نميشود كه در خيال با كسي بود و در واقعيت زندگي كرد! از وقتي نقشت در خيالم پيوند خورد ديگر زندگي نكردم، ديگر زندگي امكان نداشت مگر نه اينكه خوشبختي در گروه احوال من بود پس چه خوشبختي اي بهتر از خيال با تو بودن من بايد با تو بيرون ميرفتم و برايت صبحانه آماده ميكردم و لباسهايت را مرتب ميكردم و برف هاي دلت را تار و مار من وظيفه داشتم وجودت را گرم كنم و آرامش برسانم ميداني كه چقدر اين اسم به من و تو مي آمد حتي خورشيد هم بخاطر تو نوشته شد... وبعد از آن من حالم خوب است خيلي خوب آنقدر خوب كه ديگر هيچوقت از خيالت بيرون نمي آيم تا مبادا كارهاي زندگيم عقب بماند خورشيـــــــد
گاه دلتنـــــــگ می شوم دلتنـگتر از تمام دلتنگـــــــــی ها حسرت ها را می شمارم و باختن ها وصدای شکستن را ... نمیدانم من کدامین امید را ناامید کردم وکدام خواهش را نشنیدم وبه کدام دلتنگی خندیدم که چنین دلتنگــــــــــــــــم
گفت: می آیم... سحر شد و نیامد! نیامد و نخواهد آمد، زیرا او هیچ پیمانی نبست که نشکست... او هیچگاه نسوخته تا معنای سوختن را بداند. او هیچوقت درد نکشیده تا بداند درد چیست. او هرگز در انتظار نمانده تا از تلخی انتظار باخبر باشد. "احمد شاملو"
از جایی دیگر خط و نشان نمیکشی ... نفرین نمیکنی ... آه نمیکشی ... پشت پنجره گذر فصلها ی بــدون او را نمی شماری ... از جایی دیگر فقط به پنجره هایی فکر میکنی که بعد از رفتــنش به سوی تو گشوده شد ... یک پنچره برای دیدن خودت ... یک پنجره برای دیدن توانایی هایت ... یک پنجره برای رسیدن به آرزوهایت شک نکن از جایی دیگر از خدا بخاطــر رفتنــش تشـــکر خواهی ک
ببخش تنهایی! ببخش اگر تنهایت گذاشته بودم و گمان کرده بودم کسی هست که می تواند به اندازه تو با من یکی شود؛ که نبود، که هیچکس نبود، که هیچکس قد تو با من یکی نشد. نشد که بشود. نمی شود. حالا بلند شو لطفاً. چراغ را خاموش کن. بیا کنارم بخواب. هوس گریستن بزرگی با من است امشب روی سینه تو.
باید هرچه زودتـر پاک کنم این "لبخنـــد" لعنتی را از لـبانم! این رژلــب خیلی وقتــست که دیگر به مــن نمی آید!