تو نگفتی !!! من نیز ! این میان : عشق سرگردان ما شد مدتی هی فزود و هی فزود از شدتی چون نگفتی ، این نه تقصیر من است چون بگفتی ، چاره های این فن است چون نگفتم ، سن و سالم الکَنیست چون بگفتم ، ناله هایم ممکنیست هر دو اکنون در بلندا گفته ایم از نگفتن ها تَبَرّا جُسته ایم تو بگو ، کز گفتنت خوش میشوم من چو شمعی ، پروانه ! کُش میشوم تو که دل بستی بمیرانم تو را پیش آی ! پیش آی ! نِمیرانم تو را شوق این دم : دوشنبه 9 اسفند 95
دلم کسی را می خواهد که شانه هایش را برای گریستن وسینه اش را برای نهادن سرم و چشمانش را برای خالی نمودن غم هایم می خواهد دلم کسی رامی خواهد که مرا با هرانچه هستم دوست بدارد با تمام خوبی ها و بدی هایم . با تمام مهربانی ها و نا مهربانی ها