از دست بعضی از دوستام خیلی دلخورم,دلمو.شکستن ولی میبخشمشون چون دلشکستن دوست رو بلد نیستم,چون نامهربونی رو بلد نیستم,نمیخوام هم یاد بگیرم,براشون خوشبختی ارزو میکنم با همین دل غمگین و شکسته مشاید یه روزی فهمیدن که کارشون غلط بوده فقط کاش خیلی دیر نشه..........
ديگر امروز گذشت هرچه بود آخر شد ولي از عادت اين دل، دلِ تنها، دلِ مرده، شبْ شبي، روشن و مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشته زير لب ميخوانم « بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
گونه هایت خیس است ؟ باز با این رفیق نابابت ، نامش چه بود ؟ هان ! باران … باز با “باران” قدم زدی ؟ هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها همدم خوبی نیست برای درد ها فقط دلتنگی هایت را خیس و خیس و خیس تر میکند …
یارو آمد خواستگاری "ش" نانوایی داشت . نان فانتزی ازین هایی بود که میگفت باید قید همه دوست هایت را بزنی . "ش" عاشق نان فانتزی بود .. قید همه دوست هایش را زد . جواب مثبت داد .. حالا من مانده ام "ش" چطور میتواند به یک باگت زنگ بزند . با او درد دل کند ! یا مثلا دست یک بربری فانتزی را بگیرد و بروند سینمآ! یا حتی یک نان شیرمال را بغل کند و زار زار گریه کند .. بیچاره "ش" ....
✍️ قیصر امین پور چه زیبا گفت : ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ، ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺨﺮﯾﺐ ﺭﻭﺡ ﻭ ﻗﻠﺐ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﻭ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﯾﮏ ﺍﻧﺴﺎﻥ ، ﺗﻨﻬﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ ﺑﮕﻮﯾﯿﻢ : " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ، ﻋﻤﺮﯼ ﺭﺍ ﻫﺪﺭ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﯽ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﮔﻔﺖ : " ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﻨﻢ " ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ، ﻏﺮﻭﺭ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺧﺮﺩ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺑﺎ ﯾﮏ ﮐﻠﻤﻪ " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﻏﺮﻭﺭ ﻟﻪ ﺷﺪﻩ ﺍﺵ ﺭﺍ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﯽ ﻣﮕﺮ ﻣﯿﺸﻮﺩ ، ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﮐﺴﯽ ﺯﻭﺩ ﻗﻀﺎﻭﺕ ﮐﺮﺩ ﺍﻣﺎ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﺧﻮﺩ ﻣﯿﺸﻮﯼ ﺑﮕﻮﺋﯽ : " ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ " ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ، ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﮐﺮﺩ ؟ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﺍ ﻣﯿﺸﻮﺩ ﺑﺨﺸﯿﺪ ؟ ﮔﺎﻫﯽ ﭼﯿﺰﯼ ﺑﺮﺍﯼ ﺟﺒﺮﺍﻥ ﻧﯿﺴﺖ ... ﮐﺎﺭﯼ ﮐﻪ ﺑﺘﻮﺍﻧﺪ ﺍﻧﺪﮐﯽ ﻣﺮﻫﻢ ﺩﺭﺩ ﺑﺎﺷﺪ ، ﻧﯿﺴﺖ . ﮔﺬﺷﺖ ﻫﻢ ﺟﺎﯾﯽ ﻧﺪﺍﺭﺩ ... ﻭﻗﺘﯽ ﺁﮔﺎﻫﺎﻧﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﯿﻢ ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﮐﺸﺘﺎﺭ ﻫﻮﯾﺖ ﻭ ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﺰﻧﯿﻢ ... ﺍﻧﺘﻈﺎﺭ ﺑﺨﺸﺶ ﻫﻢ ﻧﺎﺑﺠﺎﺳﺖ ... ﺷﺨﺼﯿﺖ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺗﻮﻫﯿﻦ ﺑﻪ ﺁﺷﻮﺏ ﮐﺸﯿﺪﯼ ، ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ ﺑﺒﺨﺸﯿﺪ ﺁﺭﺍﻡ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﺩ ... آدمها بفهمید دل آلزایمر نمی گیرد..
مثلِ یک جوجه ی گنجشک دهن وا کردیم آسمان کِرم بریزد، شکمی سیر کنیم خواب دیدیم زمین مزرعه را میبلعد گیر کردیم که اینبار چه تعبیر کنیم؟!
آدم ها... هر از چند گاهی... از جائی می افتند؛ از لبه پرتگاه... از پا... از نفس... از این ور بوم، ... از اون ور بوم، از دماغ فیل، از چاله به چاه، از عرش به فرش، .......واز چشم،
روياى عكآسى و دوربين توى روزايى كه نفس كشيدن برام سخت بود نجاتم داد روزايى كه هيچ لحظه اى واسم قابل ثبت نبود روياى عكآسى دستمو گرفت و گفت هنوزم واسه ى نگهداشتن خاطرات دليل وجود داره ممنونم رویآ جآنی که به حقیقت پیوستی ...
برای آدم های رفته زندگیتان،عزاداری نکنید! آنها نه با پروفایل مشکی شما،نه با حال و هوای بد شعرهایتان برنمیگردند! همه چیز برمیگرد به شعور آدمی! مگر میشود،کسی شما را وابسته خودش کند و برود؟ مگر میشود،با حرف هایش حالت را خوب کند و بعد حرف های بدتری بزند!؟ مگر میشود که رفت،ببیند!بشنود!بخواند که دارید دیوانه میشوید و به روی مبارک خویش نیاورد!؟ مگر میشود...؟ اصلا فکر بکنید،نه قول و قراری بوده است،نه دل و دلداری! همینکه با شما تقسیم کرده زندگیش را،همینکه چند ماه را باهم گذراندید، و شریک خوشی و ناخوشی های هم بودید،حرمت دارد باهم بودنتان! آدمی ساده است! با واژه واژه حرف هایتان،رویا میسازد!حالش را خوب میکند! ادمی تنهاست! با بودنتان،دل میبندد...و از چارچوب غم هایش،فرار میکند! آدمی،گاهی تشنه یک معذرت خواهی است! نه برای اینکه،محتاج توجه است بلکه،بداند اگر رفیق قافله اش یار نبود،انسان بود! گاهی بیشعوری، بیشتر از رفتنتان ادم را از پا در می آورد..