1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

حدیث حادثه ها

شروع موضوع توسط سایه های بیداری ‏16/11/15 در انجمن نویسندگان تاپ فروم

  1. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    تو نوشته های مرا طلب میکنی و من چشمهایت را .
    داستان من و تو ، همانند اون دو تا دوستی هست که هی از هم دستی قرض میکنند و جایی نمی نویسند و هی به خاطر می سپارند و بعد .......... فراموش میکنند که از هم چقدر طلب دارند و چقدر به هم بدهکارند و دوباره سر فصل دیگری از قرض برای خود باز میکنند و باز هم همان آش و همان کاسه و فراموشی طلبها و بدهیهای پیشین .

    فقط فرق معامله بین من و تو در این است که تو نوشته های مرا نقدا می خوانی و من چشمهایت را نسیه دارم هنوز .

    من چشمهای تو را فقط برای خواندن نوشته هایم نمی خواهم .

    من چشمهای تو را برای خوانده شدن هم می خواهم .

    چرا نمی خواهی قبول کنی که چشمهای تو ، رمان نانوشته روزگار ناشمرده پسین من است ؟ تا کی بنشینم و چشم بدوزم به دو تا عکس ، و بخوانم آن رمان آرزوهایم را از نگاهی که که که که البته اگر بشود که بخوانم . هی باید خیال پیشه کنم و رویا بسازم که شاید بتوانم دو تا کلام از اون چشمهایت میان قاب عکس بیابم و برای خود دلخوشی بسازم و هی قنوت شکر به سوی آسمان بگیرم و هی ربنا آتنا فی الدنیا حسنة ..... بابا بی انصاف ! نخواستیم این فی الاخرة حسنة را . بیا و همین فی الدنیا را با نگاهت ، که با دنیایی عوض نمیکنم ، حسنة بکن ، بگذار فی الاخرة پیشکش کسانی باشد که دلخوش کرده اند به تکرار مکررات .

    در دور دستها دلم خوش بود به هر چند وقت یک بار به اون « کوفت کم » که از طریق « مَش اینجر » ، نگاهت را می بلعیدم با ذوق و شوق ، و چه پایکوبی ها که نمیکرد این پاهای وامانده من زیر میز ..... و تو که نمی دیدی آن رقص شادی حاصل از دیدار تو را .
    فقط گاه گاهی که لودگی میکردم و با دست و سر انگشتانم
    ضرب میگرفتم روی میز و برایت شعری می خواندم به فارسی که :

    نه تخت جم ، نه ملک سلیمانم آرزوست
    راهی به خلوت دل جانانم آرزوست

    طوفان چه دست و پای زند در دل تنور
    بیرون ز خویشتن دو سه جولانم آرزوست

    و گاهی ضرب آهنگ شعر ترکی میگرفتم که :

    اولدوز سایاراخ گؤزلَمیشَم هر گِئجَه ، یاری
    گِژ گَلمَدَه دؤر یار ، یئنَه اولموش گِئجَه یاری

    و تو نگاهم میکردی با اون چشمهای زیبایت و منتظر بودی تا ترجمه کنم شعر شهریار را برایت و من عاجز از ترجمه زیبایی . که زیبایی هرگز قابل ترجمه نیست ، که اگر بود ؛ زیبایی چشمهای زیبای تو را ترجمه میکردم از میان چند عکس پر از سکوت . و حالا تو حساب کن شیدایی مرا !!! نه خدائیش داری ماشین حسابی که بتواند عدد شیدایی مرا برایت حساب کند ؟ من که نسیه و دورادور دارم آن دو چشم زیبا را ، حالا تو ضرب آهنگ بگیر ببینم میتوانی عدد شیدایی مرا وقتی چشمهایت را از نزدیک ببینم ، محاسبه کنی ؟ نگو که با دو چهارم و چهار چهارم و و سه چهارم و شش هشتم ضرب آهنگ انگشتهایت خواهی توانست رقم شیدایی مرا بیابی . سوگند به همان چشمهای زیبایت که همه هشت جان من در گرو نُه ضرب آهنگ عشوه نگاهیست که هنوز روی میز دلبریهایت ننواختی . اصلا تو بیا بناز تا من بنوازمت . چطور است ؟ معامله خوبیست نه ؟ ناز از تو ؛ نوازش از من !!! می آیی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    ساعت 6 صبح شنبه دوم مرداد 95
     
