1. مهمان گرامی، جهت ارسال پست، دانلود و سایر امکانات ویژه کاربران عضو، ثبت نام کنید.
    بستن اطلاعیه

درد و دل های خودمونی .

شروع موضوع توسط jasmine ‏3/11/15 در انجمن زمزمه های آشنا

  1. بی هوا می آيی
    مرا هوايی می کنی
    و می روی
    چه خوب می دانی
    رسم ناجوانمردی را....!
     
    سایه، *Mitra* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  2. تو اگر می دانستی ....
    که چه رنجی دارد خنجر از دست عزیزان خوردن...آه !
    از من خسته نمی پرسیدی ...
    که چرا تنهایی...!!!
     
    سایه، *Mitra* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  3. هرکی ازم سراغت رو میگیره
    نمیگم وجود نداری
    میگم وجودش را نداشتی
    از تنها بودنم راضی نیستم
    اما خوشحالم که با خیلی ها نیستم !!!
     
    سایه، *Mitra* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  4. گاهی اوقات بی قانونی ؛ عجیب بیداد می کند در عاشقی ….
    یکی دور می زند … اما ….
    دیگری جریمه میشود و تاوان میپردازد …
     
    سایه، *Mitra* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  5. آفتاب که میتابد...



    پرنده که می خواند...



    نسیم که می وزد...



    باخودم میگویم....



    حتما حالت خوب است که جهان این همه زیباست...!!!
     
    سایه، *Mitra* و m naizar از این ارسال تشکر کرده اند.
  6. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    تنهایی....

    هزار بار بهتر است

    از بودن با کسی که

    بودنش دروغ محض است

    دلش که هیچ

    حواسش هم با تو نیست

    و فقط زمانی با توست که کسی را ندارد
     
    m naizar، کاتیا، *Mitra* و 2 نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  7. داره خودمونی میشه!

    تاریخ عضویت:
    ‏3/11/15
    ارسال ها:
    82
    تشکر شده:
    478
    امتیاز دستاورد:
    53
    جنسیت:
    زن
    اینجا زمین است....
    حوا بودن تاوان سنگینی دارد!
    درسرزمین من هیچ کوچه ای
    به نام هیچ زنی نیست...
    هیچ خیابانی!
    بن بست ها اما
    فقط زن ها را می شناسد انگار...
    درسرزمین من
    سهم زن ها از رودخانه ها
    تنها پل هایی ست که
    پشت سر آدم ها خراب شده اند....
    اینجا....
    نام هیچ بیمارستانی مریم نیست!
    تخت های زایشگاه ها اما
    پراز مریم های درد کشیده ای ست
    که هیچ یک
    مسیح را آبستن نیستند....@};-

     
    m naizar، کاتیا، *Mitra* و یک نفر دیگر از این ارسال تشکر کرده اند.
  8. کاربر اخراج شده ⊘

    تاریخ عضویت:
    ‏28/12/15
    ارسال ها:
    363
    تشکر شده:
    1,885
    امتیاز دستاورد:
    113
    جنسیت:
    زن
    حرفه:
    گردشگری
    آدمها بویشان را با خود می آورند

    جا میگذارند و میروند

    آدمها می آیند و میروند ولی توی خوابهایمان می مانند

    آدمها وقتی می آیند موسیقیشان را نیز با خود می آورند

    و وقتی میروند با خودشان نمیبرند

    جا نگذارید

    هرچه را می آورید با خودتان ببرید

    به خواب آدم برنگردید

    آدمهای گیج سر به هوا !!!
     
    m naizar، کاتیا و *Mitra* از این ارسال تشکر کرده اند.
  9. کاربر ارزشمند❤

    تاریخ عضویت:
    ‏12/12/15
    ارسال ها:
    3,508
    تشکر شده:
    28,306
    امتیاز دستاورد:
    128
    جنسیت:
    زن
    سلام. . امشب دل و زبانم پراز حرفه خب شاید یکی از شبهایی که دلم گرفته مثه دل خیلی از شماها . . اونموقس که باید بگم . بنویسم و و سبک بشم و باز و باز و دوباره بگم خدا فراموشم نکن . . همیشه برای ماندن "دلیل"هست،برای رفتن بهانه.
    برای خاستن"نیاز"هست و برای رد کردن "مصلحت"برای داشتن "فضا"هست برای نداشتن "تفصیر". اینکه سوار بر کدام کوپه ی این قطار شوی......به "ماندن"و"خاستن"و"عشق داشتنت"برمیگردد.....وگرنه جهان پر است از "بهانه"و "مصلحت"..
    همیشه
    دلخوری ها را...
    نگرانی ها را....
    به موقع بگویید....
    حرفهای خود را به یک دیگر با "کلام"
    مطرح کنید؛ نه با
    " رفتار"
    که از کلام همان 'برداشت' می شود که شما می گویید؛
    ولی از رفتارتان هزاران 'برداشت'

    مهربان بودن مهمترین قسمت انسان بودن است....
     
    آخرین ویرایش: ‏6/2/16
    کاتیا از این پست تشکر کرده است.
  10. کاربر مفید

    تاریخ عضویت:
    ‏31/12/15
    ارسال ها:
    522
    تشکر شده:
    3,579
    امتیاز دستاورد:
    118
    جنسیت:
    مرد
    چندخطی مینویسم..
    بخند....

    ساده بودم..
    خیلی ساده..
    به همه محبت کردم...بی محبتی هارا زود فراموش کردم...
    اماسادگی ام رانشانه گرفتند...
    و زمینم زدند...
    بخند..
    هه..

    اولین باربود که عاشق شدم...
    از هستی ام مایه گذاشتم. ..
    به حدمرگ می پرستیدمش....
    فکر میکردم از عشق سیراب شود می ماند...!!
    اما ازمن سیر شد و رفت...
    خنده دار است...
    بخند..
    هه..

    از غرورم گذشتم...
    التماس کردم...
    التماس برای نرفتنش...التماس برای بودنش...
    التماس برای بادیگری نرفتنش...
    اما خندید و رفت...
    بخند..
    هه..

    کنارم بود...
    باتمام وجود حس کرده بودم که مرا نمیخواهد...
    از نگاهش...از نگرفتن دستانم....
    از سرم شلوغ است های دروغی اش...
    از زود شب بخیر گفتن ها و آنلاين بودنش....
    از جانم نگفتن هایش....
    آخ که این آخری جانم را میگرفت...
    دنیابر سرم آوار میشد وقتی صدایش میزدم و نمیگفت جانم....
    اینها خنده دار است...
    بخند..
    هه..

    تنهایم گذاشت...
    رفت به خاطر اندامی زیباتر...
    جیبی ........
    اما میدانم هیچ محبتی راپررنگ ترازمحبت من پیدانخواهد کرد...
    رفت و مرا فروخت...
     
    کاتیا از این پست تشکر کرده است.