1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

گاه نوشت

شروع موضوع توسط z!ma ‏23/12/15 در انجمن محفل تاپ فرومی ها

  1. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن


    به نام او


    خيلي وقت بود ميهماني نداده بودم بيست نفر بودند با خود گفتم تو که تجربه اين مقدار را داري پس نگران نبايد باشي همه چيز طبق برنامه پيش مي رود من هميشه سعي مي کنم تمام کارهايم راطوري انجام بدهم که وقتي ميهمان مي آيد بنشينم کنارشان و کاري نمانده باشد قابلمه برنج را گذاشتم آب جوش بيايد برنج را داخلش ريختم که آب کش کنم در يک لحظه نگاهم به آدمک روي هود جلب شد از اين آدمک هاي آهنربايي بود که دست و پاي پارچه اي و سرو کفش و دست پليشي و سنگين دارند خنده اي به او کردم انگار او هم به من خنديد و مشغول شدم بعد ازچند دقيقه برنج را که آب کش کردم
    آمدم بريزم توي قابلمه يک آن ديدم يه کله عروسکي وسط برنج ها دارد به من مي خندد


    اي واي خداي من اي کلک همان وقت که به من مي خنديد قصد داشته بپرد توي قابلمه آب جوش پس چرا من نفهميدم اين نيت خبيثش را!!! نديده بودممممم


    حالا بايد چه مي کردم آيا برنج ها مسموم شده اين همه را که نمي توانم دور بريزم نمي توانستم تصميم بگيرم و فرصتي هم نداشتم تند تند گشتم بين دانه هاي برنج بقيه اعضاي عروسک را هم در آوردم به اين اميد که دستي يا پايي نمانده باشد دم کني را گذاشتم ولي فکرو خيال رهايم نمي کرد اگر ميهمان ها مي خوردند و مسموم ميشدند چه وجدان درد شديدي گرفته بودم


    موقع کشيدن غذا شد عزيزي گفت بده برنج را من بکشم با ترس گفتم نهههه خودم بايد بکشم با اين که بالاي سرم ايستاده بودندخودم دست به کار شدم ناگهان يکي از کفش هاي عروسک که جا مانده بود و من نديده بودم آمد وسط کفگير قلبم داشت واي مي ايستاد با حرکتي سريع که خودمم انتظار نداشتم پرتش کردم زير کابينت و نگاه کردم ببينم کسي ديد يا نه که خدارو شکر رويت نشده بود چه روز بدي بود تا دو روز بعد آن هر صداي تلفني مرا مي ترساند که نکند خبر مريضي و مسموميت باشد


    چند روز پيش داشتم آش پز خانه را تميز مي کردم که آن کفشي که پرتش کرده بودم زير کابينت و پيدا کردم ورداشتم چند دانه برنج هم بهش چسبيده بود کلي خنديدم


    بعضي خاطرات ما شايد موقت و لحظه اي از بد ترين خاطرات آن موقع باشن ولي ممکنه با گذشت حتي چند روز جزء شيرين ترين ها بشوند


    هميشه بهانه اي براي غم وجود دارد که گاها بعد ها بهانه اي مي شود براي خنديدن


    زيما
    2 /10 /94
     
    آخرین ویرایش: ‏26/12/15
    mohana.، *Mitra*، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]
    ​

    به نام او
    ​

    مدتي است به اين مي انديشيدم که چرا بزرگترها بهترين دعاشون براي کوچيکترها اين است( الهي پير شي مادر)
    ​

    با خود مي گويم چه ميشد هميشه جوان بوديم هميشه در اوج با همين صلابت و غرور زندگي را وداع مي کرديم
    ​

    مگرپيري چه ارمغاني دارد جز ضعف و ناتواني.... خيلي کم پيش مي آيد دو زوج با هم پير بشوند وچيزي نيست جز تنها شدن در پيري و پرواز يکي از کبوتران... حس بدي بود
    ​