    آخرین ویرایش: ‏23/7/16
    ****FERESHTEH****، M!TRA، نگار و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    نوار کاست ماهور با صدای همیشه ماندگار شجریان ( پدر )
    درون ضبط صوت سالهای 78 آیوا که آن روزها چه ذوق و شوقیداشتم برای خریدنش ،
    آرام و ملایم می چرخید
    و آوای دلنشین و جانبخش و روح نواز « سیاوش » سرزمین به سوگ نشسته را
    گوش که نه ، هوش از سرم می ربود و من مست از می نخورده
    برای چندمین بار ،
    مکرراً سر در خط خطی های دفتری از اعجاز کارلوس کاستاندا ( کاستندا ) داشتم و ............
    غرق در برگ برگ فلسفه و عرفانی بودم که با همه نا آشنایی در آن
    در هر کلمه اش انسی آشنا و انیسی با وفا می یافتم و رسیدم به آنجا که :
    آن روزها برای اولین بار که می خواندم ، برایم نامفهوم بود
    و من تا صبح بارها و بارها خواندم و چیزی نفهمیدم که نفهمیدم .

    صبح ، نه به ذوق معاش که به شوق فهمیدن ، کتاب زیر بغل زدم
    و به سراغ عزیزی رفتم که جلد به جلد ؛ افیون شبانه ام میداد
    تا « دُز » اعتیاد و سرگشتگی و شیفتگی ام را بسنجد .
    وقتی به میعادگاه معاش رسیدم ، دیدم باز زودتر از همه بر سر کاراست
    و طبق معمول سیگاری به لب و دست و بازو به کار و مغز و اندیشه در آوردگاه دانایی .

    پشت به من بود که علیکی بر جواب سلامم گفت و گفت : ها ؟
    تا صبح نخوابیدی و ممارست فهم کردی و باز نفهمیدی . آره ؟
    توی دلم گفتم : این عجوزه اینها را از کجا میداند ؟
    من که فقط یک سلام گفتم .
    گفتم : بعضی جاهایش را نفهیمدم .
    اگر ممکن است چند دقیقه از وقتت را بگیرم .
    گفت : خب ! بگیر
    گفتم : باید از روی کتاب نشانت بدهم کجا را متوجه نشدم .
    گفت : فقط بگو کدام صفحه از کتاب را نفهمیدی .
    شماره صفحه را که گفتم ، همانطور که داشت کارش را انجام میداد
    فک مبارکش جنبید و آنچه را که من ساعتها از درکش عاجز بودم
    در عرض دو سه دقیقه ؛ خر فهمم کرد .
    دهانم از فرط تعجب تا بناگوش « جر » خورد .
    همچنان پشت به من بود که گفت : این جلد را امشب دوباره بخوان .
    فردا جلد بعدی را برایت می آورم .
    میدانستم امروز توخالی پیش من می آیی .
    برای همین جلد بعدی را نیاوردم .

    ....................

    هشت سال بعد پشت فرمان در حال گذر از یکی از خیابانها بودم
    که یک لحظه چشمم به او افتاد .
    یکی دو جعبه سیگار دستش بود
    جعبه سیگار را به رانندگان در حال عبور نشان میداد
    تا شاید بسته ای سیگار از وی بخرند .

    ..........

    یکی دو ماه بعد از تحویل آخرین جلد کتابها ، یهو غیبش زده بود
    و من همه جا را دنبالش گشتم .
    اما دریغ از کوچکترین نشانی از وی .
    و حالا
    او
    سیگار فروش کنار خیابان !!!

    دود حاصل از اصطکاک لاستیک و آسفالت و جیغ ناشی از آن
    تمام چشمهای موجود در آن حوالی را ، دوبله زوم ، به سوی من جلب نمود .
    نه اهمیتی به ناسزاهای رانندگان دیگر دادم
    و نه اهمیتی به چشمهای از حدقه در آمده عابرین پیاده .
    دوبله پارک کردم و به سویش بال گشادم .
    سفت در آغوش گرفتمش و مجال ندادم حتی نفس بکشد .
    سیگارها از دستش روی آسفالت خیابان پخش شدند .
    خم شد جمعشان کند
    نگذاشتمش
    با پا یکی از جعبه سیگارها را به وسط خیابان شوت کردم
    بقیه را هم زیر پایم له کردم
    آستینش را گرفتم و به زور به سمت ماشین کشاندمش .
    گامی بر میداشت و سر بر میگرداند و بسته سیگارهایش را نگاه میکرد
    که از آنچه از زیر چرخ ماشینها جان سالم بدر برده بود
    قوم ولا الضالین به یغما می بردند از بهر انعمت علیهمی که نصیبشان
    گشته بود با الحمد الله و رب العالمینی بر لب .

