وقتی عکس قلعه ـمون و نشونشون دادم خندیدن .. گفتن اینم مگه قلعه ـست ؟! آخرین باری که دلم شکست سرِ این موضوع ، به خودم قول دادم که دیگه عکسِ قلعمون و به کسی نشون ندم .. گاهی میگفتم آره خب .. این قلعه نیست ..! اما تــو خوب شو .. تــو خوب باش .. من دیگه این حرفای مزخرف و تکرار نمیکنم .. دیگه نمیگم حق با اوناست .. بابایی ؟! خوب شو .. قول میدم سرم و بگیرم بالا و بگم ؛ این یه قلعه ـست .. این قلعه ـرو بابام برای ما ساخته .. محکمِ .. مثه خودش .. بابایی ؟! تو که نمیذاری موجا پاهات و بلرزونن ؟! تو که نمیذاری قلعه ـمون خراب شه .. مگه نه ؟! پ.ن ؛ خوب شو ..