توخسته امده بودی وخسته خواهی رفت در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت و در حوالی کوچه همیشه یک سایه است همیشه سایه برای من و تو همسایه است ...اگر شکست تو هر جا میان ائینه است و روی دست تو هر شب هزارها پینه است نگاه خسته چشمت همیشه می گوید میان دست تو اخر جوانه می روید اگر چه امدی ان روز و کودکم خندید و کودکت که عروسک نداشت می گریید اگر چه کودکم اینجا همیشه قلک داشت و در نگاه تو شاید شبی عروسک داشت بیا که بعد عبورت عروسکت باقی است و قلکی که سپردم به کودکت باقی است تو امدی و نوشتی که سنگرت خالی است و جای سبز هزاران برادرت خالی است تو امدی و هوای ترانه آوردی و کوله بار غمت را به شانه اوردی من و تو مثل برادر ز خود خبر داریم میان سایه کوچه دو چشم تر داریم تو تازیانه به پشتت و زخم ما خوردیم و داغ این همه گل را به سینه ها بردیم ببین که دست شقایق میان این کوچه است برای هر که بگویم نشان این کوچه است اگر چه مزرعه هاتان همیشه جو هم داشت و چند تکه موستوجب درو هم داشت ببر تو با خودت امشب هوای گندم را به هر چه مزرعه انجاست صدای گندم را تو خسته امده بودی و خسته خواهی رفت در این حوالی غربت شکسته خواهی رفت اگر چه فصل خزان هم به باغتان امد و دست سرد هراسی سراغتان امد «به باغ سبز بهاران که باغبانش نیست بهار می رسد اما ز گل نشانش نیست»
دارم, اشکهايي که از غم تو بر گونه هايم جاري است. من تنها نيستم۰۰ لحظه ها را دارم, لحظه هايي که يکي پس از ديگري عاشقانه مي ميرند تا حجم فاصله را کمرنگ تر کنند. من تنها نيستم چرا که خيالت حتي يک نفس از من غافل نمي شود. چقدر دوست دارم لحظه هايي را که دلتنگ چشمانت مي شوم اما نمیبینم هر لحظه دوريت برايم يک دنيا دلتنگي ست و چقدر صبور است دل من, چرا که به اندازه تمام لحظه هاي عاشق بودنم از تو دور هستم . ولي من باز چشم براهم... چشم به راهم تا آرامش را به قلب من هديه کني مهربان من
آن چنان صبورانه عاشقت شدمو زیر درگاه خانه*ات،به انتظار گردش چشمانت نشسته*امکه نسیم هم حسودی می*کند!پیدا که می*شویسرانگشتانم مست می*شوندسبز می*شوندمن امشبپروانه*هایی را کهاز دریچه*های بارانی چشمانت پرواز کردند،گردهم آوردم تا ببینندکه من دیوانه تو هستمو چشم بسته کنار خیالت زندگی می*کنمتو در وجودم می*روییآن چنانکه علف*های تازه در لابه*لایسنگفرش*های مخروبه*ای می*رویدمن می*آیم تا تو را بر شانه*ام بگذارمو از میان سایه*های غلیظ تنهاییو لحظه های عاجز زندگی بدون عشقو سراب خاطره*ها و روزمرگی لرزانبیرون ببرمآخر می*دانیجویباریست که به ابدیت می*ریزدهمیشه و به هر شکلی به راه خود خواهد رفتچیزی توان توقف آن را نداردعشق را می*گویمعشق...عشق نام دیگر توست
به چه می خندی تو؟ به مفهوم غم انگيز جدايی؟ به چه چيز؟ به شکست دل من يا به پيروزی خويش ؟ به چه می خندی تو؟ به نگاهم که چه مستانه تو را باور کرد؟ يا به افسونگری چشمانت که مرا سوخت و خاکستر کرد؟ به چه می خندی تو؟ به دل ساده من می خندی که دگر تا به ابد نيز به فکر خود نيست؟ خنده دار است بخند....
