میخواهم بشکافم سینه ام را دلم را در بیاورم ببینم چیست درون این لعنتی که میسوزد میگیرد تنگ میشود سنگ میشود اینگونه مرا به بازی میگیرد ولی حتی اگر یه ثانیه هم بایستد من میمیرم...
دیرگاهی نیست که مینویسم از رازهای دلم امادوس داشتم این حرفها این درد دلها تنها در دلم نمانند دوستی باشد که دلش از جنس دل من باشد حرفهای مرا بفهمد خدا را شکر میکنم خدا دوست مهربانی جلوی راه من قرار داد در این مسیر وقتی که تک تک نوشته هامو با اشک یا از روی شادی نوشتم کسی بود که مرا خواند درک کرد و تنهایم نگذاشت حالا نوبت منه که از او به خاطر بودنش اینکه تنهایم نگذاشت تشکر کنم باران جانم دوست همیشگی و مهربانم از اینکه هستی خوشحالم مرسی
تنهایی زمانی است که کسی را از دست می دهی؛ اما یگانگی زمانیست که خودت را در می یابی … نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! با هم قدم میزنیم...با هم میخوابیـم... دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد، و بر گونه هایم بوسه میزند... اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟! “تنهاییـــــم را” . . .نه اینکه زانو زده باشم … نه !!! فقط تنهایی سنگین است…
در خاطرت بماند کسی بود که بی دلیل بود بی دلیل دوستت داشت در خاطرت بماند آغوشش بعد از خدا تو را فهمید بوسه هایش عطرِ خوشِ عشق داشت در خاطرت بماند از خنده هایت می خندید کلافگی هایت بی قرارش می کرد گاهی میانِ بی حوصلگی هایت بنشین یک چای بنوش و فکر کن به کسی که هرشب با خیالِ تو و خدا کنارش چای می نوشید و از تو می گفت در خاطرت بماند رَدِ دست هایت تا همیشه ثبت می شود با یک جمله ی کوتاه : ماندنی نبود؛ اما بعد از او تنهایی هم آغوشِ من شد در خاطرت بماند با تو خط به خطِ عشق را خواند فهمید و عاشقتر شد . هرچیز را هم اگر نخواستی به خاطر بسپاری یک چیز را بدان و همین را تنها به خاطر بسپار تو برایِ او دنیایی دیگر بودی دنیایی ممنوعه برایِ او که با تو باکی نداشت از ماندن در آن تو ماندنی نبودی .
خیلی سخته که بخوای حرف بزنی اما نتونی کلی حرف تو دلت تلمبار شده باشه اما گوشی برای شنیدن نداشته باشی بغضی سنگین راه گلوتو گرفته باشه و دلت بخواد بری بالای کوه فریاد بزنی و بگی خسته شدم از این همه دروغ ؛ ریا ؛ درورنگی ؛ بی وفایی اما چه فایده هرچی داد بزنی انعکاس صدات به خودت بر میگرده بعد میشه عقده درونت خیلی سخته حرف بشنوی ؛ متهم بشی ؛ محکوم بشی ؛ اما نتونی از خودت دفاع کنی ؛ چون کسی به حرفت گوش نمیده . همه اینها رو تحمل میکنی ؛ اما چیزی که قابل تحمل نیست و خوردت میکنه زمانیه که کسی رو که دوستش داری ببینی بهت پشت کرده و لبخندشو و نگاهشو نثار یکی دیگه میکنه . اشکهاتو نمی بینه صدای شکستن قلبتو نمی شنوه اونقدر دوسش داری که با لبخند بدرقه اش میکنی چشماتو می بندی تا لحظه دور شدنشو نبینی آخه این صحنه بدترین سکانس فیلمه . فیلمی با نام قتل یک عشق
چقدر این متن زيباست کوله بار گناهانم بر دوشم سنگینی میکرد... ندا آمد بر در خانه ام بیا، آنقدر بر در بکوب تا در به رویت وا کنم... وقتی بر در خانه اش رسیدم هر چه گشتم در بسته ای ندیدم!! هر چه بود باز بود... گفتم: خدایا بر کدامین در بکوبم؟؟؟؟ ندا آمد: این را گفتم که بیایی... وگرنه من هیچوقت درهای رحمتم را به روی تو نبسته بودم! کوله بارم بر زمین افتاد و پیشانیم بر خاک... "مهربان خدایم دوستت دارم"..ُ❣️❣
در این سرای بی کسی , کسی به در نمی زند به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند یکی زشب گرفتگان چراغ بر نمی کند کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
ﺍﺳﻢ ﻫﺮ ﺣﺲ ﻻﻣﺼﺒﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻧﮕﺬﺍﺭ ... ﻋﺸﻖ ﻧﮕﺬﺍﺭ !!! ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻦ ﻫﻤﺎﻧﺠﺎﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻄﻤﺌﻦ ﺑﺎﺷﯽ ﺍﻧﻘﺪﺭ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯽ ﮐﻪ ﺑﺪﺍﻧﯽ ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮﯾﻦ ﻣﻮﻗﻌﯿﺖ ﻫﻢ ﺩﯾﺪ ﺩﺭ ﺍﻓﺘﻀﺎﺡ ﺗﺮﯾﻦ ﺣﺎﻟﺖِ ﻇﺎﻫﺮﯼ ﺩﺭ ﻧﺎﺟﻮﻭﺭﺗﺮﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂِ ﺭﻭﺣﯽ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﺩﺳﺘﺖ ﺭﺍ ﻣﺤﮑﻢ ﺑﮕﯿﺮﺩ ، ﺳﺎﯾﻪ ﺍﺵ ﺭﺍ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺭﺍ ﻟﺤﻈﻪ ﻟﺤﻈﻪ ،ﻧﻔﺲ ﻧﻔﺲ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﻨﺪ ﮐﻪ ﺗﻮ ﺭﺍ ، ﻓﻘﻂ ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮِ ﺧﻮﺩِ ﻟﻌﻨﺘﯽﺍﺕ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ... ﻧﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﯿﺸﺘﺮ ﻧﻪ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﮐﻤﺘﺮ ...
توی صحنه ی خسته ی زندگی منی که خسته ز هر خدایی بودم عشق بی هیچ عذر و بهونه ای آمد و گفت:من خدای تو هستم تا منطق آمد چاره کنه احساس بی هیچ دلیلی پذیرفت و تو تنها خدای من شدی