1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

دفتر اشعار | رحیم معینی کرمانشاهی +زندگینامه

شروع موضوع توسط ♥ yakamoz ♥ ‏28/11/10 در انجمن معرفی شخصیتها، زندگینامه و کتاب

  1. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : اشعار برگزيده استاد رحيم معيني كرمانشاهي

    دل من


    افسرده از یار جدائیست دل من
    سرگشته افتاده زپائیست دل من

    کم دانه بریزید، که در گلشن گیتی
    دل کنده زهر برگ ونوائیست دل من

    مرده است دلم، قاتل او را بشناسید
    خود کشته بر دست حنائیست دل من

    از رهگذرم دور شوید و بگریزید
    دیوانه از بند رهائیست دل من

    در محفل من، گوش دل وجان بگشائید
    افسونگر افسانه سرائیست دل من

    با درد کشان سرکشی ای چرخ نزیبد
    بر بام تو، آزاده همائیست دل من

    تسلیم نصیب است و زبان بسته تقدیر
    حسرت کش بی چون و چرائیست، دل من

    بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید
    آئینه معشوق نمائیست دل من

    عمریست دلم ساخته با هرچه بلا هست
    تا عشق بداند، چه بلائیست دل من
     
  2. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : اشعار برگزيده استاد رحيم معيني كرمانشاهي

    بی اعتنا

    از شرف شد ، کز صدف گوهر جدا افتاده است
    گندم از عزت ، بکام آسیاب افتاده است

    سرخ رو چون مس مشو ، محتاج مسگر میشوی
    زر ، ز زردی بی نیاز از کیمیا افتاده است

    برتری جویی سر تعظیم می ساید بخاک
    سایه از افتادگی ، بی اعتنا افتاده است

    شهوت دنیا پرستی برق عالمسوز شد
    آتش اندر خرمن خلق خدا افتاده است

    بی خرد ، با عیبجویی خود ستایی می کند
    شیخ جاهل ، با عبا ، عالم نما افتاده است

    طوق قمری ، رنگ خون اوست گرد گردنش
    بر سر ما هر بلا از آشنا افتاده است

    هر چه می گویی همان باش ای اسیر زندگی
    واعظ از منبر بدامان ریا افتاده است

    در میان بی هنر ها می کشم رنج هنر
    گنج در ویرانه افتاد و ، بجا افتاده است

    حاسد از مهر و محبتهای ما گستاخ شد
    بره از نرمی بخوان اغنیا افتاده است

    هر چه شب تاریکتر ، تابنده تر باشد سهیل
    از حسادت بر زبانها نام ما افتاده است

    هر که دارد حرص کسب زور و زر ، جز طبع من
    همت عالی ، به باز بینوا افتاده است
     
  3. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : اشعار برگزيده استاد رحيم معيني كرمانشاهي

    سوال


    بر دوش من این عمر ، وبال است وبال است
    سودای وصال تو ، محال است محال است

    تقریر کمال تو ، جنونست جنونست
    تصویر جمال تو ، خیال است خیال است

    هر جود که با ترک وجود است ، وجود است
    هر بود که با ترس زوال است ، زوال است

    ما در نظر یار ، حقیریم حقریم
    اقرار بنقص ، عین کمال است کمال است

    حال دل ما ، هیچ مپرسید مپرسید
    بشنیدن این قصه ، ملال است ملال است

    خون دل عشاق ، بنوشید بنوشید
    این باده به هر بزم ، حلال است حلال است

    تنها نه گدایان سر کوچه ملولند
    هر چیز بخواهید ، سوال است سوال است
     
  4. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏8/12/10
    ارسال ها:
    887
    تشکر شده:
    49
    امتیاز دستاورد:
    48
    پاسخ : اشعار برگزيده استاد رحيم معيني كرمانشاهي

