، در جمع اصحاب. یکی پرسید: خبر چیست؟ مهتاب گفت: چند روزی است که خروس ما خوش نمی‌خواند. دیگری گفت: سلطان غیاث الدین هروی، وزیر خویش خلع فرموده است و ندانیم ردای وزارت بر که خواهد پوشاند. مهتاب گفت: این بوی خوش که در مجلس است، از کیست؟ یکی گفت: از عطری است که من بر خویش مالیده‌ام. مهتاب گفت: از آن برای ما نیز بیاور. گفت: بر دیده. از گوشۀ مجلس، مریدی نازک‌اندام برخاست و گفت: یا شیخ، دوش بر من فاش شد که در قاعدۀ «الشی‌ء ما لم یجب، لم یوجد» حق با متکلمان است نه فلسفیان. مهتاب گفت: دوش، خورشید از برج حَمَل به ثَور آمد. دانستی؟ گفت: لا والله. چندان به لم یجب و لم یوجد گرفتار بودم که از ثور و حوط و حمل، فارغ بودم. مهتاب گفت: تا بر شما سنگ نبارد، اندیشۀ سقف نکنید. از گوشه‌ای دیگر صدایی برخاست که در شب اول قبر، پرسش از اعتقادات است یا احکام؟ مهتاب گفت: از همسایه است و از خویشان و همسر و فرزندان. گفتند: یا شیخ، چگونه است که ما را از زمین برنمی‌کنی و به آسمان نمی‌بری؟ گفت: اهل آسمان، به زمین معراج ‌کنند. آسمان، منزل پیشین است. گفتند: خدا را کجا بجوییم؟ گفت: هر جا که سخن از او بسیار است، او در آنجا زار و نزار است. گفتند: ما را هدیتی ده. گفت: به شهرها و روستاها روید و دعوی پیغمبری کنید. اگر از شما معجزه خواستند، بگویید: ما به دو لفظ، حال شما را دریابیم. این است معجزۀ ما. اگر گفتند آن دو لفظ چیست، بگویبد: ما از شما می‌پرسیم «چه خبر؟» هر پاسخی که دهید، ما ضمیر شما را به شما بنماییم. پس، از ایشان بپرسید: چه خبر؟ اگر از سیاست و وزارت و جنگ و صلح گفتند، بدانید که آنان مردمی بدحال‌اند و نگران. و اگر از مرغ و خروس و عطر و هوای خوش گفتند، بدانید که روزشان تابان است و روزگارشان به‌سامان.

    رضا بابایی​
     
    وضعیت سفید، مـرجانه، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    موری را دیدند به زورمندی كمر بسته، و ملخی را ده برابر خود برداشته.

    به تعجب گفتند:"این مور را ببینید كه با این ناتوانی باری به این گرانی چون مى كشد؟
    مور چون این سخن بشنید بخندید و گفت:

    "مردان، بار را با نیروی همّت و بازوی حمیت كشند، نه به قوّت تن و ضخامت بدن"


