دارم از تو می نویسم ای دلیلِ تک تکِ نوشته هایم دارم از تو می نویسم ،،،، ای دلیلِ قطره قطره اشکهایم همه آه و حسرت و دلتنگ هایم ،،،، تا به صبح بیداری و بی تاب هایم داره این دل مینویسه دردشو با اشکهایم ..... دارم از تو می نویسم ،،،، از غم و اشک و دل و خلوت ِ این شب ،،،، دارم از تو می نویسم...................... برای مهربان مادرم,دوست دارم گل منننن,همه چیز و همه نوشته هام بوی ترو میده
گم شدن در کوچه های بی کسی ...حقم نبود وای این دلشوره ها ...دلواپسی... حقم نبود گفته بودم......دوستت دارم......نکردی باورم بارها تفتیش کردن.............وارسی حقم نبود دامنی از گل برایت هدیه آوردم........ولی این چنین پر پر شدن چون اطلسی.....حقم نبود من که تنها هم نشینم .......اشک و یک آیینه بود بی وفایی،،هم نشینی بابی کسی.....حقم نبود گفته بودی تا نفس..........تا آخرین دم با منی اینکه حالا .........بعد مرگم میرسی حقم نبود..!!!
يه روزي زير گنبد نيلي بود يه گلدون تنهای تنها خالي بود جای گل توی قلبش لونه داشت تو سينش غم دنيا حالا غصه و غم ديگه رفته بازم اومده عطر بهارون چونکه غنچه پاکی نشسته ميون دل تنهای گلدون گل من گل من تويی جلوه ی پاک بهارون گل من گل من منم گلدون و تو گل گلدون گل من تو قلبم شده غنچه عشق تو مهمون گل من نکنه که تو چيک چيک بارون توي رقص نسيم و درختا با ترانه شاد قناری دل تو بشه تنگ واسه دشتا مثل تو واسه اين دل خستم ديگه مونسي پيدا نميشه بگو می مونه گل پيش گلدون بگو مال مني تو هميشه وقتي غنچه عشق تو واشد تو سينم گل ناز تو جا شد ريشه کردی تو اين دل تنهام عشق تو با دلم آشنا شد وقتی پرتو روشن خورشید روی برگای سبز تو تابید غصه رفت ديگه از دل گلدون عطر تو توی گلخونه پيچيد گل من گل من
در سال سی گویی خواب میبینی قصه ی غمگین عمر را میانسالی چون بغض فرو خورده ناگه نقاب از چهره می رباید در تصویر گرد گرفته زنی در آیینه خاطره ای پر میکشد در خطوط کج و معوج لبخندی... و حلقه ای رنگ و رو رفته بر انگشتی؛ بر گونه ای... پانزده خرداد ۱۸:۳۵
من شعله تر از آتش باران تر از خیسی یک اشکم در پیچ و خم هستی آرام تر از سینه ی پراز آب یک مشکم... چون پروانه ای که حلاوت را در سوختنش می دید و در لحظه لحظه ی واپسین رقصش مدام بوسه از لب آتش میچید... من سنگین تر از سنگی که دست آب از دیواره رود برچیدش عازم تر از موجم، رونده تر از جویبار سرمست تراز دخترکی که باد می رقصید در دامن پرچینش.... من باقی تر از درختان باغی که مبتلای کشاکش سرماست یاغی تر ازشیهه های اسب سرکش من پادشاه همه برگهای زمینم مرا از زمستان نترسان آتش عشقی در من برپاست پایکوبی حیات در سرزمین وجودم بیداد می کند اگر روزی نباشم در سرای خاک مرا در نوای نی چوپانها خواهی شنید پیچیده در بوی زمین خاکی باران خورده من، تا بی نهایت بینهایت روانم من شعله تر از آتش باران تر از خیسی یک اشکم....
از آخرین قدم های امشب بوی آذر ماه لای یقه ام جا ماند و در تمام مسیر خاطرات خاک گرفته خفه ام میکرد باید زود به خانه بازمیگشتم قرص های خواب مادرم انتظار صدای چرخیدن کلید در قفل را میکشند و لیوان آبی که دست نخورده باقی میماند تا بدرقه خوابم باشد تا آتش کابوس هایم را خاموش کند پیراهنم را بارها میتکانم اما خاطراتِ زمستانی ترین شب پاییز همچون سیریش کهنه، بر دیواری قدیمی دست بردار نیستند موسیقی آشنایی در سرم میپیچد شعری از هوشنگ ابتهاج ذهنم را چنگ میزند گریه هایم زیر دوش آب سرد پا میگیرد و پیراهن و شال گردنم خیس میشوند از اشک هایی که بالای قبر روزهای دفن شده میریزند.
ببینمت گونه هایت خیس است باز با ان رفیق ناباب...نامش چه بود؟ هان باران..باز باباران قدم زدی؟ هزار بار گفتم باران رفیق خوبی نیست برای تنهایی ها هم قدم خوبی نیست برای دردها فقط دلتنگیهایت را خیس و خیس و خیستر میکند....
چای می نوشیدم یکباره دلتنگت شدم بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد همه با تعجب نگاهم کردند لبخند تلخی زدم و گفتم داغ بود ...