هر روز مهارت من در دزدیدن اشکهایم از مردم زیاد می شود گریه هایم را بهتر می خورم بغضهایم را آسان می گیرم و ناله هایم را بلندتر سکوت میکنم در درونم غوغایی است چقدر تو حضور داری و من غایبم این مرثیه ی ناچاری راه مرا می بندد و هستی چه مشتاق می خواهد که بی من ادامه دهد هر شب تمام قصه های ایکاشم را مرور میکنم و نتیجه ی تکراری نیامدنت، مرا از خویش بیرونم میکند آه من باید کجا بروم سمت نیامدنت که از من بر نمی آید و آهنگ دردهای من بچشم نمی آید پس تو چگونه بر سر من دست نوازش خواهی شد
دانی خیال روی تو در چشم من چه گفت آیا چه جاست که همه روزه با نمست خواهی چو روز روشن دانی چو حال من از تیره شب بپرس که او نیز محرمست سعدی
این روزها کنار دلم که مینشینم، دلگیر میشوم از حجم بیکران تنهایش! دلم را در آغوش می گیرم برایش قصه از یک بهانه تازه می گویم... چشمان دلم که پر اشک شد ،در گوشش زمزمه می کنم... صبوری کن آن اتفاق خوب در راه است...! و آرام و صبور این بهانه را به چله مینشینم... میدانی به این سوگواری های دلم عادت کردم...!
چون ابر دجله دجله به دریا گریستم چون کوه چشمه چشمه به صحرا گریستم با صد هزار دیده ی روشن چو آسمان شب تا به روز بر سر دنیا گریستم در بزم روز گار که در خون طپد نشاط مستانه تر زخنده مینا گریستم
یارب چه چشمه ایست محبت . که من از آن یک قطره آب خوردم و در یا گریستم طوفان نوح زنده شد از اشک چشم من با آنکه در غمت به مدارا گریستم
از من مپرس کز غم تو چون گریستم دور از دو چشم مست تو من خون گریستم رفت آنکه بود لیلی من . منهم از غمش رفتم زدست بس که چو مجنون گریستم