    با پسرم بيرون بوديم دست در دست از دور پيرمردي لبخند زنان مي آمد وقتي به مارسيد دو شکلات از جيبش در آورد به هر کداممان يکي دادگفت بگير دخترم من شکمو هميشه از اينکه يه هويي کسي بهم شکلات بده ذوق مي کنم مثل بچه ها احساس کردم وقتي از آن پدر تشکر کردم نيشم تا بنا گوش باز بود رد شديم خداي من چه احساس خوبي

    خيلي نرفته بوديم يه پيرزن از اين مامانايي که هميشه لبخند ميزنه بهمون رسيد گفت سلام دخترم روزت بخير انتظار نداشتم

    چقدر پر انرژي من که نميشناختمش چرا اون سلام کرد خجالت کشيدم من هم همون جور با انرژي گفتم سلام ممنونم شما هم روز خوبي داشته باشيد گفت موفق باشي و رفت .....
    ​

    با خودم گفتم ممکنه منم پير بشم از اين پيرزناي پر انرژي و خوش اخلاق باشم اگر غر غرو باشم چي ؟؟؟

    نه مگه الان غرغرويم تازه پير ها غر غر کردنشونم قشنگه نهايت هي مي خوام دستامو رو هم بزنم سري تکون بدم و

    بگم :امان از دست شما جوونا!!

    تصميم خودمو گرفتم

    من يه پيرزن مهربون ميشم که به جوونا شکلات ميده
    ​
    94/9/20زيما
     
    آخرین ویرایش: ‏26/12/15
    mohana.، وضعیت سفید، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به نام او
    ​

    بچه که بوديم تا نه سالگي اجازه داشتيم بريم کوچه و با بچه هاي همسايه بازي کنيم5 دختر بوديم دو پسر
    من و دو خواهرام و پروين و مرضي همسايه و حميد همسن ما و محمود دو سال بزرگتر بود
    اونا گروه داشتن ما هم گروه داشتیم اونا پرچم داشتن ما هم داشتيم شديد رقابت مي کرديم تيرکمون درست مي کردند ما هم دنبال کش و شاخه محکم درخت بوديم بادبادک درست مي کردند ما هم دنبال چوب حصير و کاغذ رنگي و چسب و نخ بوديم
    اونا سرود مي خوندن تو کوچه ما هم مي خونديم از درخت مي رفتن بالا ما هم ميرفتيم گاهي هم دعوامون ميشد سمت هم سنگ پرت مي کرديم
    ​

    امروز به مامانم زنگ زده بودم حالشونو بپرسم گفت خوب نيستم محمود همسايه صبح تو جاده تصادف کردو کشته شد برا خودش تاجري شده بود زندگي خوبي داشت حیف ...
    ​

    و من پسر بچه ده ساله اي اومد تو ذهنم که تيرکمون درست مي کرد یادش بخیر و روحش شاد ...
    ​

    آدما شايد همو فراموش کنند ولي خاطره ها فراموش نمي شن

    29تير زیما
    ​
     
    mohana.، shaer1، *Mitra* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر حرفه ای

    تاریخ عضویت:
    ‏29/1/15
    ارسال ها:
    1,757
    تشکر شده:
    12,857
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    به نام او
    ​

    اون وقت ها بعد از ظهرها با بچه ها تو کوچه بازی می کردیم ، زنای همسایمون هر روز دم در یکیشون گرد می نشستند و حرف می زدند گاهی اینقدر می خندیدند که صداشون شاید تا کوچه هاي کناري هم مي رفت.
    ​

    به مامانم می گفتم چرا نمیری پهلوشون می گفت من که از صبح تو مدرسه با بچه هام بعد از ظهر ها هم وقت ندارم هم خوشم نمیاد.
    ​

    یه روز از مدرسه که می اومدیم دیدیدم روی دیوارا نوشتن زنان کوچه نشین عروسکان شیطانند. انگاری مد شده بود، اون زمان روی همه کوچه ها این متنو میدیدیم ولی همسایه هامون اهمیت ندادند هر روز سر پستشون حاضری می زدند و طبق معمول همیشه خوش حال شاد .
    ​