    ...............

    ساعتها توی خیابانها چرخیدیم
    نه من چیزی گفتم ، نه او .
    از جیبش بسته سیگاری در آورد تا سیگاری روشن کند
    بسته سیگار را از دستش گرفتم و به بیرون پرت کردم .
    این تنها اتفاقی بود که در آن چند ساعت رخ داد .
    بی هیچ سوالی و جوابی .
    بالاخره پس از چند ساعت سرگردانی به سوی خانه راندم .
    کاملاً مطیع بود .
    هیچ حرفی نمیزد .
    گویا میدانست که این بار این منم که حتی پشت به او
    میدانم که کدام صفحه از کتاب زندگی را نفهمیده .
    و میتوانم در عرض چند دقیقه خر فهمش کنم .
    داخل منزل که شدیم ، من جلوتر و او پشت سرم بود .
    مستقیم رفتم سر وقت قفسه کتابهایم
    جلد اول مکتوب کارلوس کاستاندا را از لای کتابها بیرون کشیدم
    کتاب را دادم دستش
    خجل و شرمنده و سر به زیر ، کتاب را در دستانش ورق میزد
    اما کاملاً بی حوصله و بی هیچ رغبتی
    جلدهای بعدی را از قفسه بیرون کشیدم و همه را زیر پایش ریختم .
    داشت عاجزانه نگاهم میکرد
    گفتم : جمعشان کن
    فرمانبردارانه همه را دسته کرد توی بغلش
    گفتم : اینها اندوخته ها و دانایی ها و اندیشه های سالهای پیشین توست .
    برگشتم تا دم در
    در را باز کردم و کفشهایش را جفت کردم بیرون در .
    گفتم : با انبان اندوخته هایت گورت را گم کن .
    دم در ایستاده بودم . سرم پایین بود .
    منتظر بودم از خانه ام بیرون رود .
    لحظات به کندی میگذشت .
    همانجا کنار قفسه کتابها با یک بغل کتاب خشکش زده بود و تکان نمیخورد .
    سرم را که بلند کردم
    دیدم سیلاب اشک از گونه هایش جاریست .
    گفتم : من خسته ام . باید استراحت کنم . لطفاً بفرمائید بیرون .
    حنجره اش تقلا کرد تا از میان بغض فرو خورده ، اصواتی هر چند
    ناهنجار و یا شاید هم هنجار ، تحویلم دهد .
    اما من فرصتی ندادم .
    گفتم : اگر فکر کردی که من با یک معتاد زیر یک سقف می نشینم
    کور خواندی . بیرون .
    تا دم در آمد . دم در کتابها را روی زمین گذاشت .
    گفت : حداقل اجازه بده توضیح بدهم .
    گفتم :


    سخن عشق تو بی آنکه بر آید به زبانت
    رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانت


    در حالی که کفشهایش را می پوشید ، گفت :


    گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم
    باز گویم که ، عیان است ، چه حاجت به بیانم

    گفتم :

    من همان روز بگفتم که طریق تو گرفتم
    دل نهادم به صبوری ، که جز این چاره ندانم

    و در را به رویش بستم
    چند لحظه سکوت این سوی در
    و سپس این بیت از آن سوی در با صدای لرزان و گریان :


    دُرم از دیده چکانست به یاد لب لعلت
    نگهی باز به من کن ، که بسی دَر بچکانم


    در را گشودم
    در آغوش کشیدمش
    دستش را گرفتم و کشان کشان ......

    و زیر لب این بیت مولانا :

    هیچ مگو و کف مکن ، سر مگشای دیگ را
    نیک بجوش و صبر کن ، زانکه همی پرانمت

    .....................