    بهارستان -جامی
    قرن نهم هجری قمری
    ​
     
    سایه، وضعیت سفید و *Mitra* از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    قسمتی از گفتگوئی با زیگموند فروید، تنها مصاحبه مفصل به جا مانده از فروید که توسط «جرج سیلوستر ویرک» نویسنده آلمانی در سال ۱۹۲۷ انجام گرفت، زمانی که فروید ۷۰ سال داشت
    زیگموند فروید:
    «من در برابر نظم جهانی طغیان نمی‌کنم. در هر حال، بیش از هفتاد سال زندگی کرده‌ام. به قدر کافی برای خوردن داشته‌ام. از چیزهای زیادی، رفاقت همسرم، فرزندانم، غروب‌ها لذت برده‌ام. رشد گیاهان را در بهار تماشا کرده‌ام. این جا و آن جا در زمان‌های مختلف فشار دستی دوستانه متعلق به من بوده. یک بار یا دو بار انسانی را ملاقات کرده‌ام که تقریباً مرا درک کرده است. چه چیز بیشتری می‌توانم بخواهم؟»
    زیگموند فروید:
    شهرت تنها پس از مرگ به سراغ ما می‌آید، و رک بگویم، آن چه پس از مرگ می‌آید به من مربوط نیست. هیچ آرزویی برای درخشش پس از مرگ ندارم. فروتنی من یک ارزش اخلاقی نیست.
    جرج سیلوستر ویرک:
    «این که نام شما زنده خواهد ماند برایتان معنایی ندارد؟»
    زیگموند فروید:
    «از هیچ نظری خیر، حتی اگر زنده بماند، که به هیچ عنوان قطعی نیست. خیلی بیشتر به سرنوشت فرزندانم علاقه‌مندم و امیدوارم که زندگی آنها خیلی سخت نباشد. من نمی‌توانم زندگی آنها را چندان ساده‌تر کنم. جنگ عملاً ثروت نسبی من را از بین برد، پس اندازهای یک عمر را. با این حال، خوشبختانه، سن بار بیش از حد سنگینی نیست. می‌توانم ادامه بدهم و پیش بروم! کارم هنوز به من لذت می‌دهد.»
    ما در راه کوچکی در باغ شیبدار خانه بالا و پایین می‌رفتیم. فروید به ملایمت بوته‌ی شکوفه داده‌ای را با دست‌های حساسش نوازش می‌کرد.
    زیگموند فرویدگفت:
    «من بسیار بیشتر، به این شکوفه علاقه‌مندم تا هر چیزی که ممکن است پس از مرگم برایم اتفاق بیفتد.
    جرج سیلوستر ویرک:
    «بنابراین، شما در نهایت عمیقاً یک بدبین هستید.»
    زیگموند فروید:
    «نیستم. به هیچ اندیشه‌ی فیلسوفانه‌ای اجازه نمی‌دهم لذت من از چیزهای ساده‌ی زندگی را تبدیل به چیزی مسخره بکند.»
    جرج سیلوستر ویرک:
    «آیا شما به باقی ماندن هویت پس از مرگ به هر شکلی اعتقاد دارید؟»
    زیگموند فروید:
    «هیچ فکری به این مسأله نمی‌کنم. همه‌ی چیزهایی که زندگی می‌کنند محو می‌شوند. چرا من باید باقی بمانم؟»
    جرج سیلوستر ویرک:
    «دوست دارید به شکلی برگردید، و دوباره از خاک شکل بگیرید؟ به کلامی دیگر، هیچ آرزوی جاودانگی ندارید؟»
    زیگموند فروید:
    «رک بگویم، خیر. اگر فرد انگیزه‌های خودخواهانه‌ای را که در پس همه‌ی رفتارهای انسان وجود دارند بشناسد، کمترین آرزویی به بازگشت ندارد. زندگی، با حرکتی دایره وار، همچنان همان خواهد ماند که بوده است.به علاوه، حتی اگر تکرار ابدی چیزها، با کلمات نیچه، قرار بود ما را دو مرتبه با پیکربندی جسمی به وجود بیاورد، این بی خاطره چه فایده‌ای می‌داشت؟ هیچ ارتباطی بین گذشته و آینده نمی‌بود.بنابراین تا آن جایی که به من مربوط می‌شود، کاملاً راضیم که بدانم آزار ابدی زندگی بالاخره تمام شده است.
    زندگی ما ضرورتاً مجموعه‌ای از مصالحه‌هاست، تقلایی پایان ناپذیر میان اگو و محیط آن. آرزوی طولانی کردن زندگی به مدتی نامعلوم، به نظرم پوچ می‌رسد.»
     
    *Mitra*، وضعیت سفید و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. مدیر بازنشسته☕

    تاریخ عضویت:
    ‏31/1/15
    ارسال ها:
    6,138
    تشکر شده:
    33,811
    امتیاز دستاورد:
    118
    کسی کفشش را برای تعمیر نزد کفاش می برد. کفاش با نگاهی می گوید این کفش سه کوک می خواهد و هر کوک مثلا ده تومان و خرج کفش می شود سی تومان.
    مشتری هم قبول می کند. پول را می دهد و می رود تا ساعتی دیگر برگردد و سوار کفش تعمیر شده بشود.
    کفاش دست به کار می شود.کوک اول.کوک دوم.و در نهایت کوک سوم و تمام ...اما...
    اما با یک نگاه عمیق در میابد اگر چه کار تمام است ولی یک کوک دیگر اگر بزند عمر کفش بیشتر می شود و کفش کفشتر خواهد شد.
    از یک سو قرار مالی را گذاشته و نمی شود طلب اضافه کند و از سوی دیگر دو دل است که کوک چهارم را بزند یا نزد...
    او میان نفع و اخلاق میان دل و قاعده توافق مانده است.
    یک دوراهی ساده که هیچ کدام خلاف عقل نیست.
    اگر کوک چهارم را نزند هیچ خلافی نکرده. اما اگر بزند به رسالت ۱۲۴ هزار پیامبر تعظیم کرده...
    اگر کوک چهارم را نزند روی خط توافق و قانون رفته اما اگر بزند صدای لبیک او آسمان اخلاق را پر خواهد کرد.
    دنیا پر فرصت کوک چهارم است . و من و تو کفاش های دو دل...
     
    *Mitra*، z!ma و وضعیت سفید از این ارسال تشکر کرده اند.