    داوری


    چند رنگان همه یکرنگ بافسونگریند
    ساده لوحان همه همدرد، زخوش باوریند

    گوهر از جهل فروشند و خزف بستانند
    تنگ چشمان که نهان در صدف گوهریند

    بزم این قوم، ز ارباب نظر خالی باد
    تا که طوطی صفتان گرم زبان آوریند

    گور سردی بنمایید که در خاک رویم
    با متاع شرف و عشق، که بی مشتریند

    تا جگر سوخته بر لب زده این قفل سکوت
    ننگ نشناختگان، زنده دل از سروریند

    دست گوساله پرستان که بدامان شماست
    بغنیمت شمریدش که پی سامریند

    خوش زبانی، زحیا ریختگان مصلحتی است
    سود جویان، همه جا در پی سوداگریند

    باورم گشت بدلسادگی از این همه رنگ
    که ادب سوختگان، فکر هنر پرورویند

    تا خلیلی نبود، معجزی از آتش نیست
    دل بدریا زدگان جمله براین داوریند

    گربه عابد نشود هرگز و زنگی رومی
    لوتیان بر سر سجاده برامشگریند

    بر من این شرم و تواضع شده تکلیف ابد
    کهترانند که خلاق بسی مهتریند

    آنچه تاریخ نویسان جهان نتوانند
    وقعه پرداز حقیقت ، بهمین شاعریند
     
  5. کاربر ارشد

    تاریخ عضویت:
    ‏6/9/12
    ارسال ها:
    14,318
    تشکر شده:
    2,702
    امتیاز دستاورد:
    0
    حرفه:
    daneshjo
    [TABLE]
    [TR]
    [TD="width: 14%, bgcolor: #ccffcc, align: right"]
    [​IMG]
    [/TD]
    [TD="bgcolor: #ccffcc, colspan: 2, align: right"]
    معینی کرمانشاهی
    [/TD]
    [/TR]
    [TR]
    [TD="width: 29%, bgcolor: #ccffcc"]
    تاریخ تولد : ............
    تاریخ درگذشت : .....
    توضيحات - آرامگاه : .
    [/TD]
    [TD="width: 57%, bgcolor: #ccffcc, align: right"]
    سال 1301 خورشیدی



    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]
    [TABLE="width: 35%"]
    [TR]

    [/TR]
    [TR]
    [TD="bgcolor: #ccffcc"]
    [/TD]
    [/TR]
    [/TABLE]


    زندگینامه استاد رحیم معینی
    زندگی نامه استاد رحیم معینی (معینی کرمانشاهی) » وی فرزند «کریم خان معینی» و نوهٔ «حسین خان معین الرعیا» است. رحیم معینی، که تخلص امید را در شعر برگزید، در سال ۱۳۰۱ خورشیدی در کرمانشاه دیده به جهان گشود. پدرش کریم معینی، ملقب به سالارمعظم، مردی شجاع و دلیر بود و به واسطۀ رفاقتی که با نصرت الدّوله فیروز داشت، چندی از طرف وی به حکومت فارس منصوب شد و مدتی نیز برای سرکوبی یاغیان کردستان با سپهبد امیر احمدی همکاری کرد و پس از فوت نصرت الدّوله برای همیشه از کارهای سیاسی کناره گیری کرد و در گوشۀ انزوا به سر بُرد. نیای معینی حسین خان معین الرّعایا مردی لایق و با سواد و مردم دار بود و از نظر بخشش و کمکی که به مردم می کرد مورد توجه و احترام بود و نسبت به ائمۀ اطهار(ع) اخلاص فراوان داشت و حسینیه ای در کرمانشاه بنا کرد که اکنون هم به نام او مشهور است و در نهضت مشروطه و استبداد به دست مردی ناشناس به تحریک عده ای از مالکین کشته شد. امید از سال ۱۳۴۱ به کار نقاشی پرداخت و در این راه پیشرفت کرد و تابلوهایی نیز به یادگار گذارد که از جمله تابلو حضرت مسیح (ع) با کار سیاه قلم است و در ضمن کارهای نقاشی به نظم شعر می پردازد و قسمتی از آثار ادبی و اجتماعی او در روزنامۀ سلحشوران غرب به چاپ رسید و داستان اختر و منوچهر را در چهار تابلو به رشتۀ نظم کشید و در آن حقایقی از اجتماع زمان را مجسم کرد. امید شاعری توانا و خوش ذوق و دوست داشتنی است و ضمن سرودن شعر چندی به تصنیف سازی پرداخت و تصانیف او که توسط خوانندگان رادیو خوانده می شد از شهرت به سزایی برخوردار گردید. از آثار او چهار مجموعۀ شعر به نامهای: ای شمع ها بسوزید، فطرت، خورشید شب و حافظ برخیزطبع و نشر شد. استاد معینی کرمانشاهی قبلا "عشقی" و بعد از مدتی "شوقی" و سپس "امید" و بالأخره "معینی" را برای تخلص برگزید. -------------------------------------------------------------------------------- آثار استاد رحیم معینی (معینی کرمانشاهی): ۱ـ ای شمع ها بسوزید ۲ـ فطرت ۳ـ خورشید شب ۴ـ حافظ برخیز ۵ـ شاهکار (تاریخ ایران به نظم بر وزن شاهنامه در دوازده جلد) ۶ـ راز خلقت (گزیدۀ تصنیف ها) ۷ـ خواب نوشین (گزیدۀ تصنیف ها) فعالیت‌ها * دارای سابقه کار ادبی از سال‌های ۱۳۲۰ * مدیرروزنامه «سلحشوران غرب» در سال‌های ۱۳۳۲-۱۳۲۸ * ترانه سرایی ازاوایل دهه ۱۳۳۰ و کار در رادیو تهران و وارد کردن مضمون‌های تازه و تأکید بر تصویرسازی در ترانه سرایی. آثار به یاد کودکی، نگرانم، رفتم که رفتم (آهنگ‌ها از علی تجویدی) ، شب زنده داری و طاووس (آهنگ‌ها از پرویز یاحقی) ، ازتو گذشتم (آهنگ از حبیب الله بدیعی) ، انسان (با اجرای داریوش اقبالی) وی در کنار استاد تجویدی ۴۰ ترانهٔ ماندگار بر جای گذاشته و با اساتیدی چون پرویز یاحقی و همایون خرم نیز همکاری داشته دیوان اشعار * ای شمع‌ها بسوزید * فطرت * دوره تاریخ ایران (منظوم) * خورشيد شب

