ان روز سيگارم با اتش سيگار تو روشن شد و سوخت و تمام شد امروز دلم در اتش عشق تو مي سوزد جه شباهتي است ميان من و سيگارم
پک هايي که به سيگاريم مي زنم.. از يادآوري خاطرات تو نيست... نيکوتين ... مرا بهتر از تو درک مي کند... بهتر مي داند کام گرفتن نان و نمک دارد...
من و سیگار به کرار رفاقت زده بر هم و دل از هم ببریدیم ولی هر چه به بازار بگشتیم رفیقی که بسوزد و بسازد به غم و غصه ی بسیار به جز خویش ندیدیم...
این روزها .. سیگارم را روی زخمهای عمیق تنهاییهایم خاموش میکنم.. تا یادم باشد ... قرار نیست تنهایی رهایم کند...
تو که نیستی... انگار دنیا نیست... هیچ چیز و هیچ کس با من راه نمی آید در نبودت! نه دلم و نه نفسهایم... این جور وقت ها... فقط چشمانم خوب اشک میریزند و... سیگار هایم قشنگ دود میکنند!
تـمـوم سـیگـارهـای دنـیـا رو هـم کـه دود کـنـی ، تـنـهـایـیـت تـوجـه هـیـچـکـسـی را جـز پـیـرمـرد سـیـگـار فـروش، جـلـب نـخـواهـد کـرد
طعم تلخ قهوه پکهای عمیق و با فاصله به سیگار یک نگاه سرد و آرام ... خیره به خالی پر از دود اتاق و صفحه برفکی تلویزیون قدیمی همراه با خشی خشی بم ...تکمیل میشود خواب آلودگی روزهای من ... چقدر وقت دارم ... به هیچ چیز ... فکر نکنم ...