سیگار بهانه نیست برای ترک کردن بهانه ایست برای پر کشیدن برای مردن بهانه ای برای کاهش غم بهانه ای برای شـــــــروع کردن دوباره ی درد کهنه
این شعر یک زیر سیگاری است مرا در آن خاموش کرده اند به خاطر همین خاکسترش به خون می زند یک نفر مرا مثل سیگاری بر لبش گذاشت و تا انتها کشید......
خاکستر سیگارش وخاکستری دنیای من چه تناسب زیبایی افرید همه درصندوقچه ی یادم، دود،دود،دود کلاغ پر یادش پر ...
دلم زخم بستر گرفت اونقدر كه توي عزاي نيومدنت نشست و سرشو به ديوار كوبيدكه شايد برگردي. اما تو... اما تو از اون دور فقط... اي واي ... سيگارم هم تموم شد...
روزهایم....دقایقم....ثانیه هایم...با تکرار این سکوت به آتش کشیده میشود... شب هایم...اتاقم....ریه هایم....مملو از دود تنهایی میشود... عمر گرانبهایم...گوهر ناب زندگیم...جوانیم...به بیهودگی میگذرد... دست هایم... لبهایم... وجودم...قربانی سیگار میشود... سیگاری که این روزها... تنها همدم من است...
چه بسیار دستانی که در دستم ، همه باهم بدرود گفتند . . . ! ولی این سیگار آخر در دستانم میمیرد ، نمیخواهد چیزی جز ، کامهایی که میگیرم . . . !!
هواي تو از دود سیگار هم مضر تر است ... ! دود سیگار به سرفـہ ام مي اندازد هواي تـــــــو به گریہ ام ...
امشب از شراب و سیگار خبری نیست فقط قهوه ی تلخ... گذشته ی گس، حال بی حال، آینده ی بی مزه را فقط با تلخی قهوه میشه مرور کرد و بس...