    نمیدانم چرا اکثر ما وقتی پای در وادی دانایی چیزی ، هنری ، کاری
    و ..... میگذاریم ، اولین کاری که میکنیم ،
    تغییر نمای ظاهری خودمان می باشد .
    می خواهیم موسیقی یاد بگیریم ،
    می خواهیم کلاس نقاشی برویم
    قبل از اینکه بدانیم دو – ر – می – فا ، چیست
    قبل از اینکه بدانیم حاصل ضرب رنگ آبی و قرمز ، چه رنگی میشود


    اول از همه
    موهای خود را بلند میکنیم
    دو تا انگشتری اندازه ساعت دیواری انگشتمان میکنیم
    شلوار و پیراهن و مانتو اجق وجق تنمان میکنیم
    ریشمان را قیطانی یا بزی و یا ..... آذین می بندیم
    و شام و ناهارمان
    داوینچی و بتهون میشود
    و .... و .........
    که چی ؟
    که همه بدانند ما موسیقی دانیم ، ما نقاشیم
    اینکه سازی هم میتوانیم به ناله در آوریم
    و یا میتوانیم قلمی بر روی تابلویی بغلتانیم
    خیلی مهم نیست
    مهم تغییر ظاهر بود که انجام دادیم و رسالت خویش به جا آوردیم .
    پس ما نقاشیم . پس ما موسیقی دانیم .

    .............

    چند کتاب در مورد فلسفه خوانده نخوانده ؛ « کانت » زمان خویشیم
    و هنوز بر سوراخ عرفان چشم نگذاشته « پیر هراتیم » .
    و هنوز معنی « پیوت » را نفهمیده
    در بیابانهای « کرمان » شب و روز به دنبال گیاه « پیوت » هستیم
    و وقتی چشم باز میکنیم
    می بینیم « پی » « اوت » یم .
    یعنی از رده خارج

    ..................

    و دوست دانشمند من همینگونه « اوت » شد .
    به همین راحتی .
    کسی که از روی شماره صفحات کتاب می تواند
    نادانی چون مرا « خر فهم » کند بدون اینکه به متن کتاب رجوع کند
    چطور میشود که همه نکته های ریز دانایی 11 جلد کتاب را
    به کناری نهد و به دنبال « ریشه » بی ریشه ای رود
    که ریشه زندگی خویش را نابود کند ؟
    اگر بگوید نمیدانستم
    باور نمیکنم
    اگر بگوید اشتباه کردم
    باور نمیکنم
    اگر بگوید به خطا رفتم
    باور نمیکنم

    اما اگر بگوید به دنبال آزمونی بودم که پیش از من آزمودند
    و ره به جایی نبردند و من نیز آزمودم و ره به برزخ بردم
    باور میکنم
    چون
    دوزخ را در میان چشمهای اشک آلودش دیدم
    چون جهنم خود ساخته اش را ، کنار خیابان میان بسته های
    سیگارش دیدم .

    ..................

    دانایی به خواندن چند کتاب نیست .
    دانایی ، یعنی درک و فهم و ثبات هویت خویش
    تو و من با خواندن سی و چند جلد کتاب « ویل دو رانت »
    و 110 جلد کتاب بحارالانوار ، علامه نخواهیم شد
    مگر اینکه بدانیم آنچه خواندیم
    به دردمان میخورد یا نه ؟
    و مهمتر اینکه
    اجازه ندهیم هر مطلبی ما را با خود به « ناکجا » بکشاند
    بلکه باید بدانیم این ما هستیم که مطلب را « تا کجا » می کشانیم .
    تا کویر کرمان ؟
    یا سریر ایمان ؟


    دوشنبه 2 شهریور 94
     
    آخرین ویرایش: ‏12/8/16
    ****FERESHTEH****، نگار، M!TRA و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سری به مزار خویش زدم چندی پیش
    به دیناری نیرزد سنگ مزارم
    نه نقشی مانده در آن ، نه رنگ و رویی
    نگاهش میکردم به بهت
    که پیری آبی فرو ریخت بر آبروی فرو ریخته اش .
    و سپس دست در جیب نمود و مصحفی بر آورد ،
    پوسیده و رنگ باخته تر از سنگ نشانه های من .
    تر نمود سر انگشت خویش
    با زبانی که راستش ، به ندرت به گفت راست بر آمد
    و چند برگی از مصحف را به نم سر انگشت خویش وا گذاشت
    تا این بر آمد :
    و کنتم امواتا فاحیاکم ثم یمیتکم ثم یحییکم ثم الیه ترجعون
    و من در عجب
    که اگر نبودیم ، چرا آوردی و اگر آوردی چرا می بری
    و اگر بردی چرا باز می گردانی ؟

    و سپس به یاد آوردم :
    بازی نان بیار و کباب ببر را .......
    و پیر
    آبی دیگر فرو ریخت
    و چه خنک شد پشت دستهایم
    از نانی که نتوانست بیاورد
    و کبابی که هرگز نبرد .............