    چقدر همه هوای همو داشتند ، یادمه اول دوم دبستان بودیم مدام دندونامون لق می شد اذیتمون می کرد مامان پروین و مرضی می بردنمون تو حیاط خونشون با یه نخ یهو می کشیدند هیچی هم نمی فهمیدیم مامان منم موهامونو کوتاه مي کردند.
    ​

    همسايه رو به رويي دومادي پسرش بود مردونه رو خونه خودشون گرفتن زنونه رو خونه ما ،همسايه کناري هم همين طور دوستاي مامانم مي گفتن تو دختر عروس نکرده سه تا عروسي تو خونت گرفته شده .مردم شادي هاشونو با هم تقسيم مي کردند نه اينکه داشته هاشونو به رخ هم بکشند سه روز عروسي مي گرفتند هر خونه اي جلو درش چراغوني داشت همه خانما حق داشتن بدون دعوت بيان تماشاي عروس .عروس خانمو مينشوندند تو ايوون خونه رو صندلی،اونايي که برا تماشا ميومدن عروسو ميديدند و ذوق مي کردند ومي رفتند مهمونها هم داخل ساختمون و روي ايوون مي نشستند.
    ​

    نمي دونم چي شد يهو اين قدر از هم دور شديم همه مشغول تو کوچه هاي اينستا و تلگرام ،خنده هاي بي صدا ، لبخند هاي مصنوعي تحويل هم ميديم قهقهه ها حذف شد از زندگي هامون.
    ​

    شايد کوچکترين مشکلات شخصي مونو بتونيم راحت جار بزنيم در دنياي مجازي ولي توي دنياي واقعي خودمون گاهي تنها ميمونيم
    ​

    چقدر زود از هم دور شدیم
    ​

    زيما 22مرداد​
     
    وضعیت سفید، mohana.، *Mitra* و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏14/7/16
    ارسال ها:
    166
    تشکر شده:
    841
    امتیاز دستاورد:
    93
    درود بر زیما خانم
    قدیما یادت میاد تو کوچه ها.....بسکوتا ادامس بادی الوچه ها
    باباها رو صندلی کنار هم...........ننه ها تو ظرفاشون کلوچه ها
    ترک وکرد و لر همه کنار هم.......سر کوچه اون خونه بلوچه ها
     