     
  6. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,115
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    [​IMG]

    رحیم معینی کرمانشاهی
    (زادهٔ ۱۵ بهمن ۱۳۰۴ در کرمانشاه - درگذشته ۲۶ آبان ۱۳۹۴ در تهران)، نقاش، روزنامه‌نگار، نویسنده، شاعر و ترانه‌سرای اهل ایران بود.

    " روحش شاد و یادش مانا"

    ***
    عجب صبری خدا دارد! / رحیم معینی کرمانشاهی

    عجب صبری خدا دارد!
    اگر من جای او بودم.
    همان یک لحظه اول ،
    که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،
    جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
    بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.
    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،
    نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم،
    بر لب پیمانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !​
    اگر من جای او بودم .
    که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
    زمین و آسمان را
    واژگون ، مستانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    نه طاعت می پذیرفتم ،
    نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،
    پاره پاره در کف زاهد نمایان ،
    سبحه ی، صد دانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،
    هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
    آواره و ، دیوانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،
    سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
    پروانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم .
    بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،
    تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،
    گردش این چرخ را
    وارونه ، بی صبرانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    اگر من جای او بودم.
    که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،
    بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،
    در این دنیای پر افسانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    چرا من جای او باشم .
    همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،
    تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!
    و گر نه من بجای او چو بودم ،
    یکنفس کی عادلانه سازشی ،
    با جاهل و فرزانه میکردم .

    عجب صبری خدا دارد !
    عجب صبری خدا دارد !
     
    سایه های بیداری، Sanazz و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,115
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    نفرين ابد بر تو ، كه آن ساقي چشمت
    دردي كش خمخانه ي تزوير ريا بود
    پرورده مريم هم اگر چشم تو مي ديد
    عيساي دگر مي شد و غافل ز خدا بود

    نفرين ابد بر تو ، كه از پيكر عمرم
    نيمي كه روان داشت جدا كردي و رفتي
    نفرين ابد بر تو ، كه اين شمع سحر را
    در رهگذر باد رها كردي و رفتي

    نفرين بستايشگرت از روز ازل باد
    كاينگونه ترا غره بزيبايي خود كرد
    پوشيده ز خاك ، آينه حسن تو گردد
    كاينگونه ترا مست ز شيدايي خود كرد

    اين بود وفا داري و ، اين بود محبت؟
    اي كاش نخستين سخنت رنگ هوس داشت
    اي كاش ، كه در آن محفل دلساده فريبت
    بر سر در خود ، مهر و نشاني ز قفس داشت

    ديوانه برو ، ورنه چنان سخت ببوسم
    لبهاي تو مي ريخته را ، كز سخن افتي
    ديوانه برو ، ورنه چنان سخت خروشم
    تا گريه كنان آيي و ، در پاي من افتي