    دوشنبه 22 شهریور 95
     
    ****FERESHTEH****، نگار، سایه و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سردم بود

    کنار آتشی که روشن کرده بود نشستم
    زیر چشمی نگاهم کرد .... و من نیز .
    کمی که گرم شدم
    گفتم سلام
    جوابم را نداد
    دستهایم را به هم مالیدم و
    در میان دستهایم به دنبال کلامی دیگر ،
    خالی بود اما
    دستهایم .

    تکه چوبی از زمین برداشتم و
    چوبهای نیم سوخته ی داخل پیت را جابجا کردم
    با چوبی که توی دستش بود
    محکم روی دستم کوبید .
    بلند شدم از کنار آتشی که
    غرورم را به آتش کشید .


    حالا دیگر دستهایم خالی نبود
    یادگاری از گدایی گرما ؛
    در جیب خالی غرورم داشتم .....


    سالها در سرزمین یخها
    به دنبال آتشی میگشتم که
    کبودی دستم را نشانش دهم .


    دیروز

    نه آتش
    که گرمی مهر نگاهی را یافتم
    در شبی مهتابی و سرد که میگفت :


    سایه !!!
    به روزگاران ، مهری نشسته بر دل
    بیرون نمیتوان کرد ، الا به روزگاران


    شنبه دوم بهمن 95
     
    -Silence-، نگار، ****FERESHTEH**** و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت اول



    تازه چند روزی بود که با هم آشنا شده بودیم .
    هنوز همدیگر را خوب نمی شناختیم .
    تنها شناختمان از هم
    چند خط نوشته ای بود که روی مونیتور رایانه نقش می بست .
    و با هر خط بعدی ، خط قبلی از منظر دیدگانم محو میشد
    و گاهی برای مرور و یاد آوری ، پلی به خطوط قبلی میزدیم
    و باز دوباره نقطه ؛ سر سطر .............
    هر دو حس میکردیم که باید بیشتر و بهتر همدیگر را بشناسیم .
    اما با حروف و خطوط روی کیبورد و مونیتور ، میسر نبود .
    تا اینکه ...........


    روز جمعه بود ساعت 5 صبح
    قرارمان میدان ونک بود
    طبق معمول همیشه ، که من سر قرار دیر میرسم ، دیر رسیدم
    چون ندیده بودمش
    و نمی شناحتمش
    به گوشیش زنگ زدم
    پرسیدم کجایی ؟
    گفت : ضلع شمال شرقی میدان
    میدان را دوباره دور زدم و همان گوشه نگه داشتم
    از پشت گوشی ، نوع و رنگ ماشین را گفتم
    از پیاده رو به سمت ابوقراضه من اومد
    با لبخندی به لب .
    خواستم پیاده بشم و ادای احترام کنم
    اما امانم نداد .
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد


    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت دوم


    درِ جلو را باز کرد و نشست
    سلام !!! با لبخندی ملیح
    سلام ، ببخشید که .......
    نگذاشت حرفم را تمام کنم
    میدونم ! مسیرت دور بود . تازه همش 10 دقیقه دیر کردی .. خوبی ؟؟؟
    بله خوبم . ممنون . صبح شما بخیر
    صبح زیبای شما هم بخیر ، فرتوتتتتتتت !!! و تبسمی دلنشین .
    داشت درون چشمهایم ، که نگاهم به او بود و نیم نگاهی هم
    به خیابان و جلو داشتم ، باز تاب کلمه فرتوتتت را جستجو میکرد .
    تبسمی کردم و گفتم : چه عطر خوش بویی ؟
    اول صبحی کیف کدام خانم بیچاره را زدی بچه ؟
    سرش را بیشتر به سمت شیشۀ جلوی ماشین خم کرد
    تا صورت مرا بهتر ببیند .
    با غمزه ای زیبا در صورت و چشمها ، گفت : خودتی !!!
    گفتم : کدامش ؟ سارق یا بچه ؟
    با طنازی و عشوه گفت : نخیر ! سارق فرتوتتتت !
    یه شکلات از جیبم در آوردم و براش تعارف کردم
    نگاهی کرد و گفت : برای چی ؟
    گفتم برای حاضر جوابی و طنازیت
    و در ضمن درونش ماده ی مخصوص بیهوشی زدم
    تا برسیم به مقصد ، شما حسابی بیهوش شدید .
    بعدش من شما را میدزدم .........
    خندید و گفت : خیلی بد جنسی
    گفتم : میدونم . اگر بد جنس نبودم که سارق فرتوتتت نمیشدم .
    حالا زود باش بگیر بخور تا من خیالم راحت بشه که بیهوش میشی .
    شکلات را از از دستم گرفت و گفت :
    پس خبر نداری !!! خیلی وقته که بی هوشت شدم .
    زود باش منو بدزد .
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد

    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت سوم


    اینقدر این جمله را با لحن محبت آمیز
    و شیطنت دخترانه ادا کرد که
    یه لحظه توی چشمهای زیبایش مات شدم .
    و وقتی جیغ بنفش کشید و پای من ناخود آگاه روی ترمز رفت
    تازه متوجه شدم که چیزی نمانده بود به ماشین جلویی بزنم .
    سرش خورد به شیشه جلویی .
    خودم را جمع و جور کردم و کشیدم کنار خیابان .
    راننده ماشین عقبی و جلویی هم پیاده شدند
    یه چیزا هایی گفتند و رفتند .
    محلشان نگذاشتم . چون حواسم به سارق عطر بود .
    ازش پرسیدم : حالت خوبه ؟ چیزیت که نشد ؟ ببرمت اورژانس ؟
    دستش را که روی پیشانیش گذاشته بود ؛
    برداشت و باز هم با همان لبخند زیبا گفت :
    آره ! زودتر منو بدزد ببر اورژانس ..........
    با اینکه نگران حالش بودم ، اما پاسخ شیرینش ....
    در حالیکه نگاهش میکردم ، گفتم : دستور چیست ؟
    گفت : گفتم که !!! زودتر منو بدزد . و باز هم لبخند .
    گفتم باشه چشم ، اطاعت امر میشود بانو !
    اما پس از سرقت ، کجا ببرمتان ؟
    مقصد را بفرمائید تا بدزدمت .
    دستم را گرفت و گذاشت روی پیشانیش .
    گفت : ببین چقدر تب دارم . اگر منو ندزدی ، از تب می میرم .
    بعد هم دستش را گذاشت روی دست من که روی پیشانیش بود .
    خدای من !!! پیشانی و دستش اینقدر داغ بود که ..........
    نمیدانستم تب هم مسری هست . آن هم به این سرعت .
    شاید یک لحظه هم طول نکشید
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت چهارم



    خودم داشتم از تب می سوختم .
    دستم را با دو دستش از روی پیشانیش برداشت
    و گذاشت روی صورت نرم و زیبایش
    و نگاه افسونگرش را در چشمهای من دوخت و
    به آرامی گفت : بریم ؟ دیرمان میشه !!!
    هوا روشن بشه ، دیگه نمیتونی منو بدزدی .
    دستم را از روی صورتش برداشتم و در حالیکه خودم را
    روی صندلی جابجا میکردم ، گفتم : دربند بانو ؟
    گفت : بله سرور من .
    و با ادای این کلمه ، دوباره ماتم کرد با نگاهش .
    گویا این دفعه خیلی طول کشید بهت و حیرت من .
    آستین پیرهنم را کشید و گفت : هیییییییی ؟ کجایییییی ؟
    نمی خواهی راه بیفتی ؟
    ...............
    رسیدیم دربند . یه جای خالی یافتیم و پارک کردیم .
    پرسیدم لباس گرم با خودت آوردی ؟
    با کمی لحن جدی گفت :
    نیازی نداشتم . یه کوره آدم پزی کنارم هست .
    با تعجب نگاهش کردم . زد زیر خنده و گفت :
    آره بابا آوردم . حالا چرا اخم کردی ؟
    منم با کمی لحن جدی گفتم : اخم نکردم که .
    داشتم فکر میکردم که بالاخره من سارقم یا شاطر نانوایی ؟
    اینقدر خندید از این حاضر جوابی من ،
    که وادارم کرد منم او را همراهی کنم .
    اشک خنده از چشم هر دو تایمان جاری شد .
    بعد گفت : شاطر نانوایی آره ؟
    گفتم : خب ! دیدم کوره و تنور که آماده هست
    خمیر هم که از کلۀ سحر ور آمده و آماده
    فقط یه شاطر کم داریم و کمی کنجد .
    کنجد را هم سر راهمان می گیریم .
    پس چرا یه نان سنگک کنجدی برشته نخوریم
    در این صبحگاه زیبا و با نشاط ؟
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت پنجم