    وضعیت سفید، z!ma، mohana. و 3 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. Red Sparrow مدیر بازنشسته☕ کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏30/1/15
    ارسال ها:
    3,252
    تشکر شده:
    27,781
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    زن
    یادمه بچه بودم خیلی بچه...
    توی کوچه مون یه چهار پنج تا دختر بچه ی شر و شیطون بودیم که توی ساعتای خاصی میریختیم بیرون واسه بازی کردن،یه ریزه بزرگتر که شدیم مادرا به صدا در اومدن که خلاصه زشته شما دخترین پسر نیستین که چهار ستون کوچه رو در سه نوبت می لرزونید ،:p
    این بود که از یه مبدا خاص تاریخی دگ ما بیرون نمیرفتیم و هر روز سونامی یه خونه می شدیم .یه وقتایی هم بازیهامون برگرفته از فیلمهای تلوزیون بود .یادمه فیلمهای ژاپنی زیاد نشون میداد.مام لباس ژاپنی که نداشتیم میومدیم یه دونه چادر مینداختیم سر شونه مون یه بالشتک کوچیک هم میذاشتیم روی کمرمون و با یه روسری از روسریهای مادر جانها (وای وای وای)میبستیم بعد چادر رو از سر شونه رها میکردیم بیوفته روی بالشتک و دگ میشدیم خود هانیکو تاچیبانا.:p
    من تو بچه گی شدیدا به وسایل آرایشی علاقه داشتم ازونجایی که نقاشیم هم توپس توپس بود به اون سایه پشت چشم ارادت خاصی داشتم ولی از شانس بد روزگار مادر جان معلم بودن و اصلا ازین لوازمات تو خونه ی ما نبود حتی یه رژ ساده...
    خلاصه یه بار دختر عموهای من خونه ما دعوت شدن و دختر عموجان مورد نظر خیلی بزرگتر از ما بودن ما بچه بودیم و ایشون حدودا دبیرستانی شایدم اندکی بزرگتر...
    ایشون از شهر دیگه ای اومده بودن و قرار بود یه چند روزی بمونن منکه کیفم کوک بود چون خیلی مهربون و باحال بودن و در ضمن ازین وسایل خوشگلم زیاد داشتن ...
    عزیزی که شما باشید،یه بار ایشون خواستن برن بیرون و،طبق معمول تایم زیادی رو باید جلو اینه آرا ویرا میکردن منم که دیدن این ابزار و کشف روابطشون با چهره ی ادما برام جذابیت خاصی داشت چون حس میکردم بعد اتمام کار میشن یکی ازکاراکترهای کارتنهای مورد علاقه م که توی نقاشیام هم میکشیدمشون;;).ایشون شروع کرد منم دستم زیر چونه تمرکز گرفته بودم حسابی چشمام هم که در حالت طبیعی گرد و قلمبه بود دگ تو اون لحظه درست عین اسکار شده بود.مردمک چشمم ذره ای تکون نمیخورد تمرکز کامل.بسکه با علاقه نگاه میکردم متوجه گذشت زمان نبودم ایشون کار خودشو کرد و رفت بیرون ...
    حالا نوبت من بود اتاق خالی منم تنها اینهمه هم لوازم ارایشی خدای من چه شود؟!!!به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیده بودم...
    انقدر ذوقزده بودم که نمیدونستم از کجا شروع کنم؟!
    با مداد قهوه ای رفتم سراغ ابرو ...مداد سیاه روی چشما...ریمل هم میدونستم برا چشمه ولی خوب ندیدم چطوری بود استفاده ش ولی چون عریضه خالی نباشه کشیدم به مژه ها ...از همه ذوق برانگیزتر سایه های چشم بود ،چقدر رنگ...خدای من...سعی کردم از همه ش بزنم واسه همین تا بناگوش رنگی شده بود.تنوع رنگا خیلی زیاد بود...اصلا موقع انتخاب رژ گیر کردم خوب کدومو بزنم؟!ازونجایی که سیندرلا رو کارتنشو دیده بودم رنگی که مشابه اون بود رو انتخاب کردم...جلو آینه خودمو نگاه کردم خود خودش شده بودم(سیندرلا)
    خودمو تصور میکردم الان دخترای کوچه دورم جمع میشن
    اولی :خدای من ،چقدر تو خوشگل شدی
    دومی:اینا رو از کجا اوردی؟!
    سومی:به ما هم میدی؟
    ...
    منم راسته دماغمو میدم بالا و میگم،برا خودم نیست برا دختر عمومه اجازه نمیده(مثلا خودم اجازه گرفته بودم انگار...)
    همه چی طبق تصوراتم پیش رفت و بدین ترتیب من به آرزوی بزرگ دوران کودکیم رسیدم....فقط بگم کرم گریمش رو تا نیمه خالی کردم رو صورتم که سفیدی پوستم درست عین سیندرلا بشه و سایه چشمشم یه ریزه محکم برداشته بودم کلا تهش خالی شده بود....

    من به آرزوم رسیده بودم...و اونرور چه پزی دادم به دخترا....هیچکی نداشت اخه...
     