    ديوانه برو ، ورنه چنان سخت به بندم
    صورتگر تو ، زحمت بسيار كشيده
    تا نقش ترا با همه نيرنگ ، بصد رنگ
    چون صورت بي روح ، بديوار كشيده

    تنها بگذارم ، كه در اين سينه دل من
    يكچند ، لب از شكوه ي بيهوده ببندد
    بگذار ، كه اين شاعر دلخسته هم از رنج
    يك لحظه بياسايد و ، يك بار بخندد

    ساكت بنشين ، تا بگشايم گره از روي
    در چهره من ، خستگي از دور هويداست
    آسوده گذارم ، كه در اين موج سرشكم
    گيسوي بهم ريخته بر دوش تو ، پيداست

    من عاشق احساس پر از آتش خويشم
    خاكستر سردي چو تو ، با من ننشيند
    بايد تو زمن دور شوي ، تا كه جهاني
    اين آتش پنهان شده را ، باز ببيند
     
    سایه های بیداری، سایه و Sanazz از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,115
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    شعر شور و حال صاحب نظران از معینی کرمانشاهی


    در عهد ما ای بی خبران عیش و نوش عمر گذران
    شور و حال آشفته سران عزم گرم صاحبنظران
    كو كو

    در جمع ما ای همسفران داغ و درد صاحب هنران
    راه و رسم روشن بصران آه و اشك خونین جگران
    كو كو

    دلها سرد و جان پر درد و
    جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده

    نی زن بی نی ساقی بی می
    عزم گرم صاحبنظران آه و اشك خونین جگران
    كو كو

    شراب و شعر و آهنگی نمیزند به دل چنگی
    صفای چشمه ساری نمانده در بهاری

    نشاط روز و شب رفته ز چهره ها طرب رفته
    به كار باده نوشان نمانده اعتباری

    جهان ز گرمی افتاده سری نمانده آزاده
    نی زن بی نی ساقی بی می
    عزم گرم صاحبنظران آه و اشك خونین جگران
    كو كو
     
    سایه های بیداری، سایه و Sanazz از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,115
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    شعر دختر کولی از رحیم معینی کرمانشاهی

    دختر کولی در دل شب دست به چنگ و نغمه به لب
    همچو شراری نرم و سبک درمیان بزم طرب
    چون شرابی گرم و گیرا سر به سر آتش
    بی شکیب و دامن افشان همچو طوفان سرکش
    سایه او روی صحرا زیر نور ماه
    همچو دودی گشته لرزان درمیان آتش
    ...
    گه از چشمش میریزد باده عشق و مستی
    بر جهان بخشد هستی
    گه لب هایش میخواند نغمه شور و شادی
    میدهد بر دل مستی
    چو لبش به نوا شکفد زنوا دل ما شکفد
    زصفا رخ او چو گلی که سحر به صفا شکفد
    چون کولی دل من در صحرا
    سرگردان شده در این دنیا
     
    سایه و Sanazz از این پست تشکر کرده اند.
  10. مدیر ارشد عضو کادر مدیریت ✪مدیر ارشد✪ ~✿~

    تاریخ عضویت:
    ‏21/10/15
    ارسال ها:
    20,115
    تشکر شده:
    84,756
    امتیاز دستاورد:
    244
    جنسیت:
    زن
    سنگ خارا

    جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
    سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
    مو به مو دارم سخن ها
    نکته ها از انجمن ها
    بشنو ای سنگ بیابان
    بشنوید ای باد و باران
    با شما همرازم اکنون
    با شما دمسازم اکنون

    شمع خود سوزی چو من در میان انجمن
    گاهی اگر آهی کشد دل ها بسوزد

    یک چنین آتش به جان مصلحت باشد همان
    با عشق خود تنها شود تنها بسوزد

    من یکی مجنون دیگر در پی لیلای خویشم
    عاشق این شور و حال عشق بی پروای خویشم

    تا به سویش ره سپارم سر ز مستی بر ندارم
    من پریشان حال و دلخوش با همین دنیای خویشم

    جای آن دارد که چندی هم ره صحرا بگیرم
    سنگ خارا را گواه این دل شیدا بگیرم
    مو به مو دارم سخن ها
    نکته ها از انجمن ها
    بشنو ای سنگ بیابان
    بشنوید ای باد و باران
    با شما همرازم اکنون
    با شما دمسازم اکنون
     
    Justice، سایه های بیداری و سایه از این ارسال تشکر کرده اند.