اشکها کلماتی هستند که به زبان اوردن انها بسیار سخت است.. گریه هرکس به این معنا نیست که او ضعیف است....به این معناست که او قلب دارد..
آسمان غصه نخور! اشک نريز! شانه ام مرهم توست آسمان گريه نکن! دل من مي گيرد در پس پرده ي تنهايي خويش ، مرغ مايوس اميدم بخدا مي ميرد... روبرويم بنشين.. تا خودم اشک پر از حزن تو را پاک کنم... غم مخور ، جاي تو من مي گريم تو بخند بايد آرام آرام ، دست بي منت احساسم را ، با نفس هاي غم اشک تو نمناک کنم آسمان غصه نخور ! دل بيچاره ي من هم تنگ است درعوض جنس دل آدمها ، بخدا از سنگ است نکند، به دل پاک تو هم سنگ زدند؟ به حرير دل معصوم تو هم چنگ زدند؟ آسمان اشک نريز......
شمعی گریانم من ، اشکی لرزانم من ، آهی سوزانم من چه دیدی از من که رمیدی ? برمن نظری کن ، یا بر سر خاکم گاهی گذری کن رهی معیری
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد... آن قدر که اشک ها خشک شوند... باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد... به چیز دیگری فکر کرد... باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد...
Tears The blood of the soul. When the soul bleeds, you cry. اشکها، خون روح هستند. وقتی که روح خونریزی می کند، شما گریه می کنید.
آسمان ابري است از آفاق چشمانم بپرس ابر، باراني است از اشك چو بارانم بپرس تخته دل در كف امواج غم خواهد شكست نكته را از سينه سرشار توفانم بپرس در همه لوح ضميرم هيچ نقشي جز تو نيست آنچه را مي گويم از آيينه جانم بپرس آتش عشقت به خاكستر بدل كرد آخرم گر نداري باور از دنياي ويرانم بپرس پرده در پرده همه خنيانگر عشق توام شور و شوقم را از آوازي كه مي خوانم بپرس در تب عشق تو مي سوزد چراغ هستي ام سوزشم را اينك از اشعار سوزانم بپرس جز خيالت هيچ شمعي در شبستانم نسوخت باري از شمع ار نپرسي از شبستانم بپرس
ای ياد دور دست ، که دل ميبری هنوز ، چون آتش نهفته به خاکستری هنوز ، هر چند خط کشيده بر آيينه ات ، زمان ، در چشمم از تمامی خوبان سری هنوز ، سودای دلنشين نخستين و آخرين ، عمرم گذشته است و توام در سری هنوز ، ای چلچراغ کهنه که ز آنسوی سالها ، از هر چراغ تازه ، فروزان تری هنوز ، بالين و بسترم همه از گل بپا کنی ، شب بر حريم خوابم اگر بگذری هنوز ، ای نازنين #درخت نخستين گناه من ، از ميوه های وسوسه ، بارآوری هنوز ، آن سيب های راه ، به پرهيز بسته را ، در سايه سار زلف ، تو می پروری هنوز ، و آن سفره ی شبانه ی نان و شراب را ، بر ميزهای خواب ، تو می گستری هنوز ، سودای جاودان نخستين و آخرين ، عمرم گذشته است ، توام در سری هنوز ، با جرعه ای ز بوی تو از خويش می روم ، آه ای شراب کهنه که در ساغری هنوز
بيتو چو شمع كردهام گريه و خنده كار خود خنده به عهدست تو گريه به روزگار خود سيل اشكم گرهي بر دل جيحون زده است تيرآهم به صف چرخ شبيخون زده است گريان چو به سر منزل احباب گذشتيم صد مرتبه در هر قدم از آب گذشتيم از سيل اشك شوق دو چشمم معاف دار كز اين دو چشم آب، فراوان كشيدهام