    نگار، z!ma، وضعیت سفید و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سالهای دوران دبیرستان را ثانیه به ثانیه و دقیقه به دقیقه چهار نعل پیش میرفتم .
    یواش یواش داشتم فرق بین دختر و پسر را حس میکردم .
    آرام آرام بلوغ در من حلول میکرد .
    و من در میان انقلاب کبیر احساس ، گم شده بودم .
    اما یک روز پیدا شدم .
    چند کوچه آن طرف تر ، دختری به نام « فرح »
    در زیبایی و عشوه و ناز ، ورد زبان پسرهای محل شده بود .
    نداشتیم چیزی به نام « موبایل »
    نداشتیم چیزی به نام کامپیوتر و اینترنت
    تنها وسیله ارتباطی که چند بار در راه مدرسه
    بین دختران و پسران دیده بودم
    و آن هم صد البته با دلهره و ترس و مخفی کاری
    رد و بدل کردن چند خط نوشته به نام
    نامه عاشقانه بود
    که مرا نه عرضه چنین کاری بود و نه دل
    و راستش
    کسی هم نبود که من عاشق سینه چاکش باشم .
    یک روز به سرم زد که بروم سر راه این « فرح » خانم کمین کنم
    و حداقل یک بار ببینمش
    و با چشم خود ببینم این همه زیبایی که از وی بر می شمارند
    القصه
    با هزار ترس و لرز یک نخ سیگار از بیست خیابان آنطرف تر
    از مغازه ای ابتیاع نمودم .
    راستش میترسیدم مغازه دار از آشناهای پدرم باشد
    و آن وقت
    من بودم و گردنم بود و چاقویی تیز و لب باغچه
    برای همین نصف شهر را پیاده گز فرمودم تا اون یک نخ سیگار را
    از مغازه ای بگیرم که آشنای پدرم نباشد .
    اصلا خودم هم نمیدانم چرا به سرم زد که من با یک نخ سیگار به لب
    به دیدار این سیندرلا بروم
    گویا آن زمان می خواستم به این دخترک بفهمانم که من بزرگ شده ام .
    و حقیقت هم همین بود
    .........
    سی چهل قدم مانده به دخترها ( سه نفر بودند )
    دست کردم از جیبم اون یک نخ سیگار را در بیارم
    اما از بخت بد من سیگار توی جیبم شکسته بود
    چند بار دائیم را دیده بودم که سیگار شکسته را چگونه « بند » میزند
    سیگار را از فیلتر جدا میکرد
    توتون باقی مانده در فیلتر را خالی میکرد
    و سیگار شکسته را از سمت « سر » داخل فیلتر میکرد
    منم سریع همین کار را کردم
    و سه چهار قدم مانده به دخترها سیگار را لای لبام گذاشتم
    و کبریتی بر افروختم و برای همه عمر آتش غیرت و غرور را در جانم آتش زدم .
    ماجرا این بود که :
    وقتی سیگار شکسته را لای لبام گذاشتم و با کبریت آن را روشن کردم
    کام عمیقی از سیگار گرفتم و وقتی خواستم سیگار را
    با دو انگشت از لای لبام بردارم
    به کلی فراموش کردم که سیگار شکسته و وصله و پینه است و
    می باست فیلتر سیگار را لای انگشتانم بگیرم
    اما از آنجایی که محو تماشای اون سه تا دختر بودم
    و داشتم تلاش میکردم بفهمم کدام یک از اینها
    همان « فرح » معروف می باشد
    به جای فیلتر ، پیکر شکسته سیگار را لای انگشتانم گرفتم
    و همینکه دستم را از دهانم دور کردم و خواستم
    دود سیگار را از دهانم خارج کنم
    تازه متوجه شدم که فیلتر سیگار لای لبهایم باقی مانده
    عین پستانکی که در دهان بچه ای باشد .
    بقیه ماجرا ، دیگه فکر نمیکنم نیازی به تفسیر و توضیح باشد .
    یک پسر جوان ؛ سه دختر جوان ، پستانکی در دهان پسر
    و خنده تمسخر آمیز سه دختر .
    و من پیدا شدم آن روز
    در میان غروری که سالهاست پاس میدارم آن را
    تا همیشه به یاد داشته باشم که غرور مرد
    از هزاران « ونوس » بالاتر و والاتر است .
    همین .
    4 صبح جمعه هفتم آبان 95
     
    *Mitra*، نگار، z!ma و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.