عاشقعاشق تر نبود در تار و پودشدیدی گفت عاشقه عاشق نبودش امشب همه جا حرف از آسمون و مهتابه ، تموم خونه دیدار این خونه فقط خوابه ، تو که رفتی هوای خونه تب داره ، داره از درو دیوارش غم عشق تو می باره ، دارم می میرم از بس غصه خوردم ، بیا بر گرد تا ازعشقت نمردم، همون که فکر نمی کردی نمونده پیشت، دیدی رفت ودل ما رو سوزوندش حیات خونه دل می گه درخت ها همه خاموشن، به جای کفتر و گنجشک کلاغای سیاه پوشن ، چراغ خونه خوابیده توی دنیای خاموشی ، دیگه ساعت رو طاقچه شده کارش فراموشی ، شده کارش فراموشی ، دیگه بارون نمی باره اگر چه ابر سیاه ، تو که نیستی توی این خونه ، دیگه آشفته بازاریست ، تموم گل ها خشکیدن مثل خار بیابون ها ، دیگه از رنگ و رو رفته ، کوچه و خیابون ها ،،، من گفتم و یارم گفت گفتیم و سفر کردیم،از دشت شقایق ها،با عشق گذرکردیم گفتم اگه من مردم ، چقدر به من وفاداری، عشقو به فراموشی ،چند روزه تو می سپاری گفتم که تو می دونی،سرخاک تو می میرم ، ولی تا لحظه مردن نمی گیرم دلاز تو
دیشب من بودم وشب بود و یاد تو، دیشب فاصله میان من وپنجره و شب را تنها یاد تو پرکرده بود... دیشب سجاده سپید نیازم رادر حرمش گسترده بودم وتمام فرشتگان را به بزم عاشقانه ام دعوت کرده بودم... اي كه زندگي ام را با نگاهت روشن كردي و سر فصل زيباي زندگي را با كلمه عشق آغاز كردي اي كه همچو ساحل آرامي هستي در درياي طوفاني دلم و ناخدايي براي كشتي رها شده در طوفاني از امواج حال چون هميشه سفره آسمانت را براي اين دل تنگ بگشا كه مرا به تو نياز است
ابر دلتنگى بر سایۀ من مى بارد. و نگاهم فقط از چشمان تو دلدارى مى جوید. از تویى که دلت سرشار از هواى زیبایى ست. حوصله ام ببخش، نوازشم کن آنگونه که در حرمت دست هاى عاشق تو خواب آفتاب ببینم. اى رفیق عشق پرست! مهر و مهرورزى را به من بیاموز که بس محتاج عاشق شدنم. مى خواهم آنچنان عاشق شوم که تا ابد مجنون تو باشم
نه زنگي ، نه حرفي ، نه يادگاري تو نكنه رفتي به خواستگاري خب ببينم کيه ؟ موهاش بلنده ؟ توي خيابون بي صدا مي خنده ؟ چشاش چه جوره ؟ روشنه ؟ کشيدس يقين دارم که شبيه سپيدس دساش چي ؟ جنس دستاش از بلوره ؟ تو صورتش يه چيزي مثل نوره ؟ ابروش چي ؟ حتما ابرواش آمونه اخلاق و رفتارش چي ؟ مهربونه ؟ چه رنگيه ؟ گندمي يا سفيده ؟ چقدر دوس داري تبت شديده ؟ کجا ديديش ، تو محل کارت ؟ اون چي ، مثل نو شده بي قرارت ؟
رسوایی حال که رسواشده ام می روی واله وشیدا شده ام می روی حال که غیراز توندارم کسی زین همه تنهاشده ام می روی حال که چون پیکرسوزان شمع شعله سراپاشده ام می روی حال که همراه خراباتیان همدم صبحها شده ام می روی حال که درواده عشق وجنون واقع عذرا شده ام می روی حال که در بهر تماشای تو غرق تمناشده ام میروی
تو لبخندی به لب داری و من بی تاب و تب دارم پدر شک کرده و مادر، قسم می خورد بیمارم دلم زخمی و چشمانم پر از ابر و پر از باران ولی من مرد و مردانه ،به فکر حفظ اسرارم قسم خوردم که بعد از تو فراموشت کنم اما چه باید کرد وقتی من، هنوز از عشق سرشارم دلم می خواست بگریزم از این اوضاع طوفانی نمی یابم در این خانه، پناهی غیر اشعارم قلم دردست می گیرم، تو را خط می زنم در دل که بنویسم برای تو :برو من از تو بیزارم ! تمام کاغذ شعرم ولی پر شد از این مصرع : " اگرچه با دلم سردی،ولی من دوستت دارم "