    از ماشین پیاده شدیم و راه افتادیم .
    همون اولین قدم
    دستم را گرفت توی دستش .
    نگاهش کردم .
    پیش رو را نگاه میکرد
    و مثلا داشت وانمود میکرد که مرا نگاه نمیکند
    اما من از گرمای دستش و حسی که از دستش
    نه به دستم ، بلکه به همه وجودم منتقل میشد
    فهمیدم که ؛
    تنها چیزی که در زاویه دید و نگاهش هست
    منم .
    رسیدیم به این دست فروش های اول دربند .
    دستم که توی دستش بود
    عین دختر بچه ها که دستشان توی دست پدرش باشد
    دستم را تاب میداد به همراه دست خودش .
    از این کارش خوشم می آمد و نشاط عجیبی در من ایجاد میکرد .
    نگاهش کردم که ببینم زاویۀ دیدش کجاست .
    دیدم داره لواشک ها و .... اجناس فروشی دست فروشها را نگاه میکند .
    اما حرفی نمیزد . نگاه میکرد و رد میشد .
    دستش را کشیدم و یک نیم چرخ 90 درجه زدم و رویرویش ایستادم .
    اول کمی تعجب کرد . اما وقتی لبخند منو دید گفت :
    خسته شدی فرتوتتتتتت ؟
    گفتم نه . کدام دزد احمقی از دزدیدن گوهری زیبا ، خسته میشه ؟
    گفت : خب ! حالا چرا راهزنی میکنی و
    سر گردنه می گیری و راه مردم را بند میاری ؟
    تو که گوهر زیبایت را دزدیدی ؟ دیگه چی می خواهی ؟
    گفتم بله . گوهر را دزدیدم .
    اما هنوز کاروان نگاهش را غارت نکردم .
    حالا به من بگو ببینم : لواشک دوست داری ؟
    زالزالک چی ؟ و قره قوروت ؟
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.
  10. کاربر فعال

    تاریخ عضویت:
    ‏8/11/15
    ارسال ها:
    354
    تشکر شده:
    3,497
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    مرد
    سفر خیالی در بندان در بند در « دربند »

    قسمت ششم



    با کف پا ، یکی کوبید روی پایم و گفت :
    چیزی از کاروان سارق عطر باقی نمانده که غارت نکرده باشی .
    هم لواشک می خواهم و هم همه چیز .
    با خنده گفتم : همه چیز ؟
    گفت : بله . همه چیز .
    یواشکی سرم را آوردم نزدیک صورتش
    گفتم : دلت می خواهد این یارو را ببوسم ؟
    و با انگشت اشاره کردم به دست فروش .
    همچین با کف پا کوبید روی پایم که این بار واقعا دردم آمد
    و با عصبانیت گفت :
    لازم نکرده چیزی که مال دیگری هست ،
    بذل و بخشش کنی !!! آقای حاتم طائی !!!
    و وقتی دید که من پایم را از زور درد ، عین مرغ روی هوا گرفتم
    دستم را که در میان دستهای لطیفش بود ، فشرد و گفت :
    بشکنه پایم ! دردت گرفت ؟ بمیرم برات !
    من که لوس شده بودم از این حرفش
    گفتم : و اونوقت میشه بفرمائید اون « دیگری » کیه ؟
    که من مالش را بخشیدم ؟
    دوباره دستم را فشرد و گفت :
    میشه برام لواشک بخری ؟
    و این جمله را چنان معصومانه و بی ریا و زیبا بیان کرد که
    در اون لحظه می خواستم
    همه لواشکهای دنیا را برایش بخرم .
    ...............
     
    -Silence-، ****FERESHTEH**** و نگار از این ارسال تشکر کرده اند.